موبایل راشا زنگ خورد..گوشی روی میز بود..برداشت..نگاهی به شماره انداخت..
با تعجب رو به رادوین و رایان گفت:شیبانی ِ..
جواب داد :الو..
--الو..سلام..اقای راشا بزرگوار؟..
راشا:بله خودم هستم..بفرمایید..
--به جا اوردید؟..
راشا:بله..اقای شیبانی..اتفاقی افتاده؟..
--خیر..همه چیز رو به راهه..شرمنده دیروز کار مهمی برام پیش اومد مجبور شدم با عجله برگردم..
راشا:نه خواهش می کنم..کار پیش میاد دیگه..درک می کنم..
--ممنونم..در مورد یه سری مسائل که مربوط به ویلا میشه می خواستم شما و برادراتون رو امروز عصر توی دفترم ملاقات کنم..

راشا نگاهی به پسرا انداخت..هر دو رو به روی راشا ایستاده بودند و با کنجکاوی نگاهش می کردند..
راشا:یه چند لحظه گوشی..
--بله خواهش می کنم..

راشا گوشی رو پایین اورد ..جلوی دهانه ش رو گرفت و گفت:میگه امروز عصر بریم دفترش می خواد باهامون حرف بزنه..
رادوین :چه حرفی؟..
راشا:مثل اینکه درمورد ویلاست..
رایان نگاهی به هردو انداخت و گفت:میریم ببینیم چی میگه..
رادوین هم سرش رو تکون داد و رو به راشا گفت :بهش بگو چه ساعتی بیایم؟..
راشا گوشی رو کنار گوشش گرفت و گفت:چه ساعتی بیایم اقای شیبانی؟..
-- ساعت 5/5 ..
راشا:باشه..سر ساعت اونجاییم..
--ممنونم..پس فعلا..
راشا:خداحافظ..

گوشی رو قطع کرد..رو به پسرا گفت:یعنی چی می خواد بگه؟..
رادوین به طرف چوب لباسی رفت و کت اسپرت مشکیش رو برداشت..
درهمون حال که کت رو به تن می کرد گفت:حتما مهمه که به خاطرش این موقع از صبح تلفن زده..من امروز 4 میام خونه..فعلا..
بعد از زدن این حرف از خونه بیرون رفت و در رو بست..

رایان از گوشه ی چشم نگاهی به راشا انداخت و با اخم کمرنگی گفت:کی به تو گفته بدون اجازه ی من به گوشیم دست بزنی؟..
راشا خندید و گفت:مگه باید اجازه می گرفتم؟..شرمنده نمی دونستم..ایشاالله دفعه ی بعد..
رایان دندوناشو روی هم فشرد و گفت:دفعه ی بعدی وجود نداره..بار اخرت باشه راشا..وگرنه من می دونم و تو..
راشا دستاشو برد بالا و گفت:خیلی خب غلاف کن هَفتیرتو..حالا خداییش دوست دخترت بود؟..اسمش چیه؟..
رایان:تو که پیامکشو خوندی..یه نگاه به اسمشم مینداختی..
راشا روی مبل نشست و گفت :تقصیر خودت شد زود از اتاقت اومدی بیرون..فقط تونستم اس رو بخونم..
رایان اروم با پاش به پای راشا زد و گفت:عجب رویی داری تو..درضمن هانی دوست دخترم نیست..
راشا سوت کشید و ابروشو انداخت بالا..
راشا:اوهــــــو..پس اسمش هانی ِ..اونوقت چرا دوست دخترت نیست؟..عیب و ایرادی داره؟..
رایان کنارش نشست ..کمی خودش رو به جلو خم کرد..انگشتاشو تو هم گرده کرد وگفت:از اون لحاظ نه..اتفاقا هم خوشگله هم پولدار..ولی زیادی شِفته ست..عینِ کَنه می مونه..از اینجور دخترا خوشم نمیاد..
راشا خندید و گفت:اوکی گرفتم چی میگی..حتما عــاشقت شده داش رایان..
رایان هم خندید و گفت :بی خیال بابا..من میگم دختره کَنه ست تو میگی عشق و عاشقی؟..تازه دعوتم کرده اخر هفته پارتی..
راشا اروم زد پشتشو گفت:دمت گرم..عجب شانسی..مفتکی عشق و حال؟..
رایان:باز گفت عشق و حال..دارم میگم من باهاش رابطه ای ندارم..نمی خوام هم داشته باشم..
راشا:چرا؟..مگه نمیگی دختره از اون خرپولاست؟..پس بچسب ولش نکن ..
رایان:اره..پولشون از پارو بالا میره..جلوی مغازه باهاش اشنا شدم..داشتم درو می بستم که دیدم یکی موبایلش افتاد جلوی پام.. خم شدم برش داشتم..همین که سرمو بلند کردم چشمم بهش افتاد..چشمای مشکی و پوست برنز..دماغمش عمل کرده..تیپش امروزیه ولی زیادم زننده نیست..میگم باهاش مشکلی ندارم فقط خیــــلی سیریشه..موبایلش ضربه دیده بود واسه ش درست کردم..گفت کارتِ مغازه رو بهش بدم که اگر موبایلش عیب و ایرادی پیدا کرد زنگ بزنه..باور کن همچین جدی اینا رو می گفت که من باورم شده بود قصدی نداره..ولی اون زرنگ تر از این حرفا بود..چند بار به بهانه ی گوشی زنگ زد..ولی بعد اس داد..من جوابشو می دادم..نه از روی قصد و غرض..همین دوستی و این حرفا..تا اینکه چند وقت پیش گفت می خواد پارتی بگیره و منو هم دعوت کرد..

