صبح از خواب بیدار شدم با این که هنوز رخوت دوست داشتنی توم وجود داشت.نرم پتو رو کنار زدم و به ساعت نگاه کردم.چشمام گرد شد و خواب از سرم پرید.شب قبل ساعت گوشیم رو تنظیم نکرده بودم و ساعت ۷بود.با سرعتی که غیر قابل باور بود همه ی کارهامو کردمو حاضر شدم.گرچه خیلی منظم و جالب نبود.فکر کردم که حالا یه امروز کاراشو نمیکنم مگه چی میشه خوب؟

اما با فکر قیافه وعکس العملش زود پشیمون شدم.پوفی گفتم و بعد هم پله هارو دوتا یکی پایین رفتم و پیش به سوی اشپزخونه…

به پاگرد طبقه ی دوم  رسیدم که یهو با سینه ی ستبر یه نفر برخورد کردم.تا به خودم بیام یه چند ثانیه ای طول کشید.عصبی شده بودم.سرمو با کلافگی بالا گرفتم و بادیدن اونی که فکرشو نمیکردم جا خوردم و کلافگیم زود جاشو با تعجب و یه شرم خاص عوض کرد.مسلما اگه خود پناهی بود این احساس هیچکدوم وجود نداشتن…اما کسری خوب یه جورایی فرق داشت .هم غریبه تر بود هم یه جورایی نجاتم داده بود …هم بهتر بود..هم اصلا یه چیز دیگه ای بود…فرق داشت…

به خودم نهیب زدم:وای سارا!!دختر چه بی حیا و پسر ندیده شدی!مدرست دیر شد الان رات نمیدن بدبخت !

با همین فکر سرمو پایین انداختم و زیر لب سلام کردم.

-سلام…

خیلی نرم و اروم در همون حالی که سرمو باشرم پایین انداخته بودم و اینم میدونستم که الان لپام شدن دوتا لبو از کنارش رد شدم.دیگه اونقدر با عجله نمیرفتم بلکه فوق العاده خانم وارانه و اروم حرکت میکردم …اما واقعا دست خودم نبود.به نظرم میومد باید جلوی این پسر یه جور دیگه ای جلوه کنم . نه یه سارای دیگه …بلکه یه وجهه ی خوب از همین سارا .توی همین افکارم غلت و واغلت میزدم و به  کلی هم از فکر مدرسه اومده بودم بیرون که …

-ببخشید خانمه  …

جاخوردم !این دوتا رفیق هیچ تشابهی باهم نداشتن !برگشتم و نگاهش کردم . سوال وارانه و متین …طرز نگاه ها فرق دارن خیلی هم حساس و دقیق فرق دارن .هر نگاهی تو هر شرایطی و به هرکسی با هر احساسی فرق میکنه .

نگاه من توی اون شرایط و به کسری و با اون احساس دین و… م خیلی فرق داشت با نگاهام به دیگران و شرایط عادی و احساس های عادی تر …

-سارا …هستم

تا جایی که میتونستم خودمو کنترل کردم .

-بله خانم سارا امروز ارمان کلا خونه نیست نیازی نیست کار خاصی انجام بدین.

در عین اینکه بابت وقت اضافه داشتنم خوشحال شدم اما …یه جوری هم شدم .یه جور خاص تحقیر شده ای …یه جور بدی.چی میشد نمیدونست من چیکارم کیم اینجا چیکار میکنم .چی میشد اینو نمیگفت …

-ممنون ….از اینکه گفتین…با اجازه

-میری مدرسه ؟

پوووف چه سوال چرتیه این سوال !

-بله

-چندم ؟؟؟

این دیگه فوق العاده سوال رو مخیه.بی اختیار لبخندی زدم و گفتم :پیش …سال اخر

-چه رشته ای اونوقت ؟؟؟

-تجربی

-اهان …کنکور و اینا

سرمو با لبخند پایین انداختم .این طرز رفتار بعید بود ازم.

