27سایه
اروم چشم باز کرد دستش از سنگینیه سرش که روش خوابیده بود سر شده بود سرشو بلند کرد و کمی گردنشو
ماساژ داد با دیدن تخت خالی یهو به خودش اومد سر بلند کرد و پتویی رو که روی شونه هاش بودو کنار زد با
سرعت بلند شد و سایه رو صدا زد:سایه؟سایه؟
به سرعت از اتاق خارج شد و داد زد:سایه ساااایه؟
مادر با فریاد های سام از اشپزخونه بیرون اومد:چی شده سام چرا داد میزنی؟
سام مضطرب گفت:مادر سایه سایه رو ندیدین؟
_واا مادر مگه تو اتاق نیست من صبح بعد از نماز اومدم تو اتاق دیدم خوابین معلوم نیست این دختر چشه
سام بیتوجه به حرفای مادر به سمت اتاق رفت و شروع کرد به گشتن اما نه کیف سایه بود نه خودش
به کاغذی که روی اینه بود نگاه کرد و برش داشت نامه ی سایه رو توی دستش گرفت و شروع کرد به خوندن
سام عزیزم سلام
میدونم رفتنم باعث عصبانیت دوباره ی تو میشه اما با این تفاوت که تو این بار توی خودت نمیریزی تا من از توی
چشمات حسش کنم از همون اولم نباید تورو بازی میدادم نمیدونم چرا سرنوشت من اینه؟اما اینو خوب
میتونم درک کنم که یه مرد نمیتونه ببینه زنش توی قلبش یکی دیگه رو داره اما از خوبیه تو بود یا فداکاریت منو
کنار خودت پذیرفتی؟باید تنها باشم یه روز یه هفته یه ماه یا...
نمیدونم دنبالم نگرد چون چون پیدام نمیکنی باید خودمو اروم کنم اما ا زحق نمیگذرم روزی که باهات اشنا شدم
لحظه هایی که عشقتو بهم ثابت کردی تو سختیام کنارم بودی و من تورو مرد خودم میدونستم حلقه مو توی کمدت گذاشتم
میرم امیدوارم اینبارم ببخشیم
قربانت سایه
نامه رو مچاله کرد و داد زد:لعنتییییییی.لعنت به تو
با خشم از اتاق خارج شد سوییچاشو برداشت و بدون توجه به فریاد های مادر که صداش میزد از خونه خارج شد
با سرعت 120 میرفت عصبی بود شماره ی احسانو گرفت و با سومین بوق جواب داد:الو سام؟
داد زد:الوووو احساان؟
_چی شده سام چرا داد میزنی کجایی؟
_احسااان سایه سایه رفته؟
_چییی؟یعنییی چی؟
باید ببینمت
کجا؟کجا بیام؟
سام ادرس کافی شاپو گفت صدای احسان اومد:باش نیم ساعت دیگه اونجام
بدون خداحافظی گوشیرو قطع کرد وروی صندلی کنار پرت کرد صدای گوگوش انگار که سوهان روی اعصابش
میکشید یاد وقتی افتاد که السا تنهاش گذاشت با این اهنگ و دوباره سایه دختری که السارو توی چهره ش
میدید
تو از شهر غریب بی نشونی اومدیتو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پر غبار
برای هم صدایی ، هم زبونی اومدی
تو از راه می رسی پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، میاد همرات بهار
چه خوبه دیدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت
غریب آشنا ، دوستت دارم بیا
منو همرات ببر به شهر قصه ها
بگیر دست منو تو اون دستا
چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو من آزادم
تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پرغبار
برای هم صدایی ، هم زبونی اومدی
تو از راه میرسی ، پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، میاد همرات بهار
چه خوبه دیدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت
غریب آشنا ، دوستت دارم بیا
میشینم می شمرم روزا و لحظه ها
تا برگردی بیای بازم اینجا
چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو ، من آزاد
جلوی در کافی شاپ شد و داخل شد روی صندلی نشست و منتظر احسان شد