رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی 24
با عصبانیت و در حالی که به وضوح پامو میکوبیدم روی زمین به اشپزخونه رفتم و روی صندلی نشستم …پامو عصبی تکون میدادم …به خودم گفتم که چی حالا ؟؟؟واس چی داره اینطوری میکنه میخواد بگه مثلا تو رعیتی تو باید الان به حرف گوش بدی تو بی عرضه ای اچولی احمقی من خوبم ؟؟؟باش همه اینا تو اصلا …که چی خوب ؟؟؟مارو باش چی فکر میکردیم راجبش …جهنم !من مرد جنگم اصلا حالا که اینطوری شد حالیت میکنم چلمنگ یعنی چی …
***
یه دوساعتی میشد که تو کل خونه بوی غذا پیچیده بود .اونم چه غذایی …تمام هنرمو ریخته بودم تو این غذا …یه قورمه سبزی عادی !اما مهممم و حیاتی …خدایا این هنر اشپزی رو از ما نگیر .حضور کسی رو پشت سرم احساس کردم اما به روی خودم نیاوردم و همونطور دست به کمر بالا سر غذا وایسادم.انگار نه انگار …
-چه عجب !
حتی برنگشتم سمتش…
-فقط کم نیست یه کم ؟؟؟
بازهم همون روند رو ادامه دادم.
-هرچند من بازم ترجیح میدم برم سراغ همون پیتزا …
اینبار خیلی بی قید و بند برگشتم نگاهش کردمو بدون هیچ گونه تماس و بحث دیگه ای از اشپزخونه خارج شدم …
یکی از مزایای جالب و عجیبی که خونه ی پناهی داشت این بود که من یه سری قابلمه ها و ظرف و ظروف خارجی پیدا کرده بودم که برای پخت بهتر و دور از دسترس احتمالی کودکان و اقایون ناوارد درش قففففل ینی قفلااا قفل میشد و حتی امکان رمز گذاشتن هم وجود داشت و من اولین بار بود این ظرفا رو میدیدم .و اونروز هم خورش و هم پلو رو توی اون رفا بار گذاشته بودم و به هیچ صورتی امکان دسترسی بهش وجود نداشت .و به خاطر این کار هوشمندانه به خودم میبالیدم .یه ربعی رو همینطوری با موهای حالت داراما نرمم ور رفتم و بعد دوباره با همون حالت بی قیدی به پایین برگشتم…
کسری رو تو فضای جلوی دیدم ندیدم .اما چند دقیقه بعد صدای پا و صداهای دیگه میشد فهمید که پناهی اومده … و هرلحظه به اجرای نقشه نزدیک و نزدیک تر میشدم و لبخند شیطانی روی لبم پت و پهن تر …
پناهی در حالی اومد تو که خستگی از سرو کولش میبارید و جلیقشو کج انداخته بود روی دوشش …چشاش به خماری میزد.همونطور مثل همیشه بی تفاوت داشت از کنار اشپزخونه ردمیشد و رد هم شد اما به ثانیه نکشیده با کنجکاوی در حالیکه پاش هنوز اون طرف بود فقط بالا تنشو اورد سمت اشپزخونه و یه کم هم گنگ نگاه کرد و بعد در حالتی که انگار تازه از خواب بلند شده و یا یه قرنه که خواب به چشمش نیومده گفت :((بو چیه ؟؟؟))
-سلام …بو غذا
سرشو تکون داد .
-باش بکش زود پس
حرفی نزدم و با یه لبخند در قابلمه رو باز کردم و غذارو کشیدم.درست همون اندازه ای شده بود که میخواستم ….قد شکم یه پناهی و حتی نه یه ذره بیشتر …خودم هم که کلا خیلی وقت بود که قید شامو زده بودم.اما یه تستی کردم با رسیدن به درست همون چیزی که میخواستم بازهم لبخند فاتحانه ای زدم .
