خیلی کنجکاو بودم ببینم کیه که تو اتاق و همچنین اینکه بعد از اینکه بیهوش

شدم چه اتفاقی برام افتاده وارد اتاق شدم یه اتاق کاملا ساده که وسطش

یه میز بود از پشت پیرمردی رو دیدم با موهای صاف تمام سفید که دستش

به میز دستبند شده بود با قدم های کوتاه خودم و به میز رسوندم و رو صندلی

مقابلش نشستم و به چهره ی پیرمردی که میخورد حدودا هفتاد سالش باشه

نگاه کردم پوست چروکیده به رنگ شکلاتی تیره چشمای مشکی به سیاهی

شب بینی استخوانی متناسب با صورتش در کل جذاب بود تو تمام مدتی

که داشتم آنالیزش میکردم اونم رو من خیره شده بود یه خورده خجالت

کشیدم و سرم و گرفتم پایین - میخوام یه بار دیگه صورت پسرم و تو صورت

تو ببینم دلم برای چهرش تنگ شده صورتم و که مطمئن بودم هاکی از

تعجم رو بالا گرفتم و تو چشاش نگاه کردم نمیخواستم بپذیرم فردی که

جلوم اسفندیار نمیخواستم از پندار شنیده بودم که تاحالا گریه نکرده و کوه

غرور اما وقتی تو چشمام خیره شد نم اشک تو چشماش نشست - من

تورو باعث مرگ پسرم میدونستم باسه همین میخواستم همونجور که تو با

قدم نحست پسرم و از من گرفتی زندگی رو ازت بگیرم ولی تمام این مدت

کور بودم و نمیدیدم که من اون و کشتم نه تو من اونار و سوزوندم نه تو و

بعد سرش و گرفت پایین و بعد چند دقیقه ادامه داد : من قاچاقچی اعضای

بدن بودم و تنها کسانی که این موضوع رو میدونستن همسرم و پسر بزرگم

نادر بود اما کاش نمیدونستن کاش نمیدونستن که بخوان ازش به عنوان

صلاح استفاده کنند سرش و که بلند کرد صورت غرق در اشکش و دیدم

- نیما ی من با همه متفاوت بود من بهش نگفتم چون نمیخواستم از دنیای

پاک خودش خارجش کنم و به این دنیای کثیف وارد ........ اون برام خاص بود

من به هیچ کس روی خوش نشون نمیدادم حتی به همسرم محلقا که

عاشقانه میپرستیدمش همیشه رفتارم باهمه سرد و خشک بود اما نیما

برام مجزا بود اون پسر نیرویی داشت که میتونست قلب یخی من و آب کنه

و بهش گرما بده زمان گذشت و پدرت به یه دختر دبیرستانی که زیباییش

زبانزد خاص و عام بود دل باخت اولاش باهاش سخت مخالفت میکردم چون

نمیخواستم اونو با کسی شریک شم اما وقتی میدیدم چه قدر به مادرت

علاقه داره و جدایی از اون نابودش میکنه به اجبار موافقت کردم ولی نسبت

به مادرت کینه ای پیدا کردم که هیچ وقت از بین نرفت هیچ وقت حتی بعد

از مرگش پدرت با مادرت ازدواج کرد در اصل تنها کسی بود که تو خاندان با

شخص مورد علاقش ازدواج کرد و این موضوع کینه ی اطرافیان و نسبت

بهش تجدید کرد اون دوتا هردوشون خاص بودن هیچذن وقت شبیه عروسیشون

یادم نمیره دیگه تو اواسط حرفاش اشکاش بی مهابا به صورتش شلاق

میزدن - دو سال از ازدواجشون گذشته بود و مادرت تو رو باردار بود که نادر

به پدرت شغل واقعی من و گفت اون از پدرت کینه داشت نفرت داشت هر

کاری میکردم تا اون و از سرراه برداره پدرت در عرض چند شب شکست

خورد شد باسه اولین بار توزندگیم از نگاه های بچم که هزارتا حرف ناگفته

داشت خجالت کشیدم بعد سه روزه اومد که باهام صحبت کنه وقتی کسی

رو که حاضر بودم بمیرم ولی خوار به پاش نره رو با اون وضع زار و نزار دیدم

از خودم بدم اومد زیر چشماش گود افتاده بودن رنگ برنز پوستش به زردی


میزد باهام حرف زد از همه چی گفت از این که از بچه گیش پشت و پناهش

بودم از این که تمام تکیه ی زندگیش رو من بوده ولی یه شب دیواری که

روش تکیه زده بود براش میریزه وقتی این حرفارو بهم میزد شونه هاش

