رمان دختر یخی پسر آتش 35
سامیار
2 ماه بعد
در اتاق رو محکم باز کردم،طوری که کریستین و جسی از جا پریدن و پنجره ها لرزیدن.
جسی چشم غره ای بهم رفت و گفت:هوی چته حیوون....
نذاشتم حرفش تموم بشه و به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و محکم فشارش دادم.جسی در حالی سعی می کرد خودش رو از من جدا کنه گفت:وای سامیار به خدا تو امروز یه چیزیت شده؟
بیشتر فشارش دادم و گفتم:وای جسی نمیدونی چقدر خوشحالم.
جسی خودش رو به بدبختی از بغلم بیرون اومد و گفت:حالا میگی چی شده؟
لبخندی گشادی زدم طوری که کل دندونام رو ریختم بیرون و گفتم:وای جسی.
جسی:سامی مثل دخترا شدن که با تازه با یه پسر دوست شدن.
جسی برگشت و مستقیم نگام کرد و گفت:نکنه...نکنه...
لبخندم به خنده تبدیل شد.
جسی:این غیرممکنه.
فقط سرم رو تکون دادم.کریستین اومد کنارم رو وایساد و گفت:واقعا سامی؟
و بعد جیغی زد و خودش رو انداخت توی بغلم.نشستم روی زمین و بغلش کردم.
کریستین:وای سامی.خیلی خوشحالم.
جسی:سامی؟
سرم رو اوردم بالا و گفتم:ها؟
-خیلی خری
ابروهام رو انداختم بالا و گفتم:بله؟
جسی:چرا زودتر بهم نگفتی؟
-خودمم همین الان خبردار شدم.
جسی:ولی سامی من باورم نمیشه
-حالا فکر کن من چه حالی دارم.
جسی:یعنی واقعا الیکا جواب مثبت داده؟
-بعد از اون همه رفتارهای سردش بالاخره من تونستم.
جسی:بهت گفتم که باید خیلی کنه باشی.
-مهم اینکه الان تونستم
کریستین از توی بغلم بیرون اومد و گفت:حالا کی می خواین عروسی بگیرید؟
لپش رو کشیدم و گفتم:ای شیطون.اون تازه جواب بله رو داده.
کریستین:وای سامی من لباس چی بپوشم؟
جسی:تو که هیچ وقت لباس نداری.اخی، می تونی لخت بری.
کریستین:راست میگی.من هیچ لباسی ندارم.
بعد رو کرد به من و گفت:می تونم من ساقدوشتون بشم؟
از جام بلند شدم و گفتم:اره خوشگل خانوم.من میرم این خبر و به مامان و بابا بدم.
از اتاق بیرون اومدم و به سمت در اتاق مامان اینا رفتم و در زدم.و بعد در رو باز کردم.بابا روی تخت نشسته بود و داشت مطالعه می کرد و مامان کنار پنجره نشسته بود.یه چند وقتی بود که مامان می تونست یه چند قدمی راه بره.البته بیشتر از چند قدما.ولی یکم می لنگید.
رفتم طرف مامان و صورتش رو بوسیدم.
بابا:امروز یه چیزی شده.
-نه.چه چیزی.
مامان:اخه چشات داره برق میزنه.
نتونستم تحمل کنم و با هیجان رو به مامان گفتم:وای مامان الیکا جواب مثبت داد.
مامان لبخندی زد و گفت:پس مبارک باشه.
بابا:نگاه مثل دخترا ذوق میکنه
-بـــابـــا
بابا:خب مگه دروغ میگم؟
مامان:اذیتش نکن دیگه.اصلا پسرم بیا پیش خودم و بگو چی شد که عروس خانوم بالاخره بله رو داد.
فوری اشکش رو پاک کردم و گفتم:گریه و اینا نداشتیما.
مامان به اجبار لبخندی زد.می دونستم این شرایط براش خیلی سخته،ولی نباید امیدش رو از دست میداد.