راشا:حالا مگه چی شده؟..چرا دودلی؟..
رایان:اخه مطمئنم این پارتی رو که برم دیگه اویزون شدنش رو شاخه..با قبول درخواستش یعنی رابطه مون محکم تر میشه .. اینجوری به هم نزدیک میشیم و دیگه..
راشا با تعجب گفت :مگه از اوناشه؟!..
رایان از گوشه ی چشم نگاهش کرد وگفت :چه می دونم..ولی بر حسب تجربه مطمئنم اینجوری میشه..از اون دخترایی نیست که سریع خودشو ولو کنه تو بغلت..ولی اگر رابطه ی دوستیمون ادامه پیدا کنه..تهش شاید به یه جاهایی ختم شد که برای من خوشایند نیست..
راشا:خب کاری نداره..بهش بگو نمی تونی بیای..بعد هم یه بهونه ی تپل جور کن تحویلش بده..
رایان اخماشو کشید تو هم و کلافه گفت :اخه اینم نمیشه..
راشا:دیگه چرا؟..
نفس عمیقی کشید و گفت :اخه بدبختیش اینجاست بابای این هانی خانم یکی از همونایی ِکه چک من دستشه..می ترسم دست رد به سینه ی دخی جونش بزنم از اونورم باباش کار دستم بده..می فهمی که چی میگم؟..
راشا با مشت زد به بازوی رایان وگفت :یعنی خــــاک..اخه ایکیو دیگه چرا رفتی با دختره طرف رفیق شدی؟..
رایان:اولا هنوز هیچی بینمون نیست..در حد دوستی معمولیه..دوما منه خر چه می دونستم هانی دختره شهسواریه..بعداً از زبونه خودش شنیدم..
راشا نچ نچی کرد وگفت :هه..عجب شانسی داری تو..حالا می خوای چه گِلی به سرت بگیری؟..
رایان گرفته گفت : نمی دونم..واسه ی همین دو دلم..
راشا:اگر اینجوریه که تو میگی چاره ای نداری جز اینکه درخواستشو قبول کنی..حالا شاید شدی داماده شهسواری تهش عاقبت بخیر شدی دست منو هم گرفتی ..والا..همیشه ادم اولش بدشانسی میاره تهش می فهمه نه بابا..تا الان داشتی پله های خوشبختی رو طی می کردی و از بدبختی دور می شدی..
رایان:برو بابا تو که خیلی دلت خوشه..این حرفا کجا بود؟..من و چه به داماد شدن اونم چی؟..داماده شهسواری؟..هه..عمرا..
راشا:حالا شایدم شد..
با شیطنت ادامه داد :چیه؟..نکنه می خوای اول عاشق بشی بعد ازدواج کنی؟..
رایان پوزخند زد وگفت :عشق کیلویی چند؟..تو این دوره و زمونه به اندازه ی یه سره سوزنم گیرت نمیاد..هه..عشق..
راشا:حالا شاید هم هست ولی گیر ما نمیاد..

رایان از جا بلند شد و گفت :همون بهتر که نیاد..توی این هاگیرواگیرفقط عشق وعاشقی رو کم دارم..بی خیال ..من برم دیگه..
راشا هم از روی مبل بلند شد و گفت :یادت نره عصر باید بریم دفتر شیبانی..
رایان سوئیچ ماشینش رو برداشت و گفت :نه یادمه..ساعت 3/5 خونه م..فعلا..
از خونه بیرون رفت و در رو بست..راشا هم اماده شد..
امروز کلاس موسیقی دیرتر دایر می شد..از طرفی زودتر هم بر میگشت..


رادوین 27 ساله..لیسانس تربیت بدنی..یه مدت کوتاه تو دبیرستان پسرانه مربی تربیت بدنی بود..ولی از اون شغل استعفا داد..به دلایلی که یکی از انها دایر کردن باشگاه ورزشیش بود..یه باشگاه کوچک که رادوین علاقه ی خاصی به ان داشت..
در زمینه ی شنا .. بدنسازی و والیبال تبحره خاصی داشت..
چشمان ابی..پوست گندمی..بینی متناسب ..قد بلند و چهارشانه..شخصیتی گاه جدی و مغرور و گاهی هم شاد و شیطون ..

رایان هم جوانی قد بلند و چهارشانه وبسیار جذاب بود..ولی رادوین به خاطر ورزشکار بودنش چهارشانه تر به نظر می رسید و هیکل و عضله های ورزیده ش را جذاب و گیرا به رخ می کشید..
رایان 25 ساله بود..چشمان قهوه ای تیره..پوست گندمی مایل به برنز..بینی قلمی و متناسب که به قول راشا از صدقه سر پدر ومادرشون هیچ کدوم صورت و بینی نا فورمی نداشتند..
تا مقطع فوق دیپلم در رشته ی کامپیوتر پیش رفته بود..ولی از انجایی که پول را در ادامه دادن به درس و رشته ش نمی دید ان را رها کرد و به کار در بازار روی اورد..
مغازه ی نسبتا بزرگ موبایل فروشی به همراه لوازم جانبی انها..در کنارش قطعات کامپیوتر هم خرید و فروش می کرد..
شخصیتی شوخ و در عین حال زرنگ..همیشه راهی برای رهایی از مشکلاتش داشت..