میلرزیدن جلو ی پاهام زانو زد بهم التماس کرد که دست از اون کار بکشم و

خودم و معرفی کنم میگفت کمکم میکنه که اتفاقی برام نیافته اما من کر

شده بودم نمیشنیدم اون موقع نمیتونستم از پول بگذرم باسم سخت بود

ولی ای کاش میگذشتم ای کاش به حرفش گوش میدادم تا به عزاش

نشینم نادر این موضوع رو به شرکام گزارش داد اونام از این بابت فوق العاده

عصبی و ناراحت بودن خیلی باهام صحبت کرده بودن یه بار از این که باید

از بین بره باهام صحبت کردن چنان برخوردی باهاشون کردم که تا یه هفته

ندیدمشون نیما دیگه داشت تهدیدم میکرد یه اعصاب و روانم بهم ریخته بود

نمیتونستم این قدر باهاش فاصله داشته باشم از جام بلند شدم و با حالت

هیستریکی که بم دست داده بود گفتم : بس کنید بس کنید باسه چی

میخواید ادامه بدید باسه این که بگید به خاطر پول مادر وپدرم و کشتید و

من و یه عمر پرورشگاهی باسه این که بگید به خاطر پول پسرتون و که

عاشقش بودید و پر پر کردید با چه رویی اینارو برای من تعریف میکنید بس

نیست براتون این همه سختی که کشیدم بس نیست ؟؟؟؟ شما که دارید

آخرین کسی رو هم که من و از دنیای سیاهی که برای خودم ساخته بودم

بیرون کشید و تو قلبم نوری روشن کرد و هم ازم میگیرید دیگه چی ازم

میخواید جونم ؟؟؟؟؟ بگیرید من دیگه هیچ فرقی با مرده ندارم بگیرید تا این

که دلتون خنک شه که قاتل پسرتون و کشتید بگیرید جناب شما یه عمر

به خاطر خودخواهی تون زندگی من و عروستون و پسرتون و ازمون گرفتید

به خاطر حرص و طمع ......... رو زانوهام افتادم به نفس نفس افتادم -

برید ببینید که نوتون چه جوری داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه واقعا

پول ارزشش و داشت ؟؟؟؟؟ شما حتی بعد از این همه سال هنوزم به فکر

مرگ من بودید نه شما هنوزم نفهمیدید که اشتباه کردید ........ با صدای

نسبتا بلندی گفت : ساکت شووو حرفام هنوز تموم نشده - این همه سال

که ساکت بودم و آزارم به هیچ کس نرسید کافی نبود دیگه چرا ساکت

باشم ؟؟؟؟ من که با شما کاری نداشتم داشتم با بدبختیام میسوختم و

میساختم چرا برای بار دوم به زندگیم ضربه زدین چرا کاری کردین که برای

بار دوم زندگی برام بی معنی بشه رو زمین افتادم گلوم درد میکرد و خس

خس  یکی از اون دوتا سرگرد در و باز کرد و به همراه یه پرستار اومد

تو خواستن ببرم بیرون که دستم و گرفتم و بالا و دوباره رو صندلی نشستم

بهشون نگاه کردم که یعنی برید بیرون وقتی رفتن نگاهم و تو نگاه اون پیر

مرد انداختم و منتظر نگاهش کردم - لطفا سریع تر بگید میخوام برم پیش

همسرم چشاش متعجب شد و گفت : تو ازدواج کردی ؟؟؟ مگه چند سالتهد

؟؟؟ دستم و رو میز مشت کردم و گفتم : همسرم کسیه که به خاطر اون

دختره ی آشغال الان تو کمای عمیق به خاطر دومین اشتباه شما یه بار

دیگه زندگیم خراب شد ........ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : لطفا ادامه

بدید مگه همین و نمیخواستید ؟؟؟ منتظرم - نیما حساسیتش رو اون

مسئله بیش از اندازه بود اون یه انسان واقعی بود حتی چند بار خواست ما

رو به پلیس معرفی کنه که تونستم جلوش و بگیرم تو همین موقع تو به

دنیا اومدی وقتی فهمیدم دختری حتی به دیدنت هم نیومدم و این فاصله ی

بینمون و بیش تر کرد تا جایی که راضی به مرگش شدم اون موقع این قدر

حرفای دیگران روم تاثیر بد گذاشته بود که نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم

