کارد روی از روی میز برداشتم و کیک رو اروم بریدم.صدای دست و صوت بچه ها بیشتر شد و من هنوز داشتم نگاه جای خالی کارد می کردم.حتی وقتی که میخواستم کیک رو ببرم نگاه کیک نکردم،می ترسیدم که دوباره نگام به نگاه سامیار بیفته.
جازمین کیک رو از جلوم برداشت و به اشپزخونه برد تا تیکه اش کنن.
منم نشستم روی مبل سه نفره ایی که پشت میز بود.جک اومد کنارم نشست و گفت:ناراحت که نشدی؟
نگاهی بهش کردم و گفتم:واسه ی چی؟
جک:این که به زور ارودمت توی هال
پوفی کردم و گفتم:ناراحت که شدم ولی شما حق داشتین.این یه رسمه.
جک دستش رو گذاشت روی دستم و گفت:ببخشید اگه ناراحتت کردم.
لبخند محوی زدم و گفتم:اگه کیک نمیاوردیم که تولد نمیشد.نه؟
جک سرش رو تکون داد.
دستم رو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:من ناراحت نیستم.
جک:پس چرا اخم کردی؟
-الان که نکردم
جک:حالا تا چند دقیقه پیش
-به خاطر کار تو نیست.اینو مطمئن باش
جک:پس واسه ی چیه؟
جوابش رو نداشتم.چون جوابی نداشتم.خودمم نمی دونستم.
******
سامیار
نگام رو از الیکا که داشت کیک رو می برید گرفتم و کلافه نفس عمیقی کشیدم.و برای بار هزارم کلمات رو توی ذهنم دوره کردم.
نگاهی به الیکا کردم که روی مبل سه نفره نشسته بود و داشت با جک صحبت می کرد.حالا که می دونستم جک کیه،از حرف اون موقع خودم به الیکا خجالت می کشم.
جسی از بازوم نیشکونی گرفت و گفت:سامیار می خوان کادوها رو بدن.
نگاهی به جسی کردم و گفتم:خب من چی کار کنم؟
جسی:خب خواستم بدونی.
نگاهی به الیکا کردم که داشت از یکی از بچه های دانشگاه بابت کادوش تشکر می کرد.اخم داشت.انگار نه انگار که تولدش بود.ولی همین اخمش بود که بهش جذبه میداد.
همه بچه ها بهش کادوشون رو دادند و نوبت رسید به اشناها و دوستای الیکا.جک و جازمین به الیکا یه کاریکاتور از خودش و جک و جازمین دادن.ساناز بهش یه عطر داد.راویس و پدرام بهش یه مجسمه دادن.ایسا بهش یه کیف دستی داد.
من و کریستین و جسی به سمتش رفتیم.کادوم رو به سمت الیکا گرفتم و گفتم:ناقابله.تولدتون مبارک.
الیکا در حالی که نگاش به میز بود گفت:ممنون اقای راد.ممنون کریستین و جسی.
جسی لبخندی زد و سرش رو تکون داد.کریستینم کلا تو این دنیا نبود.
الیکا کادو رو گرفت و با ظرافت بازس کرد.طوری که کاغذ کادوش خراب نشه.واسش یه رمان انگلیسی گرفته بودم.
الیکا دوباره تشکر کرد و کتاب رو گذاشت قاطی بقیه ی کادوها.
از اینکه کادوی من رو گذاشت قاطی بقیه ی کادو،ناراحت شدم.چون دوست نداشتم منم مثل همه واسش باشم.
از میز همرا کریستین و جسی دور شدم و نگاه یلدا جان کردم.که به الیکا یه پالتوی قشنگ داد.الیکا صورت یلداجون رو بوسید و چیزی گفت.
همون موقع صدای در اومد.همه نگاها سمت در کشیده شد.ایلیا و النا دم در وایساده بودن.
نگاهی به الیکا کردم که داشت با تعجب نگاه ایلیا و النا می کرد.مطمئنا انتظار اومدنشون رو نداشت.خود منم انتظار اومدنشون رو نداشتم.
ایلیا و النا به سمت الیکا رفتن.بدون اینکه به نگاهِ بقیه اهمیت بدن. الیکا اروم اروم اخماش از هم باز شد.
ایلیا روبه الیکا گفت:تولدت مبارک.
النا هم گفت:تولدت مبارک.
ایلیا ادامه داد:نمی تونستم امروز رو هم از دست بدم.
النا سرش رو انداخت پایین و گفت:اخه امروز یه روز خاصه
ایلیا کادوی کوچیکی رو به سمت الیکا گرفت.النا هم از توی کیفش کادوی کوچیکی رو بیرون اورد و به سمت الیکا گرفت.
الیکا لبخند محوی زد و کادوی النا رو باز کرد.کادوی النا یه گردنبد ستاره بود.که روی ستاره با نگین کارشده بود.الیکا گردنبد رو گرفت تو دستش و رو به النا گفت:ممنون النا.خیلی قشنگه.
النا لبخندی زد و گفت:قابلت رو نداره
الیکا کادوی ایلیا رو باز کرد. کادوش به ساعت استیل قشنگ بود که بهش اویزهای قلب های قرمز وصل بود.
الیکا ساعت رو به سمت ایلیا گرفت و گفت:میشه برام ببندیش؟
ایلیا نگاهی به الیکا کرد و ساعت رو ازش گرفت و دور دست الیکا بستش.
الیکا اروم گفت:ممنون.
