سعی داشتم بدوام ولی پاهام یاری نمیکردن نمیتونستم

راه برم احساس میکردم مچ پاهام داره برمیگرده و همینم

شد افتادم رو زمین حالت تهوع وحشتناکی بهم دست داده

بود نمیدونستم چیکار کنم نگاهم به بخش دوختم که

فاصلش باهام خیلی زیاد بود با جهشی که از معدم به

سمت گلوم اومد دستم و جلوی دهنم گرفتم که کف

دستام مملو از خون شد چشمام از ترس گشاده تر از

همیشه شده بود روژان که داشت دنبالم میومد بهم

رسید و با دیدن خون کف دستام هیییی بلندی گفت و

کاسه ای رو که نفهمیدم از کجا آورد و جلوم گرفت بایه

دستمال کف دستام و تمیز کردم و از جام بلند شدم حالم

افتضاح بود ته گلوم میسوخت و تلو تلو میزدم با هربدبختی

که بود و همچنین با کمک روژان خودم و به بخش رسوندم

و با دیدن خطوط کج و ماوج روی دستگاه به جای یه خط

راست نامتناهی احساس آرامش کردم گره ی روسری که

خودم سرم کرده بودم باز شده بود و امواج طلایی رنگ

موهام دورم و احاطه کرده بودن روژان سرم و تو آغوشش

کشیدو در حالی که موهام و نوازش میکرد گریه میکرد با

بی حالی روسریم و درست کردم و منتظر دکترش شدم

که بیاد بیرون بعد چند دقیقه دکترش سراسیمه درحالی

که قطرات عرق به وضوح روی پیشونیش خودنمایی

میکردن اومد بیرون با کمک روژان بلند شدم و به سمتش

رفتم از اونجایی که زبان روژان خیلی خیلی بهتر از من

بود اون صحبت کرد بعد از مکالمشون دکتر سریعا ازما

فاصله گرفت و دور شد روژان رفته بود تو فکر زدم رو

شونش و گفتم : چی گفت ؟؟؟؟ حالش خوبه ؟؟؟؟دستم

و گرفت و به سمت صندلی هایی که تو راهرو گذاشته

بودن برد داشت نگرانم میکرد هرچند که خودم کم نگران

نبودم - ههوووووی با توام لال مونی گرفتی ؟؟؟ میگم

دکتر چی گفت ؟؟؟؟ بهم نگاه کرد و با تن صدای فوق

آرومی گفت : اون آمپولی که به پندار زدن مواد خطرناکی

رو داشته که اگر برای مدت زیادی داخل بدن بمونه موجب

اختلال در اعضای داخلی بدن میشه و متاسفانه یه چیزی

حدود دو ساعت و خرده ای اون مواد داخل بدنش بوده

که ضربان قلب اون و به طرز قابل توجهی کند کرده و

قلب نتونسته خون رو به تمامی قسمت ها به طور یکسان

پمپاژ کنه و باعث ایجاد لخته خون در مغز پندار شده و

همین باعث شده که اون به کما بره و الان اون لخته اگه

در نیاد مرگش حتمی .... دستش و تو دستم گرفتم و

گفتم : اگه عمل کنه زنده میمونه ؟؟؟؟؟؟ یا براش خطر

داره ؟؟؟؟؟ - سرش و گرفت پایین و گفت : با عمل هم

فقط بیست درصد احتمال زنده موندن هست چون عمل تو

حین کما خیلی خطرناک تو باید سریع

تر فرم رضایت و امضا کنی دستم و رو صورتم گذاشتم و

بلند گفتم : ای وااااااای خدااا  وااااای و سرم و چند بار

آروم به دیوار پشت سرم زدم ولی اون بغض لعنتی رو که

داشت تمام تلاشش و میکرد که سرباز کنه رو تو گلوم

خفه کردم و از جام بلند شدم روژانم همزمان باهام بلند

شد رفتم و فرم رضایت عمل رو پر کردم و پیش اون

سروانی که من و پیش اسفندیار برده بود رفتم و گفتم که

دیگه نمیتونم باهاش صحبت کنم و اگه لازم باشه بعدا به

ملاقاتش میرم و بعد همراه روژان به سمت بخش رفتم که

دیدم آیدین جلوی بخش ایستاده و دستش رو صورتش

