محکم به صندلیه ماشین چسبیده بودم دستمو گرفته بودم به داشبورد ماشین سرعت ماشین خیلی بالا بود و ترس تمام وجودمو فرا گرفته بود جرئت نداشتم یه کلمه حرف بزنم حتی بپرسم کجا داریم میریم مدتی گذشت تا از مسیری که توش بودیم فهمیدم داریم به سمت خونه ی ما میریم جلوی در خونه نگه داشت و از ماشین پیاده شد قبل از اینکه فرصت کنم از ماشین پیاده شم به سمت در اومد و درو باز کرد دستمو کشید و پیاده م کرد در ماشینو چنان بهم کوبید که برای ثانیه ای چشمامو بستم رفت سمت در خونه و زنگو فشرد در باز شد و نشون از این میداد که مامان اینا منتظر  بودن کشون کشون منو دنبال خودش میبرد به سمت در ورودی رسیدیم درو باز کرد و منو هل داد تو و گفت:بروووووووووووو

مادر با دیدن ما به سمتمون اومد:سایه سایه جان مادر خوبی؟

سام پرید میون حرفو با داد گفت:معلومه که خوبه حالش از منم بهتره مگه نه سایه؟بهشون بگو دیگه؟د بگووو دیگه لعنتی؟سایه خسته م کردی بسه دیگه به این نتیجه رسیدم دوست داشتن زوری که نمیشه نه؟ میرم باشه چون تو میخوای میرم فکر کردی........

نگاش افتاد به مادر و پدر که با دهان باز نگاش میکردن و سکوت کرد دستی کشید تو موهاش و حلقه شو از تو دستش در اورد نمیدونم چی بگم سایه ولی تا زمانی که با خودت و دلت صاف نشدی نمیتونم این کوفتیو دستم کنم

من همونطور هاج و واج نگاش میکردم دهنم باز مونده بود وقتی دید هیچ اقدامی نمیکنم دستمو گرفت و حلقه رو گذاشت کف دستم و گفت:فقط یه هفته فرصت داری .یه هفته بعد رو کرد به مادر اینا گفت:با اجازه تون وبه سمت در به راه افتاد

باید یه کاری میکردم باید بهش میگفتم زبون باز کردم:من...

برگشت و زل زد تو چشام و من ادامه دادم:من با خودم صاف شدم همین امروز سر خاک سهیل و ادامه دادم:سام..من من میدونم بهت بد کردم اما میخواستم خودم همین امروز بیام برگردمو همه چیو بهت بگم وقتی خونه دوستم دیدمت خب..خب تو مهلت ندادی

در حال پذیرایی باز شد و احسان سراسیمه داخل شد و با دیدن ما همونجا ایستاد

من نگاهی به احسان کردم و ادامه دادم:سام منو ببخش خواهش میکنم 

_اومد جلو جلوی جلو حلقه رو گرفت و دست چپشو اورد بالا و توی انگشتت کرد جلوی چشام و گفت:یه مدت دورو برم نباش خبرت میکنم

و با سرعت از خونه خارج شد و من اشکام جاری شدن بدون توجه به همه با دو به سمت اتاقم رفتم

سام

تو ماشین فقط به حرفای سایه فکر میکردم تو چشاش یه صداقت خاصی بود اما این چند روز دوری هم واسه اون خوب بود هم واسه من باید دوست داشتنش بهم ثابت میشد و این بهترین راه بود دروغ چرا بگم خیلی دوسش دارم منم خیلی وقته دلمو با سایه صاف کردم   همونطور که رانندگی میکردم صدای زنگ موبایلم بلند شد هندسفری رو گذاشتم تو گوشم و پاسخ دادم:الو

صدای دکتر تو گوشم پیچید:الو؟به اقای دکتر سام راد پسر معلوم هست تو کجااییی؟

_سلام استاد بخدا شرمنده م تو ایتن مدت زحمتتون دادم ان شالله جبران کنم

_جبران که باید کنی بعدشم همه چیزو برام تعریف کنی راستنش زنگ زدم بگم:دیگه باید برگردی سر کار بیشتر از این نمیشه هیئتو ساکت نگه داشت

_چشم چشم دکتر حتما

_کاری نداری؟

_نه ممنونم دکتر

_خواهش فعلا

_خداحافظ

تماس قطع شد هوا کم کم داشت بهاری میشد سیدی ضبطو در اوردم و سی دی که تازه رایت کرده بودمو گذاشتم اهنگ خواجه امیری

با همیم اما ، این رسیدن نیست
اونکه دنیامه ، عاشق من نیست

با همیم اما ، پیش هم سردیم
این یه تسکینه ، اینکه هم دردیم
این یه تسکینه ، اینکه هم دردیم

این حقم نیست ، این همه تنهایی
وقتی تو اینجایی ، وقتی میبینی بریدم

این حقم نیست ،
حق من که یه عمر با تو بودم
اما ، با تو روز خوش ندیدم


این حقم نیست ، این همه تنهایی
وقتی تو اینجایی ، وقتی میبینی بریدم

این حقم نیست ،
حق من که یه عمر با تو بودم
اما با تو روز خوش ندیدم

تو یه شب میری ، قلب تو دریاس
برنمیگردی چون دلت اونجاس
خیلی آشوبی ، خیلی درگیری
خیلی معلومه که داری میری!!


این حقم نیست ، این همه تنهایی
وقتی تو اینجایی ، وقتی میبینی بریدم

این حقم نیست ،
حق من که یه عمر با تو بودم
اما با تو روز خوش ندیدم


این حقم نیست ، این همه تنهایی
وقتی تو اینجایی ، وقتی میبینی بریدم

این حقم نیست ،
حق من که یه عمر با تو بودم
اما با تو روز خوش ندیدم

الحق که خوب میخوند  ماشینو داخل  حیاط بردم و از ماشین پیاده شدم مادر با شنیدن صدای ماشین به بیرون اومد و گفت:سام مادر اومدی؟چی شد؟

همونطور که به سمتش  میرفتم گفتم:علیک سلام

با نگاهی قشنگ گفت:سلام پسرم

_مادر من بزار برسم بعد سین جین کن و باهم داخل شدیم

بابا:خب راست میگه پسرم:چه طوری بابا

_خودمو روی مبل ولو کردم و گفتم:خسته م

صدایی از تو اشپزخونه اومد:خودم قربون داداشم برم الان چایی میارم واست

داد زدم ای فضول خان میخوای زیر زبون منو بکشی؟

_ااا سهیل؟

_حالا فعلا اون چایی رو بیار که داداش جونت داره میمیره

همونطور که سینی دستش بود اومد کنارم نشست و سینی رو گذاشت رو میزو گفت دور از جون بخور چاییرو

چایی رو خوردم و بلند شدم :مامان جان من میرم بخوابم فردا باید برم بیمارستان بیدارم نکنین لطفا

_اا مارد شام چی؟

_نمیخورم با اجازه

به سمت اتاقم رفتم لباسامو عوض کردم و گوشیمو خاموش روی تخت دراز کشیدم و به سایه فکر کردم انقدر که خوابم برد