همون موقع صدای جسی اومد که مثلا داشت گریه می کرد و گفت:اوه چه رمانتیک.من که اشکم در اومد.تو چطور کریستین؟
کریستین هم ادای گریه کردن در اورد و گفت:خیلی رمانتیک بود.
جسی با شیطنت گفت:ولی به شرطی که جای بهار جون یه ادم دیگه باشه.
چشم غره ای به جسی رفتم که جسی شونه هاش رو بی تفاوت انداخت بالا.مامان هم با تعجب نگام کرد.
دست مامان رو ول کردم و گفتم:مامان فکر کنم این جسی مخش تاب برداشته.
بعد رو به کریستین گفتم:کریستین پایه ای بریم بیرون؟
کریستین دستاش رو بهم کوبید و دویید سمت اتاقشون.
جسی:پس من چی؟
-تو هم برو اماده شو
جسی هم اروم به سمت اتاقشون راه افتاد.مامان داشت مشکوک نگام میکرد.
لپش رو بوسیدم و گفتم:من که گفتم از یه دختری خوشم میاد.
و بعد بدو رفتم تو اتاقم تا مامان سئوال پیچم نکنه.همون بهتر که مامان نمی تونه راه بره و بیاد تو اتاقم.
بعد از چند دقیقه صدای جسی اومد:سامیار.سامی کجایی؟من اماده ام.
از اتاقم اومدم بیرون و گفتم:اینجام بابا.کل خونه رو گذاشتی رو سرت.
جسی اومد سمتم و بازوم رو گرفت و گفت:بریم.
کریستین هم اومد کنارم و گفت:بریم.
بازوم رو از دست جسی کشیدم بیرون و گفتم:بریم.
بعد رو به مامان گفتم:خدافظ مامان
جسی و کریستین باهم گفتن:خدافظ بهارجون
مامانم به تکون دادن سرش اکتفا کرد و مشقول خوندن ادامه ی کتابش شد.
باهم سوار ماشین شدیم.رو به بچه ها گفتم:بچه ها بریم باغ ارم.
جسی در حالی که سعی داشت موهاش رو بزنه زیر شالش گفت:ما جایی رو نمی شناسیم.هرجا خواستی بریم.
ماشین رو از حیاط ارودم بیرون و رو به جسی گفتم:حداقل قبل از اومدن یه تحقیقی درباره ی شیراز و جاهای دیدنیش می کردین.
جسی:کی حوصلش رو داره؟
-تو
جسی:اگه حوصله داشتم که الان اینجا نبودم.
-پس کجا بودی؟
جسی:داشتم درسام رو می خوندم.
-افرین بچه ی درس خون
جسی:نظر لطفته.
-اینقدر خودت رو تحویل نگیر
جسی:اخیش.بالاخره موهام رو تونستم بدم تو.
خنده ای کردم و گفتم:می گفتی من بهت یاد میدادم.
جسی:حالا فکر کن الان گفتم
-خب ادم عاقل.بهتره موهات رو ببندی.بعد شالت رو بکنی سرت.اینجوری که تو موهات رو باز گذاشتی که معلومه کل موهات می ریزه بیرون.
جسی:خب چرا زودتر نگفتی؟
-چون تو زودتر نپرسیدی
جسی کلافه پوفی کرد و دسته ی موهایی که از اطرافش ریخته بودن بیرون رو کرد تو.
به باغ ارم که رسیدیم ماشین رو پارک کردم و همگی از ماشین پیاده شدیم.
بعد از گشتن باغ ارم،ساعت 12 بود واسه ی همین رفتیم به رستورانی تا چیزی بخوریم.
هرسه تامون استیک سفارش دادیم.رو به جسی گفتم:جسی دو روز دیگه تولد الیکا،یکی از فامیلای دورمونه.به نظرت واسش چی بخرم؟
جسی:من از کجا بدونم.
-جـــسی
جسی:خب.به یه شرط.
