موقع زدن زنگ در دستام میلرزید.فکم هم همینطور.اما دیگه اشک نمیریختم .فقط یه هق هق اروم و بچه گانه بود…درست مثل بچه ای که یه دل سیر اشک ریخته و دیگه نا نداره …

غفور درو باز کرد.سعی کردم خودمو زودتر به اتاقم و دسشویی برسونم.یه جورایی کفش بدبختو از پام کندمو خواستم برم تو که …

-قبلا ترا سلام میکردی دختر …

برگشتم …داغون بودم.غفور بود !!!این واقعا حرف زد …!

نمیدونم چرا اما خیلی خیلی اروم سلام کردم منتظر شنیدن هیچ جوابی نشدم و رفتم تو .بدون دقت به محیط خونه پله هارو دوتا یکی رفتم بالا.به طبقه ی دوم که رسیدم دیگه نا نداشتم …لامصب چه قدر پله داشت .تو پاگرد طبقه ی سوم ولو شدم.زانوهامو بغل گرفتم و سرمو گذاشتم روشون.هق هق میکردم…نه اشکی و نه ناله ای …فقط یه هق هق مظلومانه و بچگانه…

صدام گرفته بود و سرفه میکردم.شده بودم عین نعشه ها …خدا نگذره از باعث و بانی هاش…اومدم پاشم که با دیدن لیوان ابی روبه روم که یه دست نگهش داشته بود ترسیدم و جیغ که نمیشد اصلا …ناله ی نرمی کشیدم.

-نترس دخترم …دیدم بی رمقی گفتم شاید بد نباشه یه لیوان شربت خنک …

نگاهمو بالا گرفتم .خدای من این واقعا همون پیرمرد قبلی بود؟؟؟

اروم لیوانو از دستش گرفتم.در حالیکه دستم میلرزید .

-گمونم فشارت افتاده …دستتم میلرزه .

یک نفس شربت ابلیموی تر و تازه و سر کشیدم .

-ممنون …من …اینکه …سلام …

-من باید شرمنده باشم .نمیدونستم برای چی اینجایی …استغفرلله …ببخش بابت قضاوت زودم …

خدای من !یعنی فکر کرده من برای چی اینجا اومدم ؟؟؟

از جام بلند شدم.

-ممنون …و امیدوارم دیگه شبهه ای نمونده باشه .

فکرم حتی درگیر ترم شده بود نسبت به قبل .تف تو روی این زندگی…

رفتم به اتاق.نگاهی به تصویر نا اشنای درون اینه انداختم که چه قدر بی رمق و غصه دار شده بود و چه قدر تنها و بی پناه…

نگاهم سوق پیدا کرد سمت عکس مادرو پدرم …

نا خوداگاه یه جفت چشم مهربون که ملتمسانه بهم خیره شده بودن اومدن جلوی چشمم…

یه جفت چشم سبز اروم …همرنگ خودم …اما اهویی و کشیدش .

یه جفت چشم سبز …یه باریکه ی خون نزدیک شقیقه …یه لبخند اروم و دلگرم کننده …

هق هق یه دختر بچه ی هشت ساله …

و پیچیدن اهنگی توی گوش همون دختر که ۱۰ سال بزرگتر شده بود …

 

تو که چشماتو میبستی یه دنیا چشم به راهت بود 

تو ذهنم اخرین تصویر تمنای نگاهت بود 

تو سمت اوج میرفتی زمین پای منو میبست 

تو رو دست کسی دادم که میدونم هواسش هست 

با اینکه نیستی این روزا حضور تو چه ملموسه 

یکی اینجا پر از گریه شبا عکساتو میبوسه 


یه وقتایی که دلتنگم یه روزایی که دلگیرم 

یه کم اغوش تو باشه چه قدر اروم میگیرم 

میخوام سرگرم دنیا شم شاید یادم بره دردم 

واسم  سخته نمیتونم به خونه بی تو برگردم 


واسم سخته نمیتونم …به خونه برگردم 


تمام باورم اینه تو بی اندازه زیبایی 

میشه اغوشتو حس کرد میشه فهمید اینجایی

یکی هرشب تو رویامه نگاهش مثل اتیشه 

که هر وقتی که  میخنده شبیه عکس تو میشه 

با اینکه نیستی این روزا حضور تو چه ملموسه 

یکی اینجا پر از گریه شبا عکساتو میبوسه …


یه وقتایی که دلتنگم یه روزایی که دلگیرم 

یه کم اغوش تو باشه چه قدر اروم میگیرم 

میخوام سرگرم دنیا شم شاید یادم بره دردم 

واسم  سخته نمیتونم به خونه بی تو برگردم 


واسم سخته …نمیتونم …به خونه برگردم 

با اینکه نیستی این روزا حضور تو چه ملموسه 

یکی اینجا پر از گریه شبا عکساتو میبوسه …

(تو که نیستی .سندی )