میز حاضر و اماده بود…غذاها مرتب و با سلیقه چیده شده بودن و یه بشقاب و یه جفت قاشق و چنگال هم روبه روی صندلی که همیشه پناهی روش جلوس میکرد هم گذاشته بودم.کم کم سرو صداشون اومد…صدای خنده های بلند و ممتد و البته
جواب های بلند اما کشدار و با لحن معتاد وارانه ای که از هنجره ی پناهی میومد .من میزو چیدم و از هال فورا زدم بیرون .از قصد داشتم اروم و بدون عجله پله ها رو طی میکردم که بالاخره صدای پناهی اومد:خوب اینو کی بخوره کی نگاه کنه ؟؟؟
دوباره برگشتم پایین .
-یعنی چی؟
محکم دستشو زد به پیشونیش .
-خوب این فقط منو کفاف میده .
-خوب مگه باید دیگه کیو کفاف بده ؟؟؟
کسری هم قاطی کرده بود…اخ جووون
-خوب یا منو ندیدی یا اینو دیگه !
رو به پناهی گفتم .:
-نه اتفاقا من دیدم .ولی دوستتون خودشون گفتن میخوان پیتزا بگیرن!
پناهی نگاهی به کسری انداخت و بعد هم با یه لبخند شیطانی رفت و پشت میز نشست.کسری هم جوری وارفته بود که اگه یه عکس ازش میگرفتم ….هیچ…
داشت همچین رنجیده نگاهم میکرد و منم بی تفاوت شونه ای بالا انداختم …و خواستم برم بالا که دیس خالی شده ی غذا در جا خشکم کرد…کسری با دیدن حالت من به عقب برگشت و اون هم با دیدن سینی خالی شده ی برنج جا خورد و دیگه واقعا از کوره در رفت و در حالی ه محکم میزد پس گردن پناهی گفت :((خوب گاومیمردی یه قاشق واس من میذاشتی ؟؟؟بز شیکم پرست …))
خندم گرفته بود…دعوای سر شکمم عجب معرکه ای بودا.
-نکن …به تو ربطی نداره گشنم بود دوس داشتم .زنگ بزن واست پیتزا بیارن.
-زر زر نکن بابا .
بعدم با عصبانیت از هال زد بیرون و با یه تنه ی محکم و نگاه خیره از کنارم رد شد.
تا اومدم میزو جمع کنم پناهی با لحن خنده داری که بازم خستگی توش موج میزد گفت :بیا اینارو جمع کن .
و بعد بدون اینکه بره سراغ کسری از کنارم رد شد و رفت بالا.
به سلامت !
خوشحال بودم …بوی غذا به اندازه ای بود که بتونه حسابی کسری رو دیوونه کنه و اینکه حتی واقعا یه قاشق و یا لااقل یه ذره واسه مزش بخوره هم اعصابشو بهم ریخته بود همونطور که داشتم با یه لبخند میزو جمع میکردم صدای کوبیده شدن درو بهم شنیدم و بعد هم کسری که با شتاب و در حالیکه کاپشنش دستش بود رفت سمت در منم همونطور با لبخندم همراهیش میکردم…یه لحظه برگشت سمتم و با یه ژست ترسناک رو به من قدم برداشت…سینه به سینم ایستاده بود و منم نترسیده بودم اما ضربان قلبم رفته بود بالا.دستشو سمتم گرفت و خواست یه چیزی بگه که پشیمون شد و عوضش نفسشو با صدا داد بیرونو رفت .