روژان قدماش و تند تر کرد و خودش و به آیدین رسوند

و قبل از اینکه من بهشون برسم چیزی در گوش آیدین

گفت که آیدین سرش و بلند کرد و در حالی که رو صورتش

دست میکشید به سمتم اومد به غمی که تو چشماش

نشسته بود نگاه کردم چه غم عمیقی بود - سلام خوب

هستید ؟؟؟؟ - سلام آقا آیدین نه اصلا حالم خوب نیست

شما خوب هستید ؟؟؟ در این شرایط که نه ولی حتما

بعدا باید در مورد یه سری موضوعات باهاتون صحبت کنم

قبل از این که اون بخواد جواب بده در بخش باز شد و

پندار و در حالی که چندین پرستار دور تا دور تخت و گرفته

بودن بیرون آوردن حلقه ی اشک تو چشمام نشست منم

میله ی فلزی و سرد تخت و تو دستم و گرفتم و همگام با اونا حرکت کردم کیسه ی

اکسیژن تو دهنش بود و رو قفسه ی سینش پر از  چسلید بود

به چشمای بستش خیره شدم که قطره اشکی رو

صورتش ریخت تا دم در اتاق عمل باهاش رفتم و بعدش

تختش و ول کردم روژان که پشت سرم بود بغلم کرد دیگه

نتونستم خودم و کنترل کنم تو بغلش بلند بلند گریه

میکردم اونم پابه پام اشک میریخت یه ذره که آرومتر شدم

نشستیم بهمون گفته بودن عمل حدودای هشت ساعت

طول میکشه ولی اگه مشکلی پیش بیاد امکان طولانی

شدنش هم هست قرآن کوچیک و از توجیب مانتوم در

آوردم و به جلد زرشکی رنگش که روش قرآن با خط

نستعلیق و با رنگ طلایی هک شده بود نگاه کردم بعد

سرم و گردوندم و به ساعت که سه بعد از ظهر و نشون

میداد نگاه کردم و شروع به خوندن سوره ی یس که

ارادت خاصی نسبت بهش داشتم کردم آیدین کلافه طول

راهرو رو طی میکرد و مرتب به ساعتش نگاه میکرد

روژانم مشغول دعا کردن بود بعد از دوساعت بلند شدم و

به نمازخونه ی بیمارستان رفتم بعد از این که وضو گرفتم

وارد نمازخونه شدم چادر سفیدی از تو کشو برداشتم و

قامت بستم دو رکعت نماز خوندم  و باسه ی شفای

همه ی مریضا و در آخر باسه پندار دعا کردم وقتی نمازم

و خوندم و برگشتم هنوز رو صندلیم نشسته بودم که

توجهم به صداهایی که از ته راهرو میومد جلب شد

چهار نفر از ته راهرو در حالی که گریه میکردن به سمت

ما میومدن آیدین به سمتشون رفت و من و روژانم از

جامون بلند شدیم یه زن و مرد میناسال جلوی اونا راه

میرفتن که حدس میزدم پدر و مادر پندار باشن مادرش

بلند بلند گریه میکرد و پدرش صورتش از اشک خیس بود

مادرش شال بلند و کلفت سبز رنگ با پالتوی مشکی

بلندی تنش بود نگاهم و به پشت سرشون انداختم یه

پسر و دختر جوون داشتن پشت سرشون راه میومدن

از همون لحظه ی اول متوجه تکبر خاصی که در اون دو

نفر بود شدم دختری با آرایش غلیظ اروپایی موهای

شرابی کوتاه به حالت مصری پالتوی کوتاه مشکی و

شلوار جین تا روی ساق پاش پسره ست تمام مشکی

و ساده ای زده بود تنها کسی بود که گریه نمیکرد ولی

دختر حتی از مادرشم بیش تر بیتابی میکرد وقتی

نزدیکمون شدن سرعتش و بیشتر کرد و با لهجه ی غلیظ


اروپایی در حالی که گریه میکرد گفت : پندار ... هانیی ... پندار و خودش و به پشت در کوبوند و بلند تر گریه

کرد چشمام و گرد کردم و ابروهام و تو هم کشیدم

پسره که عصبانی شده بود با صدای نسبتا بلندی گفت :

آآآررمیتتتاااااااااا