رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی 23
تا اخرای شب داشتم اتفاقای اونروز رو مرور میکردم و میخندیدم ...
خوابم هم به هیچ عنوان نمیومد …کتاب ادبیات رو مقابل روم بازکردم …چه قدر خوبه که زود تعطیل میشیم !
خدای من …خیر سرم امسال کنکور دارم …سیما قید تموم بی افاشو زده که درگیری ذهنی نداشته باشه …اونوقت من !!پوووف خدایا خودت هوامو داشته باش این اخرین راه منه برای دراوردن حسابی گلیمم از اب …اخرین راهی که به خاطرش مجبور به انجام این کار شدم و حالا …!ای بابا …چیکار کنم خوب؟
مگه دست منه که این کسری هرروز اینجا تلپه یا اینکه فرشاد دممه یا این پناهی…عجب سوتی دادم به پناهی …با نگاه کردن به کتاب تصمیم گرفتم هم به خاطر دوباره به یاد نیاوردن سوتی های عظیمم و هم به خاطر امتحانم تموم تمرکزمو بدم به ادبیات و …خدارو شکر موفق هم شدم !
***
سر جلسه ی امتحان بر خلاف همه من خیلی ریلکس و اروم بودم …شاید نشسته بودم ۷ ۸ ساعت بخونم اما همون۴ ۳ ساعت هم افاقه میکرد …من اینطوری راحت تر بودم .پرستو تو دیدم بود . پاهاشو مدام و عصبی تکون میداد و از پشت هم رعشه ی تنشو حس میکردم …لعنتی !چرا اینطوری میکنه با خودش؟؟؟نباید انقدر استرسی می بود …باید از من یاد بگیرن رله …ریلکس !
مراقب برگه ها رو پخش کردم .بسم الله ی گفتم و گردنبند الله روی گردنمو لمس کردم …اسممو نوشتمو و حالا شروع !
با نگاه اجمالی به برگه میشد فهمید خیلی هم سخت نیست …
کم کم بچه ها شروع کرده بودن به دونه دونه دادن برگه ها .سالن امتحانات نصف شده بود.منم اخرین نگاهام به برگه رو انداختم و از جام بلند شدم . کنار میز میراقب چشمک نا محسوسی به پرستو زدم و از اون جو مزخرف سالن امتحان راحت شدم و تونستم یه نفس درست و حسابی بکشم بالاخره …
خودکارو توی دستم گرفته بودم و سعی داشتم هرچه زودتر از جمع بچه هایی که داشتن سوالارو با خودشون چک میکردن و اوضاع خودشونو ازینی که بود بدتر میکردن رد شم .
-سارا کجا ؟؟؟
برگشتم ایسان دستی برای سولماز تکون داد و اومد سمتم .
-پوووف نمیخوام به هیچ وجه صداشونم بشنوم
-صدای کیارو ؟؟؟
-صدای اینایی که سوالا رو چک میکنن و روز ادمو ماتم خالص میکنن …
-دیوونه ای به خدا ….
برگشت دوباره سولماز رو نگاه کرد و رو کرد بهم .
-فهمیدی چی شده ؟؟؟
سری بالا انداختم .
-سولماز …عقد کرده !
-خدایی؟
تعجب کرده بودم
-اره …
-با کی ؟؟؟چرا الان و انقدر زود؟
-با پسر عموش فعلا عقد کردن تا اون بره سربازی و برگرده .عموش اینا میترسیدن از دستشون بره …گفتن که باید عقد کنن
-خوب خوشبخت شن ایشالا
-پوووف زرنگ به این میگن
چپ چپ نگاهش کردم …
-بد بخت عقده ای
-هووو شوخی کردم بابا !
-خوب دیگه من بهتره زودتر برم .
-کجا ؟؟؟
-برم کتابخونه …در هر حال ۳ باید خونه ی پناهی باشم .کتابامو برداشتم برم کتابخونه یه کم بخونم .
-چه قدم که تو یه کم میخونی شدید عاشق اوت ارامش سر امتحانتم به خدا
خندیدم .
