با صدای موبایلم چشم از مانیتور برداشتم و جواب دادم.

آرمان:کجایی تو؟حرکت کردی؟پروازت دیر میشه ها!

_اوه!یکی یکی بپرس.آره دارم میام.فرودگاهی؟

آرمان:آره.زود بیا.منتظرتم.

_اوکی.بای.

برای اخرین بار به دو تیله خاکستری روی دستکتاپ چشم دوختم.لب تاب و تو کیفش گذاشتم و تو چمدون فرو کردم.دسته چمدون و بیرون کشیدم و همراه خودم از اتاق بیرون بردم و به طرف راهرو و در خروجی رفتم.قبل از اینکه از در خونه خارج بشم برای اخرین بار به خونه نگاه سطحی انداختم.یک سال از عمرمو تو این خونه گذرونده بودم.اولین بار تو این خونه دل باختم...مزه عشق و علاقه و نفرت رو چشیدم...به صاحب این خونه دل بستم و زنجیر آهنی قبلم و باز کردم...اجازه ورود عشق و بهش دادم...عاشق مالک این خونه،دوست آرمان و همسایه م شدم...عاشق یه مرد مغرور و خودخواه که فقط مایه عذاب من بوده و بس...دیگه فراموش کردن عشق این دل دیوونه محاله!...دلم تازه نیمه گمشده ش و پیدا کرده...دلم میگه نه.هنوز میتونی امیدوار باشی...اما...اما عقلم میگه نه.نمیتونی امیدوار باشی...از اول هم این یک عشق ممنوعه بود...شاید نشه گفت عشق...یه حس زودگذر...یه حس خوشایند و شیرینی که برام مثل زهر تلخی بیش نبود...فراموش کردن دل عاشقم،خود ضربه دیده م آسونه اما فراموش کردن اون برام سخته...خیلی سخت...دلمو،قلبمو،تمام وجودمو به اتیش کشید...دل عاشقمو نادیده گرفت و سوزوند...با کارا و رفتاراش دلمو شکوند...دلم و شکست و رفت...خوردم کرد و کنار کشید...دل اون از سنگ بود و دل من از شیشه...با دل سنگیش به دل شیشه ایم ضربه زد و دلمو شکوند...تیکه تیکه کرد...دلم و زیرپاش گذاشت و بی اهمیت از کنارش گذشت...دل شیشه ایمو با غرور و خودخواهیش خورد کرد...لهش کرد...لِهَم کرد...عشقشو از دلم ربود...قلبمو ربود...خودش و عشقش قلبمو ترک کرد...با رفتنش دلم شکست...خواسته منم همین بود...با ترک عشقش دلم تو اتیش وجودم پرکشید و سوخت...شکستم...نه اینکه از قلبم بیرونش کردم...نه...چون قلبم و بهش داده بودم...عاشقونه قلبم و بهش هدیه کردم...اما اون چه کرد؟!...جز پس زدن قلبم کار دیگه ای نکرد...دلمو سوزوند و تنها گذاشت...دلم تنها شد..بی کس شد...معشوقه ش رفت...زنجیرهای دلم جوونه زدن و دور قلبم پیچید....زنجیری شدن قلبم از سر گرفته شد...دیگه نمیذارم عشق جدید و مزاحمی قلبم و تصاحب کنه...دیگه اجازه سوزونده شدن و تنها شدن دلمو به هیچکسی نمیدم...فقط این زنجیر اهنی تنها تصاحب کننده ی قلبم باقی میمونه....ورود عشق ممنوع...

با ناراحتی چشم از خونه برداشتم و درُ بستم و قفل کردم.دسته کلید و رو قلبم گذاشتم.دلم برات تنگ میشه همدم من...با نگاه خسته و غمگینم خونه آرشام و از نظر گذروندم.تو دلم ازش خداحافظی کردم...مرد مغرور زندگی دیروزم دلم برات تنگ میشه.خاطراتمو همینجا گذاشتم و دفن کردم.فراموشم کن تا فراموشت کنم...دسته چمدون و تو دستام فشردم و به سمت آسانسور حرکتت کردم و شاسی و فشردم و منتظر باز شدن در شدم.در باز شد.سرمو بلند کردم و یک قدم به جلو برداشتم که وارد اسانسور شم که ناگهان از حرکت ایستادم.قلبم برای یه لحظه از تپش افتاد...خودش بود.مرد کوه یخی من بود که درست روبروی من ایستاده بود و به من نگاه میکرد.نگاهش بین من و چمدونم میچرخید.یکدفعه سرشو بالا اورد و عمیق تو چشمام خیره شد.چندثانیه بی حرکت به همون حالت باقی موندیم و تو چشمای هم زل زدیم.چشماش حرف داشت...