یه کمکی اروم گرفته بودم…چشمام داشتن میرفتن …حسابی اشک ریخته بودم و خوابم میومد …

اما نمیشد …کلی کار داشتم اونروز 

بی رمق از روی تخت بلند شدم .لباسامو عوض کردم.ابی به دست و صورتم زدم و مشغول شدم .

تموم سعیم این بود که حتی موقع کار هم ذهنمو درگیر چیزی نکنم و فقط و فقط به امتحان فردا فکر کنم .

ادبیات !هر چند روز قبل هم خونده بودم …اما استرس با تموم رگ و ریشم خو گرفته بود ...

خدای من !

همونطور که کتابمو تو دست گرفته بودم راه میرفتم و جارو برقی هم که تو دست دیگم بود.یعنی نمونه ای بارز از استفاده ی تمام  و کمال از وقت …

چشام سرخ بودن  با خرد کردن پیاز دیگه خوشگل شدم شبیه زامبی ها …

اون شب کباب تابه ای درست کردم .خدا رو شکر میکردم این یه قلم هنر به شدت درم موج میزد و یه جورایی ارثی بود …ارث مادرم …

نه نه نه …نباید به هیچی فکر میکردم …حتی به اون شب …نباید  نباید !

مثل برق تموم کار ها رو تموم کردم.هوای بیرون عالی بود.

دیگه وارد زمستون شده بودیم و پاییز عزیزم چه زود رفته بود …

همه ی کار ها رو که انجام داده بودم .زیر برنج رو هم کم کردم .یه ژاکت برداشتم و همراه کتاب زدم بیرون که هم از اون هوا استفاده کنم و هم درس بخونم .

از خونه زدم بیرون .کفشمو پا کردم و یه نفس عمیق کشیدم …

ریه های لذت …پر ز اکسیژن …

نه مرگ نه زندگی …!غم …

هییی سهراب جان …

بیخیال سهراب شدم و فکرم به امتحان سوق پیدا کرد .الحق که سخت بود.اگه صدقه سری معلم خوب و درست سر کلاس گوش دادن نبود الان واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم.خبری از غفور نبود .علت حضورش تو این ۶ ماهه ی دوم رو درک نمیکردم .اخه دیگه از اون باغ فقط درخت کاج و سر مونده بود با درخت های عریان بید …

دم امتحان ادبیات چه ادبیاتی هم شده بودم.!نمیدونم چند ساعت اما خوندم و خوندم و خوندم .

چند دقیقه راه میرفتم میخوندم خسته که میشدم میشستم گوشه ی باغچه و به حالات مختلف کلا .

به نظرم اومد که دیگه چیز زیادی نباید مونده باشه .محو درس شده بودم و مدادمو هم به دندون گرفته بودم.همونطور که منظم داشتم قدم میزدم و درس میخوندم باز هم با چیزی برخورد کردم و این بار کتابم افتاد.

درجا میخکوب شدم…بازم کسری ؟؟؟

دولا شدم کتابو بردارم که تو یه حرکت رو پاش بلندش کردو گرفت تو دستش .

چه حرفه ای !شوکه شدم و همونطور که مداد گوشه ی دهنم بود نگاهش کردم.

کتابو ورق ورق زد و نگاهی انداخت…

-امتحان ترمه ؟

تازه از شوک بیرون اومدم.دستپاچه مدادو از دهنم دراوردم و سلام کردم .

-بله 

-چه تمیزه پس !!!

با چشمای گرد شده نگاهش کردم که خندش گرفت .روشو کرد یه سمت دیگه و خیلی خوشگل خندید (؟)

منم ناخوداگاه لبامو جمع کردم دادم جلو  و سرمو انداختم پایین …

-وقت زیادی نیس اومدی اینجا درسته ؟

اههه لعنتی …نمیشه راجب این قضیه با من حرف نزنی!!!