-چه شرطی؟
جسی یه دسته از موهاش رو که اومده بود بیرون رو کرد تو و گفت:من و کریستین هم میایم
-ولی جسی اون که شما رو دعوت نکرده.بعد من کی باشم که الکی الکی دوتا مهمون با خودم بیارم.
جسی:در هرحال شرط من این بود
-صبر کن به ساناز زنگ بزنم ببینم چی میگه
گوشیم رو از تو جیبم در اوردم و توی لیست تلفن دنبال اسم ساناز گشتم.پیداش کردش.
بهش زنگ زدم.بعد از ده بوق خانوم بالاخره جواب داد.
ساناز:هان؟
چقدر با ادب
-سلام ساناز.
ساناز:سلام سامیار.ببخشید فکر کردم دوستمی
-مشکلی نداره.چطوری؟
ساناز:من خوبم.چرا زنگ زدی؟
چه با ادب.یه احوال پرسی هم نکرد.
-خب...میدونی...میخواستم بگم
ساناز کلافه گفت:سامیار زودتر بگو
-ساناز من می تونم دوتا از دوستام رو همراه خودم تو تولد الیکا بیارم.
ساناز:چرا از من می پرسی؟از خود الیکا بپرس
-اول تو مسئول مهمونا هستی.و دوم من شماره اش رو ندارم.
ساناز:در کل به من ربطی نداره.اگه میخوایم می تونم شماره الیکا رو واست اس کنم.
-فکرش نکن که من بهش زنگ بزنم.
ساناز:هرجوری میلته.خدافظ
و بعد قطع کرد.به یه دقیقه نکشیده بود که شماره اش رو برام اس کرد.
نمی تونستم بهش زنگ بزنم.مخصوصا با اون برخورد صبحون.واسه ی همین گوشیم رو گذاشتم توی جیبم و رو به جسی گفتم:باشه.شماها هم بیاید.
جسی:عالی شد.حالا امروز باید بریم کادو بخریم.وای باید لباسم بخرم
-اروم باش جسی.دو روز دیگه تولدشه
جسی:وای بالاخره می تونم الیکا رو هم ببینم.باید خیلی دختره باحالی باشه.
اومدم چیزی بگم که گارسون اومد و برامون غذاها رو اورد و گذاشت روی میز و رفت.
بعد از خوردن ناهار،پول ناهار رو حساب کردم و همگی باهم به سمت خونه راه افتادیم.
*****
الیکا
جازمین:بیا دیگه.تو هنوز لباس واسه تولدت نگرفتی.دو روز دیگه تولدته ها.
-وای جازمین منو ول کن.من چیزی که زیاد دارم لباسه.
جازمین:ولی لباس تولد باید خاص باشه
-یعنی تو میگی لباسای من خاص نیستن؟
جازمین:چرا هستن.ولی بیا بریم.اگه چیزی پسند نکردی برمی گردیم.
-مگه من بی کارم.
جازمین:مگه الان داری چی کار میکنی؟نشستی داری فیلم نگاه می کنی.
-من حوصله خرید ندارم.
جازمین:اینقدر بهونه نگیر
-من بهونه نمی گیرم.
جازمین:چرا می گیری.
بعد دستم رو کشید و از روی مبل بلندم کرد و گفت:بدو برو اماده شو.الان ساناز میاد
-میخوام که نیاد.
جازمین در حالی که هولم میداد به سمت اتاقم گفت:برو دیگه.جکم داره اماده میشه.منم که اماده ام.
منو پرت کرد تو اتاقم و در اتاق رو بست و از پشت در گفت:تا لباست رو عوض نکنی نمی تونی بیایی بیرون.
پوفی کردم و به سمت کمدم رفتم.
لباسام رو پوشیدم و شالم رو گذاشتم رو سرم و رژلبی زدم و از اتاقم اومدم بیرون.
جازمین و ساناز و جک نشسته بودن روی مبل و درباره ی چیزی حرف میزدن،با اومدن صدای در اتاقم صبحبتشون رو قطع کردن و نگاه من کردن.
