-مامان جون ایلیا یا النا هیچی درباره ی من بهت نگفتن؟
مامان جون:من که النا رو ندیدم.
-ایلیا چی؟به نظرت میشه من و اون مثل قدیما بشیم.
مامان جون دستم رو نوازش کرد و گفت:مطمئنم می تونید.میدونی ایلیا با حمید صحبت کرده بود تا خونه رو به تو بده.
یه شک دیگه.با تعجب نگاه مامان جون کردم و گفتم:شوخی می کنی،نه؟
مامان جون خندید و گفت:نه عزیزم.تو خیلی وقته از دنیا عقبی.
منم خندیدم.خوشحال بودم که هنوز برای ایلیا مهم بودم.پدر منو بخشیده بود.
ولی دوست داشتم اونا واسه ی تولدم باشن.ناخوداگاه اهی کشیدم.
مامان جون:چی شد؟چرا یهویی اه کشیدی؟
نگاهی به مامان جون کردم و گفتم:دوست دارم اونا هم باشن.
مامان جون دستم رو ول کرد و با دستاش صورتم رو قاب گرفت و گفت:نگران نباش.امروز تولدته.پس باید شاد باشی.نه؟حالا هم بیا بریم بیرون.هم دوستات اومدن هم بریم بادکنک هارو باد کنیم.
بعد از جاش بلند شد و در حالی که به سمت در اتاقم می رفت گفت:اما و ولی هم نداریم.بدو بریم.
منم از جام بلند شدم.مامان جون از اتاقم رفت بیرون و صداش اومد که داشت با ایسا حرف میزد میومد.
رفتم جلوی ایینه قدی اتاقم و نگاهی به خودم کردم.دستم رو بردم سمت گونه هام و پشت دستم رو گذاشتم روی گونه هام.احساس می کنم خون داره توی صورتم جریان می کنه.احساس می کنم قلبم داره می تپه.داره بعد از 11 سال راحت می تپه.
صدای ایسا از پشت سرم منو از جا پروند.
ایسا:بابا خوشکلی.بدو بریم کلی کار داریم.
نگاهی بهش کردم.اگه مثل همیشه بود یه چشم غره ای بهش می رفتم،ولی در عوض یکی از لبخندای نادرم که دندونام رو نشون میداد رو زدم و به سمت در اتاقم رفتم.
ایسا داشت با چشمایی به اندازه ی نعلبکی نگام می کرد.برگشتم سمتش و گفتم:نزنه بیرون.بدو بریم دیگه.خوب که خودت گفتی کلی کار داریم.
و بعد از اتاقم اومدم بیرون.ایسا به سمتم اومد و بازوم رو گرفت و منو برگردوند سمت خودش.نگاهی به سرتا پام کرد و گفت:الیکا امروز سرت به جایی نخورده؟
اخم کردم و بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:نه چیزی نخورده.حالا من می خوام عادی باشم شما نمیذارید
و بعد به سمت ساناز و جازمین رفتم که داشتن بادکنک هارو باد می کردن و می گفتن و می خنیدن.
به سمتشون رفتم و ساناز بادکنکی تو دست ساناز بود و داشت هی بادش می کرد و دوباره خالیش می کرد.به سمتشون رفتم و کنارشون روی زمین نشستم.
یکی از بادکنک ها رو برداشتم و در همون حال گفتم:ببخشید سرتون داد زدم.یه دقیقه عصبانی شدم.
ایسا دستش رو گذاشت روی شونه ام و چهار زانو روی زمین نشست و گفت:تو که همیشه همینجوری هستی.چه میشه کرد دیگه.باید بسوزیم و بسازیم دیگه
شونه ام رو تکون دادم تا دستش رو از روی شونم برداره و گفتم:حالا مگه تو شوهرمی که میگی باید بسوزم و بسازم؟
ساناز و ایسا با تعجب نگام کردن.اخه من کلا درباره ی پسرا هیچی نمی گفتم.حالا یهویی پریدم به شوهر کردن.
