به خونه که رسیدم مثل همیشه همون باغبون درو باز کرد و منتها اینبار اخم نکرده بود.وقتی جواب سلام نمیداد منم دلیلی  نداشتم که بخوام سلام کنم .نه اینکه به نظرم میرسید کوچیک میشم و اینها…اما دیگه حال و حوصله ی تماس و سروکله زدن اضافی با این قماشو نداشتم.از یه طرف اینبار فکر به کارای فرشاد جای خودشونو با مریم و حتی کسری عوض کرده بودن…

چه قدر درگیری ذهنی داشتم دم کنکوری...

اروم وارد سالن اصلی خونه شدم و به نظرم میرسید که کسی نباید خونه باشه.از پله ها که داشتم میرفتم بالا صدای خنده های بلندی شنیدم و برگشتم سمت قسمت پذیرایی خونه…

پناهی و کسری به همراه یه دختر که اون لحظه کلمه ای جز عایشه به ذهنم نرسید برای توصیفش نشسته بودن روی مبل و دختره با عشوه داشت میخندید و دستشو تکون میداد.و همونطور با دستش گونشو نگه داشته بود.نگاهمو با دقت بهش دوختم تا انالیزش کنم .دماغشو انگار تازه عمل کرده بود و به شدت غلیظی هم ارایش…

درهمون حال که میخندیدگفت:وای نمیری ارمان …مردم از خنده…

و باز رقت بار شروع به خندیدن کرد.یه تاپ بالا نافی پوشیده بود و یه ساق تا بالای مچش…اهههه آکله خانوم…

ارمان با پوزخند و نگاه نافذش بهش خیره شده بود و کسری هم در حالی که معلوم بود داره به شدت سعی میکنه خنده ی همیشگی و مهربونیشو حفظ کنه پیشونیشو با دستش گرفته بود و داشت مالش میداد.

-سلام…من فکر میکردم که 

دختره با تردید و یه نگاه نااشنا بهم خیره شد.پناهی هم برگشت سمتم و کسری هم زیر لب سلامی داد و و…لبخند زد.

به دختره نگاه کردم.تنها چیز خوبی که تو صورتش بود چشاش بودن با اون رنگ ابی و نافذشون که شر میباریدن…قیافش شبیه این فتنه ها بود ویا به قول ایسان اره خانوم.بی اختیار لبخندی زدم و اومدم بپرسم که باید کاری کنم یا نه که پناهی با دستش بهم فهموند که مرخصم.بیخیال کیفمو رو شونم جا به جا کردم.بالاجبار و یا میتونم بگم به رسم ادب با اجازه ی اروم ولی قابل شنیدنی گفتم و رفتم سمت اتاق خودم.روی پله ها بودم که دختره گفت:به سلامتی کلللفت جدیده ارمان؟؟؟

لحنش پر از طعنه بود و جوری گفت که منم بشنوم.

اما بهم اصلا برنخورد…

-تو فعلا لپتو بگیر دماغت نیوفته ناهید…

صدای کسری بود.!دمت گرم .ایول خوشم اومد…همینه 

به تو میگن مرد زند..ینی مرد میدون…

همچین جینگول و شاد و خندان از پله ها رفتم بالا که خودم خندم گرفته بود.چه قدر خوب شد که اون دوتا رفیق و اون عایشه خانوم منو ندیدن…!

وارد اتاقم شدم کیفمو پرت کردم یه گوشه و خودمو انداختم رو تخت .یه نفس عمیق هم کشیدم.اصلا دیدن کسری سلام زیر لبیش لبخندش و جواب داغش به ناهید خستگی رو از تنم بیرون کشیده بود.خودم هم نمیدونستم چم شده!سریع دست و رومو یه آب زدم وسعی کردم از فرصت شاد بودن و انرژی داشتنم استفاده کنم و بشینم پای درس بلکه بتونم یه کم جبرانی بیام.فکرمو یه کم کنترل کردم و بسم الله !