-از طرف من از پری خدافظی کن …بگو عجله داشت .خدافظ
-اوکی بای
-زهر ما ر!
زبونشو برام دراورد و من هم اومدم واکنش نشون بدم که با دیدن ناظم پشت سرش پشیمون شدم و با یه لبخند مرموزانه از مدرسه رفتم بیرون .
ساعت ۱۰ بود .یه کم از مسیر رو پیاده رفتم و گفتم که برای بقیش با اتوبوس برم تا ایستگاه کتابخونه ارشاد .
نگاهمو دوختم به تصویرم که افتاده بود روی شیشه ی اتوبوس .به چشمای دشت و جنگلی به عبارتی….لبای ور قلمبیده و یه قیافه ی ساده و دخترونه تو فرم دبیرستان…همونطور که به تصویرم تو شیشه خیره شده بودم تو همون شیشه احساس کردم یه نفر پشت سرمه و کلا امروز زیاد دیدمش …خدای من !۱
سریع برگشتم سمت عقب …یه پسر جوون بود اما اینکه داشت منو نگاه میکرد اما الان هدفون گوششه و اصلا م هواسش به من نیست اما خیلی مشکوکه هااا
به خودم نهیب زدم :بیخیال بابا سارا !!!تو ام توهم زدیا
دم ایستگاه پیاده شدم .درست کنار کتابخونه بود خیلی وقت بود به کتابخونه نرفته بودم
وارد شدمو ساعتم رو هم گذاشتم رو به روم که راس ۲و نیم از کتابخونه بزنم بیرون مبادا دیر برسم .
توی همون تایمی که قرار بود تا جایی که تونستم زیست خوندم و یه بخشیش رو هم تست زدم.با خیال راحت و البته خیلی خسته از کتابخونه زدم بیرون .هوا گرفته بود و ابری ازون هواها که زود تاثیرشو رو ادم میذاره. .صدای زنگ گوشیم وسط پیاده رو از توی حال و اوضاع هوای تاثیر گذار و اینا بیرونم اورد…
-بله بفرمایید …الو …الو
-خانم صداقت ؟؟؟
-بله ..خودمم ..اوووم مشکلی پیش اومده ؟؟؟الو …الو خانم
وا این چرا قطع کرد دیوونه …نگاه دوباره ای به شمارش انداختم .نا اشنا بود .
پس منو از کجا میشناخت …لابد بچه هان میخوان اذیت کنن بیخیال.اتوبوس هم هنوز نیومده بود.خواستم تا ایستگاه بعد رو پیاده برم و از یه جایی هم تاکسی بگیرم که راحت تر برسم.
راه افتادم .خیابون نسبت به ساعت های دیگه خلوت بود بالاخره وسط روز بود و ملت هم تو تب و تاب …
گوشیم توی دستم بود رو به خیابون …تو فکر این بودم که اون مزاحم نا اشنا کی میتونه باشه …
صدای یه موتور از جا پروندم …و بعدش دستی بود که سمتم دراز شد و …گوشیم …
-ا اقا چیکار میکنی …گوشیم …
اما دیگه دیر شده بود …خدای من !!!حالا چیکار کنم ؟؟؟
-دزد !تو روخدا یکی کمک کنه دزد …!
نگاه چند نفر سمتم جلب شد .اما با دیدن موتوری که دیگه خیلی دور شده بود رو برگردوندن …
-چیتو زد ؟؟؟
برگشتم .قیافم زار بود و خودم هم میتونستم اینو حس کنم .یه پسر جوون که موهاشو دیزلی زده بود و یه تیشرت ابی کمرنگ با یه شلوار کتون سفید پاش بود این سوالو ازم پرسید .بی اختیار لبامو دادم جلو و گفتم :گوشیم
خندید!