و راشا که برادر کوچک انها محسوب می شد..23 ساله..با چهره ای جذاب..موهای مشکی..چشمان قهوه ای که توی نور روشن به نظر می رسید ولی تو تاریکی و سایه تیره می شد..
لیسانس موسیقی در رشته ی نوازندگیِ گیتار..کارش فوق العاده بود..همینطور صدای خوبی داشت..
در یکی از اموزشگاه های موسیقی گیتار تدریس می کرد..
**************************
رادوین در حال زدن وزنه ی ازاد بود..با قدرت دمبل های سنگین را بلند می کرد..
یکی از بچه های باشگاه به اسم سیامک که در نبود رادوین باشگاه را اداره می کرد کنار او ایستاد و گفت:رادوین یکی دم در کارت داره..
رادوین دمبل ها را زمین گذاشت و ایستاد..با حوله عرقش را خشک کرد..
درحالی که سر بطری اب را باز می کرد گفت :کیه؟..
سیامک:نمی دونم..یه دختره ست..میگه با تو کار داره..
رادوین سرش رو تکون داد..چند قلوپ از اب داخل بطری را خورد..به صورتش اب زد..با حوله ی تمیزی صورتش را خشک کرد..گرمکنش را پوشید و کلاهش رو روی سر انداخت..از در خارج شد..
کسی انجا نبود..از پله ها بالا رفت..روی اخرین پله بود که دلناز را دید..با ارایشی زننده ..
رادوین ان یک پله را هم بالا امد و رو به روی دلناز ایستاد..با اخم غلیظی نگاهش کرد..لب باز کرد حرفی بزند که دلناز پیش قدم شد..
دلناز:سلام رادوین جون..خوبی؟..
رادوین توپید :چی می خوای؟..تو که باز اینجا پیدات شد..مگه نگفته بودم که دیگه نمی خوام ببینمت؟..
دلناز پوزخندی زد و از توی کیفش یه پاک بیرون اورد..
به طرف رادوین گرفت و گفت :اول دلیل اومدنم روبپرس بعد داد و هوار راه بنداز..بیا بگیر..اخر هفته ی دیگه عروسیمه..خوشحال میشم تو هم بیای..

با بدجنسی به او نگاه کرد..ولی رادوین هیچ تغییری تو حالت صورت و رفتارش نداد..خیلی اروم کارت را پاره کرد وپرت کرد بیرون..
رادوین:خیلی خب..کارتت رو دادی..حالا می تونی بری..
دلناز لبخند زد و گفت :باشه ..میرم..این که حرص خوردن نداره..راستی شاید برات جالب باشه که بدونی داماد هم شروینه..روز خوش عزیزم..

با همون لبخند صورتش رو برگرداند و رفت..
رادوین با خشم دستشو مشت کرد و زیر لب غرید :هرزه ی عوضی..واقعا با چه رویی پا شده اومده اینجا به من کارت عروسیشو میده؟..کثافت فکر کرده برام مهمه..هه..برو به درک..لیاقته تو رو همون امثاله شروین دارن..

بعد هم به سرعت از پله ها پایین رفت..حرصش گرفته بود..این کار دلناز را نوعی توهین به خود می دانست..البته حق هم داشت..دلناز با این کار می خواست غرور رادوین را خورد کند..
فکر می کرد رادوین هنوز هم به او دلبستگی دارد..در صورتی که رادوین از همان اول هم ذره ای علاقه به او نداشت..
همه ی حرصش از ان بود که دلناز قصد خورد کردنش را داشته و از این بابت عصبانی بود..و این خشمش را سر دستگاه ها خالی می کرد و با شدت بیشتری وزنه ها را بلند می کرد..


رادوین ترمز کرد..هر سه نفر نگاهی به نمای ساختمان انداختند..
رایان :همینجاست؟..
راشا نگاهی به گوشیش انداخت و گفت :اره..تو اس ام اس اقای شیبانی ادرس درست همینجاست..
هر سه پیاده شدند..نگاهشان به تابلویی که سر در ساختمان نصب شده بود افتاد..
چندین تابلو کنار هم که هر کدام مختص به یکی از دفاتره موجود در ساختمان بود..بین اونها تابلوی دفتر اقای شیبانی هم قرار داشت..روی ان نوشته بود (دفتر وکالت امیر شیبانی)..
رادوین :ظاهرا که خودشه..بریم تو..
وارد ساختمان شدند..
راشا رو به پسرا گفت:بچه ها طبقه ی چهارمه..
رایان دکمه ی اسانسور را فشرد..
**************
وارد دفتر شدند..منشی پشت میزش نشسته بود..با دیدن پسرا لبخند بر لب سلام کرد..
رادوین خشک و جدی گفت :می تونیم اقای شیبانی رو ببینیم؟..
منشی با صدای نازک و ظریفی گفت :شدن که میشه..ولی قبلا وقت گرفته بودید؟..
راشا خندید و گفت :مگه اومدیم مطب دکتر که باید وقت بگیریم؟..قبلا هماهنگ شده شما بگو بزرگوار اومده خود اقای شیبانی در جریان هستن..

منشی چشماشو باریک کرد و با ناز گوشی رو برداشت..
--الو..اقای شیبانی سه تا اقا اومدن میگن بزرگوار هستند و با شما کار دارن..بله..باشه چشم..

گوشی رو گذاشت..از جا بلند شد و با دست به اتاق اشاره کرد..
با همون لبخند و صدای ظریف که کمی ناز هم چاشنیش شده بود گفت :بفرمایید..اقای شیبانی منتظرتون هستند..
هر سه بدون هیچ حرفی به طرف اتاق رفتند ..
منشی روی صندلی نشست و نگاه پر از حسرتی به پسرا انداخت ..
************
دخترها هم داخل اتاق منتظر نشسته بودند..پسرا با دیدنشان لبخند شیطنت امیزی بر لب نشاندند ولی خیلی زود لبخندشان محو شد..
بعد از سلام و احوال پرسی که از جانب پسرا گرم و از جانب دخترا سرد بود اقای شیبانی به اصل موضوع پرداخت..
اقای شیبانی با لبخند رو به 6 نفر گفت :اول از همه ازتون ممنونم که درخواستمو قبول کردید..
دستانش را روی میز گذاشت و انگشتانش را در هم گرده کرد: من تمامه اسناد و مدارکه مربوط به ویلا رو جمع اوری کردم و باید به اطلاعتون برسونم که دیگه کاری نمونده..با دفترخونه ی اسناد رسمی هم هماهنگ کردم..اگر مایل باشید همین فردا صبح میریم اونجا .. با امضای برگه های اسناد شش دونگ به نامتون میشه و اینجوری خیال هر دو طرف هم راحت میشه..
تانیا تک سرفه ای کرد و گفت :من حرفی ندارم..فردا صبح چه ساعتی؟..
اقای شیبانی :راس ساعت 11..درضمن این رو هم باید بگم با توجه به اینکه این ویلا جزو ارثیه ی طرفین محسوب میشه من توی این مدت کارهای اداری و قانونیش رو انجام دادم..البته با توجه به اختیارات کاریم که در حوزه ی اختیاراتم بوده و اون هم وکالت اقای کیهانی ست..برای همین کار ورثه ی اقای کیهانی تماما انجام شده..

