تابــــــــان 25
چشمام و خیلی آروم باز کردم چشمام بهم چسبیده بود و
میسوخت چشم گردوندم و فهمیدم تو بیمارستانم صدایی
رو میشنیدم ولی برام واضح نبود سرم و اروم گردوندم که
گردنم صدای وحشتناکی داد و درد بدی تو گردنم پیچید
صدام گرفته بود ولی باهمون صدام یه جیغ بلند زدم به
این که چرا الان اونجام فکر کردم یه دفعه حالت بدی بم
دست داد که کسی که کنارم بود جیغ زد و دکتر و صدا
کرد میتونستم فشاری رو که رو صورتم بود و حس کنم
نمیتونستم به یاد بیارم چرا اونجام چهره ی اون دختر و
واضح نمیدیدم بعد چند دقیقه دکتر اومد و من و به دنیای
بیهوشی وارد کرد .....
سرم و از رو بالشت بلند کردم و به سینی که جلوم بود
نگاه کردم عسل / شیر / نون /پنیر با کره اون دختره که
هنوزم نمیدونستم کیه گفت : بیاد بخور دیگه تو که لوووس
نبودی بخور یه خبر بت میدم شاخات در آد و باسه یه
لحظه لبخند کوتاهی زد ولی زیاد دووم نیاورد چون سریع
نم اشک تو چشاش نشست سعی کرد مخفی کنه و
گفت : بخور دیگه تابان تا من برم با دکترت صحبت کنم با
صدای خشدارم گفتم : تو کی هستی ؟؟؟؟ چشاش و
گرد و گفت : چشمم روشن حالا دیگه من و نمیشناسی و
از اتاق بیرون رفت چند لقمه با بی اشتهاییم خوردم و
سینی رو به عقب هل دادم و به نور آفتابی که از پنجره
میتابید و اتاق و روشن میکرد نگاه کردم چشمام و بستم
سعی کردم به یاد بیارم ولی بی فایده بود بلند شدم و
خیلی آروم به سمت پنجره رفتم جای بخیه ای که رو
پهلوم بود به شدت میسوخت ولی نمیدونستم چرا بخیه
خورده اعصابم خورد بود که چرا نمیتونم ب یاد بیارم که در
باز شد و کارکن بیمارستان سینی صبحانه رو برد دکتر
گفته بود سه روز دیگه مرخص میشم ولی من نمیتونستم
سه روز دیگه تحمل کنم بلند شدم ساکی رو که زیر تخت
بود و برداشتم و لباسام و تعویض کردم تا اومدم برم بیرون
دختره جلو چشمام سبز شد چشماش قرمز بود و پف
کرده بود مثل افرادی که گریه میکنه یه نگاه به سرتاپام
کرد و با تعجب گفت : کجاا داری میری ؟؟؟؟ - لطفا برید
کنار خودم با دکترم صحبت میکنم - لازم نکرده برو تو اتاقت
- زدم رو سینش و گفتم : به تو ربطی نداره باسه چی
باید اینجا بمونم ؟؟ برووو کنااار - میخوای بدونی ؟؟ آره ؟
میخوای بدونی ؟؟؟ خیلی خوب بیا دستم و گرفت و کشید
کفری شده بودم از دستش جلوی بخش آی سی یو
ایستاد و به سمت شیشه هلم داد گفت : نگاه کن ببین
این کسی که به خاطر تو به این روز افتاده خوب نگاش کن
یادت نمیاد هنوزم نمیدونی چرا باید اینجا بمونی ؟؟؟؟ این
فردی که میبینی معلوم نیست حتی یه ثانیه ی دیگه
زندست یا نه ؟؟؟؟ حالا بازم میخوای بری ؟؟؟؟ نکنه
شعورتم همراه حافظت از بین رفته ؟؟؟ در حالی که
صورتم از اشک خیس شده بود با داد گفتم : خفه شوووو
با دیدن کسی که رو تخت بود تمام بند بند وجودم لرزید
دستگاه ها احاطه اش کرده بودن و نمیذاشتن صورتش و
واضح ببینم اون کسی بود که چند روز قبلش به عشقم
نسبت بهش اعتراف کرده بودم اون پندار بود همه چیز
مثل یه فیلم از تو ذهنم گذشت خدایا براش چه اتفاقی
افتاده برگشتم و به دختره که صورتش از اشک براق شده
بود نگاه کردم آره خودش بود روژان بود ولی اینجا چیکار
میکرد ؟؟؟؟ رفتم جلو و با حالت لکنت پرسیدم : چِِِ ... چه
چ .. ش شده ؟؟؟؟ با همون حالت گفت : سه روزه که تو
کماست رو دوتا زانوهام افتادم دستام و رو صورتم گذاشتم
دیگه نتونستم طاقت بیارم سرم و بلند کردم و فریاد زدم :
چـــــــــــــــررراااااااااا خداااااااااااااااااااااااا و بعد از حال رفتم
......................................