ساناز:بالاخره اومدی،دیگه داشتم میومدم دم در اتاقت
جازمین به اعتراض گفت:بچه ها.فارسی صحبت نکنین.مگه نه جک؟
جک هم سرش رو تکون داد.
ساناز:خب پاشین بریم.
همه از جاشون بلند شدن.با ماشین ساناز به راه افتادیم.
جلوی پاساژ ساناز نگه داشت و پیاده شدیم.ساناز هم رفت تا توی پارکینگ پارک کنه.
باهم به سمت مغازه ها رفتیم و لباس های مجلسیش رو نگاه کردیم.
بعد از چند دقیقه هم ساناز اومد و دوباره شروع کردیم به گشتن.جازمین و جک و ساناز هر لباسی بهم نشون میدادن ازشون یه ایرادی می گرفتم.اصلا حوصله ی خرید نداشتم.
حدود دوساعت بود که داشتیم مغازه ها رو می گشتیم.ولی هیچی نبود که من پسند کرده باشم.ساناز و جازمین لباساشون رو گرفته بودن و منتظر من بودن تا یه لباسی بگیرم و برن شام بخورن.
جازمین کیفش رو پرت کرد تو بغل جک و گفت:تا یه مرد هست چرا من کیفم رو حمل کنم.
جک دسته ی کیف جازمین رو گرفت و گفت:چی توش گذاشتی؟احساس کردم یه چیزی شکست.
جازمین یکم فکر کرد و بعد گفت:لوازم ارایشیم.یه مانتو.کیف پولم.عکس خانوادگیمون.عطر مورد علاقه ام.چاقو ضامن دارم.جواراب.اون یکی گوشیم.هندزفریم.رابط گوشیم.....
ساناز:صبر کن.یعنی این همه چیز تو این کیفت جا شده؟
جازمین:معلومه که اره.اها یادم رفت بگم،یه مقدار ساندویچ ژامبون هم اوردم.
جک داشت با دهن باز نگاه جازمین میکرد.که جازمین دست گذاشت روی چونه ی جک و گفت:حواست باشه نیفته.
جک دهنش رو بست و سرفه ای کرد و به حالت عادی برگشت و کیف جازمین رو انداخت تو بغلش و به لباسی که توی ویترین مغازه ی روبه رویی بود اشاره کرد و گفت:الیکا نظرت راجب این چیه؟
هر سه تامون سرهامون رو برگردوندیم و نگاه ویترین کردیم.یه لباس دکلته مجلسی صورتی کمرنگ بود.که تا روی زانو بود و پشتش دنباله داشت.البته دنبالش خیلی بلند نبود.
اخمام رو کردم تو هم و گفتم:عمرا اگه اینو بپوشم.
جک دستم رو گرفت و کشید و گفت:اتفاقا خوبم می خری.به پوست سفیدتم خیلی میاد.
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:خیلی بازه من نمی پوشمش
ساناز ادام رو در اورد و گفت:خیلیم خوشکله.تو که قبلا از اینا دوست داشتی
-اون قبلا بود.
جک:الی چه گیری دادی؟
چشم غره ای بهش رفتم که فوری گفت:همون الیکا منظورم بود.
-بچه ها من گفتم که خودم لباس دارم.پس چیزی نمی خوام.
جازمین:نگو که می خوای همون لباسرو بپوشی
-دقیقا می خوام همون رو بپوشم.
جک:ولی اونجوری خیلی قهوه ای میشی.
ساناز:کدوم لباس؟
-وای بچه ها.بیاین بریم غذا بخوریم من گشنمه.
ساناز:پس لباس چی؟
-بخور تو سر هر سه تاتون این لباس که الان یه دسته پسر داره نزدیکمون میشه.
ساناز برگشت پشتش رو نگاه کرد و گفت:وای چه خوشکله این وسطیه.
جازمین:کجا خوشکلن؟تو به این غول های بیابونی میگی خوشکل؟
همون موقع سه تا پسر نزدیکمون شدن.