اشا جلوی اینه ایستاده بود و با دقت و حوصله موهایش را مرتب می کرد..

رادوین بهش تنه زد و گفت :بسه دیگه..چقدر می کشی این بدبختا رو؟..انقدری که تو و رایان به موهاتون می رسید اگر به بوته چغندر رسیده بودید تا الان هلو داده بود..
راشا:حالا چرا گیر دادی به موهای نازنینِ من؟..واسه من که معمولیه..برو به اون یکی داداشت بگو که پدر اُتو مو رو در اورده..

رایان در حالی که با موبایلش ور می رفت از اتاق بیرون امد ....
همونطور که سرش تو گوشیش بود گفت:باز شما دوتا پشت سر من حرف زدید؟..غیبت خوب نیستا..
راشا:اره راست میگه..غیبت ماله خانماست..ما اقایون رو در رو حرف می زنیم..پس رایان جان بیا اینجا می خوام رو در رو یه چیزی بهت بگم..

رایان که هنوز نگاهش به صفحه ی گوشیش بود جلوی راشا ایستاد..
رایان:هوم؟..چیه؟..
راشا گوشی رو از دستش کشید و گذاشت رو میز..
راشا:ول کن این لامصبو..دارم بهت میگم رو در رو ..سرتو تا گردن کردی توی این جغجغه؟..

رایان دست به سینه با حالتی خاص ایستاد و گفت:خیلی خب بگو..می شنوم..
رادوین:بیاین بریم ..مگه شیبانی زنگ نزد گفت سر خیابون منتظره؟..
راشا:ای بابا..اگر گذاشتید دو کلوم مردونه اونم رو در رو حرف بزنیم..
رایان:بزن دیگه..
راشا یهو داد زد:من چی بگم به تو هــــان؟!..د اخه چرا زنگِ گوشی منو عوض کردی؟..این صدای خرناس چیه گذاشتی رو زنگش؟..صبح زنگ زد همچین از خواب پریدم که چارچنگولی چسبیدم به سقف..
رایان و رادوین می خندیدند..
رایان:خیلی خب چرا جوش اوردی؟..دیشب گفتی گوشیت هنگ می کنه..یه دستی بهش کشیدم..زنگش زیادی با کلاس بود..خوشم نیومد عوضش کردم..صدای به این باحالی کجاش خرناسـه؟..
راشا با همان صدای بلند گفت:مگه گوشیه تو ِ که از صداش خوشت نیومد؟..اگه خرناس نیست پس چیه؟..گوش کن..

با گوشی خونه به موبایلش زنگ زد..انواع صداهای خُرناس و غُرِش فضای اطراف رو پر کرد..
رادوین گوشاش رو گرفت :بسه بابا کر شدم..خفه ش کن راشااااااا..
راشا قطعش کرد..گوشی رو تکان داد و گفت: من از این صداها تو گوشیم نداشتم..همه لایت و با کلاسه..
رایان ابروشو انداخت بالا و گفت:من برات بلوتوث کردم..واقعا صداش روح نوازه نه؟..با روحیه ی لطیفت خوب جور در میادا اقای هنرمند..

راشا افتاد دنبالش که رایان هم فرار کرد..دور سالن می چرخیدند..
راشا داد زد :اره ..خیلی هم روح نوازه..صبر کن تا یه روح نوازی نشونت بدم 10,20 تا بعلاوه ی اشانتیون از اینور و اونورش بزنه بیرون..
رایان: اخه با اون صدایی که تو گذاشتی رو موبایلت بچه هم از خواب بیدار نمیشه..اونوقت تو چطوری راس ساعت بیدار میشی؟..خواستم خواب نمونی بیچاره..تازه باید تشکر هم بکنی..
راشا:منم همینو میگم..صبر کن تا بیام ازت تشکرکنم..
راشا به طرفش رفت که رایان به سمت در دوید..رادوین جلوی راشا ایستاد و با خنده گفت:بی خیال شو دیگه..وقتی برگشتیم هرچقدر خواستید بزنید تو سر و کله ی همدیگه..الان وقتش نیست..شیبانی منتظره..
رو به رایان که تو درگاه ایستاده بود گفت:اصلا مگه شماها نمی خواین ویلا رو ببینید؟..زود باشید دیگه..