     ***

دو هفته بدون هیچ اتفاقی گذشت و فکرم یه کم اروم گرفته بود.نمیذاشتم خونه ی پناهی اونقدر کثیف شه که بخوام خیلی خودمو درگیر نظافت کنم و حواسمو سف و سخت داده بودم به درسا و شکر خدا همه ی معلما هم راضی به نظر میرسیدن.مریم هم از اونروزدیگه حرف پدر مادرو جابه جایی خونه رو وسط نکشیده بود.خیلی شیک و مجلسی و راضی داشتم کارمو میکردم و درسمو میخوندم …

۴ شنبه بود و با یه کیسه پر خرید و ما یحتاج رونه ی خونه ی پناهی بودم.همونطور که داشتم اهنگ گناهی ندارم محسن یگانه رو میخوندم چند ضربه به در زدم.کسی درو باز نکرد و باز هم چند ضربه ی دیگه.کیسه رو روی زمین گذاشتم و برگشتم که تکیمو بدم به در …

که با دیدن فرشاد روبه روی ماشینش در جا خشک شدم…

-تو….تو …اینجا چیکار میکنی؟؟؟

عصبانی به نظر میرسید.اخماشو تو هم گره زد و گفت:این دقیقا سوال منم هست!نه حوصله ی بحث دارم نه چیز دیگه.سوار ماشین شو ببینم.

یه پیرهن ابی روشن پوشیده بود با یه شلوار سفید.ه ریش منظم و ساعت مردونه ی لونژین…سوییچ زد فورشم که تو دستش بود.نگاهمو از رو تیپ و قیافش که هنوزم غافلگیرم میکرد برداشتم.

-ببین فرشاد …پسر دایی محترم بنده (تعجب کرد…تا حالا اینطوری باهاش حرف نزده بودم)من دیگه نمیتونم تو خونه ی شما زند…

-اولا تو خیلی بیجا کردی !دوما گفتم سوار شو کارت دارم.

اخم کرد.جذابیت صورتش بیشتر شد.تغییرش خیلی ناگهانی غیر منتظره و …عالی بود…

- کار دارم !بعدا 

-چیکار داری هان(عصبانی شده بود و صداش بالا میرفت…اومد سمتم یه لگد به در زدو گفت :((تو این خراب شده چیکار داری؟پاشدی اومدی لواسون تو خونه غریبه چه غلطی میکنی؟

از بس بلند داد میزد چشمامو بسته بودم.فریادش جسارتمو برده بود بالا .

-هرکاری عشقم میکشه میکنم …به تو هم هیچ ربطی نداره!

-ا ببین من بابام یا مامانم نیستم !ما سرپرستیتو به عهده داشتیم حالام با من میای برممیگردی خونه !

دستمو زدم به کمرم و با حرکت گردن گفتم:((بله دست جنابعالی و خانواده ی محترمه درد نکنه !میدونم نمیشه اما اگه میشد جبران میکردم…همت عالی متعالی در قبال بزرگ کردن من حقیر…

-خر نشو…مسله این نیست…

حرفشو قطع کردم.

-هرچی میخواد باشه من الان ۱۸ سالم شده و هرکاری دلم بخواد میکنم هرجام دلم بخواد میرم.

-تو غلط …

اینبار واقعا صداش بلند بود اما یه صدای بلند دیگه پرید و وسط حرفش چنگ انداخت.

-هووو چه خبرته معرکه گرفتی؟

فرشاد زود و اتیشی برگشت و من هم اروم به افتضاح در حال شکل گیری رو به روم خیره شدم…پناهی اومده بود…اونم تو این شرایط!

اخراج کم کمش بود دیگه!!!

-به توچ الدنگ !کی تو رو صدا زد…

-وای من !بیچاره شدم رفت….

-پناهی هم قاطی کرد…عادیم نه بدم قاطی کرد…قاطی کرد و نسبتا با شتاب اومد سمت فرشاد و یقشو گرفت :((ببین من به این کار ندارم با کارگر من (… عوضی)چیکار داری و کیشی …الان جلو خونه منی همین الانم راتو میکشی میری تا خون راه ننداختم و پلیس نیومده .یالا…

انقدر با جذبه اینارو گفت و فرشادو محکم پرت کرد که بدبخت ۳ ساعت تو شوک بود…نگاه رنجیدشو بهم دوخت…و زیر لب گفت:کارگر؟؟؟

نگاهش اعصابمو بهم میزد…

-تو هم اگه نمیخوای اخراج شی یالا تو !به این رفیقتم بگو دیگه اینورا افتابی نشه… اگه قراردادو یادته…