چشمام و آروم باز کردم طولی نکشید که همه چیز یادم
اومد چراغای اتاق خاموش بود و معلوم بود شب شده
ولی میتونستم تشخیص بدم که روژان سرش و گذاشته
رو تخت و خوابیده بلند شدم و سرم و از دستم کشیدم
بیرون میتونستم خونی شدن لباسم و حس کنم ولی مهم
نبود فقط میدونستم که اگه پندار بره دیگه منیم وجود نداره
مرتب سرم گیج میرفت و دستم وبه دیوار میگرفتم پرستارا
بدجور نگام میکردن خودم و رسوندم پشت در آی سی یو
و بهش خیره شدم اومدم برم تو که یکی جلوم و گرفت و
گفت : کجا خانوم ؟؟؟؟؟؟ با صدام که از قعر چاه در میومد
گفتم : تروخدا بذار برم تو اومدم بزنمش کنار که گرفتم و
با صداش که لحن آرومتری گرفته بود گفت : وایسا عزیزم
نمیتونی بری تو مثل این که حالتم خوب نیست مریض
اتاق چندی ؟؟؟؟؟ اشکام خودشون و به دیواره ی صورتم
به شدت میکوبوندن - ولم کن بذار برم ولم کن فقط یه
دقیقه ازت خواهش میکنم با تردید نگام کرد و گفت : فقط
یه دقیقه سر و صدام نمیکنی با شعف خاصی نگاش کردم
و سرم و تکون دادم گان مخصوص پوشیدم و داخل شدم
رو صندلی مقابلش نشستم دستش و که دوجاش برای
دستگاه های مختلف سوراخ شده بود و تو دستم گرفتم
و با اشکام که صورتم و صیقل میدادن شروع به گفتن
حرفام کردم : از بچه گیم پشت و پناه نداشتم کسی نبود
که بتونم بهش تکیه کنم وقتی ناراحتم باهاش صحبت کنم
غم هام و باهاش تقسیم کنم همیشه تنها بودم و همه
کسم خدا بود فقط خدا اما حالا یکی رو پیدا کردم که بتونم
بهش تکیه کنم پندار دیگه نمیتونم باقی عمرم و مثل
گذشته زندگی کنم نه میخوام نه میتونم تروخدا تنهام نذار
تنهام نذار و بعد دستشو تو دستم فشردم پرستار به زور
از بخش خارجم کرد توان راه رفتن نداشتم خواستن ببرن
تو اتاقم که نذاشتم و پشت بخش رو زمین نشستم و
سرم و تو دستم گرفتم میخواستم تا جایی که میتونم
بهش نزدیک باشم ...............
ساعت دوازده شب بود و هنوز اونجا نشسته بودم که از
ته راهرو دیدم دوتا مامور دارن میام به سمتی که من
هستم ترسیدم و خودم و به دیوار چسبوندم بهم که
رسیدن بلند شدم و رو بروشون ایستادم به زبان خودشون
گفتن : خانم پروشات سالاری ؟؟؟ - بله خودم هستم
- لطفا همراه مابیاید پشت سرشون راه افتادم که وارد
یکی از اتاقای بیمارستان شدیم که دوتا مامور دم در
وایساده بودن وقتی رفتیم تو یکیشون برگشت سمتم و
گفت : تو این اتاق مردی هست که تقاضا کرده قبل از
این که به بازداشتگاه بره با شما صحبت کنه البته جای
نگرانی نیست همه چیز تحت کنترل ماست البته اگه
قبول نکنید هیچ مشکلی پیش نمیاد فقط باید به یه سری
سوالات ما جواب بدید نمیدونم چرا ولی حسی من رو به
سمت اون اتاق میکشوند بعد از چند ثانیه گفتم : مشکلی
نیست قبول میکنم
میسوخت چشم گردوندم و فهمیدم تو بیمارستانم صدایی
رو میشنیدم ولی برام واضح نبود سرم و اروم گردوندم که
گردنم صدای وحشتناکی داد و درد بدی تو گردنم پیچید
صدام گرفته بود ولی باهمون صدام یه جیغ بلند زدم به
این که چرا الان اونجام فکر کردم یه دفعه حالت بدی بم
دست داد که کسی که کنارم بود جیغ زد و دکتر و صدا
کرد میتونستم فشاری رو که رو صورتم بود و حس کنم
نمیتونستم به یاد بیارم چرا اونجام چهره ی اون دختر و
واضح نمیدیدم بعد چند دقیقه دکتر اومد و من و به دنیای
بیهوشی وارد کرد .....