وقتی به مرگش راضی شدم برق خوشحالی رو تو چشمای پسرم دیدم

قرار شد که نیما رو باسه این که حال روحیش بهتر بشه راضی کنن که بره

شمال با خانودادش و ماشینش و طوری دست کاری کرده بودن که تو اولین

پیچ چپ کنه ........... دستم و کردم تو موهام و فشار دادم وضع روحیم

افتضاح بود و بدترین موقع بود برای شنیدن اون حرفا - شب قبل ار سفرش

به اتاقم اومد دیگه اون رفتار سابق و باهام نداشت بهم گفت که فقط تا

وقتی که از سفر برگرده بهم فرصت میده و اگر خودم خودم و معرفی نکرده

باشم خودش این کار و میکنه و بدون هیچ حرف دیگه ای ازاتاق بیرون رفت

اون شب تا صبح خواب نداشتم بارها خواستم دستوری رو که دادم و لغو

کنم ولی نکردم صبح از پشت پنجره ی اتاقم داشتم نگاهش میکردم با

مادرش و خواهر برادراش خداحافظی کرد نادر که همیشه با اون مثل دشمن

خونیش رفتار میکرد از خوشحالی سر از پا نمیشناخت وقتی خواست بره

فقط به شیشه ی اتاقم چند لحظه نگاه کرد و رفت بعد از ظهر بود که

باهامون تماس گرفتند و گفتند که چپ کردن و افتادن تو دره و چون ماشین

کشیده شده بوده بعد چند دقیقه منفجر شده میدونی باسه خودمم سخت

بود و باور نکردنی که با وجود اون همه علاقه ای که نسبت بهش داشتم

حاضر شدم بمیره ولی دست از کارم نکشم محلقا بلافاصله بعد از شنیدن

خبر ایست قلبی کرد و تنهام گذاشت دو تا داغ رو دلم موند یکی داغ پسرم

و یکی داغ همسرم وقتی برای شناسایی اجساد رفتم تو نبودی هم تعجب

کردم هم عصبانی شدم میخواستم اگه زنده ای پیدات کنم و هرجور شده

از بین ببرمت تو رو باعث فاصله ای که بین من و نیما افتاده بود میدونستم

در صورتی که همش اشتباه بود بیش تر از همه خودم مقصر بودم که پسرم

و تو اوج جوونی پر پر کردم ............. پوزخندی زدم و گفتم : اگه گیر

نمیافتادید هم بازم به این نتیجه میرسیدید یا بازم سعی میکردید من رو از

بین ببرید ؟؟؟ دستاش مشت شد ولی چیزی نگفت - تو افسردگی کامل

رفته بودم و اخلاقم از قبل صددرجه بدتر شده بود هیچ کس اجازه نداشت

نزدیکم بشه تا این که بعد از چندروز در اتاقم و زدن عصبانی داد زدم و گفتم

مگه نگفتم میخوام تنها باشم ولی در اتاق باز شد و پندار که اون موقع

  اومد تو اتاق چیزی بهش نگفتم اومد جلوم نشست و خیلی جدی شروع

کرد به حرف زدن اون و پدرت با وجود تفاوت سنی که داشتن با همدیگه

دوستای صمیمی بودن پندار بهم گفت که همه چیز و میدونه گفت که

میدونه من نیما و حوریه رو کشتم و این که به خاطر ترس از این که خانواده

ی خودشم نکشم چیزی نگفته و در آخر تو چشمام زل زد وگفت ازم متنفره

گفت یه روزی انتقام اونار و ازم میگیره چیزی نتونستم بهش بگم اون پسر

شجاعی بود کسی نمیتونست جلوی من وایسه و اینطوری باهام صحبت

کنه پندار بزرگ شد و کینه از منم باهاش رشد کرد و بزرگتر شد اون پسر

ناصر و نوشین بود ناصر پسر سومم بود وقتی اون اتفاق افتاد تو فقط پنج

ماه داشتی هفده سال بعد یکی از کارکنام گفت که بهش خبر رسوندن تو

زنده ای و همزمان با من پندار هم این موضوع رو فهمید نه تنها پندار بلکه

همه ی خانوادم این موضوع رو فهمیدن اون پسره ی کله شق روبه رو ی

من ایستاد و گفت نمیذاره همون بلایی رو که سر پدر و مادرت آوردم و سر

تو بیارم منم از خونه بیرونش کردم و به یکی از خدمتکارام دستور دادم که

تورو پیدا کنه و کارت و یکسره ولی اون زودتر از من تو رو پیدا کرد و گم و

گورت کرد تا این که بعد دو هفته فهمیدم از ایران خارجت کردن خودم به

همراه سورین که یکی از مهره های اصلی گروهم بود و هم دختر نادر با چند

نفر دیگه اومدیم لندن اولاش سعی کردیم که با یه سری حقه مجبورش

کنیم تو رو به ما بده ولی فایده نداشت تا این که ......... صدای روژان از

بیرون توجهم و جلب کرد که داشت میگفت : آقا ولم کن کارم مهمه ولم کن

و بعد در و باز کرد اومد تو چهره ی گریان و آشفتش مضطربم کرد تقریبا

دوییدم سمتش و گفتم : چی شده ؟؟؟؟ با لکنت گفت : تابااان ..... پندار ....

ایست قلبی ... کرد دستم و رو دیوار گذاشتم و به روژان نگاه کردم به

سرعت زدمش کنار و به سمت بخش دوییدم ........