در حالی که بادکنک رو به دهنم نزدیک می کردم روبه ایسا گفتم:راویس چرا نیومد؟
بادکنک رو اروم شروع کردم به باد کردن.درهمون حال ایسا گفت:با پدرام رفتن بیرون لباس بخرن.
سرم رو تکون دادم و فوتی توی بادکنک کردم.
ساناز:الیکا سامیار می خواد دوتا مهمون همراه خودش بیاره
بادکنک رو از روی لبم برداشتم و دستم رو گذاشتم سرش تا بادش بیرون نره و گفتم:کیا هستن؟
ساناز:نمیدونم.شماره ی تو رو بهش دادم و گفتم به من ربطی نداره،به خود الیکا بگو
سر بادکنک از دستم ول شد و بادش خالی شد.بادش خورد توی صورتم و موهای رو از روی صورتم زد کنار.
گفتم:چرا شماره ی من رو بهش دادی؟
ساناز:من که نمی تونستم سرخود دوتا مهمون اضافه کنم
-ولی تو مسئول این کار بودی.
ساناز:اصلا به من چه.کاشکی بهت نمی گفتم.
ولی برام سئوال شد که چرا سامیار بهم زنگ نزد.اصلا تو این چندروز شماره ی ناشناسی
بادکنک رو دوباره به لبام نزدیک کردم و شروع کردم به باد کردن بادکنک.
دستی به لباسم کشیدم.یه لباس شکلاتی از جنس حریر که به صورت عمودی روش پاپیون بود و استین کوتاهی از حریر داشت.با یه دامن کوتاه قهوه ای و جوراب شلواری قهوه ای.کفش های پاشنه مبلی مشکی.
دستی به موهای لخت بلندم کشیدم که به اصرار بچه ها باز گذاشتمش.رنگ طلایی موهام به لباسم خیلی میومد.
کریبس کوچیکم رو از روی میزارایشم برداشتم و موهای جلوم رو دادم پشت و کریبس رو زدم بهش.اینجوری صورتم بازتر شد.
یکم از ایینه فاصله گرفتم و نگاهی کلی به خودم کردم.مثل همیشه ارایشم فقط یه رژلب بود که الان یکم رنگش قرمز تر شده بود.
لبخندی به خودم توی ایینه زدم و از اتاقم اومدم بیرون.
از اشپزخونه رد شدم و به اون سمت رفتم.ساناز لباس دکلته قرمزی پوشیده بود با جوراب شلواری نازک مشکی و کفش مشکی.
ساناز داشت به کمک جازمین بادکنک ها رو توی هال می چیدن.قرار بود بادکنک ها روی زمین باشه.جک می گه اینجوری بهتره.
جازمین لباس دو بنده ی سفیدی کوتاهی که تا روی زانوش بود و پوشیده بود که روی کمرش یه کمربند صورتی از جنس روبان می خورد.با یه جوراب شلواری رنگ پا.و کفش شیری پاشنه تختی.
جازمین:ساناز اون بادکنک رو بزار پایین مبل.اینجوربهتره.
ساناز:خب پای کسی میره توش می ترکه
جازمین:از روی مبل که بهتره.
ساناز:می خوای وصلش کنیم به دسته ی مبل؟
جازمین چینی به دماغش داد و گفت:وای نه.اینجوری خیلی دهاتی میشه
ساناز کلافه گفت:خب پس چیکار کنیم؟هر چی من میگم تو ایراد می گیری.
جازمین:بزار ایسا بیاد،ببینیم اون چی میگه.
صدای ایسا رو از پشت سرم شنیدم که گفت:بچه ها چطور شدم؟
نگاهی به پشت سرم کردم.ایسا لباس نقره ای پوشیده بودم که تا پایین زانوش میومد.عجیب بهش میومد.ایسا موهای قهوه ای روشنش رو فر کرده بود و یه ور انداخته بود روی شونه ی چپش.