رو به پسرا ادامه داد : سه دونگه ویلا فردا میخواد به نام شما بشه..اینجا باید به من بگید که می خواید این سه دونگ به نام کدوم یک از شما اقایان بشه؟..

هر سه نگاهی به هم انداختند..هیچ کدام جوابی نداشتند ..
ولی رادوین جدی رو به اقای شیبانی گفت :هر 1دونگ از ویلا به نام هر کدوم از ما زده بشه..اینجوری کاملا منصفانه ست..درسته؟..

اقای شیبانی لبخند زد و سرش را تکان داد :درسته..شما هم درست همون تصمیمی رو گرفتید که دختران اقای کیهانی گرفتند..
پسرا با تعجب به دخترا نگاه کردند..انها هم هر کدام 1 دونگ به نامشان می شد..
اقای شیبانی: البته من چون وکیل اقای کیهانی بودم کارهاشون به من محول شده بود و مشکل قانونی وجود نداشت..ولی با این حال چون از قصده شما اقایون خبر نداشتم شاید کارهای مربوط به شما یه روز عقب بیافته..ولی من دوست و اشنا توی دفترخونه دارم..نهایتش فردا کارها رو انجام میدم..شما 6 نفر لطفا پس فردا راس ساعت 11 صبح دفترخونه باشید ..موافقید؟..

اینبار ترلان گفت :چاره ی دیگه ای نیست..فقط سریعتر کارا انجام بشه بهتره..چون ما مدتی رو می خوایم تو ویلا بگذرونیم و نهایت 3 روز دیگه حرکت می کنیم..
اقای شیبانی اروم خندید و گفت : با این حساب معلومه که از ویلا خوشتون اومده درسته؟..
تارا لبخند زد و گفت :اوه چه جورم..فوق العاده ست..ولی در ورودی ویلا قفل بود نتونستیم بریم داخل..
اقای شیبانی :بله ..زمانی که ویلا به نامتون شد و تکلیفه ارث و ورثه ی پسران اقای بزرگوار مشخص شد کلید بهتون داده میشه..
رایان گفت :یعنی اگر بخوایم داخلشو ببینیم این اجازه رو نداریم؟..
اقای شیبانی :اجازه که دارید..منتها کلید زمانی بهتون داده میشه که ویلا تکلیفش مشخص بشه..می فهمید که چی میگم؟..
رایان سرش رو تکون داد و گفت :بله..کاملا متوجه هستم..

اقای شیبانی رو به دخترا گفت :پس نهایت تا 3 روز دیگه توی ویلا اقامت می کنید؟..
تانیا :بله ..
اقای شیبانی :خوبه ..تا اون موقع تکلیفش مشخص شده..
ترلان :اینجوری بهتره..لااقل با خیال راحت میریم..واقعا جای باصفایی بود..

اقای شیبانی با تکان دادن سر حرف ترلان را تایید کرد..
رو به پسرا گفت :شما چطور؟..
راشا با لبخند جواب داد :نه ما فعلا نمیریم..قرعه انداختیم به اسم خانما افتاد..فعلا مجبوریم بی خیال بشیم..همیشه خانما مقدم ترن..
با این حرف به تارا نگاه کرد ..تارا که کاملا متوجه منظور راشا شده بود پشت چشم نازک کرد و روشو برگردوند..

اقای شیبانی :درک می کنم..به هر حال ویلا امکاناتش جداست ولی دراصل هیچ دیواری این دو ویلا رو از هم جدا نکرده و در این صورت اگر هر 6 نفر بخواین تو ویلا باشید هیچ استقلالی ندارید و مطمئنا هیچ کدوم راحت نیستید..
تانیا سرشو تکون داد و گفت :درسته ..ما هم واسه ی همین مخالف بودیم..
رادوین اروم خندید و با لحن خاصی که فقط پسرا ازش سر در می اوردند گفت : دقیقا حق با شماست خانم کیهانی..به هیچ عنوان کار درستی نیست ..ما هم این رو قبول داریم..

دخترها به تک تک پسرا نگاهی انداختند..ولی اونها بدون اینکه تغییری در حالت صورتشان بدهند فقط لبخند می زدند و چیزی نمی گفتند..
****************
بالاخره کارهای ویلا انجام شد و حالا هر 6 نفر صاحب انجا بودند..
دخترا در تکاپوی بستن چمدان ها و جمع کردن لوازم مورد نیازشان بودند که زنگ در به صدا در امد..


تارا :این موقع روز کیه؟..
ترلان به طرف ایفن رفت..
ترلان: کیه؟..
--باز کن دختر..

ترلان با چشمانی پر از تعجب به تانیا و تارا نگاه کرد..تانیا جلو اومد و گفت :کیه ترلان؟..
ترلان سرشو تکون داد و توی گوشی گفت :بفرمایید تو عمه خانم..
دکمه ی در باز کن رو زد و گوشی رو گذاشت..

