ترس ورم داشته بود.اگه فهمیده بود بیچاره میشدم…

-نه هنوز برنگشتن …

-هه مطمءنی قصد برگشتن دارن؟؟؟به نظر میاد کلا فراموش کرده باشن بچه ای به اسم سارا دارن…خوشی زده …

رنگم کم کم داشت میپرید.دلم میخواست بیوفتم روش و تا میخوره بزنمش اما ایسان هم به داد من رسید و هم مریم !

-مریم جان بهت گفتم که دایی بزرگت …

مریم هم رنگ عوض کرد.پوست ذغالیش رو به سرخی رفت . خودش زود گرفت و بحثو جوری حرفه ای جمع کرد که خودم هم جاخوردم.

بغض گلومو گرفته بود.اون عوضی نباید به این راز پی میبرد … حق نداشت راجب مامان بابای من اینطوری حرف بزنه !خدایا اخه تا چه حد سختی و دردو پنهون کاری؟؟؟

دستی روی شونم قرار گرفت…پرستو بود.

-یعنی میگی فهمیده؟

چشم غره ی ایسان رو تو هوا گرفتم .

-نمیدونم …اگه فهمیده باشه خرد میشم ….داغون …اصن از این مدرسه

-اااا نه بابا چی چیو فهمیده …با اینکارا تابلو ترش میکنین که شمادوتا اه

پری درحالی که تپق میزد گفت:اره ..بابا از کجا میخواد فهمیده باشه اخه ؟؟؟

و نگاهی دسپاچه به ایسان انداخت.

-پاشید بریم تو حیاط ببینم پاشید الان بدتر میشه هااا از من گفتن بود

و خودش از کلاس بیرون رفت.

خیر سرم میخواستم اونروز بکوب تو کتابخونه درس بخونم و از فرصت استفاده کنم .اما انگار کلا دنیایی باهام لج افتاده بود.فکر مریم احمق و رفتارش یه طرف و…فکر کسری هم یه طرف .!

اصلا نتونستم اضافه بر سازمان درس بخونم.تمام تلاشمو کردم که حداقل از درسا چیزی بفهمم و تا حدودی موفق هم شدم

نگاه های خیره و پوزخند های مریم اعصابمو تحت الشعاع له شدن بیشتری قرار میداد.

مدام تو دلم میگفتم:الهی خیر نبینی دختر !!الهی الهی الهی

و سعی میکردم بی تفاوت باشم تا لجش بیشتر دراد.

لجی که مریم از من به دل گرفته بود مال یه سال دوسال نبود.از سوم دبستان تا حالا.درس و هوشش جالب نبود اما برای رقابت با من هزار تا کلاس فوق العاده و ..و ثبت نام کرد که بتونه خودشو بکشه بالا . وضعیت مالیشون خوب بود.۰خیلی هم افاده و عشوه داشت !!!خیلی زیاد.از همون سال های دبستان به خاطر توجه معلما به من کینه رو کینه گذاشت و کردش دشمنی.اما من واقعا باهاش کاری نداشتم.واقعا!

تا زنگ اخر درگیر بودم.نه میتونستم مثل ادم درس بخونم و نهبابچه ها گرم بگیرم.

بالاخره زنگ اخر خورد…

ایسان:من نمیدونم باید واسه ۵ شنبه جمعه ی هفته ی بعد یه برنامه ای حور کنین .

سارا خانم با تواماااا !

-ها؟باشه …باشه

-ببین به نفع خودته که اصلا ذهنتو درگیر این قضیه نکنی .

پرستو:راست میگه…ببینم روز ازاد نداری تو؟

حوصله نداشتم.حوصله ی هیچیو !بنابراین به دروغ گفتم نه و از فضای درگیر کننده ی مدرسه زدم بیرون.

ترجیح میدادم بیشتر پیاده برم.هوا ابری بود و غم دار…

منم با یه فکر خسته و روح خسته تر …

یه کم قدم زدم.یه لیوان اب هویج گرفتم و نصفه خوردم.بازهم قدم زدم.

چه قدر خوب شد که امروز رو بیکار بودم.

مطمءنا اگه به خاطر کسری نبود الان باید هول هولی میرفتم خونه و کارارو میکردم.درصورتی که اصلا پناهی قرار نیست بیاد.