-خوب موفق باشی مزاحم نمیشم …

سرمو دوباره با همون لبخند بالا گرفتم و اومدم بگم نه خواهش میکنم و اینا که پناهی رو با قیافه ی لبریز از غیض و غضب و خیلی خط و نشون کشون وارانه (کلمه رو حال کردی!!!خودم تو کفشم شدید !!!پارازیت بود)دیدم و کلا وارفتم .خیلی هم تابلو وا رفتم .شونه هام افتاد و اصلا قیافم زار شد …واقعا قیافش ترسناک شده بود .اب دهانمو قورت دادم و بدون توجه به کسری که برگشته بود پشتشو نگاه کنه از بس من تابلو بودم و پناهی که با چشمای تنگ کرده و در حال بستن بند ساعتش با ژست خاصی بود جلدی جیم شدم و معرکه رو وداع گفتم به نوعی…

کتونیم رو پوشیده نپوشیده و بندبسته و نبسته پاکردم و سریع از در زدم بیرون . نمیدونم چیکار کرده بودم که اینطوری فرار میکردم.مگه چیزی گفته بودم یا خدای ناکرده حرکت زشتی چیزی…اما من واقعا هیچ کاری نکرده بودم.سر کوچه ی بن بست خونه ی پناهی ایستادم و با تکیه به میله ی تابلو بن بست یاس

کفشمو درست پا کردم و بعد هم نگاهی به ساعتم انداختم.خدای من ۷:۳۰ بود . حالا چه جوری برم تو ؟؟؟۱ کلاسو خوشگل از دست داده بودم.حالا خوبه زبان بود و منم خوب زبانم قوی تر از پایمون بود . دیگه استادن تو ایستگاه اتوبوس هم بی فایده بود . کار از اینا گذشته بود من باید اول و اخر با تاکسی میرفتم.یه دربست گرفتم و پیش به سوی خانم عارف !خدارو صد هزار مرتبه شکر داشت که باهام مشکل دار نبود اما برعکس با ایسان…دل به دل راه داره ای بودن که خدا میدونست …انقدر که از هم بدشون میومد و باهم بد بودن که حد و اندازه نداشت . من اما فقط با خانم رسولی دبیر زیست مشکل داشتم که برای پسرش خواستگاریم کرده بود و پوووف …

مدرسه به اندازه ی افکارو اتفاقات دیگه نیرو نداشت که بتونه توی مسیر ذهنمو درگیر کنه .الان فقط کسری بود و پناهی و صحنه ی چند دقیقه پیش به همراه یه قسمتی هم از خاطره پرمخاطره و تلخ شماعی …

اگه میدونستم با اومدنم به خونه ی پناهی جای اینکه از شر افکار ازار دهنده ای که راجب فرشاد بود خلاص شم قراره با افکار جدید تر و درگیر کننده تری مواجه شم هیچ وقت …نه …دروغ چرا ؟در هر صورت میومدم.من تخس تر از این حرفا بودم و استقلال طلب تر از اون چیزی که حتی تو فکر بگنجه …

و چه قدر تجربه بهم افزوده شده بود توی همین مدت …

کمی بالاتر از مدرسه پیاده شدم و تا مدرسه رو عین اسب دویدم.

بعد از ۳ ۴ ضربه بالاخره اقای هدایت سرایدار مدرسه دربو باز کرد.

-کجابودی دختر ؟

-سلام

-علیک سلام …الان که رات نمیدن

-میشه حالا بیام تو ؟

-بیا بابا جان …بیا …از دست شماها …

اینها هم عصاره ای از همون روابط خوبم با افراد مدرسه بود.الان اگه پری بود عمرا اقای هدایت راش میداد …ههه

زنگ دوم بود و همه هم سر کلاس .خیلی اروم از کنار دفتر گذشتم و لبخند فاتحانه ای مهمون صورتم شد.همونطور سر پایین پله هارو دوتا یکی طی کردم که به طبقه ی پیش ها برسم اما انگار اونروز من با پاگرد طبقه ی دوم رقم خورده بود…

-علیک سلام صداقت !

با شنیدن خانم اسرایی معاون مدرسه که باردارهم بود و وجود این بچه عجیب اخلاقشو عوض کرده بود سرمو بالاگرفتم و مظلومانه خیره شدم بهش…

-سلام خانم …خوبین ؟

لبخند شیطونی زد وگفت:اره اما انگار تو خیلی خوب نیستی هااا …این چه وقت اومدنه ؟

-خانم حقیقتش…

-حرف باهات زیاد دارم سارا اما بیا فعلا ببرمت سر کلاس تا ناظم نیومده .

