همون پسره وسطی تا اومد دهنش باز بشه،جازمین گفت:نظرم عوض شد.اولی از سمت چپ یکم خوشکله.
پسره که چیزی از حرف جازمین نفهمید دهنش رو بست.خاک تو سرت حتی اینگلیسی هم بلد نیستی.
همون پسره سمت چپی رو به جازمین گفت:تو انگلیسی هستی؟
جازمین هم که فارسی بلد نبود،گیج نگاه پسره کرد.اخه چه سئوالی بود تو کردی.خب اگه خارجی نبود که انگلیسی صحبت نمی کرد.
دست جازمین رو گرفتم و گفتم:جازمین بهتره بریم.
جازمین:منم موافقم.من که چیزی از حرف های اینا نمی فهمم.
من راه افتادم.جازمین پشت سرم و جک کنار دستم.و سانازم کنار جازمین راه می رفت.
فکر کنم پسرا موندن.به درک اینقدر بمونن تا عمراتشون بگذره.با این شلواراشون.
جازمین:ولی شلواراشون مثل جاستین بیبر بود.
جک:اره.ولی یکم فرق داشت
ساناز:این جور شلوار پوشیدن تازه تو ایران مد شده.
جازمین سری تکون داد.همه باهم به سمت طبقه ی بالای پاساژ رفتیم که فست فودی بود.
پشت یه میز چهار نفره نشستیم.همه پیتزا سفارش دادیم.
با انگشتام روی میز ضرب گرفته بودم و منتظر بودم تا غذا را بیارن.جازمین دستش رو گذاشت رو دستم و گفت:خیلی رو اعصابه.
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گذاشتمش روی رون پام.
جک:حالا واقعا می خوای اون لباسرو بپوشی؟
-اره دیگه.
جک:ولی اینجا لباس های خوشکل تری داره
-جک من دوست دارم اون لباسو بپوشم.هرکاری هم شماها بکنید من اون لباس رو می پوشم.
ساناز:اخر سر من نفهمیدم کدوم لباس رو می گین؟
-تو نفهمی بهتره.
ساناز:الیـــکا
-بله؟
ساناز:خب بگو دیگه.
جازمین:خونه که رفتیم می بینیش دیگه.
ساناز:راست میگی ها.راستی مامان جون گذاشت؟
پای راستم رو انداختم روی پای چپم و گفتم:رفته خونه پدر
ساناز:برای چی؟
شونه هام رو انداختم بالا و گفتم:حتما می خواد به پدر بگه که اومده ایران.
ساناز سرش رو تکون داد.جک داشت با نمکدون روی میز بازی می کرد.جازمین هم داشت انگشتاش رو توی هم قفل می کرد و دوباره باز می کرد.
سانازم داشت با دستمال کاغذی بازی می کرد.هیچکی حرفی نمی زد.یعنی کسی حرفی نداشت که بزنه.هر کی سعی داشت خودش رو یه جوری سرگرم کنه.

*******

رو به جازمین و جک گفتم:شما که گفتید بلیط نگرفتید،نمیایید؟
جک چشمکی زد و گفت:دیگه نمیشه لو داد.
با پام زدم به پای جک که روبه روم نشسته بود و گفتم:زود باش بگو
تکیه ام رو دادم به صندلی و منتظر جوابشون شدم.
جازمین:خب ما از قبل همراه مامی بلیط گرفته بودیم.وقتیم تو زنگ زدی جک گفت بهت چیزی نگیم.
نگاهی به جک انداختم.جک نمکدون رو گذاشت سرجاش و در حالی که نگاه نمکدون می کرد گفت:چرا اینجوری نگاه می کنی.احساس می کنم داری ازم بازجویی می کنی.
جازمین دستمال کاغذی توی دستش رو شروع کرد به ریز کردن و گفت:راست میگه.الان مثل خانوم داماس شدی.
خانم داماس مدیر مدرسمون بود.اخلاق خیلی مزخرف داشت،ولی با همه بچه ها خوب بود به غیر از جازمین.چون سال اول که وارد این مدرسه شد،توی کیف معلمش قورباغه گذاشت.از اون موقع جنگ این دوتا شروع شد.ولی چون درس جازمین خوب بود از مدرسه اخراجش نمی کرد.
