مدام چشم میچرخوند و منتظر بود بعد از 20 دقیقه فاطمه رو دید سوار دویست شیش البالویی رنگی بود جلوی پای سایه ترمز کرد و بوق زد سایه  به سرعت سوار شد و در حالی که ترسیده بود گفت:فاطمه از اینجا برو خواهش میکنم

فاطمه به رنگ پریده ی سایه نگاهی انداخت و از اونجا دور شد بالاخره سکوتو شکست و گفت:دختر تو معلوم هست کجایی؟همه دارن دنبالت میگردن

سایه بدون توجه به حرفای فاطمه به مسیری که داشتن میرفتن نگاه کرد و با اضطراب گفت:ک..کجا داری میری؟

_خونتون دیگه کجا باید برم؟

سایه با التماس نگاش کرد :نه تورو خدا فقط یکی دو روز نمیخوام اونجا برم

فاطمه دنده رو عوض کرد و پوفی کرد اولین دور برگردونو دور زد و به سمت عظیمیه خونه ی خودشون به راه افتاد گفت: سام بدجوری دنبالته گفت به محض دیدنت بهش خبر بدم

با ترس برگشت سمت فاطمه:تو که بهش نگفتی؟

_فعلا نه اما فقط دو روز بهت فرصت میدم برگردی دختر کی میخوای دست از این احمق بازیهات برداری؟حالا که یکی پیدا شده...

پرید وسط حرفش:فاطمه خواهش میکنم تمومش کن بزار ببینم این در به در چی میگه؟

و ضبطو زیاد کرد

و فاطمه مجبور به سکوت شد اهنگی که دوسش داشت هر چند که قدیمی بود (عارف)

با تو از دریاچه ی نور از دل جنگل گذشتم

گفتی هر عشقی میمیره اما از تو برنگشتم

میخواستم تا دنیا دنیاست ما به عشق هم بنازیم

توی مرز ماه و دریا قصری از صدف بسازیم

طوفان گرفت و چه ساده شکستی

اما چشاتو رو بغضم نبستی

عمرم گذشت و هوز که هنوزه

سلطان قلبم تو هستی تو هستی

♫♫♫

یادمه رنگ نگاهت رنگ رویا های من بود

سبزه زاران تو چشمات تنها جای گم شدن بود

اسم تو طعم عسل بود تو هراس غربت من

هنوزم وقتی میخندی غصه ها فرو میریزن

گل گلخونه ی من یکی یک دونه ی من

روی دلتنگی شب پرده بنداز

پرده بنداز

بی تو بارون نمیاد همه دنیا قفسه

تو به من هدیه بده پر پرواز

پر پرواز

♫♫۱

من تو خوابای گذشتم که پر از شوق جنون بود

تو رو توی باغی دیدم که پر از بغض خزون بود

مثه یه دریا هنوزم غرق طوفان نگاتم

خیلی وقته عاشقم من عاشق سادگی هاتم

هر عشقی میمیره خاموشی میگیره

عشق تو نمی میره

آه ه ه

ما عاشق میمیونیم

با عاشق میمیریم

جرم ما این تقدیره

آه ه ه

بغضش ترکید و زد زیر گریه بلند بلند تمام این مدت هرچی ریخته بود تو خودشو بیرون ریخت

مثه یه سایه کنارت میام آروم پا میزارم

زندگی مو رویا هامو توی چشمات جا میزارم

گاهی خوشبختی یه رازه یه بهونه واسه بودن

ای خدا آه ای خدا کاش گوش بدی به دردای من

وقتی یه باغ زخمی به ابرا چشم میدوزه

آدم دلش می سوزه ای خدا

ای خدا ای خدا

با سرنوشت و تقدیر هرگز نمیشه جنگید

دنیا هنوز دو روزه ای خدا ای خد

جلوی در خونه نگه داشتند و هر دو پیاده شدند فاطمه کیلیدو توی در چرخوند و داخل شدن سعی کرد سایه رو از حالو هوای خودش بیرون بیاره در ورودی حالو باز کرد و با شوق وارد شد:سلاممممممم بر مادر گرامی