- لباشو نیگا ..طوری نیس که یه بهترشو واست میگیرم فعلا اینو داشته باش کوچولو …
کاغذ حاوی شمارشو سمتم دراز کرد .اعصابم له شد !!!تا بناگوش سرخ شدم وخیلی خودمو کنترل کردم بهش چیزی نگم و رومو برگردوندم.
-اوووف حالا چرا قهر میکنی؟؟؟ببینم اصن گلکسی اس فور میخوای با فایو اس ؟؟؟
جوابشو ندادم و فقط با گزیدن لبم داشتم خودمو کنترل میکردم .
-ببین من خیلی ازت خوشم اومده شمارمو میذارم تو این جیب کوچیکه ی کیفت خو…
نذاشتم جملش تموم شه سریع برگشتم و طی همین حرکت انتحاری کیفم خورد تو صورتش …
با غضب نگاهش کردم .بد بخت وا مونده بود…
به نظرم اومد همینا براش بسته …بعیدم بود دوباره بیاد دنبالم اما برای محض اطمینان دوباره با شتاب برگشتم که بازم کیفم خورد تو صورتش و اونم بدبخت فکر کنم انقدر شوکه شده بود که مات و مبهوتانه هیچی نگفت …
به خاطر گوشیم تو دلم عزا بود …بابا اخه یه سامسونگ ساده انقدر بدخوا داره ؟؟؟چشم نداشتن ببینن ؟؟؟اههه تازه قابشو عوض کرده بودم …شماره ها …عکس …
خاک بر سرم فیلم فرشاد .بی اختیار با دست زدم روی لپم …حتی اگه دزده هم اون فیلمو ببینه خیییلی زشته …
حالا بی گوشی چه کنم ؟؟؟
خدای من ساعت !!!من چه جوری به کارا برسم ؟؟؟به پناهی چی بگم ؟؟؟
سوار اولین تاکسی که جلوم ایستاد شدم و پیش به سوی خونه ی پناهی گرانقدر!!!
***
ساعت ۶ بود که رسیدم …عجیب دلهره داشتم …با این وجود بالاجبار زنگو زدم
در باز شد …با بسم الله ی رفتم تو …خبری از غفور نبود …
نگاهی به دورو برم انداختم … خبری از هیچ کس نبود …سانسی هم نبود که پناهی بخواد خونه باشه .رومو برگردوندم و دیدن چشای غضبناک و ژست شکاریش با فاصله ی دومتری که داشت کم میشد تفکرمو نقض کرد...
اومد جلوتر …و باز هم …منم هول شدم و رفتم عقب …هی اون جلو …هی من عقب …
جلو…
عقب …
جلو …
و افتادم زمین !!!!
اما عصبانی تر از اون چیزی بود که بخواد حتی با این ضایع بازی من که عمق فاجعه بود بخنده …
بازم نزدیک تر شد …دوزانو نشست کنارم …اخماشو بیشتر تو هم گره زد
-گوشیتو بده من بینم
گیج میزدم عجیییب
-ها ؟؟؟
-گفتم گوشی صاب مرده تو بده من …
…..
خدایا ….یعنی یه صدا میتونه تا این حد ولوم داشته باشه ؟؟؟؟
-نیییست
-گه نخور …گفتم بده من
با این حرفش یه کم جرات پیدا کردم.تو یه حرکت نشستم جلوش.
-گفتم نیست
-کدوم قبرستونیه پس؟؟؟
-دد…دزدیدن
-ببین داری زر میزنی !داری زر میزنی شدید
ترسیده بودم ازش !!!به تته پته هم افتاده بودم اما حق به جانب و مظلوم گفتم :((نه به خدا !
یه کم با چشم تنگ شده نگام کرد …
-یه شماره نا اشنا امروز بهت زد نزد؟
بدون فکر جواب دادم ((چرا ))
-چی گفت ؟
-گگگفت الو سلام خانوم صداقت ؟گفتم ..بله خودم هستم گفت بعدم قطع کرد
زیر لب چیزی گفت تو مایه های ((ای تففف …))
-سند مند گوشیتو بده من .الانم بیا تو یه خط و گوشی جدید میدم بت .