با یاداوری اون روزا لبخند محوی زدم و گفتم:جازمین یادته تو کیف خانوم جانسِن قورباغه گذاشتی.
جازمین یکم فکر کرد و وقتی یادش اومد زد زیر خنده و گفت:وای اره.قیافش دیدنی بود.
جک با همون لبخندش گفت:یادته چه بلایی سر خانوم ترون اوردی.
جازمین با خنده گفت:همون که رنگ پاشیدم روی سرش.
جک سرش رو به علامت مثبت تکون داد.
جازمین:حقش بود.یه لباس مارک بیشتر نداشت که هر روز می پوشیدش.
ساناز:جازمین نمی دونستم تا اینقدر تو مدرسه شر بودی؟
جازمین:تازه کجاش رو دیدی.تو دبیرستان که بودم،توپ بسکتبال رو کوبوندم تو سر معلم ورزشمون.بدبخت سه روز بی هوش بود.
با تعجب نگاه جازمین کردم که جازمین گفت:تو که دبیرستان نبودی.
جک ادامه داد:ایشون تو دبیرستان بدتر بودن.چند بار تا اخراج شدن رفت.ولی با اوردن یه مقام بی خیال میشدن.
ساناز:بابا افرین.فکر نمی کردم اینقدر خرخون باشی
جازمین لبخندی زد و گفت:به پای الیکا که نمی رسم.
نگاهی به جازمین کردم و گفتم:ما نمرهامون برابر بود.من بالاتر از تو نبودم.
جازمین:در کل،معلم ها همیشه تو رو بیشتر دوست داشتن
و اروم تر طوری که کسی نشنوه گفت:همه فقط تو رو دوست دارن.نه من رو
جک:چون تو همیشه سربه سرشون میذاشتی.
جازمین:راست میگی.
همون موقع غذا رو اوردن.توی طول غذا خدا رو شکر کسی حرفی نزد.
غذا که تموم شد.گوشیم زنگ زد.دستم رو با دستمال پاک کردم و گوشیم رو از تو کیفم در اوردم و جواب دادم.
-بله؟
مامان جون:سلام الیکا.
-سلام مامان جون.
مامان جون:خوبی؟چی کارا می کنید؟
-همه خوبیم.داتشیم شام می خوردیم
مامان جون:الیکا بیا خونه حمید
-چــــی؟
مامان جون:همین که شنیدی.
-ولی مامان جون....
مامان جون:همین که گفتم.با جازمین و جک بیا.بای
و بعد قطع کرد.بدبخت شدم رفت.
گوشیم رو انداختم تو کیفم و رو به جازمین و جک و ساناز که داشتن نگام می کردن گفتم:مامان جون گفت فوری بریم خونه پدر
ساناز از جاش بلند شد و گفت:پس زود باش بریم.
جازمین هم بلند شد و بعدش جک.ولی من هنوز بلند نشده بودم.رو به ساناز گفتم:تو هم میایی؟
ساناز:معلومه که میام.سپهرم اونجاست.دیگه همراه اون برمی گردم.
از جام بلند شدم و کیفم رو برداشتم و گفتم:تو که ماشین اوردی.
ساناز:نگران نباش برت می گردونم.اگه سپهر ماشین اورده بود که هیچ اگه نیاورده بود همراه ما میاد.
-سپهر تنها اونجاست؟
ساناز خندید و گفت:نگران نباش سامیار همراش نیست.حالا زود باش.
جک:سامیار کیه؟
بازوی جک رو گرفتم و همراه خودم کشیدمش و گفتم:یه ادم بی خاصیت
ساناز:اخه بدبخت کجاش بی خاصیت؟
برگشتم سمتش و چشم غره ای بهش رفتم.
جازمین:من سکته کردم با این چشم غره وای به حال تو ساناز
ساناز دست جازمین رو گرفت و گفت:من عادت دارم.حالا هم زود بریم که صدای عمو در میاد
ساناز زودتر از ما رفت تا ماشین رو بیاره.ما هم به سمت در ورودی رفتیم.
