رمان قرعه به نام سه نفر 9
رادوین گفت :اقای شیبانی یه سوال داشتم ..
اقای شیبانی نگاهش کرد و سرش را تکان داد:بله بفرمایید..سوالتون چیه؟..
رادوین:راستش پدر ما نه پولدار بود و نه ملک و املاکی داشت..یعنی تا جایی
که ما مطلع بودیم..حالا سه دونگه این ویلا به نام پدر ماست ..می خواستم
بدونم پدرم پول خرید سه دونگ رو از کجا اورده بود؟..با توجه به اینکه
توانایی خریدش رو نداشت پس چطور تونست سه دونگه اینجا رو بخره؟..
اقای شیبانی سکوت کوتاهی کرد..دستاش و روی میز گذاشت و انگشتاش و توی هم قفل کرد..همه ..حتی دخترا هم منتظر چشم به او دوخته بودند..
اقای شیبانی:اونطور که من ازخانم و اقای کیهانی شنیدم این ویلا خاطرات
دوران کودکی و نوجوانی و جوانیه اقای کیهانی و اقای بزرگوار بوده..خیلی قبل
پیش..یعنی درست زمانی که این دو سن کمی داشتند..ویلای کناری که یه ساختمان
کوچیک و نقلی بوده متعلق به خانواده ی بزرگوار بود..البته الان دیگه
نیست..اونجا رو کوبیدن و جاش یه ویلای وسیع ساختن..بله داشتم می گفتم که
توی اون ساختمان خانواده ی بزرگوار زندگی می کردند..همسایه بودن ولی در عین
حال صمیمیته خاصی بینشون بوده..بعد از اینکه اقای کیهانی ازدواج کردند
اومدن تهران..خانواده ی بزرگوار هم برای سکونت رفتند کرج..دیگه بقیه ش رو
نمی دونم که چی شد ولی تا اینجا می دونم که خیلی اتفاقی این دو دوست
همدیگرو پیدا می کنند..ظاهرا شما اون موقع نوجوون بودید..خانه ی پدری اقای
بزرگوار هنوز پا برجا بوده..اقای بزرگوار اون رو می فروشن و با پولش سه
دونگ از ویلا رو می خرند..البته این تصمیم رو اقای کیهانی گرفته بود که خب
عملیش هم کردند..
رایان :پس در اینصورت پدر ما سهم الارثش رو داده و سه دونگه این ویلا رو خریده درسته؟..
اقای شیبانی:بله درسته..ایشون خواهر یا برادری نداشتن؟..
اینبار راشا جواب داد : نه بابا تک فرزند بود..البته یه خاله خانم هم هست که خیلی پیره و شهرستان زندگی می کنه..خاله ی پدرم ِ..
اقای شیبانی سرش را تکان داد و گفت:در هر صورت اطلاعاته من تا همین قدر بود..و حالا می پردازیم به بحث خودمون در رابطه با ویلا..
همه با اشتیاق به اقای شیبانی خیره شدند که گفت:ویلای سمت راست متعلق به
اقایان بزرگوار..و ویلای سمت چپ هم متعلق به خانم ها کیهانی هست..
به اطراف اشاره کرد وگفت:همونطور که می بینید همه چیز از هم جداست..میز و
صندلی..امکانات و سرویس بهداشتی که هم داخل و هم خارج از ویلا قرار
داره..حتی فواره..یعنی شما چیز مشترکی با هم ندارید..من وظیفه م بود شما رو
از وجود این ویلا اگاه کنم که کردم..از اینجا به بعد با خود شماست..
تانیا با تعجب گفت:یعنی چی؟..میشه واضح تر بگید؟..
اقای شیبانی: خب الان شما 6 نفر صاحب کل این ویلا هستید..هر 6 نفر شما هم می تونه برای این ویلا تصمیم بگیره..و اینکه..
همان موقع صدای زنگ موبایلش بلند شد..عذرخواهی کرد و از جا بلند شد..جواب
تلفنش را داد..هیچ کس حرفی نمی زد..نگاهشان به اقای شیبانی بود..
اقای شیبانی گوشی را قطع کرد و رو به 6 نفر گفت:معذرت می خوام..باید برم..کار مهمی برام پیش اومده..
رادوین:باشه من می رسونمتون..
اقای شیبانی با لبخند کیفش را برداشت و گفت:نه پسرم اژانس نزدیکه..شما تازه
با ویلا اشنا شدید..هنوز مدت زمان زیادی هم نیست که رسیدید..خودم
میرم..شرمنده عجله دارم..فعلا با اجازه..
به طرف در نرده ای رفت و از ان خارج شد..
دخترا از روی صندلی بلند شدند و ایستادند..
ترلان نگاهی به فضای اطراف و ویلا انداخت و گفت:جای فوق العاده ایه..دلم نمی خواد برگردم خونه..