-خوب میرم خطمو …
-همین که گفتم !!!
دستشم اورد جلو صورتم
-به کسی هم نمیدی شماره رو افتاد ؟؟؟
-به دوستام که …
-دوستات سگن ؟؟؟میگم به کسی هم نمیدی خر فهم شدی؟؟؟
-اره خوب !
امتحانا که تموم شد تونستم یه نفس عمیق و راحت بکشم .بهمون ۴ روز استراحت داده بودن که به همراه پنجشنبه جمعه میشد ۶ روز و این واقعا خوب بود .
همونطور که پناهی گفته بود خط جدیدمو به کسی نداده بودم.البته به هرجا که زنگ میزدم شمارش نمی افتاد و من واقعا نمیدونستم که گوشیم برام چه کاربردی داشت دقیقا؟؟؟
از پناهی بدجور کینه به دل گرفته بودم و دلم میخواست بگیرم تا میخوره بزنمش …گند اخلاقه عوضی …
اما خوشحالی تموم شدن امتحانا اونقدری بود که تلخی وجود این ابلیسک رو دفع کنه .احساس سبکی میکردم .دلم نمیخواست تو این مدت حتی چشمم هم به کتابا بیوفته .پس همشونو جمع کردم و گذاشتم توی کمد.خودم از خودم راضی بودم و واقعا هم از تموم وقتم برای درس استفاده کرده بودم چون هدف و انگیزه ای داشتم که نه برام جای تنبلی میذاشت و نه خستگی.سه شنبه بود.قرار گذاشته بودیم با پرستو و ایسان ۴شنبه بریم بیرون . هرچند نمیدونستم چه طوری از پناهی بخوام که جای پنجشنبه یا جمعه ۴ شنبه رو تعطیل باشم . دلم واسه گوشیم لک زده بود.من گوشی سامسونگ ساده ی خودمو با همین ایفون هم عوض نمیکردم. لعنت به اون دزد عوضی !اخه گوشی من اصلا به دردت خورد؟؟؟تصمیم گرفتم بیخیال گوشی شم . هرچی بود حالا دیگه از دستم رفته بود و غصه نداشت که !ساعت ۵ بعد از ظهر ۲۴ دی ماه …ی بعد از ظهر زمستونی که خیلی هم گرفته نبود اما سرد …حس زندانی ازاد شده از بند رو داشتم .یک دفعه به سرم زد که حاضر شم برم بیرون. تنهایی…یه قدمی چیزی …هوا سرد بود اما من دلم واقعا برای یه پیاده روی که بی دلیل باشه و نه برای رفتن به مدرسه تنگ شده بود.یادش به خیر …بابا چه قدر یهویی بعضی اوقات بیدارم میکرد و با خودش میبردم پیاده روی …قدم زدن تو هوای مطلوب بهار …یا هوای گرم و تابستون همراه یه بستنی قیفی بزرگ شکلاتی …یا پا گذاشتن روی برگای خشک شده پاییز و حتی رد پاهایی که روی برف باقی میذاشتیم و …
بغضی اشنا گلومو چنگ زد…اروم بلند شدم .یه شلوار لی سبز لجنی یه کاپشن مشکی نسبتا بلند و یه شال لجنی کلفت .به همراه یه کلاه مشکی هم روش .از اونجایی هم که کلکسیون آل استار بودم یه آل استار سربازی ساق دار هم از تو کمد برداشتم که دم در پام کنم.
پامو که بیرون گذاشتم فهمیدم هوا سرد تر از اون چیزیه که فکرشو میکردم.گوشام با وجود کلاه احساس سرما میکردن .کلاه کاپشنمو هم سرم گذاشتم.جیب شلوارمو دوباره چک کردم که مطمءن شم پول همراهم هست .
و با اطمینان خاطر از این بابت از خونه زدم بیرون…
درخت های عریان …در اغوش مرگ کوتاه زمستان …
و مردمی که دست کمی از درخت های شهرشان نداشتند …
با تموم این ها از دیدن مردم با لباس های زمستونی و پالتو و کاپشن و کلاه و همینطور مغازه هایی هم که خیلی نه اما با این حال یه کوچولو حال و هوای زمستون گرفته بودن به وجد اومدم.