سرم و از رو بالشت بلند کردم و به سینی که جلوم بود
نگاه کردم عسل / شیر / نون /پنیر با کره اون دختره که
هنوزم نمیدونستم کیه گفت : بیاد بخور دیگه تو که لوووس
نبودی بخور یه خبر بت میدم شاخات در آد و باسه یه
لحظه لبخند کوتاهی زد ولی زیاد دووم نیاورد چون سریع
نم اشک تو چشاش نشست سعی کرد مخفی کنه و
گفت : بخور دیگه تابان تا من برم با دکترت صحبت کنم با
صدای خشدارم گفتم : تو کی هستی ؟؟؟؟ چشاش و
گرد و گفت : چشمم روشن حالا دیگه من و نمیشناسی و
از اتاق بیرون رفت چند لقمه با بی اشتهاییم خوردم و
سینی رو به عقب هل دادم و به نور آفتابی که از پنجره
میتابید و اتاق و روشن میکرد نگاه کردم چشمام و بستم
سعی کردم به یاد بیارم ولی بی فایده بود بلند شدم و
خیلی آروم به سمت پنجره رفتم جای بخیه ای که رو
پهلوم بود به شدت میسوخت ولی نمیدونستم چرا بخیه
خورده اعصابم خورد بود که چرا نمیتونم ب یاد بیارم که در
باز شد و کارکن بیمارستان سینی صبحانه رو برد دکتر
گفته بود سه روز دیگه مرخص میشم ولی من نمیتونستم
سه روز دیگه تحمل کنم بلند شدم ساکی رو که زیر تخت
بود و برداشتم و لباسام و تعویض کردم تا اومدم برم بیرون
دختره جلو چشمام سبز شد چشماش قرمز بود و پف
کرده بود مثل افرادی که گریه میکنه یه نگاه به سرتاپام
کرد و با تعجب گفت : کجاا داری میری ؟؟؟؟ - لطفا برید
کنار خودم با دکترم صحبت میکنم - لازم نکرده برو تو اتاقت
- زدم رو سینش و گفتم : به تو ربطی نداره باسه چی
باید اینجا بمونم ؟؟ برووو کنااار - میخوای بدونی ؟؟ آره ؟
میخوای بدونی ؟؟؟ خیلی خوب بیا دستم و گرفت و کشید
کفری شده بودم از دستش جلوی بخش آی سی یو
ایستاد و به سمت شیشه هلم داد گفت : نگاه کن ببین
این کسی که به خاطر تو به این روز افتاده خوب نگاش کن
یادت نمیاد هنوزم نمیدونی چرا باید اینجا بمونی ؟؟؟؟ این
فردی که میبینی معلوم نیست حتی یه ثانیه ی دیگه
زندست یا نه ؟؟؟؟ حالا بازم میخوای بری ؟؟؟؟ نکنه
شعورتم همراه حافظت از بین رفته ؟؟؟ در حالی که
صورتم از اشک خیس شده بود با داد گفتم : خفه شوووو
با دیدن کسی که رو تخت بود تمام بند بند وجودم لرزید
دستگاه ها احاطه اش کرده بودن و نمیذاشتن صورتش و
واضح ببینم اون کسی بود که چند روز قبلش به عشقم
نسبت بهش اعتراف کرده بودم اون پندار بود همه چیز
مثل یه فیلم از تو ذهنم گذشت خدایا براش چه اتفاقی
افتاده برگشتم و به دختره که صورتش از اشک براق شده
بود نگاه کردم آره خودش بود روژان بود ولی اینجا چیکار
میکرد ؟؟؟؟ رفتم جلو و با حالت لکنت پرسیدم : چِِِ ... چه
چ .. ش شده ؟؟؟؟ با همون حالت گفت : سه روزه که تو
کماست رو دوتا زانوهام افتادم دستام و رو صورتم گذاشتم
دیگه نتونستم طاقت بیارم سرم و بلند کردم و فریاد زدم :
چـــــــــــــــررراااااااااا خداااااااااااااااااااااااا و بعد از حال رفتم
......................................