جازمین با هیجان گفت:ولی ایسا خیلی خوشکل شدی.
ساناز از کنارم رد شد و دست ایسا رو گرفت و برد کنار جازمین و گفت:به نظرت ما بادکنک ها رو بزاریم روی زمین یا به دسته ی مبل وصلشون کنیم یا بزاریمشون روی مبل.
ایسا یکم فکر کرد و بعد گفت:به نظر من بزاریدش روی زمین.
ساناز:ولی اینجوری اگه پای کسی بره روش می ترکه.
به سمتشون رفتم و در همون حال گفتم:به نظر منم بهتره بادکنک هارو بزاریم روی زمین باشن.اینجوری وقتی راه میرن پاشون به بادکنک ها می خوره و اونا رو پرت می کنن.
روبه ایسا ادامه دادم:مثل تولد روژان یادته؟
ایسا یکم فکر کرد و گفت:اره.اونم بادکنک هاشو روی زمین گذاشته بود و ماهم با اونا بازی می کردیم.
ایسا تک خنده ای کرد و گفت:بچه ها موقعی که می رقصیدن ما زیر پاشون بادکنک می ذاشتیم و بدبخت ها نمی تونستن درست برقصن.
با یاد اوری اون روزا لبخندی زدم و گفتم:خود روژانم اخر سر با بادکنک ها میزد تو سرمون.
جازمین دستش رو برد پشت دسته ی باکنک های که روی مبل بود و به سمت جلو هولشون داد.دسته ی بادکنک ها روی زمین جلوی پاهای ما افتاد.
ساناز از روی اون یکی مبل هم بادکنک ها رو ریخت.
ایسا لگدی به باکنک های جلوی پاش زد و گفت:حالا یکم پخششون می کنیم.و بعد کارمون تموم میشه.
جازمین یکی از بادکنک هارو به سمت ایسا پرت کرد که وسط راه افتاد زمین و گفت:لازم نیست.خودشون پخش میشن.
ایسا بادکنکی رو از روی زمین برداشت و گفت:پس می تونی بینشون راه بری تا یکم پخش بشن
و بعد بادکنک توی دستش رو روی موهای باز ساناز کشید و اوردش بالا.که چندتا از موهاش هم همراهش اومد.
ساناز جیغ کوتاهی زد و خودش رو از ایسا دور کرد و درحالی که با دست موهاش رو مرتب می کرد گفت:اّه موهام رو خراب کردی ایسا.
ایسا خندید و بادکنک رو به پشت سرش پرت کرد و گفت:مشکلی نداره.تو که روی موهات کلی ژل و تافت خالی کردی.غیرممکنه تغییر حالت بده.
ساناز شکلکی برای ایسا در اورد و با پاش به بادکنک ها لگدی زد و بادکنک ها یکم از هم پراکنده شدن.
جک گفت:خانومان محترم.لطفا زودتر اماده شید.دیگه کم کم مهمونا میان.
نگاهی به جک کردم.شلوار جین ابی پوشیده بود با یه بولیز چهارخونه ابی و سفید.موهاشم مثل همیشه داده بود بالا.
ایسا:راستی الیکا تولدت تا کیه؟می خواستم به راویس بگم یادم رفت.
ساناز:تا هروقت ارایش خانومه پاک بشه.
جک خنده ای کرد و گفت:اینکه هیچ وقت نمیشه.مثلا ارایش الیکا غیرممکنه پاک بشه.
چشم غره ای به جک رفتم و روبه ایسا گفتم:تا 11 یا 12 همین طرفا.
ایسا سرش رو تکون داد و رفت تا برای راویس اس بده.
روبه جک گفتم:مگه ساعت چنده؟
جک:فکر کنم 6 بود.
