انقدر خورده بود داشت تلو تلو میخورد و قهقهه میزد.از ترس ۴ستون بدنم میلرزید.دستمو به جعبه ی مشروبات تکیه داده بودمو با اومدنش عقب عقب میرفتم.خماری چشماش تو همین تاریکی هم بهم چشمک میزد و هشدار میداد.صدای موزیک بیشتر از قبل اوج گرفته بود و میون اونهمه ترس و دلهره افکار مشوش و بی سروته هم دست از سرم بر نمیداشتند.

در حالیکه نامفهوم حرف میزد جلوتر اومد.لحظه  ای ایستاد و دست برد به سمت جعبه ی ویسکی ها که منم سریعا دستمو کشیدم .

-من عادت ندارم چیزی رو بخوام و بهش نرسم …

به جون در مشروب افتاد و بازش کرد.

-از همون …بچگیام …عادتم ندادن …

قلوپی از ویسکی رو سرکشید .بوی الکل هرچند نسبت به قبل بهش عادت کرده بودم ولی از فاصله ی به این نزدیکی و اونم از مردی که سراپا کثافت بود و هرلحظه هم بهم نزدیکتر میشد حالمو بهم میزد.

تموم بطری رو خالی کرد و انداختش روی زمین.از ترس فکم منقبض شده بود و نمیتونستم حتی پناهی که مقصر تموم این اتفاقات بود رو هم لعن کنم .

-از …جون ..من چی ..میخوای ..عوضی ؟؟؟

به سختی میتونستم این کلماتو ادا کنم

-چیز خاصی نیس

و بعد مستانه قهقهه زد .

تموم نیروی باقی مونده ی درونم رو جمع کردم و تا اومدم جیغ بکشم دستشو محکم روی دهانم گذاشت و اینبار فاصله ام باهاش به حد زیادی کم شده بود.مقابل دیوار و روبه روم ایستاد و همونطور که یه دستش روی دهنم بود با اون یکی دستش مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش شد.چشمم به تاریکی عادت کرده بود و میتونستم تموم این صحنه هارو ببینم.این بار کلا در برابر هیکل یغورش محاصره شده بودم و تقلا هم هیچ فایده ای نداشت.

-زیاد وول بخوری مجبور میشم جور دیگش کنماااا اروم بگیر لامصب .

ودستاشپ محکم تر فشار داد.

از فرط و شدت این بی پناهی…از اوج ترسم از این مرد…از افکار سیاه و اینده ای در پی این افکار میومد قطره اشکی از چشمام جاری شد.

با اینکه نه نا و نه امکان فریاد زدن داشتم توی دلم به التماس خدا افتاده بودم و به تموم اونایی که میشناختم و کمکم کرده بودن قسمش میدادم که یا از اتفاقی که در حال وقوع بود جلوگیری کنه و یا هرچه زودتر جونمو بگیره…

دست کثیفش با گونه ام که همون یک قطره اشک روش شیار باریکی از اب جا انداخته بود اصطکاک پیدا کرد .

-گریه نکن زار زار …میبرمت بازار…

هق هقم خفه بود و جوی اشکم جاری دستشو یه لحظه از روی دهنم برداشت .از فرصت استفاده کردمو با تموم توان نیمه تمامم فریاد زدم.

از شدت بلندی صدایی که با خودمم غریب بود هول شده بود.اما زود به خودش مسلط شدو دوباره دهنمو گرفت و با اون هیکلش روی پاهام ایستاد.

دیگه داشتم از همه چی نا امید میشدم …همه چی روبه تموم بود ..

-من نمیخوام کارم هول هولی بشه …اونوقا اصلا بهمون خوش نمیگذره هااا

رقت انگیز حرف میزد میخندید …وقیح بود و عوضی …اما یه صدایی درونم میگفت تقصیره خود تو سری خورته که نتونستی جلوی اون پناهی وایسی …تقصیر خود خیره سرته که الکی پاشدی رفتی از خونه داییت…

دستشو دور گردنم حلقه کرد و پیشونیشو گذاشت روی پیشونیم … حالت تهوع بهم دست داده بود و هیچ کاری هم از دستم بر نمیومد …کاش هرچه زودتر نفسم برمیومد..کاش هرچه زودتر …

اما صدایی رو شنیدم که چه خوش موقع پرید وسط این کاش و افسوس هام.

-چه غلطی داری میکنی باز دوباره شماعی؟؟؟مرتیکه ی لندهور مگه مجبوری تا خرخرتو زهرماری پرکنی ؟

دستش از روی دهنم برداشته شد و کم کم خودش هم از ازم دور شد و ازاد شدم.تند تند نفس میکشیدم و سرفه میکردم.هنوز صحنه های چند دقیقه پیش مقابل چشمم بود ولی بابت نجات پیدا کردنم خدا رو شکر میکردم.چراغ روشن شده بود و میتونستم تا حدودی شماعی که از فرط خماری تلو تلو میخورد وبعد روی زمین افتاد رو ببینم …و بعد هم …

اون ادمی که نجاتم داده بود و تا چند لحظه پیش نشناخته هم به جونش دعای خیر میکردم.