تارا با تعجب گفت :این دیگه اینجا چکار می کنه؟!..
ترلان :من چه می دونم..فقط همینو کم داشتیم..
تانیا به طرف در رفت و گفت :من عصر می خواستم برم خونه ش و بهش بگم داریم میریم..اتفاقا اینجور بهتر شد که خودش اومد..

در رو باز کرد..عمه خانم عصا زنان به طرف ساختمان می امد..تانیا به طرفش رفت و با لبخند سلام کرد..عمه خانم سرد و خشک جواب داد..تانیا زیر بازویش را گرفت و کمکش کرد از پله ها بالا برود..

وارد ساختمان شدند..تارا و ترلان سلام کردند که عمه خانم با همان لحن سردش جوابشان را داد..تانیا کمک کرد روی مبل بنشیند..هر سه توی سالن نشستند..

تانیا با لبخند رو به عمه خانم گفت :چه عجب عمه خانم..واقعا تعجب کردیم..
عمه خانم همراه با نیش کلامش گفت :اره خب..بایدم تعجب کنید..مگه اینکه کارتون داشته باشم اونطرفا پیداتون بشه..وگرنه حتی زورتون میاد یه تلفن بزنید..
ترلان لبخند کمرنگی زد و گفت :این حرفا کدومه عمه خانم..خب هر کدوم از ما مشغله ی خودشو داره..1 ماه دیگه دانشگاهمون شروع میشه..فعلا تعطیلاتیم ولی داریم خودمونو اماده می کنیم..

خانم بزرگ با عصا به تارا اشاره کرد :اینا درس و دانشگاه دارن تو چی؟..تو چه بهونه ای داری؟..
تارا لبخندی به پهنای صورت زد:من که از اینا بیشتر سرم شلوغه..از صبح بیدار میشم باید غذای تک تکه حیوونامو بدم..نونو..پولکی..افتاب..سمند ر..شکوفه..م..

عمه خانم دستشو اورد بالا با توپ و تشر گفت :بسه بسه..دختر تو خجالت نمی کشی با این سنت داری یه باغ وحش رو اداره می کنی؟..اینجا طویله ست یا خونه؟..من به سن تو بودم 2 تا شکم زاییده بودم..همسنات تو خونه ی شوهراشون دارن بچه داری می کنن..اونوقت تو اینجا واسه خودت باغ وحش راه انداختی خجالتم نمیکشی؟..

تارا که به اوج عصبانیت رسیده بود با صورتی سرخ از خشم ولی لحنی اروم گفت :عمه خانم الان که تو عصر هجر زندگی نمی کنیم..دخترای به سن من عشق و حالشون رو خونه ی پدر ومادراشون می کنن نه اینکه برن خونه ی شوور کهنه بچه اب بکشن..کی خواست شوور کنه شما هم یه چیزی می گیدا..درضمن نگهداری از حیوونا طویله داری نیست ..من بهشون علاقه دارم..

عمه خانم نگاه بدی به او انداخت :بهشون علاقه داری؟..دختر حیا کن این چه حرفیه می زنی؟..کدوم ادم عاقلی به حیوون علاقه مند میشه که تو شدی؟..
تارا بلند خندید :عمه خانم منظور من اون علاقه نبود..یه حس دیگه ست..

تانیا و ترلان با لبخند سرشون و پایین انداختند ..عمه خانم نگاهی به هر سه انداخت :خوشم باشه..نه..می بینم که خیلی خوب تربیت شدید..کارتون به جایی رسیده که به حرفای منی که بزرگترتونم می خندید اره؟..
تانیا سریع گفت :نه عمه خانم سوتفاهم نشه..ما منظوری نداشتیم..فقط..
عمه خانم :خیلی خب..نمی خواد ماست مالیش کنید..خیلی خوب فهمیدم منظورتون چیه..اصلا من واسه چیز دیگه ای اومدم اینجا..
رو به تانیا با اخم گفت :دختره ی چشم سفید واسه چی به روهان جواب رد دادی؟..
تانیا با شنیدن اسم روهان ابروهایش را در هم کشید و گفت :شما از کجا می دونید؟!..
عمه خانم :دیروز مادرش بهم زنگ زد و همه چیزو گفت..ولی اینو هم گفت که روهان دست بردار نیست و هنوز هم میگه که تو رو می خواد..

ترلان دخالت کرد :خیلی بیخود کرده که تانیا رو می خواد..تانیا هیچ علاقه ای بهش نداره..پسره عجب رویی داره ها..
تارا هم دخالت کرد و گفت :اره واقعا..تهدید می کنه تازه بعدش هم پا میشه میاد خواستگاری..
عمه خانم با صدای بلند گفت :ساکت شید ببینم..شماها به چه حقی دخالت می کنید؟..مگه اون پسر چی کم داره؟..اقا..تحصیلکرده..سرشنا س و پولدار..خانواده ی اسم و رسم دار..پدرتون هم خیلی دوستش داشت..یه کارخونه ی بزرگ داره که 100 نفر زیر دستش میان و میرن..
تانیا با حرص گفت : پس اون همه کثافت کاری که تو زندگیش کرده چی؟..مهسا رو یادتون رفته؟..
عمه خانم :نه یادم نرفته..دختره خودشو از قصد اویزونه روهان کرده بود..دخترای این دوره حیا رو خوردن ابرو رو انداختن جلو گربه..مشکل از دختره ست که با ناز وعشوه خودشو انداخته بود به روهان..وگرنه با پول دهنش بسته نمی شد..
ترلان :یعنی دختره اگر اویزون بود پسره هم باید هر غلطی دلش خواست بکنه؟..
عمه خانم :مردِ..تا حدی می تونه خودشو نگه داره..زن انقدر تو ناز و عشوه ماهره که صد تا مرد و رو یه انگشتش می تونه بچرخونه..دلیلی نداره بگید روهان ادمِ بدیه و لیاقت تانیا رو نداره..
تانیا پوزخند زد :واقعا استدلال جالبی دارید..ولی قانع کننده نبود..
عمه خانم :از بس قُدی دختر..اون پسر همه جوره خاطرتو می خواد دیگه ناز کردنت چیه؟..

