28سایه
پیش خدمت اومد کنار میز و رو به سام گفت:چی میل دارین؟
سام نگاهی به پیشخدمت کردو گفت:فقط یه لیوان اب
با دور شدن پیشخدمت سام سرشو بین دستاش گرفت و منتظر شد صندلی رو به روش به عقب کشیده شد و سام سرشو بلند کرد با دیدن احسان انگار یه کم از نگرانیش کم شد و گفت:سلام
احسان نگران بودو مضطرب رو به سام گفت:چی شده سام؟
دستشو اورد بالا و شروع کرد توضیح دادن:من..من نمیدونم احسان نمیدونم دیشب همه چیز خوب بود حتی از ترسش رفتم پیشش خوابیدم صبح که پاشدم دیدم نیست و بعد نامه ی مچاله شد رو گرفت رو به احسان و گفت اینو گذاشته و رفته؟
احسان نامه رو گرفت و شروع کرد به خوندنش و بعد چشماشو برای لحظه ای بست صدای گوشیه احسان بلند شد مادرش بود سام به احسان نگاه معنی داری انداخت که یعنی:کیه؟
احسان دستشو به علامت سکوت بالا اورد و دکمه یپاسخو زد :الو جانم مامان
_خوبی مادر چی شده؟
_هیچی مادر من
سایه سایه چی شده بلایی سرش اومده؟
_مامان جان گفتم که فعلا نمیدونم
_باشه باشه بیخبرم نذاری مادر
_نه نه چشم فعلا اروم باش کاری نداری؟
_نه مادر منتظرم خداحافظ
_خداحافظ
سام که تا اون لحظه گوش میداد گفت:بهشون گفتی؟
مجبور شدم
حالا چیکار کنیم؟
_نمیدونم گوشیشو گرفتی؟
سام تازه یاد گوشیه سایه افتاد به سرعت گوشیشو در اورد و شماره ی سایه رو گرفت اما با نا امیدی به صدایی که از اونور خط میومد گوش داد:دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشدthe mobaile set is of
گوشی رو کوبید رو میز و غرید:لعنتی
احسان بلند شد و رو به سام گفت:پاشو
سام نگاهی بهش انداختو گفت:کجا؟
_بیکار که نمیشه بشینیم دوستی اشنای کسی
سام موافقت کرد بهتر از بیکاری بود هر دو به سمت ماشین سام حرکت کردند و سوار شدن توی ماشین سکوت برقرار بود سام زمزمه کرد:امروز سومش بود؟
احسان سری تکون داد و سام اهی کشید:حیف شد خیلی زشت شد من نیومدم
_بیخود به خودت سخت نگیر همه حال تورو درک میکنن
سام شروع کرد:رابطه ی سایه و سهیل تا چه حد بود؟
احسان از این سوال سام جا خورد و رو ی صندلی کمی کج شد و به نیمرخ سام نگاه کرد:فکر میکردم سایه بهت گفته باشه
_اره اره گفت که نامزد بودن ولی...
_احسان منظور سامو خوب میفهمید و پرید میون حرفش و گفت:اونطور که تو فکر میکنی نبوده یه نامزدی بوده و بس
_وقتی به زن و بچه ی تو راه سهیل فکر میکنم خودمو مقصر میدونم
_بس کن سام این حرفا همش..
صدای زنگ موبایل احسان مانع از حرف شد گوشی رو نگاه کرد شماره ی رویا (خواهر سهیل)روی گوشی افتاده بود نگاهی به سام انداخت و ناچارا جواب داد:جانم؟
صدایرویا از اونور خط شنیده شد صداش از گریه هایی که سر خاک کرده بود گرفته شده بود جواب داد:الو احسان کجایی؟
_بیرونم چه طور؟
_احسان میای پیشم دلم گرفته حالم خوب نیست
_اخه عزیزم من الان نمیتونم گرفتارم
صدای داد رویا بلند شد:اه اه همیشه گرفتاری همیشه
_ببین عزیزم...