خیلی اروم گفتم :خوب تقصیر خودته …حقته اصن والا !وقتی کرم میریزی فکر اینجاشم بکن…
***
بالاخره ۴ شنبه از راه رسید و منم تونسته بودم جای پنجشنبه و جمعه برای اونروز مرخصی بگیرم .با خوشحالی هرچه تمام تر لباس هایی که از شب قبل و یا حتی قبل ترش اماده کرده بودم و دوباره نگاهی انداختم. رو هم رفته چیز خوبی میشد.همچین با ذوق اماده میشدم و جلوی اینه خودمو ور انداز میکردم که انگار اولین قرارمه با عشقم !از این فکر خندم
رفت…ساعت ۱۰ صبح بود و ما هم میخواستیم تا ساعت ۷٬۸ رو بکوب با هم باشیم .دلم میخواست هرچه زودتر ببینمشون و این قضایا و اتفاقاتو تعریف کنم.با خوشحالی هرچه تمام تر بوت ها رو گرفتم دستم و از پله ها سرازیر شدم.پناهی هنوز خواب بودو برای من هم هیچ فرقی نداشت خواب و بیدار بودنش
هیچ کس نبود فقط خودم بودم و سرمای دل انگیز صبح که البته باعث سرخ شدن بینیم هم شده بود. با بسم الله ی از خونه زدم بیرون .قرارمون بود که داداش ایسان با ماشین مارو برسونه فشم و بریم یه رستوران که پری خیلی تعریف میکردصبحونه بخوریم و بعد هم پارک و …
از اونجایی که خونه ی پناهی به مقصد نزدیک بود من هم نیاز نبود اینبار مسیر طولانی رو طی کنم و این که داداش ایسان هم قرارا بود بیاد خوب بود.
یادم افتادکه اونا شمارمو ندارن…در حالیکه هول شده بودم شماره ی ایسانو گرفتم
هنوز بوق نخورده جواب داد:
-الوسلام بفرمایید؟؟؟
-سلام ایسان من یادم …
-کدوم گوری هستی گور به گور شده ؟؟؟؟؟؟
- یادم رفته بود بگم خطمو عوض کردم
-خسته نباشی واقعا!حالا چرا شمارت نمیوفته ؟؟؟
-ایسان شما الان کجایین میام برات توضیح میدم .
ما الان پشت سرتیم احمق
برگشتم و اولین چیزی که نظرمو جلب کرد یه دختر فوق العاده زیبا کنار برادر ایسان نشسته بود و نگاهم میکرد…به گمونم باید همون نامزد ماه و فرشته ای باشه که ایسان ازش برامون تعریف کرده بود.رفتم سمت ماشین و قبل از اینکه دستم به دستگیره بخوره ایسان عین برق گرفته ها پیاده شد.
-سلام چطوری عوضی؟حالا مارو معطل خودت و برنامت میکنی؟؟؟حالا واس من شدی پرایوت کالر؟؟؟
- اووو امون بده ببینم …صدامو زیر اوردم…این همون نامزد داداشته که میگفتی؟
سر تکون داد.
-ماشالا …
-چشم نزنی زن داداشمو با اون چشای کله فندقیت !
صدای داداشش به گوشم خورد:ایسان خانوم نمیخواین سوار شین.؟؟؟
-اومدیم اومدیم …سوار شو دیگه !
نفسمو بیرون دادم و سوار شدم.
با ریحانه همون نامزد و البته میشه گفت زن علیرضا اشنا شدم چون صیغه ی محرمیت بینشون جاری بود.یه دختر چشم و ابرو مشکی مشکی که حالت چشماش از اهو هم زیبا تر بود .لب های خوش فرم سرخ و پوستشم سبزه بود اما هیچ چال و چوله و کلا نقصی نداشت.یه چهره ی شرقی و قشنگ یه جورایی متضاد من !
قشنگ انگار خدا کلی وقت گذاشته و نقاشیش کرده .اصلا هم کنارش معذب نبودیم و اتفاقا وجودش کلی هم باعث خندیدمون شد و بهمون خوش گذشت.برام جالب بود که علیرضا با یه دختر چادری ازدواج کرده چون خونوادشون خیلی اهل دین و مذهب نبودن البته تا اونجایی که من میدونستم!با این حال هر پسری بهش غبطه میخورد چون واقعا سلیقش تو انتخاب همسر بی نظیر بود حتی از نظر منی که یه دختر بودم.