و بعد اروم با تردید گفت:داداشی
ایلیا نگاهش رو به چشمای الیکا دوخت و نگاش کرد.ایسا دست زد و سعی کرد جمع رو از این حالت سکوت بیرون بیاره.ولی هنوز نگاه ایلیا و الیکا بهم بود.
بعد از چند لحظه ایلیا نگاش رو از الیکا گرفت و دست النا رو گرفت و از خونه رفتن.
نگاهی به الیکا کردم که دیدم داشت با یه لبخند نگاه در خونه می کرد.به نظر میومد خیلی خوشحاله.
البته معلومه که باید خوشحال باشه.اخه اینجوری که سپهر می گفت رابطه ی الیکا و ایلیا خیلی باهم خوب بوده.
جسی اومد کنارم و گفت:سامی این پسر و دختره کی بودن؟
اروم گفتم:خواهر و برادر الیکا.
جسی:واقعا.ولی دختره اصلا شبیه شون نبود.
-النا،خواهرش به مامانش رفته و ایلیا برادرش و الیکا به باباش.
جسی سرش رو متفکر تکون داد.
ساناز دوتا بشقاب کیک گرفت جلوی من و جسی و گفت:بفرمایید.
و بعد رو به من ادامه داد:امیدوارم اماده باشی؟
با گنگی گفتم:واسه ی چی؟
ساناز چشمکی زد در حالی که از کنارم رد میشد گفت:سپهر زود لو میده.
و بعد راهش رو کشید سمت اشپزخونه تا بقیه ی کیک هارو بیاره.
اروم زیرلب گفتم:یعنی لعنت بهت سپهر.
کیک رو گذاشتم روی میز و به سمت سپهر رفتم که روی مبل نشسته بود و داشت کیک می خورد.رفتم بالای سرش و گفتم:خوش مزه است؟
سپهر درحالی که کیک رو می جویید گفت:اره عالیه.
یکی از پشت زدم تو سرش و گفتم:من بهت اعتماد کردما
سپهر در حالی که سرش رو می مالید برگشت سمتم و نگام کرد و گفت:مگه چی شده؟
باحرص گفتم:هیچی بعضی ها رفتن همه چی رو گذاشتن کف دست خواهرشون.
سپهر:اها اونو میگی.خب صبح که داشتم با تو صحبت می کردم ساناز بعضی از حرفامون رو شنید و مجبورم کرد تا براش توضیح بدم.
-یعنی نمی توستی نگی.
سپهر:خب اون ازم آتو داره
-خاک تو سرت.مگه می خواد چیکار کنه مثلا؟
سپهر:هیچی به النا می گه که من دوستش دارم.
-اخه خر،الاغ من به تو چی بگم،اون کی النا رو می بینه که بهش درباره ی احساسات تو حرف بزنه.
سپهر:راست میگی ها.
بعد یکم فکر کرد و گفت:ولی خب کلا ماهی یکی دوبار که می بینتش.
-دیوونه ای واقعا سپهر.
و بعد ازش دور شدم و به سمت کریستین و جسی رفتم که درحال خوردن کیک بودن.نشستم کنارشون و نگاه الیکا کردم که کیکش رو گذاشته بود روی میز روبه روش و پای چپش رو روی پای راستش انداخته بود و نشسته بود و با اخم داشت نگاه زمین می کرد.و درهمین حال با ساعتی که ایلیا چند دقیقه پیش واسش گرفته بود بازی می کرد.
جسی سلقمه ای به پهلوم زد و گفت:اینقدر نگاش نکن.زشته.
اروم کنار گوشش گفتم:عشقم می کشه.دنبال فضول می گردم.
جسی واسم شکلکی دراورد و ظرف خالی کیک رو برداشت و به سمت اشپزخونه رفت.
همون موقع یلدا جون کنارم نشست و گفت:ببخشید جای دوستت رو اشغال کردم.
لبخندی زدم و گفتم:هیچ مشکلی نداره.
یلدا جون با نگرانی نگام کرد و گفت:پسرم از این کارت مطئمنی؟
سرم رو با اطمینان تکون دادم و گفتم:اره یلدا جون.امروز بهترین فرصته.
یلدا جون:ولی پسرم من دلم شور میزنه.
دست یلدا جون رو گرفتم و گفتم:خیالتون جمع من حواسم هست.
یلدا جون سرش رو تکون داد و دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت:امیدوارم موفق شی.
بعد از جاش بلند شد و گفت:مواظب باش.
لبخندم عمیق تر شد و نگاه یلدا جون کردم که داشت می رفت سمت ایسا.
کم کم دیگه داشت تولد تموم میشد و مهمون ها می رفتن.و من هر لحظه استرسم بیشتر و بیشتر میشد.
هی دستام رو توی هم گره میزدم و دوباره بازشون می کردم.کف دستام عرق کرده بود.
استرس داشتم.می ترسیدم به حرفام گوش نده.
با صدا شدن اسمم توسط ساناز از جام پریدم و فوری نگاش کردم.
ساناز داشت با خنده نگام می کردم.گفتم:کوفت.نخند دیگه.
با این حرفم جسی و ساناز که کنارم وایساده بودن بلند شروع کردن به خندیدن.
ساناز:فقط می خواستم بهت بگم که وقتشه.
جسی:بدو برو تا دیر نشده.
سرم رو تکون دادم و به سمت اتاق الیکا رفتم.در زدم و منتظر اجازه اش شدم تا وارد اتاق بشم.