توی کوچه پس کوچه های ذهنم دنبال یه راهی میگشتم که اروم شم.یه مسکن طبیعی تر !یه منبع ارامش…

فکرم ناخوداگاه فرمان داد…

ایستگاه … بهشت زهرا…

جمعیت رو رد کردم و زود خودمو از فضای بسته و خفه ی مترو به بیرون رسوندم.

دوتا سنگ قبر اشنا …چه قدر دلم براشون تنگ شده بود…چه قدر دلم عطرو بوشونو میخواست…روشونو میخواست

اصلا یه داد …یه ای وای خاک بر سرم !دختر چیکار کردی!کم کم یه نگاه زنده …

بغضم ترکید.چه قدر تو این چند وقت حالم گرفته شده بود.حالمو گرفته بودن.ضربه زده بودن …اشک داشتم . برای مامان بابام حرف داشتم.

لرزش شونه هامو موقع هق هق حس میکردم.

حسابی گریه کرده بودم و چشمه ی اشکم خشک شده بود که در حالی که دستی شونمو اروم میفشرد یه بسته دستمال جیبی هم جلوی روم ظاهر شد.اومدم دستمالو بردارم … اما گفتم اول برگردم ببینم کی هست حالا .اروم و بی رمق برگشتم و…

-فرشاد!

-علیک سلام!

شونمو از زیر دستاش کنار کشیدم.

-بفرمایید دستمال!

بدون اینکه جوابشو بدم راهمو کشیدم که برم.اینبار جای شونه دستمو گرفت !

خدای من این چرا جدیدا اینطوری شده؟چه علاقه ای داره به تماس فیزیکی ؟؟؟

-حدس میزدم یادت میره !اومدی دیدن اموات ها !فاتحه ای چیزی.

کپ کردم.فرشاد و فاتحه !

زبونم بند اومده بود.برگشتم و سردرگم نگاهش کردم.دوتا بسته خرما گوشه ی زمین بود.این رسما زده بود به سرش !

-تو …چرا…

-بیا یکیو تو بگیر یکیو من !…د بیا دیگه !

بدون اینکه فکر کنم جعبه ی خرما رو از دستش گرفتم و در جهت مخالفش راه افتادم که پخششون کنم .همونطور که خرما ها رو پخش میکردم خدا بیامرزدشون میشنیدم و گه گداری هم نگاه های پرمعنی رو متحمل میشدم…

بالاخره جعبه ی خرما تموم شد و منم برگشتم سمت قبر مامان و بابام . فرشادم متفکرانه تکیه داده بود .

یکم ته ریش گذاشته بود و موهاشو بر خلاف همیشه مردونه زده بود !

خدای من چه قدر تغییر توی این مدت کم .حالا میتونستم بهتر بهش نگاه کنم و دقیق شم.یه پیرهن چهارخونه ی قرمز ابی پوشده بود و استینشو دوتا زده بود بالا.یه شلوار لی سرمه ای ساده و عینک جدید و مردونه ای که تو دستش بود.قیافش که از اولم به طور کلی خوب بود ولی اونروز…

شده بود یه چیز دیگه.انگار تو ای مدتی که من رفته بودم فرشاد خیلی تغییر کرده بود.بزرگ تر شده بود.دیگه انگار نه انگار با یه پسر ۲۱ ساله طرفم…

یه کم که فکر کردم به این نتیجه رسیدم من توی این مدت چه قدر پسرای قدونیم قد خوشگل و خوشتیپ دیدم…!هرکدومم با یه رنگ و بو!

از این فکر خندم گرفت…ولی خداییا !این از فرشاد با این موهای مشکی مجعد و قیافه ی جدید و باحالی که واسه خودش ساخته..

اون از پناهی که ترجیح میدادم راجب حد خوب بودن وضعیت ظاهری و اون موهای قهوه ای و چشمای نافذ و از اونطرف هیکل فابریکش …

و اون هم از کسری…که چه قدر فکرمو درگیر خودش کرده بود…همون پسری که با پوست سفید و موها و چشمای طلاییش و درکل چهره ی اروپاییش به نظرم روبه محوی میرفت…یاد چهره ی مهربونش افتادم و ناخوداگاه لبخند زدم.