مادر فاطمه با گرمی جوابشونو داد و فاطمه با چشم به مادر اشاره کرد که چیزی نیست سایه که تازه به خودش اومده بود گفت:س..سلام

مادر فاطمه با خوشرویی جوابشو داد و فاطمه دست سایه رو کشید بیا بریم بالا تو اتاقم

هر دو به سمت اتاق به راه  افتادن سایه داخل شد فاطمه رو بهش گفت:راحت باش راستی گوشیتم روشن کن

سایه تازه یاد گوشیش افتاد  گوشی رو تو اون خونه جا گذاشته بود زد تو سرشو گفت:وااااااااای

_چی شد؟

_گوشیم

گوشیت چی؟

در حالی که میشست رو تخت همه چیرو برای فاطمه تعریف کرد

_تو دیییونه ای دختر دیییونه

_حالا چیکار کنم؟

_هیچی فعلا هیچی

دوروز از اون روز میگذشت و سایه همچنان اونجا بود  تصمیم گرفت تمومش کنه همه چیو مانتوشو تن کرد و از اتاق فاطمه خارج شد مادر فاطمه و فاطمه مشغول حرف زدن بودن با دیدن سایه اماده شده گفتن:کجاا؟

_مرم سر خاکو بر میگردم

فاطمه بلند شد:میرسونمت

_نه نه میخوام خودم برم فقط.....

_فاطمه که منظور سایه رو فهمیده بود مقداری پول اورد و به دستش داد دوستشو بغل کردو گفت:مواظب خودت باش

سایه برای ثانیه ای چشماشو بست و بعد از خداحافظی از خونه خارج شد

راه بهش سکینه رو در پیش گرفت تاکسی نگه داشت و سایه بعد از حساب کردن پول پیاده شد به سمت قطعه ی سهیل رفت و کنار قبر سهیل نشست شروع کرد حرف زدن:تو..تو خیلی نامردی سهیل ..هیچوقت هیچوقت...میدونی چرا از داشتن قلبت ناراحتم؟چ.ن چون یه خیانتکاری یه نامردی اما ....اشکاش جاری شد اما.. دیدی سرنوشت با ادما چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بخشیدمت میرم پیش کسی که دوستم داره واسش عشق میارم  اونو توی قلب تو میکنم وجودی از خودم

اشکاشو پاک کرد و بلند شد  حدودا نزدیکای 2 ظهر شده بود تاکسی در بستی گرفت و به سمت خونه ی فاطمه اینا رفت

زنگو فشرد و در باز شد هوا سرد بود و دو هفته مونده بود به عید کفشاشو در اورد و داخل شد با دیدن سام و احسان سر جاش خشکش زد زبونش بند اومده  بود نگاهی به فاطمه انداخت که سرشو بالا گرفته بود و با لبخند بهش نگاه میکرد سام جلو اومد جلوی جلو و سایه زبون باز کرد:سس..سلام

همین یه کلمه کافی بود دست سام بالا رفت و محکم روی صورت سایه فرود اومد سایه از شوک دستشو گرفت رو گونهی راستش و فقط گفت:اییییییی

دست سام بالا رفت و اینبار محکمتر روی صورتش نشست شدت سیلی انقدر محکم بود که سایه پخش زمیتن شد و داد سام بلند شد:پااشووووووووووو ببینم  سایه اشک ریخت و هیچی نگفت سام دستشو بالا بردو گفت:پا میشی یا....

احسان اومد جلو و سامو گرفت فاطمه دخالت کرد اقای راد تورو خدا

دستش رفت بالا و گفت:هیچکس دخالت نکنه با یه حرکت بازوی سایه رو گرفت و بلندش کردو هلش داد به سمت در و داد زد:احسان خودت بیا و دیگه منتطر نموند صدای ناله ی سایه بلند شد:ای ای دستم سااام

سام برگشت و با خشم به سایه نگاه کرد در جلوی ماشینو باز کرد و هلش داد تو ماشین خودش هم سوار شد و به راه افتاد سایه زبون باز کرد :سااااممم........

_هییییییس فعلا صدات در نیاد