توی زمستون وقتی حالت تقریبا جالب باشه٬وقتی با نفست بخار بیاد بیرون و وقتی کلی فاز باحال داشته باشی یه اهنگ هست که هر سال هم که بگذره خستت نمیکنه و بازم تو این حال و هواها لبخند میاره رو لبت …
و اون چیزی نیس جز…
بووو سرده …(تیک تاک :D)
بوووو سرده کاپشنم کو ؟ حتی یه پولیورم باشه ممنون
دوس دارم سریع بزنم بیرون آخه میترسم که برفا آب بشن زود
بوووو سرده این شال منه که ، بوووو سرده میاد به تنت Babe
چار تا دست تو دو تا جیب ،آآآآوووو تو بغلم میگیرمت هــــــی
خیلی شیک و مجلسی ها میکنیم
بخار میاد بی دخیانیات خداییا
من خیلی بامزم ، زمستونم فصل رپی یه لامصب
برف بازی مشتاقشیم ، Jackass شیم شوخیای پشت وانتی
دو تا پررو لجباز ول شیم شل رو برفا
شرط ببندیم تحمل کی بیشتره لخت تو سرما
صبح بود اما شبشبه کنیم قهقهه و جیغ بعد کره خوری
دستمه سوسیـــــس … سووووســـــــــیس
آقـــــا
ببخشید یادم رفت !!!
آقا اینجاش تکست نداره ؟!! نه آقا داره آقا داره !!
ریتم به این شل و ولی موضوع به این خل و چلی
هستی بریم برو بریم برو انریکو و دمی مور و جنی لو و جی زی و کلکسیون کن ببین
ما هم حال میکنیم مث اونا کلونلی
شرابه تو گیلاسا وقتی میشیم ما تشنه
به بدنمون گرما میدیم با لرتژ
سوز زیر پوست و نک بینیا قرمز .. سرده سرده سرده
بوووو سرده کاپشنم کو ؟ حتی یه پولیورم باشه ممنون
دوس دارم سریع بزنم بیرون آخه میترسم که برفا آب بشن زود
بوووو سرده این شال منه که ، بوووو سرده میاد به تنت Babe
چار تا دست تو دو تا جیب ،آآآآوووو تو بغلم میگیرمت هــــــی
میریزه چیکه چیکه قندیلای در دیوار
توو دست تو هم از اون کندی های کندی شاپ
منم از هر چی فرم رسمی باشه در بیام
اینا رو نمیبینی تعطیلات به تعطیلات
این گوله سفیدا رو میبینی
داره میاد تو صورتت نترس اصلا چیزی نی
بووووو سرده ، چشا خواب بیدارن
همه داستان دارن ما هم داریم با هم
Hello مافی خوبی ؟ نه مجبورم
وگرنه تو خونه جلو شومینم لش بودم
نه اینجا تو سرما تو پیستا رو برفا
ترجیح میدم الان بودم دیسکو تو بغداد
فکرشم که تز بدم که بریم شله بده خب
نصفه شب یه تز بدم که بریم همه دم صبح
ما رو دریا از زمین ۲۰ پا جداییم
حالا ببین وقتی بریم توی پیستا کجاییم !؟
چار تا دست تو دو تا جیب ما چار تا لش تو دو تا جیپ
ما با هم تو بوساییم من آمادم تو کجایی
کولاکه میگی خب ولی کو آخه
بیرونو نمیدونم من ولی شاید تو باشه
چن تا فارس چن تا شرقی چن تا هم از بوداپست
خوباشون تو راهه میگم که کولاکه
هوا زیر مینیموم لپا قرمزه جوری که انگار بودیم پیش گریمور
انقد دوس داشتنی نباش مافی تو رو یهو دیدی خورد
آوترو :
هه هه هه … فصل قشنگیه ولی واقعا خیلی سرده
تیک تاک از همینجا آرزو میکنه که دیگه هیچ کارتون خوابی نباشه ، مخصوصا تو این فصل