تانیا:اره..منم درست همین حس رو دارم..
تارا:ولی من باید برگردم خونه..هنوز غذای نونو رو ندادم..
ترلان:بی خیال بابا..تو هم با اون نونو جونت..بچه ها من میگم بیایم همینجا زندگی کنیم..واسه یه مدت حال و هوامون هم عوض میشه..
تانیا نگاهی به اطراف انداخت و با لبخند گفت:فکر بدی هم نیستا..منم موافقم..
تمام مدت پسرا شاهد گفت و گوی انها بودند..
رایان اروم رو به رادوین و راشا گفت:اینا رو باش..نیومده موندگار شدن..
راشا:عمرا..شما رو نمی دونم ولی من که بدجور پابنده این ویلا شدم..جون میده
یه مدت اینجا بمونیم عشق و حال کنیم..فکرشو بکنید..من برم لبه اون فواره
بشینم گیتار بزنم..واااااای حسشو بگو..معرکه میشه..
رادوین خندید و اروم گفت:اینو بگو..صبح زود لباس ورزشیمو بپوشم کل باغ رو
بدوم..وای حس وحالی داره ها.. اون موقع از صبح زیر درختا بدوی..
رایان هم که لبخند بر لب داشت گفت:وای مهمونی رو بگو پسر..به افتخار
ورودمون یه مهمونی ترتیب می دیدم بر و بچ همگی بریزن اینجا..عجب چیزی
بشه..می ترکونیما..
راشا :ایول اره..منم براتون می زنم حال کنید..
رادوین به دخترا اشاره کرد وگفت:باید یه جوری اونا رو دک کنیم..اینطور که معلومه دارن واسه خودشون نقشه می کشن..
راشا:عمرا بتونن بمونن..هنوز راشا رو نشناختی..مگه میذارم؟..
دخترا نگاهی به پسرا انداختند ..تانیا اروم گفت: نکنه اونا هم می خوان بمونن؟..بدجور دارن پچ پچ می کنن..
تارا:اره..همه ش لبخند تحویله هم میدن و به ویلا اشاره می کنن..غلط نکنم قصد دارن تلپ شن..
ترلان:بیخود کردن..اینجا فقط جای ماست..
تانیا ابروشو انداخت بالا و گفت:کاملا باهات موافقم..
تارا:صبر کنید الان می فهمیم می خوان چکار کنن..
بعد رو به پسرا بلند گفت:ببخشید اقایون..
پسرا نگاهش کردند..
تارا دست به سینه با نگاهی مغرور گفت:ما قصد داریم مدتی رو اینجا
بمونیم..البته کاری به سهمه شما نداریم..تو ویلای خودمون هستیم..امیدوارم
مشکلی نداشته باشید..
راشا جلو امد و گفت:مشکل که سرتاپاش مشکله..چون این ما هستیم که مدتی رو می خوایم اینجا بمونیم سرکار خانم..
ترلان یک قدم جلو امد و کنار تارا ایستاد :خیاله خام..ما زودتر گفتیم..پس
فعلا ما می مونیم..بعد که برگشتیم هر کار خواستید بکنید به ما مربوط نیست..
رایان یک قدم جلو امد و گفت:ظاهرا شما خیالات ورت داشته خانم..صف نونوایی
نیست که هر کی زود گفت کارش راه بیافته..ما اینجا می مونیم..شما بر می
گردی..هر وقت خسته شدیم و قصد برگشت پیدا کردیم..اونوقت بفرما ویلا در
خدمتتونِ..
تانیا اومد جلو و معترضانه گفت:هه..گرمیتون نمی کنه اونوقت؟..
رادوین هم جلو امد و کنار راشا و رایان ایستاد:نه خانم شما نگران نباش..ما هم سرماشو کشیدیم هم گرماشو..
سه تا پسر درست رو به روی سه تا دختر قرار گرفتند..چشم تو چشمه هم با نگاهی معترض..
تارا :فقط ما سه نفر اینجا می مونیم..همین و بس..
راشا:نه خانم..اگر بنا به سه نفره که اون سه نفر ماییم..نه شما..وسلام..
اعتراضشون بالا گرفت..هیچ کدام کوتاه نمی امدند..
در این بین رادوین بلند گفت:ســاکــت..
همگی سکوت کردند و نگاهشون رو از روی همدیگر برداشتند و به رادوین دوختند..
رادوین با اخم کمرنگی گفت:اینجوری که نمیشه..باید منصفانه تصمیم بگیریم..
تانیا:میشه بفرمایید انصاف جلو چشمه شما چیه و چطوریه؟..
اخم های رادوین باز شد و لبخند زد..رو به رایان گفت:اون جا کلیدیت که شبیه به مهره ی تاسه رو بده..