هواس فرشاد جمع من شد.لبخند مردونه و درعین حال دخترکشی زدو گفت:تموم شد محض رضای خدا؟

اول گنگ نگاهش کردم و بعد به ارومی و در همون حال که حالت تعجب خودمو حفظ کرده بودم سرتکون دادم.

-خوب…خیلی طول کشید ها …جعبه ی دست منو که یه خانومه کارمو راحت کرد…ملت گشنن !

خندیدم.دیگه نمیتونستم جلوش پررو بازی در بیارم و جوابشو بدم.دیگه نمیتونستم سرش داد بزنم و تهدیدش کنم که اگه دست از سرم برنداره فیلمشو به دایی و زندایی نشون میدم یا هر کدوم از اون کارایی که قبلا به راحتی انجام میدادم.

نه اینکه قدرت انجامشو نداشته باشم اما …یه هاله ای انگار این قدرتو ازم گرفته بود .یه احترام خاص و یه حجب و حیای خاص تری که نسبت به فرشاد ایجاد شده بود.دوباره به دوتا سنگ قبر روبه روم که دوتا عزیزمو دربر گرفته بود…

با نگاه دوباره به سنگ قبر مامان و بابا صحنه ی تصادف پیش چشمم جون دوباره گرفت…بغض کهنه ای گلومو چنگ زد و ناخوداگاه چونم لرزید.هاله ای از اشک چشمامو تار کرد و داشتم برای یه اشک ریزون دیگه اماده میشدم که فرشاد انگار حسابی حالمو فهمیده بود دستشو دور کمرم حلقه کرد و اروم رومو از سنگ قبرها برگردوند…تو حال و هوای خودم نبودم…عجیب دلم میخواست سرمو بذارم رو سینه های ستبر و عضلانی مردی که به نرمی و نه با تماس انچنانی در بر گرفته بودم…اما درست با همین فکر به خودم اومدم و نه خیلی شتابزده خودمو از حصار بازوهاش جدا کردم.خجالت میکشیدم…نمیدونم چرا اما خجالت میکشیدم …کی فکرشو میکرد قراره امروزمو کنار فرشاد بگذرونم…اونم درحالیکه اینهمه دچار تغییر شده…

نگاهمو با شرم بهش دوختم.سرش پایین بود و دستش تو جیبش و خیلی اروم سایه به سایه ی من داشت قدم میزد.با دیدن ژست مردونه و متفکرانش لبخند شیطنت امیزی زدم.اونم نگاهم کرد و گفت:خنده داره ؟

نمیتونستم لبخندمو بپوشونم

-چی؟

-من…

-نمیدونم …اره یه جورایی …عوض شدی !

-ادما عوض میشن …بچه ها بزرگ یادته دیگه…

خندیدم .تیکه کلامم بود بهش ((میدونی چیه فرشاد میگن بچه ها بزرگ میشن اما من بعید میدونم تو تو خود قبرم بزرگ بشی))

-تو عوض نشدی…(صداشو کمی زیر برد و سعی داشت من نشنوم)ایشالا هیچوقتم عوض نشی…

-شکست عشقی خوردی فرشاد؟

توقع داشتم بخنده و بگه اره یه دونه از ملینا دوتا از نیکی و…

اما نگاهم کرد.فقط و فقط نگاهم کرد.ماتم بار و متفکرانه.

بعد هم پوزخندی زد و دوباره راه افتاد.عجیب سردم شده بود.دستمو کردم تو جیب ژاکت صورتی که روی مانتو مدرسه ی سرمه ایمون پوشیده بودم.

-کیفتو بده من

با تعجب نگاش کردم.اما نگاهش وادارم کرد که کاری که میخواست رو انجام بدم.اروم کولمو دراوردم و دادم دستش…

-یه بنده خدایی بود میگفت انقده بدم میاد ازین مردایی که کیف دوس دخترا یا زناشونو میندازن کولشون…

خندید.

-حالا تو کدومی واسه من ؟

مکث کردم.

-هیشکدوم

-پس خف…حرف نزن ینی

زیرزیرکی خندیدم.

-عمتو مسخره کن

بلند تر خندیدم.

رسیدیم به ماشینش.

-خوب دیگه خوشحال شدیم پسر دایی !

از لحنم شرارت میبارید.