با صدای دینگ اسانسور ازهمدیگه چشم برداشتیم.در اسانسور در حال بسته شدن بود که دستای آرشام مانع شد.چشمام به سمت دستاش سرخورد.دستای باندپیچی شده ش توجه مو جلب کرد.مطمئن بودم به خاطر شکستن وسایل اون شب دستش اسیب دیده.یعنی بخاطر من خودشو به این روز انداخته بود؟! آه خدا...سریع خودمو جمع و جور کردم و نگاهمو از دستش برداشتم.با اخم ساختگی با شتاب وارد اسانسور شدم که باعث شد ناخواسته به آرشام تنه بزنم.متاسفانه اون هم در حال خارج شدن بود که این اتفاق افتاد.حتما فکر میکنه ضربه عمدی بوده! با قدمای سست و خسته از اسانسور خارج شد.دکمه استاپ و زدم که در بسته نشه.میخواستم برای اخرین بار حداقل از پشت خوب ببینمش.دلم برات تنگ میشه ارشام مغرور من! چرا به این روز افتادی؟! دیگه مثل قبل قدماش محکم نبود...مرتب و اصلاح کرده نبود...موهاش پرپشت مشکیش ژولیده بود و نامرتب رو پیشونیش ریخته بود...اما لباساش...مثل سابق شیک و تمیز بود...عطر سردش فضای کوچیک اسانسور و پر کرده بود...با تمام وجود بو کشیدم...هنوز دو قدم برنداشته بود بود که برگشت سمتم.از حرکتش جا خوردم.حتما سنگینی نگاهم و رو خودش حس کرد.فکر نمیکردم بخواد منو ببینه.هر لحظه احساس میکردم اشکام داره در میاد و مثل بارون میخواد رو گونه هام بچکه...نگاه خسته و بی حالش تبدیل به نگاه غمگین و بارونی شده بود...هوای نگاهش ابری بود...دلم گرفت...قلبم فشرده شد...نگاه سرد و بی تفاوتش حالا تبدیل به چشمای ملتمس و پشیمون شده بود...اون آرشام مغرور و خودخواه کجا و این آرشام سرشکسته و بی قرار کجا...چه کردی با خودت مرد من؟!...دوست نداشتم آرشام مغرور و این شکلی ببینم...میخواستم با همون خاطراتی که ازش داشتم از اینجا برم...چشمامو بستم و سرمو با شدت تکون دادم که این آرشام افتاده و شکست خورده رو نبینم...ارشام من همیشه مغرور و استوار بوده و پیروز...این اون ارشام من نیست...من همون ارشام خودمو تو ذهنم حک میکنم...صدای دینگ اسانسور دوباره بلند شد و من چشمامو باز کردم و برای اخرین بار بهش نگاه کردم.دستای مشت شده ش باعث جمع شدن صورتش شد...لباش حرکت میکرد...میتونستم به خوبی حرکت لباشو ببینم...انگار با خودش حرف میزد...قبل بسته شدن صدای آروم و گرمشو شنیدم...همین یک جمله دوباره اتیش وجودمو شعله ور کرد و اشکای با غرش از چشمام جوشیدن و صورتمو پر کرد...
آرشام:مراقب خودت باش...خداحافظ..ملودی!