-بله …۱ ماه فکر کنم …یا شاید ۱ ماه و نیم .!

-سخت …نیست؟

سرمو گرفتم بالا .چشاشو تنگ کرده بود.ژستش خاص بود.یه پیرهن یقه اسکی سفید پوشیده بود و شلوار لی خیلی پررنگ سرمه ای .یه کاپشن مشکی هم دستش بود .خدایا !رسما قصد کشت مارو داری؟؟؟پووووف

-چرا …هست ..اما خوب.

دوباره سرمو انداختم پایین .خواست احتمالا یه سوال دیگه بپرسه که خیلی مودبانه و اروم کتابمو ازش گرفتم ببخشید ی گفتم .


همونطور که سرمو انداخته بودم زیر اروم اروم سمت در ورودی خونه قدم برداشتم .کفشمو دراوردم . به نظرم اومد خیلی زشته اگه همینطوری و عین گاو !برم تو و انگار نه انگار.هرچند خیلی اقا بود اما اگه به گوش پناهی میرسید …

ای خدا من چرا انقدر از این بشرت میترسم ؟؟

با این وجود درو که باز کردم از جلوش رفتم کنار و با یه دستم نگهش داشتم .

-شرمنده …ولی …ینی …بفرمایید !

خدا میدونه چه قدر سرخ شده بودم !!!و دیدنی .

نگاهش کردم .یه لبخند شیطون رو لبش بود.کاپشنو انداخت روی شونش و رفت تو …

هول شده بودم .رفتم تو اشپزخونه .الان مسلما من باید یه کاری کنم ها ؟

اکه هی …لعنتی !الان وقت اومدن بود؟؟؟

صدای نسبتا بلندی از توی هال اومد:خانوم سارا هستی!من تو این یه خونه نیاز به پذیرایی ندارماااا 

از لحنش شیطنت میبارید .خوشحال شدم .از تو اشپزخونه اومدم بیرون.نگاهش کردم.شونه ی بالا انداختم 

-پس …با اجازه 

جوابی نداد منم همراه کتابم رفتم بالا …

اروم روی تختم نشستم …درست مقابل اینه …وای خدای من !چه گل گلی شدم ب این لپا …

خندم گرفت …عجیب ضایع بودم .ای خدا ….

نگاهی از پنجره به فضای بیرون انداختم …شب خوشگلی بود.با اینکه اسمون خیلی هم صاف نبود …اما شب خیلی خوشگلی بود...

الان داره چیکار میکنه یعنی؟

به من چه خوب…من چرا اینطوری شدم خدای من … کی الان اون پایین نشسته ؟چرا ضربان قلبم انقدر رفته بالا ؟؟؟چرا انقدر دلهره دارم ؟مگه اون کیه خوب؟من که انقدر بی جنبه نبودم…

صدای اس ام اس گوشی از فکر بیرونم اورد.

دوتا اس اومده بود.یکی از ایسان و …یکی از فرشاد 

اول مال فرشاد رو باز کردم . 

((بد جور تر زدی به اعصابم …هرچی شد پای خودت .این اخریش بود .من بهت گفتم .پس فردا اگه اومد چیزی شه اینو یادت میارم .من بهت اخطار داده بودم …))

پووف بروبابا اینم کم داره .جناییش کرده .پسره ی احمق بی تعادل .

اس ام اس ایسان:((سلام …ببخشید بابت امروز اعصابم خرد بود .واس امتحان خوندی عوضی ؟))

خندیدم .

جواب اسشو دادم و دوباره کتابو مقابلم باز کردم .باورم نمیشد که فقط ۳ صفحه مونده تا تموم شه .

اون ۳ تا صفحه ی باقی مونده رو هم خوندم و به خودم گفتم باز دوبازه شب دوره میکنم .

کتابو یه گوشه انداختم .نفس راحتی کشیدم و خودمو انداختم روی تخت.نمیدونم چرا و نمیدونم از فرط بیکاری و سر رفتن حوصله بود یا چیز دیگه اما رفتم سراغ همون کمد لباسی که روز اول توجهمو جلب کرده بود .