خوش بگذره
۲۰۱۲
This Is It
Three Guys Up
سینا سینا خشی
In The Scene
Nowhere I Mean
Here We Go
This Is It
Feel The Beat
Yeeeeh
BOOOOOOOO
وسط خیابون لبامو میلرزوندم ((بووو))یی میگفتم و میخندیدم .شاید معدود رپ هایی بود که دوسش داشتم .وای خدای من چه قیافه ای هم داشتم الان …کم کم داشت خیابونا شلوغ میشد و من لبریز تر از عشق به این آب و هوا و این پیاده روی .دختر ها و پسرای جوون گاه هم سن و سالم و اکثرا بزرگتر از من …از دور چه منظره ایه هااا لبخند زدم…
جمعیت انبوهی که دور یه مغازه جمع شده بودن توجهمو به خودش جلب کرد.وای خدای من چه قدر شلوغه …!!!با این حال رفتم اونور خیابون که لااقل بفهمم این مغازه چی هست …یه امیر چاکلت بود…من میمردم واسه این مغازه ها !!!اکثرا دختر ها و پسرهایی که خوب گول زدن نداشت …دوست بودن باهم دست در دست دست دور گردن دست دور کم٬دست به گریبان ٬دست به …استغفرالله …خاله زنک بازیم گل کرده بود شدیدا …یه صف بلند بالا درست شده بود از ادمایی که تو اون هوای سرد به اونجا رو اورده بودن…منم نشستم روی سنگ های روبه روی مغازه …و باز هم بوو سرده رو برای خودم میخوندم …
-حالا چرا تهنا ؟؟؟
برگشتم سمت صدا .یه دختر قد بلند بود که هیکل فوق العاده خوبی داشت و قیافه ای مثل اکقر قیافه های امروزی عملی و تزریقی .با این حال لحنش مثل تیپ و قیافش نبود و به دلم اومد جوابشو بد بدم یا اصلا ندم …
-پس چند تایی ؟؟
-اوووم دوتایی دیگه
عشوش قابل تحمل بود !
لبخند زدم .
-الان خوب نیس واسم …
نشست کنارم …دیگه زیادی داشت تیریپ صمیمیت بر میداشت .
-چرا عزیز دلم …خیلی هم مناسبه اتفاقا …ببین من خودم بین خودمون بمونه الان ۲۷ سالمه …از ۱۴ سالگی یه جورایی شروع کردم …
و باز هم خندید .
-واقعا ؟؟؟
-بهم نمیاد سنم ؟؟؟
-نه اون که میاد …منظورم اینه که از ۱۴
به وضوح می شد فهمید اویزون شده .با این حال دوباره به حالت قبلی برگشت .
-اره خوب …من از همون ۱۴ دونفری حال میکردم…
و واقعا نمیدونم به خاطر چی قهقه زد …!
خیلی با تعجب داشتم نگاهش میکردم .
-میدونی قیافت که خوبه ….فقط رو هیکلت باید بیشتر کار کنی …حالا مهم نیس صب کن بگم برات یه هات چاکلت بیارن …
عصبانی نگاهش کردم و خواستم بتوپم بهش و بگم هات چاکلت نمیخورم که سریع یه پسر جوون لیوان داغ و شیک هات چاکلتو به دستم داد.
-همینطوری که داری میخوری بذار بهت بگم ….
هر وقت میخواستم حرفشو قطع کنم دوباره شروع میکرد.
-ببین عزیزم …این دیگه یه امر عادیه …به نظر نمیاد مشکلی داشته باشی …من خودم قد این موهای سرم بی اف داشتم …
زیر لب گفتم ((چه افتخاری هم میکنه …
-چیزی گفتی ؟
جوابشو ندادم و مشغول خوردن شدم .خودش فهمید جوابی نخواهد شنید و دوباره ادامه داد.