تانیا با صدای نسبتا بلندی گفت :عمه خانم من احترام شما رو دارم..بزرگترم هستید درست..پدرم ما رو به شما سپرده بازم درست..ولی خودم اختیارِ کارا و تصمیماتم رو دارم..میگم به روهان علاقه ای ندارم و به هیچ وجه هم نمی خوام باهاش ازدواج کنم و اینو بدونید روی حرفم هم می ایستم..
عمه خانم با عصبانیت عصاش رو به زمین زد :ساکت شو دختر..به چه جراتی تو روی من وایمیستی؟..
تانیا :گفتم که من همه جوره احترامتون رو نگه می دارم..ولی بذارید خودم برای اینده م تصمیم بگیرم..
عمه خانم :انقدر بی صاحاب نشدی که بذارم همچین بازی با زندگیت بکنی..

رو به ترلان گفت :تانیا با روهان ازدواج می کنه..تو هم با فرامرز پسر شیبانی ..
ترلان معترضانه گفت :اِِِِِ..عمه خانم این چه حرفیه؟..تانیا می تونه واسه خودش تصمیم بگیره ولی من باید بهتون بگم نه از ریخته فرامرز خوشم میاد نه از صداش نه از کاراش نه از خودش وشخصیت شُل و شِوِلِش ..از هیچیِ این ادم خوشم نمیاد .. برعکس تا سرحد مرگ ازش بیزارم..

عمه خانم صداشو برد بالاتر :خیلی پررو شدی ترلان..مگه فرامرز چی کم داره؟..سر به زیر و نجیبِ..

تارا خندید :اره از بس سر به زیره که وقتی داره تو خیابون راه میره هزار بار با تیر چراغ برق و سطل اشغالای کنار خیابون تصادف می کنه..یه بار هم با کله شیرجه زده بود تو جوب..از بس این بشر سر به زیره ماشاالله..

تانیا و ترلان خندیدند..ولی عمه خانم از خشم سرخ شده بود..
عمه خانم:شماها لیاقت همچین پسرایی رو ندارید..روهان اون همه متشخص و اقا ..فرامرز هم با اون همه نجابت و سرسنگینی..واقعا که..باید از خداتون هم باشه..

تانیا جدی گفت :ما از خدامون نیست عمه خانم که اونا رو به همسری انتخاب کنیم..ولی از خدامونه یه ذره..فقط یه ذره به ما که برادرزاده هاتون هستیم اهمیت بدید و برای اینده مون نگران باشید..
عمه خانم : چطور چنین حرفی رو می زنی؟..من اگر برای اینده تون نگران نبودم نمی گفتم با روهان و فرامرز ازدواج کنید..می گفتم صبر کنید بِتُرشید اخرش سبزی فروش سرکوچه هم رِغبت نمی کنه نگاتون کنه چه برسه بیاد خواستگاری..

ترلان :به هر حال ما فعلا قصد ازدواج نداریم..اگر هم داشته باشیم با این دوتا موجوده ناشناخته نداریم..

عمه خانم با حرص از جا بلند شد و ایستاد..در حالی که به عصاش تکیه کرده بود مثل همیشه خشک و جدی رو به دخترا گفت :من حرفامو باهاتون زدم..به مادر روهان هم گفتم که تانیا فکراشو می کنه ..بهتره بیشتر روی سرنوشت و اینده ت فکر کنی..
تانیا با اخم جواب داد :لطفا هیچ قولی بهشون ندید عمه خانم..روهان بالا بره پایین بیاد من در جواب درخواستش فقط میگم نه..پس بهتره انقدر خودشو خسته نکنه و به این امید نداشته باشه که یه روز نظرم عوض میشه..درضمن ما فردا حرکت می کنیم و مدتی رو تو ویلای بهشت می مونیم..هم حال و هوامون عوض میشه هم اینکه یه مدت از این همه فکر و مشغله دور می مونیم..

عمه خانم مستقیم زل زد بهش و گفت :ویلای بهشت دیگه کجاست؟..
تارا:همون ویلایی که بابا در موردش تو وصیت نامه گفته بود..ما اسمشو گذاشتیم بهشت..
عمه خانم سرشو تکون داد :پسرای بزرگوار چی؟..موافقن؟..نکنه اونا هم می خوان بیان؟..
ترلان گفت :نه اونا نمیان..بهشون هم گفتیم..فقط ما سه تا توی ویلا می مونیم..
عمه خانم :خوبه..اتفاقا میرید اونجا یه مدت فکرتون رو ازاد می کنید شاید سرتون به سنگ خورد فهمیدید روهان و فرامرز بهترین مورد برای ازدواج با شماها هستن..رفتید اونجا بیشتر درموردشون فکر کنید..
تانیا برای اینکه به بحث خاتمه دهد سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد..
عمه خانم :چند وقت می مونید؟..راستی نعمت رو هم با خودتون ببرید خوبیت نداره سه تا دختر تنها تو ویلا بمونند..
ترلان گفت :شاید 1 یا 2 ماه..بستگی داره..درمورد نعمت هم باشه ببینیم چی میشه..
عمه خانم نگاهی به هر سه انداخت و به طرف در رفت..
هر سه به دنبالش رفتند..