به ارومی درشو باز کردم.نگاهی دوباره به ست لباس ها انداختم و کلید برق کوچیکی که روی دیواره ی کمد بود برام چشمک زد.فشارش دادم و چندتا چراغ کوچیک زیر کمد دو چراغ روی دیواره ها و دوتا هم روی سقف کمد روشن شدن .تعجب کرده بودم.چه قدر کمد خوشگل دخترونه و خواستنی بود.و البته چه قدر بزرگ .یکی از بلیز ها که سفید مشکی بود و با یه کفش عروسکی و یه شلوار لی یخی ست شده بود رو برداشتم.به ارومی…همه ی لباس ها توی کاور بودن.چه حوصله ای داشته صاحب این کمد …لباسو برداشتم و نگاهش کردم.یه لباس سفید بود که کراوات مشکی داشت و یه لباس مشکی استین بلند هم روش میومد .چه قدر قشنگ بود .!اختیارم دست خودم نبود.لباس هم یکی از چیزایی بود که در برابرش بی اختیار می شدم .مخصوصا حالا که انقدر هم قشنگ بود.

پوشیدمش .فیت تنم بود !عجب …نگاهی تو اینه انداختم …اما احساس بدی بهم دست داد …یه احساس بد و غم انگیز …اما با فکر به غذایی که روی گاز بود همه ی اون احساس رو تو یه آن فراموش کردم .سریع شالمو برداشتم و از پله ها رفتم پایین .

کسری رو ندیدم رفتم به اشپزخونه !اما با دیدن صحنه ی پیش روم خندم گرفت .

یه دستش گوشیش بود و با یه دست دیگش که قاشق توش بود سرش تو قابلمه بود و عجیب هم درگیر بود .یه ان برگشت و رفت سمت یخچال .خندمو قورت دادم اما به زور …بطری ابو برداشت و مثل پناهی از درش سر کشید …همونطور هم مشغول صحبت کردن بود.

-من نمیدونم …این یه دونه رو سپرده بودم به …

متوجه حضورم بود.منم با این که میدونستم اونجاست اما با دیدن سرو وضعش شوکه شدم .یه بلیز دکمه دار پوشیده بود که دکمه هاش تا پایین باز بودن.خجالت کشیدم …به خودم نهیب زدم یا الله که فقط مختص پسرا نیس دختر!

-ببین …باشه …خوب من بهت زنگ میزنم …

و بدون خدافظی و هیچ چیز دیگه ای گوشی رو قطع کرد.

نگاهش ثابت موند روم.با دهن باز …

خدای من چه فاجعه ای بودااا …

واقعا ایندفعه از خجالت سرخ شده بودم.

-من …هواسم نبود …غذا رو گازه …گفتم …نکنه بسوزه .

جوابی نشنیدم .سرمو بلند کردم .با یه حالت عجیب نگاهم میکرد.زیر لب چیزی رو زمزمه کرد .یه چیزی مثل :ارام …

-اقای کسری …

-اون لباس …

تازه یادم افتاد لباسه رو در نیاوردم .

-من باید برم 

و سریع از پله ها رفتم بالا …عجب گافی داده بودم .اما اون چی …اون رفته بود تو فکر …اون خیره شده بود.جوری که انگار داره به یه خاطره فکر میکنه.اون هواسش به حرف من نبود.اون …اون …زیر لب گفت ((ارام ))صداش خش دار شده بود و بغض مانند …خدای من اینا چه معنی میتونست داشته باشه ؟؟؟

لباسو از تنم دراوردم و مثل همون بار اول گذاشتم تو کاورو بعد هم توی کمد .حالا اینا مهم نیس …به پناهی نگه یه وقت من این لباسارو پوشیدم.اه لعنتی .

دوباره نشستم گوشه ی تخت …و دوباره روبه روی اینه .ناخوداگاه یه سری تصویر و خاطره از جلوی چشمم عبور میکردن …همون روز مهمونی …نگاه ثابت و خیره ی پناهی به من توی اون کت دامن …و امروزم کسری …نگاه خیرش به من تو این لباس …

ارام…

یه کمد لباس پر از ست های دخترونه که با ظرافت انتخاب شدن …

اینا چه معنی میدادن …

چه قدر کنجکاویم تحریک شده بود .