غرورم له شده بود…اونم جلوی فرشاد…خردم کرد نامرد…بغض تو گلوم جمع شده بود و اشک هم تو چشمام …برگشتم نگاهش کردم …همونطور وایساده بود در حالیکه سرمو زیر مینداختم محسوس و زیر لب با همون بغض گفتم :نیا…دیگه…تو رو خدا…

اما این قطره اشک لعنتی دووم نیاورد و چه واقعا هم بدموقع ریخت .نمیدونم دید یا نه اما سریع وارد خونه شدم و درو بستم.پناهی اروم در حالی که داشت با ژست خاصی استین لباسشو میتکوند رفت سمت اشپزخونه و کلیدو پرت کرد روی اپن.من هم ارم اشکمو پاک کردم و جنسارو گذاشتم همونجا کنار کلیدش.

-من …یعنی…این پسر داییم 

بطری ابو گرفته بود دستشو داشت با دهن اب میخورد که بعد از اینکه نصف بطری تموم شد محکم گذاشتش رو اپن و مثل همیشه چشماشو تنگ کرد.

-ببین من کار ندارم این پسره کیت بود چیت بود یا یا یا بهت گفته بودم گه خوری تو تو این خونه نیار یا نه ؟؟؟

تیکه ی اخرو داد زد…

-پسر داییمه…(و با چشمای گرد و نگاه حق به جانب خیره شدم بهش.)

پس بهتره خرفهمش کنی من اعصاب ندارم…اینارو بهش بگو …بار اخره میبخشمت حالیته؟

در حالیکه سرتکون میدادم بله ای هم گفتم که دیگه بدتر قاطی نکنه و سعی کردم قبل از بیشتر از این ضایع شدنم غافله رو وداع بگم

بد برخورد و مغرورترین ادمی که دیده بودم یه طبقه  پایین من کپه ی مرگشو گذاشته بود و من هم سرمو کرده بودم تو کتاب فارسی که برای امتحان بخونم.درحالیکه چشمام از گریه ی چند دقیقه پیش پف کرده بود…

چشمام دیگه باز نمیشدن.اگه خونه ی دایی اینا بود میتونستم برم یه نسکافه ای چیزی بخورم…اما اینجا خونه ی صابکارم بود…بی اختیار قضیه ی چند ساعت پیش جلوی چشمم نقش بست و اشک تو چشام جمع شد…حالا دیگه فرشاد میدونست …همه چیو میدونست …من حتی جلوی فرشادم تحقیر شده بودم…

دیگه غروری نمونده بود که بخوام ازش دفاع کنم ...

خودکارو گرفته بودم تو دستم …تو افکارم غرق شده بودم و عجیب افسرده بودم.زنگ گوشی هم متعجبم کرد و هم از اون ژست درم اورد…

نگاهمو به صفحه دوختم .یه شماره ی نا اشنا …کی میتونه باشه…به ساعت نگاه کردم.۱:۴۵ بود.

دودل بودم..هیچوقت شماره های نااشنا رو جواب نمیدادم .اما هم حس کنجکاوی و هم ندای دلم باعث شد که گوشی رو بردارم .

-بله …

-سلام…

صداش اروم و خش دار بود.نفسممو حبس کردم.نمیتونستم حرف بزنم …نمیشد 

…نمیتونستم حرف بزنم .

-الو …سارا پشت خطی؟

-…بگو 

-خوبی؟

-…

-میشه …یه …چیزی بگی بدونم …پشت خطی؟

-پشت خطم.

-سارا من باید ببینمت .باید !

-…

صداش یه کم ولوم گرفت.

-صدامو میشنوی؟من باید ببینمت 

تحمل شنیدن صداشو هم نداشتم.یاد اتفاق بعدازظهر میوفتادم . گوشی رو از گوشم فاصله دادم.صدای الو الوش میومد.قطع کردم.

حوصله ی خاموش کردن چراغو هم نداشتم.حس فکر قبل از خوابو هم نداشتم .فقط خوابیدم.همه چیز به خواب و پرکشیدن روح اشفتم موکول شد.

بازم یه صبح دیگه و تمیز کردن و چیدن صبحونه و تنشیم لباس و …

از اون روزی که خودم یه ست لباس گذاشته بودم دیگه لباس هاشو هم خودش ست نمیکرد که من اینکارو انجام بدم.