تانیا :ناهار پیشمون می موندید..چه عجله ایه..
عمه خانم :ناهار نمی خوام..به اندازه ی کافی ازم پذیرایی کردید..
ترلان :از ما ناراحت نباشید عمه خانم..خب به ما هم حق بدید دیگه..
عمه خانم :چه حقی؟..اینکه بذارم با اینده تون بازی کنید؟..

عمه خانم پشتش به دخترا بود..تانیا با چشم به ترلان و تارا اشاره کرد که دیگر چیزی نگویند..
عمه خانم را تا پشت در باغ همراهی کردند..راننده در ماشین رو برایش باز کرد..عمه خانم نشست..
از پنجره ی ماشین رو به دخترا گفت :حواستون باشه چی بهتون گفتم..خواستید برید نعمت رو حتما با خودتون ببرید..زود هم برگردید..روی موضوع روهان و فرامرز هم فکراتونو بکنید..وقتی برگشتید با خانواده هاشون حرف می زنم..

تانیا و ترلان مجبور شدند به نشانه ی تاییدِ حرف های عمه خانم سرشان را تکان دهند ..
اینبار تانیا گفت :باشه عمه خانم..شما هم مواظب خودتون باشید..

عمه خانم پاسخی نداد و به راننده اشاره کرد حرکت کند..
بعد از اینکه ماشین از پیچ کوچه گذشت هر سه نفس هاشون رو دادند بیرون و تارا گفت :با توپه پر اومده بودا..
ترلان خندید :اره می خواست مجبورمون کنه همین الان شناسنامه هامون رو بگیریم دستمون و بریم محضر عقد کنیم..
تانیا :بریم تو..همینجوری سیخ وایسادیم وسط کوچه..کلی کار داریم..
هر سه رفتند تو ..


تانیا در نرده ای رو با کلید باز کرد..ماشین را داخل بردند و پیاده شدند..هر کدام چمدان خودش را از ماشین بیرون اورد..
تانیا کش و قوسی به بدنش داد و نگاهی به اطراف انداخت..ترلان نفس عمیق کشید..تارا لبخند بر لب به اطرافش نگاه می کرد..

تارا:عجب جای باحالیه..اصلا نمیشه ازش چشم برداشت..
ترلان چمدونشو کشید وگفت :بیرونشو که قبلا زیارت کردیم..بریم توشو هم رویت کنیم..
تانیا و تارا هم دنبال ترلان چمدان هایشان را کشیدند و به طرف ویلا رفتند..
تانیا:مطمئنم داخلش صد برابر خوشگل تر از بیرونشه..

کلید رو تو قفل چرخاند..درش باز شد..قدم به داخل گذاشتند..
تارا دستشو جلوی صورتش تکون داد و گفت :یه کم دَم داره..نه؟..
تانیا پنجره ها رو باز کرد :اره..معلوم نیست چند وقته درش باز نشده..هوای داخلش گرفته ست..
ترلان ملافه های روی مبل و صندلی ها رو برداشت :عجب خاکی هم رو اثاثیه نشسته..یه خونه تکونیِ توپ افتادیم بچه ها..
تارا دو تا سوت زد و گفت :کار دو سوته ابجی..می کنیمش عینَهو دسته ی گل..
بعد از زدن این حرف گوشه ی شالش را جلوی دهانش بست و دستانش رو به هم زد:بسم الله..ما که رفتیم اهل کاراش بیان جلو..

شروع کرد صندلی ها رو جابه جا کردن..تانیا و ترلان هم به کمکش رفتند و خونه در عرض 3 ساعت تمیز و مرتب شد..

نمای داخلش از رو به رو یه سالن نسبتا بزرگ پر از میز و صندلی و مبل هایی با طرح و رنگ های متنوع بود.. سمت راست 3 تا در و سمت چپ 1 در قرار داشت..اشپزخانه ش اُپن بود که درست گوشه ی سمت چپ سالن قرار داشت..دری هم که سمت چپ بود درِ حمام و دستشویی بود که حمام ازطریق یه در صاف و کاملا شیشه ای مجزا شده بود..
داخل حمام وان و سرویس بهداشتی قرار داشت..دستشویی هم فرنگی بود و هم ایرانی..
داخل اشپزخانه همه جور وسایل مورد نیازی دیده می شد..ترلان یخچال را تمیز کرد وبه برق زد..

تارا:باید امروز بریم خرید پُرش کنیم..
تانیا روی میز غذا خوری دستمال می کشید در همون حال گفت :اره واسه خونه هم چند تا خِرت و پِرت لازم داریم..همه رو امروز می خریم..ترلان تو یه لیست از چیزایی که لازم داریم تهیه کن..
ترلان سرش رو تکون داد ..

تانیا بسته ی ساندویچ ها را روی میز گذاشت و گفت :خوبه ساندویچ نون و پنیر و خرما با خودم اوردم..وگرنه ناهار هم نداشتیم بخوریم..
تارا :دمت گرم ولی امروز رفتیم بیرون ادرس و شماره تلفن چند تا رستوران و پیتزایی رو بگیر..به دردمون می خوره..
تانیا:باشه..همین کارو می کنم..
ترلان:بچه ها به نظرتون یه در دیگه پشت در نرده ایه بذاریم بهتر نیست؟..
تانیا با تعجب گفت :چطور؟!..
ترلان :اخه اگر بخوایم تو باغ ازادانه بیایم و بریم نمیشه ..من صبح ها نمی تونم لباس بسته تنم کنم بعد برم نرمش..تو تاب شلوارک ورزشی راحت ترم..
تارا هومی کرد و گفت :اره راست میگه..باید یه فکری واسه ش بکنیم..
تانیا سرشو تکون داد و گفت :باشه..امروز رفتیم بیرون ترتیبشو میدم..میگم فردا یکی بیاد درو کار بذاره..