رایان سرشو تکون داد و جاکلیدیشو از تو جیبش در اورد و به رادوین داد ..
اون هم مهره رو ازش جدا کرد و رو به بقیه گفت:هر کی اسمش رو روی برگه می
نویسه..بعد اسامی رو گلوله می کنیم و می ریزیم زیره میز..یکی از ما مهره رو
میندازه..دخترا میندازن..پسرا هم همینطور..تا جایی که یکیمون 6
بیاره..اونوقت همون یه نفر کج میشه و از زیر میز یکی از اسما رو برمی
داره..اگر از دخترا بود اونا می مونن..اگر یکی از اسمای ما بود ما می
مونیم..قرعه به نام هر کی افتاد اون سه نفر می مونند..خب موافقید؟..
ترلان:تا حدودی اره موافقم..روشه خوبیه..ولی کی اول تاس میندازه؟..
رایان:واسه اینم سکه میندازیم..شیر و خط..چطوره؟..
ترلان:باشه قبوله..
رادوین سکه رو از رایان گرفت..همه چشم به دست او دوختند..
رادوین:شما شیر..ما هم خط..نظرتون چیه؟..
دخترا سراشون رو به نشونه ی موافقت تکان دادند..
رادوین سکه رو تو دستش چرخواند و بالا انداخت ..با چشم دنبالش کردند..سکه
روی چمن ها افتاد ..رادوین کج شد و جلوی چشم همه سکه رو برداشت و بالا اورد
..
با لبخند به دخترا نگاه کرد..دخترا چپ چپ به پسرا نگاه کردند و اخماشون رو در هم کشیدند..
رادوین:خب حالا که خط اومد پس ما مهره رو میندازیم..اعتراضی ندارید؟..
تانیا و ترلان و تارا فقط سکوت کردند..همین سکوت نشانه ی اعتراضشان بود ولی پسرا بی توجه بودند..
رایان:من کاغذ خودکار همرام نیست..کسی نداره؟..
تانیا اروم گفت:من دارم..
نیم نگاهی به پسرا انداخت و از تو کیفش دفترچه و خودکارش و در اورد..به تعداد برگه کند و به همه داد..
رادوین:خیلی خب حالا هر کی اسم خودشو رو برگه بنویسه..
خودکار دست به دست می چرخید..اسامی که نوشته شد کاغذا رو مچاله کردن و پرت
کردن زیر میز..رو میزی پلاستیکیِِ سفید..بلند بود و کسی نمی تونست قرعه ها
رو ببینه..
راشا مهره رو از رادوین گرفت و گفت :من اول میندازم..
همه دور میز جمع شدند..راشا مهره رو تو دستش تکون داد و اروم پرت کرد..2 اومد..
راشا:ای از ریشه بخشکه این شانس من راحت شم..2 هم شد شماره؟..اَه..
تارا پوزخند زد و نگاه مغرورشو تو چشمای راشا دوخت ..راشا لبخند کجی تحویلش داد و سرش را برگرداند..
تارا مهره رو برداشت ..تو دستش فشرد..اروم پرتش کرد..1 اومد..
راشا با همون پوزخند نگاهش کرد:باز دمه شانسه خودم گرم..یکی از تو بالاتر بود..
تارا با حرص گفت:اولا تو نه و شما..دوما شمام که نوکت قیچی شده دیگه چی میگی؟..
راشا خواست جواب بدهد که رایان گفت:بی خیاله دعوا..فعلا نوبته منه..
هر دو به مهره نگاه کردند که تو دست رایان بود..
راشا زیر گوشش گفت:تو همیشه داش زرنگه بودی..شانست هم که خدا برکتش بده از من و رادوین بهتره..پس جونه راشا پوزه اینا رو بزن..
رایان لبخند کجی تحویلش داد و چیزی نگفت..مستقیم به ترلان نگاه کرد و بعد
هم به میز..مهره رو اول انداخت بالا و گرفت پرت کرد رو میز..مهره چرخید بین
5 و6 در حال چرخیدن بود ..ولی وقتی افتاد 5 اومد..
رایان با حرص تو موهاش دست کشید و گفت:اک ِ هی..لعنتی نشد..
راشا زد رو شونه ش و گفت:غصه نخور رایان جون..تو هم خیلی باشی داداشه خودمی دیگه..شانس نداریم ما..اینم اعتماد به نفس برو حال کن..
رایان زیر پوستی خندید و چیزی نگفت..
نوبته ترلان بود..استرس داشت..به هیچ کس نگاه نمی کرد..مهره رو انداخت..3 اومد..
صدای " وااااااای " دخترا بلند شد..رادوین جلو امد..بدون فوت وقت مهره رو
برداشت و پرت کرد..چرخید چرخید چرخید چرخید و..دقیق 6 اومد..