چشمام و آروم باز کردم طولی نکشید که همه چیز یادم
اومد چراغای اتاق خاموش بود و معلوم بود شب شده
ولی میتونستم تشخیص بدم که روژان سرش و گذاشته
رو تخت و خوابیده بلند شدم و سرم و از دستم کشیدم
بیرون میتونستم خونی شدن لباسم و حس کنم ولی مهم
نبود فقط میدونستم که اگه پندار بره دیگه منیم وجود نداره
مرتب سرم گیج میرفت و دستم وبه دیوار میگرفتم پرستارا
بدجور نگام میکردن خودم و رسوندم پشت در آی سی یو
و بهش خیره شدم اومدم برم تو که یکی جلوم و گرفت و
گفت : کجا خانوم ؟؟؟؟؟؟ با صدام که از قعر چاه در میومد
گفتم : تروخدا بذار برم تو اومدم بزنمش کنار که گرفتم و
با صداش که لحن آرومتری گرفته بود گفت : وایسا عزیزم
نمیتونی بری تو مثل این که حالتم خوب نیست مریض
اتاق چندی ؟؟؟؟؟ اشکام خودشون و به دیواره ی صورتم
به شدت میکوبوندن - ولم کن بذار برم ولم کن فقط یه
دقیقه ازت خواهش میکنم با تردید نگام کرد و گفت : فقط
یه دقیقه سر و صدام نمیکنی با شعف خاصی نگاش کردم
و سرم و تکون دادم گان مخصوص پوشیدم و داخل شدم
رو صندلی مقابلش نشستم دستش و که دوجاش برای
دستگاه های مختلف سوراخ شده بود و تو دستم گرفتم
و با اشکام که صورتم و صیقل میدادن شروع به گفتن
حرفام کردم : از بچه گیم پشت و پناه نداشتم کسی نبود
که بتونم بهش تکیه کنم وقتی ناراحتم باهاش صحبت کنم
غم هام و باهاش تقسیم کنم همیشه تنها بودم و همه
کسم خدا بود فقط خدا اما حالا یکی رو پیدا کردم که بتونم
بهش تکیه کنم پندار دیگه نمیتونم باقی عمرم و مثل
گذشته زندگی کنم نه میخوام نه میتونم تروخدا تنهام نذار
تنهام نذار و بعد دستشو تو دستم فشردم پرستار به زور
از بخش خارجم کرد توان راه رفتن نداشتم خواستن ببرن
تو اتاقم که نذاشتم و پشت بخش رو زمین نشستم و
سرم و تو دستم گرفتم میخواستم تا جایی که میتونم
بهش نزدیک باشم ...............
ساعت دوازده شب بود و هنوز اونجا نشسته بودم که از
ته راهرو دیدم دوتا مامور دارن میام به سمتی که من
هستم ترسیدم و خودم و به دیوار چسبوندم بهم که
رسیدن بلند شدم و رو بروشون ایستادم به زبان خودشون
گفتن : خانم پروشات سالاری ؟؟؟ - بله خودم هستم
- لطفا همراه مابیاید پشت سرشون راه افتادم که وارد
یکی از اتاقای بیمارستان شدیم که دوتا مامور دم در
وایساده بودن وقتی رفتیم تو یکیشون برگشت سمتم و
گفت : تو این اتاق مردی هست که تقاضا کرده قبل از
این که به بازداشتگاه بره با شما صحبت کنه البته جای
نگرانی نیست همه چیز تحت کنترل ماست البته اگه
قبول نکنید هیچ مشکلی پیش نمیاد فقط باید به یه سری
سوالات ما جواب بدید نمیدونم چرا ولی حسی من رو به
سمت اون اتاق میکشوند بعد از چند ثانیه گفتم : مشکلی
نیست قبول میکنم
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۷/۱۹ ساعت 11:41 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|