صبحونه رو با کلی شوخی و جنگولک بازی خوردیم و بعد هم به پیشنهاد خود علیرضا از فشم عنر عنر گس کردیم و رفتیم پیست اسکی…
تموم خستگی امتحانا به کلی از تنم در اومده بود و بهمون عجیب خوش گذشت.حضور علیرضا باعث این شده بود که مثل دفعات قبلی کسی جرات کرم ریختن و اذیت و مسخره کردن نداشت و برادر ایسان هم محض احتیاط به هر پسری که میدید یه چشم غره میرفت.
تو مسیر برگشت ریحانه و پرستو خوابشون برده بودو من هم برای ایسان ریز ریز و جزء به جزء وقایع پیش اومده رو تعریف میکردم…
-میگم سارا مرده شورتو ببرن تو چه قدر خوش شانسی!
چشم غره ای بهش رفتم.
-خاک تو سرت نکنن که شانسو تو این چیزا میبینی !
-جدی میگم !!!فرشاد!پناهی !کسری …نمیری یه وقت تو …
-حرف مفت نزن!
-درهر حال به نظر من یه کم زرنگ باش !بدبخت شانس داره واست با کله در میزنه !!!
-ایسان خل نشو !
قبل از این که بخواد دوباره چیزی بگه داداشش رو کرد بهمون و گفت :سارا خانوم رسیدیم منتها اگه بحث خییییلی مهمه میخواین یه دور دیگه هم بزنم ؟
با خنده گفتم :نه ممنون تموم شد شکر خدا .
دستشو بالا گرفت :الحمدلله …
من و ایسان هم زدیم زیر خنده و پری بیدار شد.اما انگار خواب ریحانه از این حرفا سنگین تر بود.خداحافظی کردم و از ایسان و علیرضا هم خواستم که از طرف من از ریحانه که مهرش عجیب به دلم نشسته بود خداحافظی کنند .قرار بود تا حداکثر ۷ و ۸ با هم باشیم اما ساعت ۱۲ بود.برگشتم و برای ماشین شون دست تکون دادم و اونا هم رفتن…
کوچه تاریک تر از همیشه بود و یه جورایی هم ترسناک…اکثر ویلا های اونجا ساکن ثابت نداشت و هر از گاهی اکثرا پنج شنبه جمعه ها میومدن ….و تو جاده ی لواسون پنجشنبه جمعه ها رانندگی کردن خیییلی خطرناک بود.چون اکثرا مست بودن …کوچه ی پناهی اینا جزو یکی از گرون ترین شیک ترین و کلا معروف ترین کوچه های لواسون بود.اروم اروم سمت خونه قدم برداشتم.بن بست بود اما نسبتا طویل هم بود و خونه ی مد نظر ما هم ته ته کوچه بود…نمیدونم به خاطر جو پیش اومده بود یا چیز دیگه اما صدای قدم هایی رو پشت سرم حس کردم.اروم برگشتم…کوچه خالی خالی بود…ب خیال راحت نفس حبس کردمو بیرون دادم و دوباره برگشتم…
اما …چیزی روی دهنم قرار گرفت و دیگه هیچی نفهمیدم .