-حالا اگه بخوایم بریم سر اصل مطلب باید بگم که این رفیق ما …یه نفر بد جور دلشو برده …چشاشم همرنگ چشای تو بوده …
-خوب اینا به من چه ربطی داره ؟مبارکش باشه …
- ا صبر کن …پشت سرمو نگاه کرد و گفت :اصلا خودش اومد …اینم از اقا فرشاد !
برگشتم …با دیدن همون چیزی که خیلی کم احتمالشو میدادم حالم گرفته شد و لیوان از دستم افتاد .
-ا چی شد ؟؟؟
فرشاد خیره داشت نگاهم میکرد.عصبانیت تو چشاش موج میزد .به همراه چیز دیگه ای که درکش نمیکردم…
از جام بلند شدم.نگاه خیره ای به دختر که بازومو گرفته بود انداختم و بدون معطلی راهمو کشیدم و رفتم …
چرا از هر راهی که میرم باید برسم به فرشاد …نمیتونم یه تنهایی درست و حسابی داشته باشم ؟؟؟اههه …این کی میخواد دست از سر من برداره …
اعصابم خرد شده بود و روزی که میخواستم خیلی خوب تموم شه به نظر جالب نمیومد .راهمو برگردوندم سمت خونه ی پناهی .ساعت ۶ شده بود…و برام اصلا اهمیت نداشت رسیده باشه خونه و بخواد چپ چپ نگاه کنه یا هر چیز دیگه اصلا …مهم اعصابی بود که بهم ریخته بودنش!!!
صدای اذان به گوشم میرسید و حالمو بهتر میکرد…و به اشهد اخر نرسیده ارامش قشنگ و نه چندان غریبی وجودمو فراگرفت …
***
هنوز یکی دو خیابون به رسیدن خونه مونده بود و من هم با بطری که از همون اول راه باهاش مشغول بودم و با پام هدایتش میکردم قدم قدم و بدون هیچ عجله ای مسیرو طی میکردم که صدای بوقی باعث شد یه لحظه تو جام وایسم …اما بافکر اینکه مزاحمه حتی به عقب هم برنگشتم.
-خوب حالا شاید مزاحم نباشه…
و واقعا هم صدا اشنا بود و مزاحمی در کار نبود.کسری !
-ا سلام …خوب من اصولا توجهی نمیکنم …توقع نداشتم اشنا …یعنی ببخشید (دستمو گذاشتم رو پیشونیم )شما باشین …
خندید.
-البته با این اوضاع و محاسنی که راه انداختی(به تیپم اشاره کرد)نبایدم برگردی …
خجالت کشیدم.
-دیگه شب شده ها سوار شو منم دارم میام اونجا …
پووف من تو اون لحظه ی اوج خجالت اونوقت این بهم میگه بیا سوار ماشین شو.
-حقیقتش نه …یعنی من معذرت میخوام اما …باید …یه جای دیگه هم برم.
چشماشو تنگ کرد.به گمونم خودش فهمید برای چی نمیخوام سوار شم .ابرویی بالا انداخت خیلی خوشگل شد .
-باشه پس به کارت برس ..فقط ارمان میرسه ها …
چشاش شیطون شده بود و خندش حالتشو بد تر و حرص درار تر میکرد.منتظر جوابی نموند و گازشو گرفت و رفت .با اون کوپش …اهه رو مخ .جهنم بره خونش .اصلا بره قبرستون که چی؟محکم به بطری جلوی پام لگد زنم و غرغرکنان در حالی که قدم هام رو هم تند تر میکردم دوباره راهمو پیش گرفتم.
به خونه که رسیدم داشتم یخ میزدم.اروم زنگو فشار دادم که غفور درو برام باز کرد.چراغای باغ رو روشن کرده بودن و با وجود سرما بازم ابهت خودشو از دست نداده بود.
-سلام
-علیک سلام دخترم.
