رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی 25
درست و درمون متوجه حرفی که زد نشدم …یعنی حقیقتش متوجه که شدم اما نتونستم هضمش کنم …ناخوداگاه یاد اون فیلم افتادم که اصلا و ابدا هم دلم نمیخواست ببینمش ولی خوب …
بهت زده و با چشمای گرد نگاهش میکردم که با تموم قدرتی که داشت بازومو سفت گرفت و کشید سمت خودش و بعد هم از اون اتاقک بیرونم برد…
مایعی که پشت لبم جاری شد بهم فهموند که ضربه هاش کاری بوده و خون دماغ شدم…نور فضای بیرون چشممو میزد…
-ساسان …آآآیییی با توام ساسان !
یه پسر درشت که انگار خیلی هواسش سر جاش نبود و به نظرم مست اومد از دری که باید در بیرونی میبود اومد تو و به من و فرشاد که تو پاگرد طبقه ی دوم با منظره ای نه چندان جالب ایستاده بودیم نگاه کرد و با لحن کشداری که نشون از مستیش بود گفت :هاااااان ؟
-اون درو قفل کنین میرین تن لشتونم جمع کنین گم شین برین خونه ی سعید .
تکیشو داد به دیوار و انگار تازه متوجه من شده باشه بهم نگاه کرد …نگاهش تنمو لرزوند.
-عملیات داری انگار…اینطوری؟؟؟(بهم اشاره کرد)…خووووش بگذره دادا
-گم شو یالا کاریت نباشه …
تمام صورت فرشاد از عصبانیت سرخ شده بود و وحشیانه منو میکشید…حالم زار بود و حتی دیگه اشکی هم واسه ریختن نداشتم …رو پاهام بند نبودم و یه جورایی داشتم روی زمین کشیده میشدم…به سمت سرنوشت شومی که پیش روم بود.
در یکی از اتاقا رو باز کرد و وحشیانه هلم داد داخل .اونقدر بی جون رمق بودم که سریع افتادم زمین…حالم داشت ازین بازی و این تحقیر وصف ناشدنی بهم میخورد.
سرم گیج میرفت و خون بینیم هم روی زمین میریخت …با قدم های سنگین و بلند جوری که واقعا تو اون لحظات ترسیدم اومد سمتم و چونمو محکم گرفت تو دستش …جوری محکم که احساس کردم الانه که فکم جا به جا شه .
-چیه چرا دیگه زر زر نمیکنی ها ؟؟؟چرا چشاتو میبندی ؟؟؟
سریع یکی از پاهاشو اورد اون سمت بدنم و روم خیمه زد …!
-ترسیدی نه ؟؟؟بایدم بترسی
اونقدر عصبانی بود که احساس میکردم هرلحظه ممکنه منفجر شه …
همونطور محکم چونمو گرفته بود و نفسای داغشو تو صورتم احساس میکردم…
-من …حالم خوب …
-هه میدونی این الان هیچ اهمیتی واس من نداره مهم اینه که چند دقیقه ی دیگه حال من اساسی خوب میشه …
اینو گفتو از روم پاشد در حالی که به سرعت و تو یه حرکت تی شرتشو از تن در میاورد...
هرلحظه ترسم بیشتر میشد …خدای من …این جدی جدی…
اومد سمتم..
-فرشاد…تورو خدا …فرشاد …نیا نه (همونطور خودمو کشون کشون عقب میبردم…)
یه لحظه خواستم بلند شدم اما درست عین ببر وحشی که بخواد اهویی رو شکار کنه پرید سمتم و جیغ کشیدم …
-فرشاد نه …
پرتم کرد روی تخت دونفره ای که وسط اتاق بود و من حتی از دیدنش مورمورم میشد …
-هیسسسس خفه شو نشنوم صداتو .
-ف ففففرشاد توروخدا …من …نه
دوباره ولی این بار با فاصله ای خیلی کم روم خیمه زد …
دستشو محکم گذاشت روی دهنم …اشک میریختم بدون اینکه بتونم و بشه ناله ای کنم…دستشو اورد سمت صورتم …چند بار سرمو به این ور و اون ور تکون دادم تا از کارش جلوگیری کنم . محکم تر دستشو روی دهنم فشار دادو یه جورایی فکمم گرفت . اینبار دیگه قدرت اینو نداشتم که سرمو تکون بدم حتی .