هواپیما با تکون نسبتا شدیدی رو زمین نشست.هندزفری و از گوشم در اوردم و چشمامو باز کردم.مسافران یکی یکی از جاشون بلند شدن و به طرف در باز شده رفتن.وقتی رو پله ها ایستادم نفس عمیقی کشیدم و بوی آشنای وطنم و حس کردم.سوار اتوبوس شدیم که ما رو به طرف ساختمون فرودگاه ببرن.وقتی وارد شدم تعداد زیادی استقبال کننده پشت شیشه دیدم.دلم میخواست از من هم استقبال بشه اما خودم خواسته بودم کسی از برگشتم با خبر نشه.از در دیگه سالن خارج شدم و تاکسی گرفتم.
راننده:ببخشید خانوم کجا باید برم؟
ند_فرشته.
راننده ماشین به حرکت دراورد.به ساعت نگاه کردم.ساعت 2 بعد از ظهر بود.از درون هیجان زیادی دارم.دلم برای دستای نوازشگر مامان،آغوش گرم و پدرانه ی بابا و اذیت کردن ملینا تنگ شده.انگار چند سالی میشه که ندیدمشون.البته یکسال هم زمان کمی نبود.برای من مثل چندین قرن گذشت! آخ آخ.دست کلید ندارم! امیدوارم کسی خونه باشه وگرنه پشت در میمونم.وای انقدر دوست دارم قیافشون و موقعی که میرم خونه ببینم!
راننده:بفرمایید.رسیدیم خانوم.
_ممنون.اگه زحمتی نیست چمدون و تا دم این در مشکی رنگ ببرید.
راننده:بله حتما.
خدا روشکر پول به تومن داشتم.کرایه رو حساب کردم و با چمدون پشت در ایستادم و به عظمتش نگاه کردم.لبخندی رو لبام نشست.آخ که چقدر دلم هوای اینجا رو کرده بود.زنگ و فشردم.بعد از چند ثانیه صدای خانومی از پشت آیفون بلند شد.
زن:بله؟
_سلام.لطفا در و باز کنید.
زن:سلام دخترم.شما؟
_اول شما!
صدای خنده ش بلند شد.
زن:دخترجان شما زنگ زدی من باید جواب بدم؟
_بله.اگه جواب ندین کی جواب بده؟کی در و باز کنه؟
صدای خنده ش بیشتر شد.اوه!چه سریع خوشحال شد.چه خوش خنده!اصلا کی هست؟!
زن:از دست شما جوونا! امرتون؟
_من دختر آقای هاشمی هستم.اگه دوست دارید در و باز کنید.ممنون میشم!
زن:آقا که فقط یک دختر دارن! آه.یکی خارج بود این دخترش هم که خونه ست.اشتباه گرفتین.
إ چه خوب.پس ملنا خونه ست.
_خانوم من ملودی هاشمی دختر دکتر شاهین هاشمی هستم و تازه از سفر برگشتم.اگه اشکالی نداره در و باز کنید که پاهام بی حس شدن.
زن:خاک بر سرم!بفرمائید.بفرمایید.
در با صدای تقی باز شد و من چمدون به دست وارد حیاط درندرشت و با صفای همیشگیمون شدم.قدم زنان نفس های عمیق پی در پی کشیدم.عطر گل ها رو وارد بینی م کردم و با تمام وجود بو کشیدم.
با صدای کشیده شدن دمپایی رو سنگفرش های زمین چشمامو باز کردم.خانوم چاق و قد کوتاهی به سمتم اومد.لبشو گزید و با دو خودش رو بهم رسوند و شرمنده نگاهم کرد.