کار سختی هم نبود . از هر رنگ و مدلی چند تا لباس پیدا میشد.و همینطور یه جلیقه !

ملت علاقه دارن …اینم علاقه داره .

چشام پف الود بود.به هرحال ۴ ساعت بیشتر نتونسته بودم بخوابم .تو راه میون خونه و باغ چشامو بستم و راه افتادم.ایستگاه اتوبوس اینبار شلوغ بود.

و باز همون پسر مزاحمه.

الان چیزای مهمتر از اونی وجود داشتند و در اون لحظه مهمترینشون منی بودم که از فرط خواب رو به موت بود.باورم نمیشد زمان انقدر زود گذشته و من هم فردا امتحانام شروع میشه …

حالا چطوری تو این اوضاع درس بخونم ؟؟؟

پوفی کشیدم.گذاشتم مردم سوار شن که  راحت ترسوار شم.دستمو کردم تو جیب ژاکتم و خواستم سوار شم که یه نفر محکم بهم تنه زد .برگشتم سمتش.همون پسر سیریشه بود …چندش نحس عقده ای !!!

نگاهشم نکردمو سوار شدم.بد جور سوخت …

تو مدرسه هیچ اتفاق خاصی نیافتاد.با این وجود روزا برامون تکراری نمیشدن و اگه میشدن هم بالاخره باید این دوره رو طی میکردیم .و برای من عجب دوره ای هم شده بود.یکی دوبار داشت سر کلاس خوابم میبرد و معلممون هم به روش نیاورد خدا رو شکر.ازین بابت خوشحال بودم.

زنگ سوم خانم ساعی(معاون )صدام زد.با تعجب رفتم سمتش…بی تفاوت به شکلک ایسان که دستشو روی گردنش میکشید رفتم دفتر.

خانم مدیر نشسته بود روی صندلیش.با یه لبخند ازم خواست بشینم.

نفسمو با صدا دادم بیرون .این لبخند یه کم خیالمو راحت کرده بود.

-خوبی صداقت ؟

لبخند زدم 

-بله خانوم …سلام …ببخشید البته 

خندید

-خواهش میکنم .

خودشو روی صندلی جابه جا کرد و یه کم جدی تر شد.

-میدونی دخترم من همه ی شاگردای مدرسمو دوس دارم.مخصوصا اگه مثل تو افتخارمون هم باشن…و سعی میکنم که کمکشون کنم.

سری تکون دادم…همینطوری الکی!

-خوب بهتره زودتر بگم …وقتت گرفته نشه!ببین سارا من میدونم خونتونو عوض کردین…

تعجب کردم.

-اما از نظر من اشکال نداره…فقط خواستم بدونم…مشکلی که وجود نیومده واست؟؟؟

قلبم داشت از حلقم میومد بیرون …نکنه مریم …سعی کردم خودمو جمع کنم …

-نه خانم ..فقط چرا اینو میپرسین ؟مگه افتی یا مثلا ..

-نه میدونی…دبیرا میگن حواست به کلاس نیست خواب الودی …سارا کنکور شوخی بردار نیستا...

-شرمنده خانم …بله میدونم !ولی یه سوال افتی هم بوده؟

-نه هنوز خداروشکر…اما با این وضعی که پیش میره..

دستشو رها کرد تو هوا …

از روی صندلی پاشدم.

-چشم …

لبخند دیگه ای زد…

حالم بد گرفته شده بود …از دفتر بیرون رفتم 

عصبی شده بودم.اینا که نمیدونستن همین قدرم تو اوضاع من خیلی خوبه.

-چی شد ؟

-چی باید بشه ؟

-باز کدوم سگی گازت گرفته ؟

-ولم کن ایسان حال ندارم 

-غلط کردی چی گفت ؟

-اههه هیچی بابا گفت چرا کسلی و خوابی و هواست نیست و اینا

-اوووف همچین میگه انگارگفته ما میدونیم الان تو خونه ی پناهی

-اتفاقا اینم گفته …

پرستو که داشت ابمیوه میخورد پرید تو گلوش و به سرفه افتاد.ایسان هم گفت:چییی؟

-نه حالا همینو…گفت ما میدونیم دیگه اونجا زندگی نمیکنین..