دهنم رو باز کردم تا بگم دیگه کم کم میان که زنگ خونه رو زدن.
مامان جون فوری از اشپزخونه اومد بیرون و گفت:وای چرا اینا اینقدر زود اومدن.
جک خنده ای کرد و گفت:مامی ساعت 6ها.
مامان جون از بازوی جک نیشکونی گرفت و گفت:چرا زودتر به من نگفتی من هنوز اماده نشدم.
ساناز در حالی که به سمت در می رفت تا درو باز کنه گفت:خب حالا به جای چونه زدن برین لباستون رو بپوشین.
مامان جون در حالی که داشت می رفت توی اشپزخونه گفت:راست میگی ها.کم کم مهمون ها اومدن.از فامیل ها فقط ساناز و سپهر اومده بودن.دوست داشتم النا و ایلیا هم باشن.ولی حیف که نمیشه
پوفی کردم و پرتقال توی دستم رو توی بشقاب پرت کردم.نگاهی به هال انداختم.بعضی ها داشتن می رقصیدن،بعضی ها داشتن حرف میزدن،بعضی ها هم داشتن نگاه اطرافشون می کردن.
پام رو روی پام انداختم و نگام رو به زمین دوختم.
با احساس نشستن کسی درکنارم سرم رو بالا اوردم.دختری حدود 24 یا 25 ساله کنارم نشسته بود و داشت نگام میکرد.چشمای ابی داشت،ولی خیلی قشنگ نبود،یکم زیادی ابی چشماش روشن بود.دختره بهم لبخندی زدم و به انگلیسی گفت:سلام من جسیکا هستم.تو باید الیکا باشی،نه؟
نگاهی کلی بهش کردم،تاپ صورتی کمرنگی پوشیده بود با یه شلوارک لی کوتاه که تا روی زانوش بود. یکم اخمام رفت توهم و گفتم:سلام.اره درست حدس زدی.
جسیکا دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:از اشنایی باهات خوشبختم الیکا.
دستش رو گرفتم و فوری دستم رو کشیدم بیرون.
جسیکا دوباره گفت:همه جسی صدام می کنن.توهم جسی صدام کن.منم می تونم الی صدات کنم؟
با این حرفش اخمام بیشتر توی هم رفت.هیچ کس حق نداشت منو الی صدا کنه.اروم گفتم:دوست ندارم کسی اسمم رو مخفف کنه.
جسی لبخندی زد و گفت:نمی خوای بدونی من اینجا چیکار میکنم؟
عجب دختر کنه ای بود.گفتم:مثل همه.اومدی تولد.
جسی یا شک پرسید:تو که منو نمی شناسی؟
ابروهام رو انداختم بالا و گفتم:نه.مگه من باید همه رو بشناسم.
احساس کردم نفس عمیقی کشید ولی مطمئن نیستم.همون موقع دختر دیگه که حدود 11 یا 12 سال بود به سمتمون اومد و کنار جسی نشست.جسی لبخندی به دختره زد و گفت:ایشونم خواهرم هستن.کریستین.
نگاهی به دختره کردم.چشمای سبز قشنگی داشت.ولی یکم زیادی چاق بود.
دختره که حالا فهمیدن اسمش کریستینه گفت:سلام الیکا.
عجیبه،این دوتا منو می شناسن و من هیچ کدومشون رو نمی شناسم.حتی قیافشونم برام اشنا نبود.
همون موقع سامیارم اومد.همین یکی کم بود.
سامیار سرش رو برام تکون داد و گفت:سلام الیکا خانوم.تولدتون مبارک.
جسی یهویی گفت:ولی خوب که گفتی.
بعد به فارسی ادامه داد:تولدت مبارک.
اخمام یکم از هم باز شد.خیلی باحال این جمله رو گفت.با لحجه خاصی گفت.
سرم رو بالا اوردم که نگاه سامیار رو روی خودم دیدم.اخمام رو دوباره رفت توهم و گفت:سلام اقای راد.