زن:سلام دخترم.ببخشید نشناختمتون.شرمنده! خوش اومدین.
لبخند گرمی زدم و با مهربونی نگاهش کردم.احترام بزرگا واجب بود حتی اگه اون فرد خدمتکار خونه باشه!
_سلام.دشمنتون شرمنده.اشکالی نداره.شما که با من رو در رو نشده بودین.مرسی.
زن:قربونت دل مهربونت برم عزیزم.تعریفت و خیلی شنیده بودم اما فکر نمیکردم انقدر با محبت باشی.
_شما لطف دارین.
میخواست چمدون و از دستم بگیره که اجازه ندادم و ازش دور کردم.
لبخند زدم و گفتم:
_خودم میارم.
همونطور که به سمت خونه راه میرفتیم باهاش صحبت کردم.
_ببخشید شما تازه اومدین؟اسمتون چیه؟
زن:خانوم جان چند ماهی میشه که استخدام شدم.نرگسم!
_چه اسم قشنگی.من هم ملودیم.لطفا با من راحت باشین و با اسم صدام بزنید.
نرگس:آخه خانوم...
_آخه بی آخه! اینطوری من سختم میشه.من خانوم نیستم ملودیَم!
لبخندی زد و حرفمو با سر تائید کرد.
نرگس:ملودی جان.هوا گرمه بریم داخل.ملینا خانوم حتما با دیدنتون خوشحال میشن.
_مگه ملینا خونه ست؟!
نرگس:آره دخترم.بالا تو اتاقشِ.
_مامان و بابا سرکارن؟!
نرگس:بله خانوم جان.
_ای بابا.من اسم دارم.ملودیم نه خانوم جان.
خندید و گفت:
نرگس:باشه ملودی جان.
چمدون و کنار پله ها رها کردم و با دو از پله ها بالا رفتم.حالا مگه پله ها تمومی داشت!نفس نفس زنان اخرین پله رو هم رد کردم و بلاخره به طبقه بالا رسیدم.با ذوق پست در اتاق ملینا ایستادم.اوم یکدفعه برم داخل یا خودمو جای نرگس خانوم جا بزنم و برم تو؟!خب یکدفعه میپرم تو اتاق که سورپرایز شه! هیجانشم بیشتره! دلم میخواد از پشت بپرم رو کولش و سفت بغلش کنم و یه دل سیر ببوسمش! دلم برای خودشیرین گفتناش و خودش تنگ شده بود هر چند که اذیتم میکرد!با نفس عمیق هیجان درونیم و کم کردم و با نیش باز در و باز کردم اما به ثانیه نکشید که سریع در و بستم.لبم و گزیدم.بدنم از خجالت داغ شد و احساس کردم گونه هام سرخ شدن.وای خدا!چرا نرگس خانوم در مورد مهبد چیزی نگفت؟! خاک وچوک تو چه وضعیت بدی هم بودن! بعد از چند ثانیه در با شتاب باز شد و من سریع از در فاصله گرفتم و به طرف در چرخیدم.ملینا با صورت قرمز شده و سر به زیر کنار در ایستاده بود.سرمو کمی خم کردم که بتونم صورت گلگونشو ببینم.یه نگاه به سر و وضعش انداختم.اولش از دیدنش لب به دندون گرفتم و لبامو جمع کردم و تو دهنم فرو بردم که نخندم اما دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بلند زدم زیر خنده.رژ تمشکی رنگش کاملا دور لبش پخش شده بود و تیشرتشو برعکس پوشیده بود.در همون لحظه مهبد با آشفتگی از اتاق بیرون اومد.دست تو موهاش کشید و بهم نگاه کرد.با چشمای گرد شده از تعجب نگاهم کرد.کم مونده بود از خنده بترکم و پخش زمین شم!با شدت بیشتری خندیدم.دلمو که از خنده زیاد دردناک شده بود گرفتم.از خنده روده بر شدم.مخصوصا وقتی ملینا منو دید و با دهن باز منو نگاه کرد.اشک تو چشمام جمع شد.انگار مهبد رژ تمشکی به لبش مالیده بود.هر دو گیج و مبهوت نگاهم میکردن.حتما فکر کردن نرگس خانوم بوده.آخی! حتما درک وجود من تو خونه براشون سخت بود چون قرار نبود این موقع بیام ایران...خندمو به زور جمع کردم و دستای سردشونو گرفتم و جلو آینه ملینا نگهشون داشتم.سرشونو از پشت به سمت اینه هول دادم که صورتشو ببینن.مهبد و ملینا هردو از خجالت و شرمندگی مثل لبو سرخ شده بودن! ملینا با یه حرکت منو تو بغلش گرفت و گونمو بوسید.یکدفعه منو به پشت برگردوند و به بیرون از اتاق خول داد و منو بیرون انداخت.دختره ی پررو! منو از اتاق شوت کرد بیرون!دوباره با یاداوری اون صحنه غش غش خندیدم.از پایین صدای اشنایی اومد.
_نرگس جان صدای کیه؟ملینا تو اتاقشه؟
صدای نفسم بود!صدای فردی که با وجودش من به وجود اومدم!کسی که همیشه از دست من حرص میخورد و دوست داشت سر به بیابون بزنه!