سرم به شدت گیج میرفت و چشمام هم با اینکه بازشون کرده بودم تار و سیاه میدیدن…ترسیده بودم .هم از قهقهه های مستانه و مردانه ای که به گوشم میرسید و هم اینکه نمیدونستم کجام و چشمام هم به درستی نمیدیدن…با این وجود بعد از چند دقیقه ای که گذشت کمی جسارت به خرج دادم و کورمال کورمال از جام به سختی بلند شدم.اروم اروم قدم میذاشتم بلکه یه روزنه ی نوری چیزی پیدا کنم .در همون حال هم داشتم سعی میکردم یه جایی رو پیدا کنم که بهش تکیه بدم چون واقعا چشم چشمو نمیدید.و ازتصور اینکه یعنی ممکنه الان یه نفر دیگه هم اونجا باشه به خودم لرزیدم …با این حال به خودم نهیب زدم که دختر !الان میشه گفت تو ربوده شدی و اگه نتونی سر از قضیه در بیاری خیلی بدتر از وجود یک جفت چشم و یه ادم دیگه تواین ۴ دیواری تنگه .با همین فکر و به کمک صدایی که از ته چاه میومد گفتم :کسی اینجا نیست ؟؟؟پرسیدم کسی اینجا نیست ؟؟؟
نفس حبس شدمو با صدا دادم بیرون :لعنتی …
سعی کردم تموم قدرت ذخیره شده درونمو جمع کنم و دوباره امتحان کنم :آهای !اینجا کسی هست که بگه من الان کجام ؟؟؟اهههه …
-چرا هست …
صدای مردونه و اشنایی که درست از پشت سرم میومد باعث شد که همه چیزو از یاد ببرم و با تموم وجود حیغ بکشم .
بی وقفه جیغ میکشیدم و حتی سعی نمیکردم برم عقب یا کار دیگه ای انجام بدم .
باورم نمیشد مردی که هنوز ندیده بودم و درست نمیشناختمش میتونست دربرابر جیغ کرکنندم مقاومت کنه و حتی جلوی دهنمو نگیره و نگه هیس بسه !
تا اونجایی که دیگه صداو نفسم گرفت جیغ کشیدم…
احساس کردم دیگه پشت سرم نیست…لعنتی داره باهام بازی میکنه …
-خوب تموم شد جیغت ؟؟؟من جات بودم انرژیمو هدر نمیدادم…یعنی واسه منم بهتره …
خدای من …خود ناکسش بود و اونروز هم همون فردا پس فردایی که منو ازش میترسوند .نفسم تند شد و ضربانم رفت بالا و من خوب میتونستم تموم اینارو حس کنم .نور فندکی توجهو سمتش جلب کرد…نور کم بود و فقط قسمتی از صورتش پیدا بود.سیگاری رو گرفت جلوی فندکی و روشنش کرد…اما فندک رو خاموش نکرد.بلکه گرفت نزدیک صورت من …اونقدری ترسیده بودم که حتی نمیتونستم به راحتی تکون بخورم…
-کسی بهت یاد نداده بود که یه سری از چیزا رو باید جدی بگیری؟؟؟
جوابی ندادم یه قدم اومد جلو در حالیکه هنوز هم فندک روم ثابت بود.
-بهت نگفتن که صبرم حدی داره ؟؟؟
-فکم منقبض شده بود و از تصاویری که جلوم نقش میبست میترسیدم …
این بار فندک رو برد سمت صورت خودش .چه قدر تو این نور پردازی کوچیک و کم قیافش ترسناک شده بود و چه قدر تر لحنش میترسوندم …
به سختی سعی کردم کلماتو روی زبونم جاری کنم .
-ف..رشاد …مم ن …این …اصلا …
-چرا به تته پته افتادی ؟هنوز چیزی نشده …
-ب..یا حح رف بزنیم …این …اصص.لا شوخی جالبی …
-درست فکر کردی چون این اصلا شوخی نیس …الان دیگه کار از حرف گذشته …خیلی قبل تر از این ها وقت حرف زدنو بهت داده بودم .
بغض گلومو چنگ زد و واقعا ترسیدم …
-چرا …داری اینطوری …میکنی؟چی میخوای؟
قیافشو تا جایی که میتونست بد جنس کرد …
-میدونی …وقتی نمیشه یه چیزو با زبون خوش و راه های ساده به دست اورد پس باید رفت سراغ راهکار های دیگه ای …مثل …اوووم
-ولم کن …تورو خدا …
-اخییی شاهزاده ی یتیم و مغرور قصمون داره التماس میکنه …چه قدم ناز میشه وقتی داره تموم سعیشو میکنه جلوی اشکشو بگیره …
بدنم به لغوه افتاده بود بس که داشتم میلرزیدم …
ولوم صداشو اورد پایین :اما نباید خیلی به خودش سخت بگیره …اولش یه کم شاید براش سخت باشه و اوف شه اما بعدش باید مطمءن باشه که بهش خوش میگذره …من خودم اینو بهش قول میدم …
با شنیدن این حرفا دیگه لزومی ندیدم که جلوی اشکامو بگیرم …
-عوضی …پپپست …
داشتم تعادلمو از دست میدادم اما تو یه حرکت در حالی که یقمو گرفته بود محکم به یه دیوار کوبوندم …حس کردم استخون کمرم از وا شد.