-اقای پناهی اومدن؟؟؟
-نه هنوز فقط اقا …
-بله میدونم…
اینو در حالی گفتم که کفشامو در می اوردم و میذاشتم توی کیسه ای که از قبل برداشته بودم که هم کثیف نشه هم پناهی پاچمو نگیره …والا.
وارد خونه شدم.انقدر از دست کسری عصبی بودم که دلم میخواست بزنم سرشو از تنش جدا کنم دیگه دیدنش که جای خود داشت.
-چه زود زودم کار ردم تموم میشه …
این امروز رسما از یه دنده دیکه بلند شده هااا.برگشتم سمتش.
-بله دیگه …اجازه هست ؟
اشاره کردم که برم بالا.
-نه خیر …بالاخره یه چایی میوه ای چیزی …یخچال خونه ی دوست ما خالیه یا …
حرفشو قطع کردم.
-من حرفا یادم میمونه …
-ارمان اینو نمیگفتا …
به ستون خونه تکیه دادو بازوشو بغل گرفت.
-در هر حال شما گفتین اینجا نیاز به پذیرایی ندارین .
-اما حالا دارم.
حالت صورتمو متعجب کردمو گفتم :((چی؟؟؟))
خندید.
-نیاز به پذیرایی.
اروم پوفی کشیدم و خواستم برم اشپزخونه که شنیدم گفت :لباست کثیف میشه هااا
دستمو فشار دادم که بتونم خودمو کنترل کنم.
بدون اینکه حرفی بزنم از کنارش رد شدم که برم بالا .
اهه پسره ی مزخرف .هی اذیت میکنه !اینم رفیق اونه دیگه .وقتی اون اینطوریه از رفیقش نباید توقعی داشت با اون ژستاش…
یه کم هم اداشو در اوردم .لباسمو عوض کردم.بوتمو گذاشتم روی تراسی که همون پنجره بهش وصل بود و یه نفس عمیق کشیدم و رفتم پایین .
-ادا دراوردنم اصلا کار جالبی نیس در ضمن…
جا خوردم .
-بله ؟؟؟
-هیچی گفتم بدونی …بزرگ شدی به دردت میخوره .
میتونستم اما نمیخواستم جوابشو بدم.پس عصبانیتمو خفه کردم و رفتم تو اشپزخونه.اول از هم کتری رو رو گاز گذاشتم و بعد هم میوه هایی که از قبل شسته بودمو چیدم توی ظرف .
میوه رو گذاشتم جلوش.سرش تو گوشیش بود خداروشکر.
سرشو بالا هم نیاورد.
-احیانا شامم که نمیخوای بذاری؟
اهههه لعنتی عوضی گاو به تو چه اصلا!
محلش ندادم به نظرم اینطوری بهتر میومد.
رفتم سراغ چایی که حالا دم کشیده بود.دلم میخواست خالیش کنم رو سرش جای اینکه بدم دستش .رفتم تو هال .چایی رو گذاشتم رو میز و اومدم راهمو بکشم برم که سرش همونطوری که تو گوشیش بود به سرم.
-آآخخ چیکار میکنی؟؟؟
-من چیکار میکنم؟؟؟(دستمو زدم به کمرم.)میتونین سرتونو از تو گوشی مبارکه تون بالا بگیرین مواظب خودتون باشین اووخ نشین !
اول متعجب نگاهم کرد.بعد گفت :((ربطی به گوشی نداره دست و پاچلفتی .))گ
-دست و پا چلفتی عم……اصن به تو چه ؟؟؟
حرصی شده بودمو اونم داشت بهم میخندید…
-خوب دیگه …من امشب گشنمه .اگه قراره شامتم مثل این هنر نمایی هات باشه یه ندا بده رو در وایسی نکنیااا عمویی یه پیتزا میگیرم سنگین ترم.
-هر کاری دلت میخواد بکن … منم وظیفمه قد یه نفر غذا بپزم .نه یه ایل .
و بهش اشاره کردم…واقعا دست خودم نبود.اما اونم به روی خودش نمیاورد و از عصبانی شدن من لذت میبرد …!