یه کم مکث کرد.یه چیزی میخواست بگه اما انگار نمیتونست.

-امروز کاری داری؟

نمیدونستم باید چی جوابشو بدم.به ایسان و پرستو هم دروغ گفته بودم چون میخواستم تو این روز قشنگ پاییزی با تنهایی خودم خلوت کنم.

-اره کار دارم…

-میرسونمت…اگه میخوای

-کیفمو اروم از رو دوشش جدا کردم و بالبخند گفتم:((مرسی بابت خرما.خدافظ))

تو حالت صورتش تغییر محسوسی ایجاد شد.غمزده تر شد.

-مراقب …خودت باش.

-باشه چشم.

خندید …اما چشاش هنوزم ماتمی عظیم رو به دوش میکشید.

سوار ماشین شد و قبل از رفتن یه بوق برام زد.دستی تکون داد و با سرعت دور شد.

اول کمی ایستادم و رفتن ماشینشو تماشا کردم.نگاهی به ساعت انداختم.۶بود.

قطعا به شب میخوردم.با عجله کولمو روی پشتم میزون کردم و بعد هم به دو راه افتادم.همونطور که خرما ها رو پخش میکردم خدا بیامرزدشون میشنیدم و گه گداری هم نگاه های پرمعنی رو متحمل میشدم…

بالاخره جعبه ی خرما تموم شد و منم برگشتم سمت قبر مامان و بابام . فرشادم متفکرانه تکیه داده بود .

یکم ته ریش گذاشته بود و موهاشو بر خلاف همیشه مردونه زده بود !

خدای من چه قدر تغییر توی این مدت کم .حالا میتونستم بهتر بهش نگاه کنم و دقیق شم.یه پیرهن چهارخونه ی قرمز ابی پوشده بود و استینشو دوتا زده بود بالا.یه شلوار لی سرمه ای ساده و عینک جدید و مردونه ای که تو دستش بود.قیافش که از اولم به طور کلی خوب بود ولی اونروز…

شده بود یه چیز دیگه.انگار تو ای مدتی که من رفته بودم فرشاد خیلی تغییر کرده بود.بزرگ تر شده بود.دیگه انگار نه انگار با یه پسر ۲۱ ساله طرفم…

یه کم که فکر کردم به این نتیجه رسیدم من توی این مدت چه قدر پسرای قدونیم قد خوشگل و خوشتیپ دیدم…!هرکدومم با یه رنگ و بو!

از این فکر خندم گرفت…ولی خداییا !این از فرشاد با این موهای مشکی مجعد و قیافه ی جدید و باحالی که واسه خودش ساخته..

اون از پناهی که ترجیح میدادم راجب حد خوب بودن وضعیت ظاهری و اون موهای قهوه ای و چشمای نافذ و از اونطرف هیکل فابریکش …

و اون هم از کسری…که چه قدر فکرمو درگیر خودش کرده بود…همون پسری که با پوست سفید و موها و چشمای طلاییش و درکل چهره ی اروپاییش به نظرم روبه محوی میرفت…یاد چهره ی مهربونش افتادم و ناخوداگاه لبخند زدم.

هواس فرشاد جمع من شد.لبخند مردونه و درعین حال دخترکشی زدو گفت:تموم شد محض رضای خدا؟

اول گنگ نگاهش کردم و بعد به ارومی و در همون حال که حالت تعجب خودمو حفظ کرده بودم سرتکون دادم.

-خوب…خیلی طول کشید ها …جعبه ی دست منو که یه خانومه کارمو راحت کرد…ملت گشنن !

خندیدم.دیگه نمیتونستم جلوش پررو بازی در بیارم و جوابشو بدم.دیگه نمیتونستم سرش داد بزنم و تهدیدش کنم که اگه دست از سرم برنداره فیلمشو به دایی و زندایی نشون میدم یا هر کدوم از اون کارایی که قبلا به راحتی انجام میدادم.