سوار ماشین شدیم و به سمت خونه پدر راه افتادیم.
به خونه پدر که رسیدیم،ساناز ماشین رو دم در پارک کرد و باهم از ماشین پیاده شدیم.
نفس عمیقی کشیدم و زنگ در رو زدم.در بعد از چند لحظه باز شد.
همه باهم وارد خونه شدیم.جازمین داشت با کنجکاوی نگاه اطرافش می کرد.چون تا حالا اینجا نیومده بود.جک هم بی تفاوت بود.
در وردی نیمه باز بود.ساناز در ورودی رو کامل باز کرد و اول ساناز وارد شد و بعد من و پشت سرم جازمین و جک.
نگاهی به راهروی روبه روم کردم.دوست داشتم الان اسچتزی میدویید و میومد سمتم و خودش رو برام لوس می کرد.ولی فکر کنم الان خونه داره راحت می خوابه.
کفشم رو از پام در اوردم و به سمت هال رفتم.جازمین و جک و ساناز هم دنبالم میومدن.
نگاهی به هال کردم.کسی اونجا نبود،پس تو سالن بودن.
راهم رو به سمت سالن تغییر دادم.وارد سالن شدم.ساناز اومد کنارم وایساد و جازمین و جک هم پشت سرمون بودن.
اولین کسی که متوجه حضورمون شد ایلیا بود.مامان جون و پدر روبه روی ایلیا نشسته بودن،پشت به ما.
ایلیا حتی نیم نگاهی هم بهم نکرد و نگاه ساناز کرد.مامان جون سرش رو برگردوند سمت ما و با دیدن ما لبخندی زد و گفت:بالاخره اومدین.
از جاش بلند شد و به سمت ساناز رفت و بغلش کرد.پدر حتی روشو برنگردوند.ایلیا هم داشت با لبخند نگاه جازمین و جک می کرد.
جازمین و جک سرشون رو برای ایلیا تکون دادن و ایلیا هم سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد و به سمت جازمین و جک رفت.
از کنارم رد شد ولی حتی نیم نگاهی هم بهم نکرد.عصبانی نفسم رو دادم بیرون و رفتم روی مبل سه نفره نشستم.
پای راستم رو انداختم روی پای چپم و به مبل تکیه دادم و نگاه اونا کردم.پدرم بی خیال داشت نوشیدنیش رو میل می کرد.
بعد از چند دقیقه بالاخره اینا از هم دل کندن.جازمین و جک اومدن دو طرف من نشستن.و ساناز هم رفت کنار مامان جون روی مبل دونفره نشست.
پدر رو به جازمین و جک گفت:دانشگاه چطوره؟
جازمین:چطور می تونه باشه.مزخرف.
جک خندید و گفت:برای تو مزخرفه که نمی تونی کاری بکنی.
پدر با لبخند نگاه اونا می کرد.ولی حتی نیم نگاهی هم به من نکرد.انگار من اصلا اونجا نبودم.اصلا به درک.می خوام که نگام نکنه.مگه کیه که بخواد نگام کنه.
دیگه پدر سئوالی ازشون نکرد و مشغول نوشیدن نوشیدنیش شد.
ساناز:ایلیا سپهر کجاست؟
ایلیا:الان میاد.
ساناز:کجا رفته مگه؟
ایلیا:سرویس بهداشتی
ساناز:منظورت همون دستشویی.
ایلیا لبخندی زد وسرش رو تکون داد.ساناز به مبل تکیه داد و مشغول صحبت با مامان جون شد.
بعد از چند لحظه سپهر هم اومد.یه سلام کلی با همه کرد و رفت روی مبل یه نفره که کنار جک بود نشست و مشغول صحبت کردن باهم شدن.
جازمینم داشت میوه پوست می کند برای خودش و می خورد.
اورم زدم به پهلوش و گفتم:کمتر بخور.چاق میشی.
جازمین هم مثل من اروم گفت:به درک.وقتی برگشتم رژیم می گیرم.