-بیاید این رییس تنه لشتونو جمع کنین

بد جور داشت داد میزد اصلا به قیافش نمیومد.دوتا مرد هیکلی اومدن زیر بغل شماعی رو گرفتن و بردنش و من رو به موت موندم و … کسری !

اومد سمتم در حالیکه دستشو کلافه لای موهاش  میکرد روبه روم رو زانونشست و نگاهم کرد.حالم واقعا خوب نبود .

-حالت خوبه؟

نمیتونستم نگاهش کنم و این واقعا سوال احمقانه ای بود.نتونستم خودمو کنترل کنم و عقم گرفت دستمو جلوی دهنم گرفتم و با این که خیلی توان نداشتم از انباری زدم بیرون و …

سایه ای رو بالای سرم احساس کردم.دستپاچه شده بودم.برعکس پناهی این چه قدر نگاه و چشم های مهربونی داره.چه قدر بوره !

-من …من رفته بودم ..

-نیازی به توضیح نیس من با ارمان حرف میزنم فقط هرچه زودتر بروبالا.

سرمو تکون دادم و راه افتادم . چند قدمی برنداشته بودم که برگشتم سمتش

-ممنون … مدیونتونم

احساس کردم لبخند زد … درست نفهمیدم …ولی لبخند بود …

برگشتم و دوباره دوان دوان به راهم ادامه دادم .

خودم هم نفهمیدم چه جوری از میون جمعیت گذشتم و خودمو با عجله به اتاقم رسوندم .به هیچ کس و هیچ جا هم نگاه نکردم و فقط دویدم.به محض ورود به اتاقم انگار که از دنیا وارد بهشت شده بود.خودمو روی تخت انداختم و یه دل سیر هم تخلیه ی اشک…

نمیدونم چه جوری خوابم برده بود اما با صدای دادو بیداد از خواب بلند شدم.دعوا وارانه نبود زیاد…نگاهی به ساعت مچیم انداختم .۴:۵۰ دقیقه بود.یا امام زمان..

اما ناخوداگاه توجهم به جفت صدای اشنایی جلب شد که از باغ میومد.به ارومی و خیلی نامحسوس رفتم کنار پنجره...

-ببین ارمان ملت عروسک نیستن میفهمی ؟دختر مردم بازیچه ی کثافت بازیای اینا و این برنامه ها نیس اگه ۱ دقیقه دیر تر رسیده بودم میدونی چی میشد ؟

صدای پناهی بالا رفت.

-چی مشد ها ؟؟؟چی میشد ؟؟؟باید خسارت میدادم؟؟؟چه قدر باید میدادم؟؟؟اصن به من چه ربطی داشت ؟؟؟

-اگه اتفاقی که نباید میافتاد دیگه با هیچ پولی جبران پذیر نمیشد …نگو که نمیفهمی…

-هه فکر کردی این دختره که الان اینجوری پشتش در اومدی کیه هان؟؟؟اگه اینجوری نباشه به زودی زود …

-خفه شو اشغال …تو که میدونی دیگه خفه شو …من از چه کسی انتظار درک و فهم دارم اخه ؟؟؟تویی که تجربه نکردی نمیفهمی …نمیفهمی لعنتی …

سکوتی بود که تمام باغ رو گرفت …

دیدم بعد مدتی پناهی اشفته دستشو لای موهاش کرد اما نمیتونستم درست بشنوم چی میگه …

-ببین فقط یه قول بده مردونه !اصلا یه قول بده به سبک خودت دیگه پای هیچ دختری رو تو این مهمونی ها باز نکن خوب ؟؟؟بار اخر باشه ؟؟؟

پناهی سرتکون داد.

-و در ضن …ته ضعیف کشی اگه بخوای …

-از بالا منبر بپر پایین دیگه توهم !ملت فتن هنوز داره فک میزنه برو بذار ماهم دودقیقه چشم رو هم بذاریم برو …

کسری رفت …

چه زود برام خودمونی هم شده بود …

ولی چه قدر باهم فرق داشتن …چه قدر دوستش دلسوز بود و پناهی چه بی اندازه عوضی …اخه نجابتو چه جوری میشه با پول خرید ابله ؟؟؟

تا سپیده دم فکرو انواع لحساس و گه گداری هم کابوس دست از سرم بر نداشتن .احساس دین ترس نفرت احتیاط و همه و همه با هم بهم هجوم اورده بودن و از همه بدتر حالت تهوعی بود که با جون گرفتن دوباره ی صحنه ای که شماعی برام رقم زده بود بهم دست میداد …

با این وجود بالاخره خستگی به تموم این افکار و احساسات غلبه کرد …