اه اصلا به من چه ؟؟؟نباید اخطارای پناهی یادم بره !!!با جدیت بهم اخطار داده بود فضولی هم نکنم و من داشتم این حدو مرزهارو از بین میبردم .

همون جا به خودم قول دادم دیگه سمت اون کمد نرم .اما …نمیدونستم یه روزی اونقدر درگیر خواهم شد که قول و قرارم رو به کلی از یاد ببرم .

صدایی از طبقه ی پایین به گوشم خورد .صدای ساز .پیانو بود گمونم …و صدایی که روش بود و همینطور شعری که کم و بیش به گوشم میرسید چه قدر اشنا بود …و نه اونقدرا قدیمی …

خدایا !من خیر سرم فردا امتحان دارمااا .با این وجود اینبار با لباس های خودم البته رفتم پایین …صدا باز هم از همون اتاق میومد که اونبار اون صدای اروم و قشنگ میومد بیرون و من حسابی سوتی داده بودم …

یه حسی بهم گفت نرو …بازم سوتی میدیاااا …اما کنجکاوی و البته اون صدای قشنگ که حالا فهمیده بودم این اهنگ اشنای کیه یه خفه شوی حسابی به اون حس گفتن … و من سراپا گوش شدم کنار در اون اتاق مرموز و البته …دوست داشتنی که ندیده بودمش …

صدای کسری بود …

یه اهنگ غم …

قربون مست نگاهت
قربون چشمای ماهت
قربون گرمی دستات
صدای آروم پاهات

چرا بارونو ندیدی
رفتن جونو ندیدی
خستگیهامو ندیدی
چرا اشکامو ندیدی

مگه این دنیا چقدر بود
بدیهاش چندتا سحر بود
تو که تنهام نمیذاشتی
توی غمهام نمیذاشتی

گفتی با دو تا ستاره
میشه آسمون بباره
منم و گریه ی بارون
غربت خیس خیابون

توی باغچه ی آهم پر گریه پر آهم
کاشکی بودی و میدیدی همه ی گلاشو چیدی
تموم روزای هفته که پره غم شده رفته
من و گلدونت میشینیم فقط عکساتو میبینی
م

روز پنج شنبه دوباره
وعده ی دیدن یاره
روی سنگ سردی از قبر
میریزه اشکای خستم
تا که قاصدک دوباره
خبری ازت بیاره
با یه دسته گل ارزون
پیشتم من زیر بارون

صداش خش دار شده بود …منم که احساسی …کلی بغضم گرفته بود …ای بابا این چرا اینطوری میکنه …

یاد مامانم افتادم …و بابام و همینطور…

اما ضرب دستی که روی شونم خرد کلا اجازه ی هر فکر و ذکری رو ازم گرفت.

یا صاحب الزمان …ادرکنی …

برگشتم…

-هعیییی 

سر جام پریدم هوا ..

-کوفت !تو که باز این جایی؟این دمت بریده نمیشه ؟

-مممم ننن م.من …خوب 

-خوب و زهر مار !این دیوونه چندساعته اومده ؟

-کدوم …دیوونه ؟

-من میگم دیوونه تو واس چی میگی دیوونه ،دیوونه !!!

-خوب چی بگم ؟

-این چندساعته اومده ؟

-خوب…کی؟

محکم زد رو پیشونیش که من دوباره سر جام پریدم …

-چند نفر مگه اومدن تو این خونه !!!خوب کسری دیگه !رفیقم !همین خلی که الان تو این اتاقس 

-اهان…نمیدونم …گمونم … ۱ ساعت و نیمه …

-خورده دیگه صد در صد …

-چی خورده ؟

یه جوری نگام کرد که یعنی احمق !چی میتونه خورده باشه …و یا چند سالته عمویی که انقدر باهوشی …

-بله …خوردن 

-خوب الان واسه چی اینجا واستادی …برو تو میز اشپزخونه واسه منم بکش !

چه باحال شد قیافش …در اون شرایط حال میداد بگم چی بکشم که حسابی اوضام خوشگل خوشگل شه …

موندن بیشتر از این رو جایز ندونستم و اروم اومدم از کنارش رد شم که شنیدم 

گفت :من نمیدونم این به چه امیدی میخواد کنکور بده …

منتظر ادامش باشید