سامیار رو به جسی و کریستین گفت:شما چرا به من نگفتین اومدین اینجا؟
اِاِ پس اینا دوتا مهمون های سامیار بودن.دوتا دختر.نمیدونم چرا ولی از بودن اون دوتا دختر همراه سامیار یه جوری شدم.یه جور حس حسادت.دوست نداشتم دختری سمت سامیار باشه،چون اون خواستگار منه.
یه صدایی بهم می گفت:مطمئنی فقط به خاطر این که خواستگارته؟
چشمام رو بستم.چرا من باید حسادت می کردم.نمی دونم.
چشمام رو باز کردم و نگاه روبه روم کردم.مامان جون داشت از توی اشپزخونه نگاه ما می کرد.نگام رو از مامان جون گرفتم و نگاهی به جسی و کریستین کردم که داشتن با سامیار حرف میزدن و رو به کریستین و جسی گفتم:نمیدونستم همراه های اقای راد هستین.ببخشید نشناختمتون.
جسی:معلومه که نمی شناختی.منم یادم رفت خودم رو درست معرفی کنم.
یکم اخمام رو از هم باز کردم و در حالی که از جام بلند میشدم گقتم:ببخشید من باید برم.
و بدون اینکه منتظر جوابشون بشم به سمت جازمین و جک رفتم که کناری وایساده بودن و داشتن باهم حرف میزدن.
جازمین:ولی ارایش این دختره بدتره
جک:نه این دختره که کنار در اتاق زینتِ ارایشش غلیظ تره، هم موهاش بدتره.
جازمین:نه.به نظر من این دختره بدتره.تازه لباس این بدتره.
جک:کی به لباسش اهمیت میده؟
جازمین:اگه نگاه پسره کنار اشپزخونه رو ببینی می فهمی لباسم مهمه.
جک نگاهی به پسره کرد منم همین طور.پسره خیره شده بود به دختری که وسط می رقصید.یکی از بچه های دانشگامون بود.
جک:راست میگی ها.
وسط بحثشون پریدم و گفتم:شما چی کار تیپ اینا دارین؟
جازمین نگاهی بهم کرد و گفت:قبل از این که بیایی لطفا یه چیزی بگو
-حالا که گفتم.
جک:جازمین اینو ول کن.این هیچ وقت ادم نمیشه.
چشم غره ای به جک رفتم که باعث شد جک و جازمین هردوتاشون بخندن.حالا به چی رو نمیدونم.
-بچه ها دارین به چی می خندین؟بگین شاید من هم خندیدم.
جازمین میون خنده اش گفت:پسره رفت سمت دختره و دستش رو گرفت و حالا دارن با هم می رقصن.
نگاهی به وسط کردم.دختره داشت با پسره می رقصید.البته پسره کاری نمی کرد فقط وایساده بود و خودش رو تکون میداد و خیره نگاه دختره می کرد.
-حالا این کجاش خنده داره؟


جازمین:نمیدونم.همین جوری خندم گرفت
جک:چون دیوونه ای.
جازمین دستش رو به کمرش زد و رو به جک گفت:همین الان خودتم خندیدی
جک:من به .....اممم....الیکا خندیدم
-احیانا به چی چیه من خندیدی؟
جک:خب به ....اینکه تولدته و تو این جا وایسادی و داری با ما می گی و می خندی
-خب این چه ربطی داره؟همه روز تولدشون با دیگران میگن و می خندن.
جک:ولی تو تا یه دقیقه پیش با اخم داشتی نگاه اطرافت می کردی
-حالا این ربطش چی بود؟
جک:ربطش این بود که ادم روز تولدش خوشحاله و میگه و می خنده
-خب منم الان دارم با شما می گم و می خندم
جازمین کلافه گفت:بسه دیگه.اصلا الیکا تو برو پیش این دوستات تنهان.