پری:کصافط…اههه گلومم الکی سوخت 

-حالا نمردی که …

ایسان :ببین عزیز دلم میدونم الان شدیدا در حال بازی با سگ درونتی ولی اصلا به حرف نادی(مدیر)اهمیت نده…تو که افت نداشتی …اونم که اوضاع تورو نمیدونه.پس بهتره بیخیالش شی و به کارت ادامه بدی.چون تو با این اوضاعی که واسه خودت ساختی ازین بیشترم نمیشه توقع داشت ….

پرستو :ا…ایسان درست حرف بزن خوب.!

-ینی چی درست حرف بزن !داره کل زندگی شو قهوه ای میکنه دختره ی خر!من که رفتار اینطور ادما رو میدونم !وقتی با تویی که نمیشناختت اونطوری کرد ب اینی که الان حکم خدمتکارشو داره چیکار میکنه !!!

سکوت کرده بودم و به حرفای ایسان که داشت با اب و تاب حرف میزد گوش میدادم.

پرستو هم ساکت شد.

من :ببین ایسان !من راضیم !

-زر مفت نزن دیگه …راضیم راضیم !اره پس فردا که افتادگی پلک پیدا کردی دستاو صورتم از ریخت افتاد حالیت میشه!

و بعد غر غر کنان رفت سمت کلاس.

زنگ اخر ایسان حتی نگاهم هم نکرد…چه قدر این کارا اعصابمو بهم میریختن.

با پرستو خدافظی کردم و از مدرسه زدم بیرون . گرسنم بود . از سوپری که چند تا خیابون بالای مدرسه بود دو بسته های بای گرفتم .یکیشو باز کردم و یکیشو گذاشتم برای مبادا !

سرم پایین و تو فکر بودم.بدم نمیگفتن …

نه ایسان و نه خانم مدیر …و نه دل خودم و نه غرورم …هه غرور 

پوزخند تلخی گوشه ی لبم نشست .تو افکارم غلت واغلت میزدم که همونطور که سرم پایین بود مردی روبه روم قرار گرفت.سعی کردم سرمو بالا نیارم و از کنارش عبور کنم که باز هم جلوم دراومد.به خیال اینکه مزاحمه با عصبانیت سرمو بالاگرفتم .اما خجالت زده شدم ….فرشاد بود.همینطوری هم میتونستم حس کنم لپام چه گلی انداخته .

گر گرفته بودم…ای لعنتی …

-علیک سلام !حالا سر میندازی پایین واسه ما ؟

لحنش شوخ بود و من هم حوصله ی شوخی نداشتم.این بار با یه تماس جزءی از کنارش رد شدم.

کیفمو گرفت و محکم کشیدم .

-آییی 

-نمردی که .

-بله ؟

-ا زبونم داری لپ گلی ؟

خندم گرفته بود اما خوردمش.

-عجله دارم.

-مهم نیست 

-دارم میگم …

کیفمو با زور بیشتر کشید و من هم کشیده شدم سمتش …پیاده رو تنگ نبود و خلوت …خداروشکر

-الان این عجله ی تو واسه رفتن پیش اون مرتیکه اصلا مهم نیس !الان فقط گوش کردنت به حرفای من مهمه …

اروم هلش دادم عقب…

-واسه منم این مهم نیست.

-گفتم بیا اینجا حرف گوش کن .

-نمیخوام 

صداشو برد بالا 

-د اخه بدبخت!خونه ی ما …خونه ی داییت هرچند منی که نمیتونی یه لحظه هم نگاش کنی توشم از کارگری واسه اون عوضی که عین سسگ !باهات حرف میزنه بدتره ؟

بهت زده نگاهش کردم …خلوت بود اما نه در حدی که کسی نباشه .بد جور توپیده بود بهم .حق نداشت …بغضم گرفت …به تته پته ی بدموقعی افتاده بودم و بین جمعیتی که حالا هواسشون به ما بود هم جوابی برای گفتن به فرشاد تغییر کرده ی روبه روم نداشتم.کیفمو ول کرده بود.رومو سریع ازش برگروندم و دوییدم.

بغضم هم ازاد شد …صدای عربدشو شنیدم :من که ولت نمیکنم …وقتی با حرف حالیت نمیشه جوری حالیت میکنم که …

و بعد هم صداش بین بوق ماشین ها و …گم شد .

نظر فراموش نشه