-حرف دهنتو ببند !دیگه الان هیچ خری نی که بتونی بهش تکیه کنی…الان وقتیه که باید التماس کنی نه اینکه این شرو ورا رو بهم ببافی …موقعیت شناسیت صفره دختر!صفففر!حیثیت و ابرو و زندگیت دستمه هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی …چون به زور میتونی اب دماغتو بکشی بالا .دیگه خلاصی از دست من که جای خود داره …
بی صدا اشکام روی گونم غلت میخوردن و فقط دلم میخواست هر طور شده صداشو نشوم …هرجور شده خفش کنم …یا خودم کر شم و حتی بمیرم اما حرفای مرموزانه و وقیحانش اذیتم نکنه .
-تو یه بیمار روانی …یه بیمار روانی عقده ای …
-زر نزن
-من …هنوزم اون فیلمو …
نذاشت حرفمو تکمیل کنم …حرفی که خودمم میدونستم کوچکترین کمکی نمیتونه بهم کنه اما گفتم که لااقل حداقل کمکی که میتونستمو به خودم کرده باشم .
قهقهه ی فاتحانه ای میزد …جوری که ادم میترسید …
-فیلم …فیییییلم …همون که تو این بود …
صفحه ی روشن گوشی باعث شد که ببینمش …
نا خوداگاه دستمو بردم جلو که بگیرمش اما گوشی رو برد عقب و یه دونه هم محکم زد روی دستم .
-توچ توچ توچ …این پیش من میمونه …یه جدیدشو که گرفتی …ببینم چیکار میکنی مگه که انقدددر پول گیرت میاد بتونی تنها تنها ازین لقمه ها واس خودت بگیری ها ؟؟؟
-خفه شو ..
-اهانن ببینم نکنه اصلا همه ی اینا فیلمه …میگم یه چند وقته قیافت بزرگتر میزنه …طرف قبل ما تموم کرده ؟؟؟
صدامو در حالیکه گریه میکردم بردم بالا
-خفه شو فرشاد !
سیلی که خوردم بیش از پیش تصویر مقابلمو تیره و تار کرد.
-به من امرو نهی نکن حالیته ؟؟؟
و یه ضربه ی دیگه اون طرف صورتم …
-الان دیگه به من امرو نهی نکن .!
مقدار زیادی از موهایی رو که تموم سعیمو تا قبل از اون کرده بودم احد الناسی نبینتشون به خصوص فرشاد تو دستش گرفت و در حالیکه از درد صورتم جمع شده بود و سرم هم به عقب میرفت صورتشو نزدیک تر اورد …
-ببین لعنتی !من از یه جایی به بعد دیگه قاطی میکنم .(بیشتر موهامو کشید و آخم بلند شد )جوری قاطی میکنم که هیچ کس هیچ کس نمیتونه از کاری که میخوام بکنم منصرفم کنه …توی احمق لیاقت منو نداشتی که باهات اونجوری که دوست داری و بهتره رفتار شه .!توی احمق لیاقت نداشتی مثل دوتا بچه ی ادم برسیم به اونجایی که در نهایتم قرار بود برسیم…اونقدر پیش رفتی و رفتی رو نرو من با کارات …که حالا …(چند لحظه ای مکث کرد …صداشو پایین اورد )اون فیلمو یادته ؟؟؟حالا قراره خودت بری رو صحنش …