راشا:ایوووول.. همینه..من همیشه می گفتم اگر یکی تو ما شانس داره اونم رادوینه..گل کاشتی پسر..
تارا پوزخند بر لب اروم گفت:هه..همچین قربون صدقه ی هم میرن انگار تو المپیک مداله طلا اوردن..
پسرا شنیدن..رایان گفت:کم از المپیک نیست..وگرنه شما اینجا واینمیستادی پا به پای ما مهره بندازی..
ترلان زیر لب جملاتی را زمزمه کرد و رویش را برگرداند..
رادوین :خب بریم سر وقته قرعه ببینیم کی برنده میشه..
راشا خندید :جو ما رو گرفته ها..همچین ذوق کردیم انگار از طرف بانک می خوان
قرعه کشی کنن این وسط یه ماشین اخرین مدل هم گیرمون میاد..
تانیا رو به هر سه گفت:ماشین اخرین مدل پیش کشتون..ویلا رو در اختیار ما بذارید دیگه با شما کاری نداریم..
رادوین:همچین چیزی امکان نداره..
تانیا زل زد تو چشماش و گفت:شما فعلا برو قرعه رو بکش بیرون..بعد به احتمالاتش فکر کن..
رادوین بدون هیچ حرفی رو پا نشست و دستشو برد زیر میز..سرش بالا بود و نگاهش به بقیه..
راشا که دید رادوین داره طولش میده گفت:د زود باش دیگه..مگه دستتو کردی تو صندوقه آرا که انقدر طولش میدی؟..6 تا بیشتر نیستا..
رادوین دستش و بیرون اورد ..یکی از کاغذا تو دستش بود..همه دورش حلقه زدند..دخترا مضطرب و پسرا مشتاق..
رادوین نگاهی به تک تکشون انداخت و کاغذ رو باز کرد..نگاهش رو به کاغذ دوخت..
چند لحظه فقط به اسم خیره شد..لبخند اروم اروم مهمون لبهاش شد..با این
لبخند دخترا پوفی کردند و افتادن رو صندلی..پسرا با هیجان و خوشحالی پریدن
بالا و ایول گفتن..ولی نگاه رادوین هنوز به کاغذه توی دستش بود..
اروم رو به دخترا کرد و گفت:تانیا کدومتونین؟..
تانیا با تعجب نگاهش کرد :تو اسم منو از کجا می دونی؟!..
رادوین با لبخند کاغذ و برگردوند..روی کاغذ اسم تانیا نوشته شده بود..
رادوین ابروش و بالا انداخت و با شیطنت نگاهش کرد:به به..چه اسمی..میگم خوشگله ها..
دخترا از جا پریدن..تارا و ترلان با خوشحالی دستاشونو به هم زدند ..
تانیا بالبخند ولی نگاهی جدی به طرف رادوین رفت..کاغذ رو از تو دستش کشید و
نگاهی بهش انداخت..درست بود..اسم تانیا روش نوشته شده بود..
سرشو بلند کرد..رادوین همچنان با لبخند به او زل زده بود ..تانیا هم لبخند به لب داشت ولی لحنش خاص بود..
تانیا:اگه خوشگله به صاحبش مربوط میشه نه کسِ دیگه..
کاغذ و اورد بالا و جلوی صورتش تکون داد :اینم از قرعه که به نامه ما سه نفر افتاد..دیگه حرفیه؟..
رادوین که همچنان لبخندش و حفظ کرده بود دستاشو برد بالا و گفت:نه خانم..کی خواست اعتراض کنه؟..
به ویلا اشاره کرد وگفت:این شما و این هم ویلا..خوش بگذره..روز خوش خانمای محترم..
بعد هم پشتشو به دخترا کرد و رو به رایان و راشا چشمک زد..دخترا ندیدند ..
رایان و راشا وقتی فهمیدند قرعه به نام دخترا افتاده ناراحت شدند ولی بیشتر از این حرکت رادوین تعجب کرده بودند..
بدون هیچ حرفی دنبال او رفتند..دخترا هم با نگاهشان اونها رو دنبال کردند..
رایان معترضانه رو به رادوین گفت:کجا میری؟..پس چرا اینجوری شد؟..
از در بیرون رفتند ..رادوین در حالی که به طرف ماشینش می رفت گفت:خب دیدید که.. قرعه به نامشون شد..ولــی..
در ماشین رو باز کرد..قبل از اینکه سوار بشن راشا گفت:ولی چی؟..جونه من بگو ..
لبخند شیطنت امیزی تحویلش داد و گفت: نکنه براشون خواب های اشفته دیدی؟..
رادوین خندید و گفت:سوار شین تو راه بهتون میگم..فعلا باید خیالشون رو راحت کنیم که رفتیم..پس بپرید بالا..
پسرا لبخند بر لب سوار شدند..
منتظر قسمت های بعدی باشید