_نمیخوام نمیخوام یه توضیح بده قانعم کن کارت مهمتره
احسان عصبی شد و داد کشید:راه کارم مهمتره به خاطر اینکه خواهرم گذاشته رفته میفهمی؟حالا هم حرف نزنو قطع کن
صدای رویا با بغض شنیده شد:اح..سان
_خداحافظ و بدون مهلتی گوشیرو قطع کرد و سرشو به صندلی تکیه داد و رو به سام گفت اولین چهار راه بپیچ دست چپ
سام سری تکون داد و توی یکی از فرعی ها پیچید جلوی خونه ای نگه داشتند و هر دو پیاده شدند خونه ی فاطمه دوست صمیمی سایه
سام به سرعت زنگو فشرد صدای زنی از ایفون اومد:کیه؟
سام:فاطمه خانوم؟
_بله بفرمایین
_ااا ببخشید مزاحم شدم من نامزد سایه هستم..
_بله بله بفرمایین بالا
_نه نه ممنون اگه ممکنه چند لحظه بیاین پایین
_چشم حتما و ایفونو گذاشت
مدتی نگذشت که فاطمه جلوی در ظاهر شد:سلام اقای سام چی شده اتفاقی افتاده
سام به طور مختصر همه چیزو برا فاطمه توضیح داد و در اخر گفت:شما ازش خبری ندارین؟
_نه نه خیلی وقته بیخبرم اما اگه باهام تماسی داشت حتما خبرتون میکنم باشه ممنون
سایه
رو ی مبلی نشسته بود و به جلو خیره شده بود تنهای تنها اپارتمانی که از همدانشجوییش سولاله برای مدتی گرفته بودش تاپی تنش بود با شلوار لیش به سمت اشپزخونه رفت و کتری رو گذاشت پتویی اورد و روی مبل دراز کشید پتورو تا روی سینه ش کشید و به خواب رفت با حس دستی روی سینه ش با وحشت چشم باز کرد مرد جوانی حدودا سی سایه جلوی روش بود و سعی کرد اونو اروم کنه:هیییییس نترس خانوم کوچولو من که کاریت ندارم
به سرعت از جا بخاست و عقب عقب رفت در حالی که اشک تو چشماش حلقه شده بود گفت:تو..تو کی هستی؟اینجا چی کار میکنی؟
صدای مرد بلند شد:متن؟خانوم کوچولو تو باید بگی تو خونه ی من چیکار میکنی؟
_با بغض گفت:خونه ی تو...
اره سولاله گفته بود یکی میاد اینجا و نزدیک تر شد سایه جیغ کشیدو به سمت در رفت اما در قفل بود اشکاش سرازیر شد درو باز میگم این در لعنتی رو باز کن تا جیغ نزدم
_اروم باش اروم تا من نخوام از اینجا نمیری
روی دو تا پاش سر خورد و به زمین نشست مرد نزدیکش شد و اونو با یه حرکت بلند کرد و چسبوندش به دیوار تقلاهای سایه بی فایده بود دلش میخواست بمیره لبهای مرد نزدیکو نزدیک تر میشد و سایه دستشو گذاشت رو قلبش و از حال رفت مرد عقب کشید و ترسید داد زد:لعنت به تو سولاله با این دختر جور کردنت
به سرعت زنگ زد اورژانس و مانتوی سایه رو تنش کرد مدتی نکشید که اورژانس رسید و مرد سایه رو همسر خودش معرفی کرد اورژانس به سرعت دور شد و سایه اروم چشم باز کرد مجبور بود با خودش گفت:هه بالاخره این قلب یه جا به دردم خورد
بلند شد و پرستار با بهتو نا باوری به سایه نگاه کرد:خانوم؟
_اون شوهر من نیست تورو خدا گوشیتونو بدین یه زنگ بزنم زن هنوز متعجب بود اما شاید دلش به حال دختر سوخت گوشی رو گفت طرف سایه سایه به سرعت شماره ی فاطمه رو گرفت چون میدونست مرد غریبه به بیمارستان میاد
با پنجمین بوق فاطمه برداشت:الو؟
و صدای مضطرب سایه الو الو فاطمه بیا تورو خدا بیا به این ادرس که میگم و ادرسو به فاطمه داد
با حرکت دست پرستار امبولانس نگه داشت و سایه پیاده شد به سرعت میدوید و خودشو به کتابفروشی که به فاطمه ادرس داده بود رسوند