ساندویچ هایشان را خوردند..از قبل اتاق هایشان را مشخص کرده بودند..بعد از خوردن غذا هر کدام با خستگی به اتاقهایشان رفتند و خوابیدند..
*************************
2 روز بعد..

ساعت 12 شب بود..رادوین و رایان و راشا هر سه جلوی ویلا ایستاده بودند..هر سه با چشمانی پر از تعجب به در ویلا نگاه می کردند..
رایان با شَک گفت :بچه ها اون سری این درِ اینجا بود؟..
رادوین دستی به در کشید و گفت :نه بابا من یادمه..اینجا نبود..یه در نرده ای بود..
راشا هم جلو اومد و درحالی که به اطراف ویلا نگاه می کرد گفت :حتما دخترا اینو گذاشتن ما نتونیم بریم تو..ترسیدن شبونه قصد کنیم بیایم ویلا..
رادوین پوزخند زد و گفت :اره راست میگی..چون ما هم کلید ویلا رو داریم..
راشا با لبخند به دیوار اشاره کرد و گفت :یه پسر خوب وقتی دید در باز نمیشه چکار مـی کــنـه؟..
رادوین ورایان لبخند بر لب گفتند :ازدیوار میره بالااااااا..
راشا تو هوا بشکن زد و گفت :ایول یکی 100 امتیاز از داش راشا دریافت کردید حالا بیاید قلاب بگیرید من برم بالا درو باز کنم..
رایان :من میرم..شماها قلاب بگیرین..
راشا :فکرش از من بود پس من میرم..
رادوین :خیلی خب شماها هم وقت گیر اوردید؟..راشا تو برو..
رادوین قلاب گرفت راشا هم رفت بالا..با یک حرکت دستاشو به لبه ی دیوار گرفت و خودش رو بالا کشید ..
رادوین رفت کنار..راشا رو دیوار نشست..نگاهی به باغ انداخت و اروم گفت :کسی تو باغ نیست..چراغا هم خاموشه..حتما لالا کردن..
رایان با حرص گفت :برو درو باز کن واسه من امار میدی؟..معلومه این موقع شب همه خوابن..زود باش تا یکی نیومده..

راشا اروم پرید پایین و در رو باز کرد..رادوین و رایان هم وارد شدند و در رو بستند..اهسته اهسته به طرف ویلای خودشان می رفتند که چراغ ویلای دخترا روشن شد..
هول شده بودند ..دنبال مکانی می گشتند تا مخفی شوند..
رایان سریع پشت بوته های گل پرید و سرش را خم کرد..رادوین و راشا هم پشت سرش دویدند و درست پشت رایان مخفی شدند..
در ویلا باز شد..تارا یه شال رو شونه ش انداخته بود ..تو بالکن ایستاد و اطراف رو نگاه کرد..نفس عمیقی کشید..بوی عطر گل یاس مشامش را پر کرد..

همان موقع صدا خش خشی از پشت بوته ها شنید..نگاهش را به سمت چپ چرخاند..چیزی ندید..ولی صدای خش خش دوباره به گوشش خورد..
لبانش را تر کرد و گفت :کی اونجاست؟!..

پسرا نگاهی به هم انداختند..صدای پای تارا را شنیدند که به ان طرف می امد..
رایان پچ پچ کنان گفت:حالا چه غلطی کنیم؟..داره میاد اینطـــرف..
رادوین:متوجه ما نمیشه..نترسید..فقط تکون نخورید..

ولی تارا مستقیم به همان سمت می رفت..
یه دفعه راشا با صدای نسبتا بلندی گفت :میـــَــو میـــَـــو..میـــَــــو..
رایان و رادوین لبخند زدند.. رایان اروم گفت :ایول.. ادامه بده..

راشا چند بار دیگر پشت سر هم صدای گربه را تقلید کرد..
تارا با ذوق گفت :ای جوووووووونم..قربونت برم چه صدای نازی داری تو..
چشماشون گشاد شد..راشا با ذوق خیلی خیلی اروم گفت :با من بودا..میگه قربونت برم..جونه من صدا رو حال کردید..دختر کشه لامصب..
رایان پوزخند زد و اهسته گفت :اره تو میو میو کردن حریف نداری..فقط دیگه ادامه نده تا فکر کنه گربهِ رفته..
رادوین :وگرنه میاد و تا پیداش نکنه ول کن نیست..

تارا دوباره گفت :پیشی..پیشی خوشگله..رفتی؟..
راشا با لبخند اروم گفت :ببین ندیده می دونه من خوشگلم..
رایان :احمق جون با گربهِ ست نه با تو..
راشا:خب اون فکر می کنه من گربه م..ولی خودم که می دونم نیستم..اون فکر می کنه مهم نیست چون منو ندیده همین که خودم می دونم مهمه چون خودم از خودم مطمئنم..
رادوین خندید و اروم گفت :جونه رادوین خودت فهمیدی چی گفتی؟..
راشا هم اهسته خندید :قسم می خورم اره..
رایان :همون قسم خوردی فهمیدم..
رادوین :بچه ها دیگه چیزی نگید تا دختره متوجه ما نشده بره..
راشا:ما که داریم اروم حرف می زنیم..از پچ پچ هم ارومتر..
رادوین:در هر صورت باید مراقب باشیم..

هر سه سکوت کردند..صدای قدم های تارا را شنیدند که دورتر می شد..هر سه از پشت بوته ها به اون سمت نگاه کردند..
تارا به طرف ویلا می رفت..نگاهی به اطراف انداخت که پسرا سراشون رو دزدیدند بعد از اون هم صدای در ویلارو شنیدند..
هر سه نفس هاشون رو بیرون دادند و ایستادند..
اینبار اهسته تر از قبل به طرف ویلا رفتند و بعد از اینکه رادوین در را باز کرد وارد شدند..