نه اینکه قدرت انجامشو نداشته باشم اما …یه هاله ای انگار این قدرتو ازم گرفته بود .یه احترام خاص و یه حجب و حیای خاص تری که نسبت به فرشاد ایجاد شده بود.دوباره به دوتا سنگ قبر روبه روم که دوتا عزیزمو دربر گرفته بود…

با نگاه دوباره به سنگ قبر مامان و بابا صحنه ی تصادف پیش چشمم جون دوباره گرفت…بغض کهنه ای گلومو چنگ زد و ناخوداگاه چونم لرزید.هاله ای از اشک چشمامو تار کرد و داشتم برای یه اشک ریزون دیگه اماده میشدم که فرشاد انگار حسابی حالمو فهمیده بود دستشو دور کمرم حلقه کرد و اروم رومو از سنگ قبرها برگردوند…تو حال و هوای خودم نبودم…عجیب دلم میخواست سرمو بذارم رو سینه های ستبر و عضلانی مردی که به نرمی و نه با تماس انچنانی در بر گرفته بودم…اما درست با همین فکر به خودم اومدم و نه خیلی شتابزده خودمو از حصار بازوهاش جدا کردم.خجالت میکشیدم…نمیدونم چرا اما خجالت میکشیدم …کی فکرشو میکرد قراره امروزمو کنار فرشاد بگذرونم…اونم درحالیکه اینهمه دچار تغییر شده…

نگاهمو با شرم بهش دوختم.سرش پایین بود و دستش تو جیبش و خیلی اروم سایه به سایه ی من داشت قدم میزد.با دیدن ژست مردونه و متفکرانش لبخند شیطنت امیزی زدم.اونم نگاهم کرد و گفت:خنده داره ؟

نمیتونستم لبخندمو بپوشونم

-چی؟

-من…

-نمیدونم …اره یه جورایی …عوض شدی !

-ادما عوض میشن …بچه ها بزرگ یادته دیگه…

خندیدم .تیکه کلامم بود بهش ((میدونی چیه فرشاد میگن بچه ها بزرگ میشن اما من بعید میدونم تو تو خود قبرم بزرگ بشی))

-تو عوض نشدی…(صداشو کمی زیر برد و سعی داشت من نشنوم)ایشالا هیچوقتم عوض نشی…

-شکست عشقی خوردی فرشاد؟

توقع داشتم بخنده و بگه اره یه دونه از ملینا دوتا از نیکی و…

اما نگاهم کرد.فقط و فقط نگاهم کرد.ماتم بار و متفکرانه.

بعد هم پوزخندی زد و دوباره راه افتاد.عجیب سردم شده بود.دستمو کردم تو جیب ژاکت صورتی که روی مانتو مدرسه ی سرمه ایمون پوشیده بودم.

-کیفتو بده من

با تعجب نگاش کردم.اما نگاهش وادارم کرد که کاری که میخواست رو انجام بدم.اروم کولمو دراوردم و دادم دستش…

-یه بنده خدایی بود میگفت انقده بدم میاد ازین مردایی که کیف دوس دخترا یا زناشونو میندازن کولشون…

خندید.

-حالا تو کدومی واسه من ؟

مکث کردم.

-هیشکدوم

-پس خف…حرف نزن ینی

زیرزیرکی خندیدم.

-عمتو مسخره کن

بلند تر خندیدم.

رسیدیم به ماشینش.

-خوب دیگه خوشحال شدیم پسر دایی !

از لحنم شرارت میبارید.

یه کم مکث کرد.یه چیزی میخواست بگه اما انگار نمیتونست.

-امروز کاری داری؟

نمیدونستم باید چی جوابشو بدم.به ایسان و پرستو هم دروغ گفته بودم چون میخواستم تو این روز قشنگ پاییزی با تنهایی خودم خلوت کنم.

-اره کار دارم…

-میرسونمت…اگه میخوای

-کیفمو اروم از رو دوشش جدا کردم و بالبخند گفتم:((مرسی بابت خرما.خدافظ))

تو حالت صورتش تغییر محسوسی ایجاد شد.غمزده تر شد.

-مراقب …خودت باش.

-باشه چشم.

خندید …اما چشاش هنوزم ماتمی عظیم رو به دوش میکشید.

سوار ماشین شد و قبل از رفتن یه بوق برام زد.دستی تکون داد و با سرعت دور شد.

اول کمی ایستادم و رفتن ماشینشو تماشا کردم.نگاهی به ساعت انداختم.۶بود.

قطعا به شب میخوردم.با عجله کولمو روی پشتم میزون کردم و بعد هم به دو راه افتادم.