ملتمسانه بهش خیره شده بودم و بدون اینکه بخوام اشک میریختم…
-تو فکر میکردی که من اصلا ادم نیستم نه ؟؟؟فکر میکردی فقط بلدم برم پی عشق و حالم و به خاطر همین چیزا و اینکارا و یا حتی اون فیلم که حتی به من تعلق نداشت ازم متنفر بودی …یه بارم مثل بچه ی ادم رفتار نکردی و همش جبهه میگرفتی …در صورتی که من حتی به خاطر یه لعنتی که ازم متنفرم بود اتفاقا به خودم اجازه نداده بودم به دختر دیگه ای دست بزنم حتی اگه باهاش دوست باشم و حتی اگه خودش این موقعیتو واسم جور کنه …شنیدی میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولیت نیست ؟؟؟من خیلی اینو قبولش دارم …خیلی .
دیگه لحنش عصبانی نبود و به نظر گله مند میومد بیشتر تا عصبانی …و من از شنیدن حرفاش هر لحظه تعجبم بیشتر میشد و این علاوه بر اون حس خفگی و تنگی نفسی بود که همراهیم میکرد.
-اصن من از همون بچگی بچگی عشق این بودم بیام خونه ی عمه اینا تو رو ببینم یه کم اذیتت کنم ادا دراری و غر غر کنی منم کلی کیف کنم وقتی تند تند لپت گل میندازه و وقتی میخوای بگی ((س ))زبونت میگیره و منم کلی مسخرت کنم …
اونوقت تو مثل سوگند لوس بازی درنیاری و بگی خیلیم با مزس …
((از عمد با مزسو در حالی گفت که ((س)) شو توک زبونی میگفت .))
-من هیچوقت وقت نکردم و هیچ وقت هم نخواستم و نشد که بیام و بهت اینارو بگم یا اینکه برات توضیح بدم اون فیلم من نیس و تو خیلی غلط کردی نشستی اونو دیدیش و الانم تو گوشیته …اما انگار فقط با داشتن اون فیلم پیش خودت احساس امنیت میکردی…
اره من اذیتت میکردم چون دوست داشتم …من هرکی رو دوسش دارم اذیتش میکنم حرصشو در میارم …هیشکیم قد تو خوشگل نمیشه وقتی حرص میخوره …
چند لحظه ای تو چشمام خیره شد …تند تند با بینیم نفس میکشیدم بلکه بفهمه حالم خرابه …
-اما الان دیگه دیره …توی خرو باید با زور گرفت تو مشت !دیگه واسم مهم نیس با زوره و ممکنه بعدش چی بشه .الان اولین تجربم با تو .اینم اصلا مهم نیس که تو شاید اذیت بشی چون نشون دادی اذیت شدن و تحقیر شدنت اونقدرام برات مهم نیست …بعد این شب به زور حیثیت و ابرو هم که شده مال من میشی …
دستشو از روی دهنم برداشت …به سرفه افتاده بودم و حالت تهوع داشتم …دنبال یه راه فرار میگشتم …بی وقفه سرفه میکردم و نمیدونستم و نمیتونستم ببینم فرشاد الان در چه حاله …
یه کم که اروم تر شدم تونستم ببینمش که نشسته لبه ی تخت و سرشو گرفته تو دستاش …دلم نمیخواست نگاهش کنم …دوباره یاد موقعیتم افتادم…اروم اروم سعی کردم که از روی برم کنار.همونطور که پامو از تخت پایین میذاشتم دوباره به سرفه افتادم و توجه فرشاد هم دوباره بهم جلب شد…سرفه میکردم و نمیدونستم خونی که داره روی زمین میریزه دقیقا از بینیمه یا از گلوم …
متوجه شدم که روبه رومه سرمو بالا گرفتم نگاهش کنم اما بدون اینکه بخوام چشمام سیاهی رفت و دوباره از حال رفتم ...