-خانم قربونتون …الهی خدا هرچی میخواین بهتون بده …الهی بقای عمر دخترتون

-اخه چه ربطی داشت …هنگ کردیااا سارا بیا بریم انقدرم مزه نریز

-چشم خانم اصلا هرچی شما بگین …صم بکم …اه(دستمو محکم روی دهنم زدم)

خانم اسرایی لبخندی زد سرشو تکون دادو زیر لب استغفراللهی گفت.

دم در کلاس ایستادم که خانم بره تو و از دبیر دین و زندگی اجازه ی ورودمو بگیره.

-خانم نوایی بار اول و اخرش بود.

-بیا تو صداقت.

نجوا کنان سلامی کردم.

-بزرگیتونو میرسونه ممنون خانم نوایی جون.

اسرایی از کلاس بیرون رفت و منم سر جام.کنار پرستو و پشت ایسان.

هنوز نشسته بودم که خانم گفت خیلی خوب بشینید سر گروهاتون و تستا رو بزنید.

میزهارو برگردوندیم . من و ایسان و پری به همراه مریم …واییی که چه قدر من و این دختر کارد و پنیر بودیم باهم …بسکه خاله زنک و پزده و چسان فسان بود (:D تیکه هارو داری جون اوین)و خیلی هم فضول اون به من یه چشم غره ی همراه تحقیر و من هم مثل همیشه یه پوزخند و نگاه بی تفاوت به اون .و چه قدر حرصش در می اومد از این همه بی تفاوتی نسبت به رفتارای مزخرفش .

ایسان:کدوم گوری بودی ورپریده ؟؟

-گورای خوب خوب !به توچه فضول ؟

ایسان:ا چشت به از ما بهترون افتاده رفتی ور دل …

پری:زنگ تفریح انشاءالله الان میاد خرمونو میگیره هااا ایسان.

یه چشم غره ی واضح هم به مریم رفت که ایسان دستش بیاد الان وقتش نیست .

-ا خیله خوب بابا …اههه

چه قدر بد بود که جلوی مریم لام تا کام نمیشد حرف زد .مخصوصا تو این شرایطی که من داشتم میمردم بسکه حرف داشتم.اما …باید میگفتم؟؟؟

تست هارو حل کردیم و زنگ هم قربونش برم درست همون موقعی خورد که دیگه واقعا نمیکشیدم.

از روی صندلیم بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم.

-اخیشششش

پری:نه که خیلی زحمت کشیدی ؟؟؟زنگ زبانم اونطوری پیچوندی

ایسان :والا همینو بگو…راااستی

من:منو واسه چی میخواستی ؟

-والا من نخواستم تنبیه اجباری بود.

هنوز کسی از کلاس بیرون نرفته بود و ما سه نفر هم در حال برون رفتن از کلاس بودیم که …

-راستی سارا…

صدای همیشه بدجنس مریم و نگاه شرورانش بهم علامت خطر میدادن …ینی چی میخواست بگه ؟

-بله ؟(+همون نگاه سرد)

-خونتونو عوض کردین؟؟؟

یه لحظه نزدیک بود خودمو ببازم.اما سریع به خودم مسلط شدم

-چه طور؟

دستشو به کمرش زد کمی بهم نزدیک تر شد و در حالی که به هدفش رسیده بود و همه ی بچه ها توجهشون به ما جلب شده بود گفت:((هیچی …اخه زنگ زدم خونتون یه خانمی برداشت گفت دیگه اینجا زندگی نمیکنه …گفتم مگه شما مادرش نیستین؟گفت نخیر من زنداییشم …

پرسیدم پس چطور اون رفته جای دیگه گفت میخواست مستقل باشه !بعدم گوشیو قطع کرد.مامانت اینا هنوز برنگشتن؟؟؟))

از تو چشمای دریده و تنگش شرارت میبارید.با هر کلمه قامت لاغرشو باعشوه تکون میداد و به لب و لوچه ی کجش هم قری .

هول شده بودم . نکنه فهمیده باشه ؟؟؟خدای من …