و بعد به سامیار و جسی و کریستین اشاره کرد.ناخوداگاه اخمام رفت تو هم و گفتم:عمرا برم پیش اونا
و بعد رومو ازشون گرفتم و به سمت راویس و پدرام و ایسا رفتم که روی مبل نشسته بودن و داشتن باهم صحبت می کردن.
بالای سرشون وایسادم و گفتم:می بینم جای من خالیه.
هرسه تاشون سرشون رو بالا ارودن و نگاهی بهم کردن.پدرام لبخندی زد و گفت:اتفاقا ذکر خیرتون بود الیکا خانوم.
تنها پسری که به منو با اسم کوچیک صحبت می کرد،سپهر و پدرام بود.
ابروهام رو دادم بالا و گفتم:چه ادبی.
راویس:خب خانوم تولد چیکارا می کنید؟
-می بینی که دارم با شماها حرف میزنم.
راویس:مسخره
ایسا:دیدم داشتی با سامیار و دوستاش صحبت می کردی.
-منظورت اون دوتا دختره کنه است.
ایسا:کجاشون کنه است؟خیلی دخترهای باحالی هستن
-من که ازشون خوشم نیومد.
ایسا:تو از کی خوشت میاد؟
همون موقع مامان جون از توی اشپزخونه صدام کرد.به سمت اشپزخونه رفتم.
مامان جون:الیکا کم کم می خوایم کیک رو بیاریم.
اخمام رفت توهم و گفتم:مامان جون من بچه نیستم که می خواین واسم کیک بیارین و منم شمع فوت کنم.
مامان جون به سمتم برگشت و گفت:توی همه ی تولدها چه 70 ساله،چه 2 ساله کیک تولد دارن و شمع فوت می کنن.
-ولی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد.
مامان جون:این لوس بازی نیست.رسمه.
-حالا هرچی باشه.
همون موقع جک اومدم و گفت:لوس بازی در نیار.البته اگه بخوایم بیاری،باید بگم که جازمین داره کیک رو می بره تو هال.
با تعجب برگشتم سمت جک و گفتم:چی؟
و همون موقع صدای اهنگ تولد خوندن بچه ها از تو هال اومد.
جک بازوم رو گرفت و منو به سمت هال کشید.منم همه ی سعیم رو می کردم تا نرم.جک منو از اشپزخونه بیرون برد و به سمت میز وسط هال رفت که جازمین داشت کیک رو روش میزاشت.
راویس بلند گفت:خانوم تولد بدو شمعات رو فوت کن.
یعنی دوست داشتم همون جا از دست جک فرار کنم و از خونه برم بیرون.ولی جک اینقدر محکم دستم رو گرفته بود که نمیذاشت من حتی بازوم رو تکون بدم.
جک منو برد پشت میز و منو وایسوند.با احتیاط دستم رو ول کرد.از این حرکتش خندم گرفت،انگار من به بیمار روانی بود که امکان داشت فرار کنم.
جازمین داشت شمع های روی کیک رو روشن می کرد.و همه باهم می خوندن:بیا شمع ها رو فوت کن تا صدسال زنده باشی.
جازمین شمع ها رو روشن کرد و کناری وایساد.نگاهی به کیک کردم.یه کیک شکلاتی مستطیل شکل بود که روش نوشته بود:الیکا جان تولدت مبارک.
خیلی ساده بود و چه بهتر.خواستم چشمام رو ببندم و ارزو کنم ولی جلوی خودم رو گرفتم و فقط شمع رو فوت کردم.بدون اینکه چشمام رو ببندم و ارزویی کنم.ولی در لحظه اخر نگام گره خورد به نگای سامیار.فقط یه لحظه،ولی خیلی زود خودم سرم رو ارودم پایین و شمع رو فوت کردم.
همه دست میزدن و من نگام رو دوخته بودم به کاردی که کنار کیک بود.نفس عمیقی کشیدم.