راشا دستی به لباسش کشید و با چشم واسه رایان که ابرو می نداخت بالا خط و نشون کشید..
رادوین به طرف رایان رفت و گفت: به یکی دوتا از بچه ها زنگ زدم..بهشون گفتم پول لازمم..گفتن بتونن جور می کنن..ولی قول ندادن..بازم ببینم چی میشه..فعلا صبر کن..
رایان نگاه گرفته ای به او انداخت و سرش را تکان داد..رادوین با لبخندی محو روی شانه ش زد و از در بیرون رفت..

هر سه سوار ماشین رادوین شدند و حرکت کردند..

3 روز از دیدارشون با اقای شیبانی می گذشت که دیشب با همراهِ راشا تماس گرفت و قراره امروز صبح ساعت 11/5 را گذاشت..
هر سه مشتاق بودند ویلا را ببینند..اقای شیبانی گفته بود راس ساعت 10 سر خیابان منتظرشان می ایستد تا راه را نشان دهد..
ادرس ویلا را برای راشا اس ام اس کرده بود ..ولی جاده پر پیچ و خم بود..
************
تانیا و ترلان و تارا عینک های افتابیشان را به چشم زدند و سوار ماشین تانیا شدند..
ترلان:خب من با ماشین خودم می اومدم دیگه..
تانیا:جاده ش پیچ و خم زیاد داره..یکی باشیم بهتره..

تانیا حرکت کرد..
تارا:ادرسو دقیق بلدی؟..
تانیا:دقیقه دقیق که نه..اگر به مشکل بر خوردیم به شیبانی خبر میدم..
ترلان:خب میذاشتی با ما بیاد بهمون ادرسو بگه ..راحت تر بودیم..
تانیا:گفت پسرای بزرگوار ادرسو بلد نیستن..منم گفتم با اونا بیاد..

تارا دستاشو زد به هم و با ذوق و شوق گفت:وای بچه ها هیجانی شدم شدیدددددد..دوست دارم زودتر ویلا رو ببینم..
ترلان خندید و گفت:من از تو بدترم..نمی دونم چرا ندیده شیفته ش شدم..
تانیا:یه حسه ابجی..منم همینجوریم..
تارا:انقدر شیبانی ازش تعریف کرده که انگار قصرِ پسر ِپادشاست..

هر سه خندیدند..
ترلان:شاید کمتر از اونم نباشه..ما چه می دونیم..
تارا:من بازم میگم..باید سه دونگه پسرای بزرگوار رو بخریم..
تانیا:هنوز چیزی مشخص نیست..شاید نخواستن بفروشن..
ترلان:اره خب اینم حرفیه..ولی اگر راضی بشن خوب میشه..
تانیا:ما که 2 تا ویلا داریم..دیگه اینو می خوایم چکار..بذار سه دونگش واسه اونا باشه..
تارا:پولشو میدیم..مفتی که نیست..
تانیا:خب شاید پولشو نخوان..ویلا رو بخوان..
تارا:بیخود بیخود..از این خبرا نیست..
ترلان کلافه گفت:ای بابا حالا صبر کن برسیم..ویلا رو ببینیم..بعد واسه ش نقشه بکش..به قول تانیا هنوز چیزی مشخص نیست..
تارا:به هر حال من نظرمو گفتم..

هر سه سکوت کردند..تانیا با دقت و حوصله رانندگی می کرد..محو محیط اطراف شده بودند..
فضایی سرسبز که پر بود از درختانه سر به فلک کشیده..
خانه های اطراف همه ویلایی بودند..گاهی به سراشیبی بر می خوردند و گاهی هم سر بالایی..

تارا:چه جای باحالیه بچه ها..تا حالا اینجا نیومده بودم..
ترلان:فوق العاده ست..تانیا از شهر خارج شدیم؟..
تانیا:اره..

ترلان سرشو تکون داد و گفت: به نظرت چقدر دیگه مونده برسیم؟..
تانیا نیم نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:راس ساعت 11/5 اونجاییم..
تارا که از دیدن محیط اطراف سیر نمی شد با ذوق گفت:وای اینجا از بس سبزه جون میده مار و خرگوش و گربه وافتاب پرستمو ول کنم توش تا واسه خوشون عشق و حال کنن..
ترلان با مسخرگی گفت:اینجا هم دست بر نمی داری؟..خواهشا با این جک و جونورات امنیت اینجا رو به هم نزن..همون خونه رو کردی باغ وحش بسه..
تارا شاکی شد وگفت: حیوونای من امنیتِ هیچ کس رو به هم نمی زنن..تربیت شدن..
ترلان:اره.. مثل خودت..
تارا: ببین باز داری به حیوونای من توهین می کنیا..
تانیا:بسه بچه ها..ولی منم یه جورایی با ترلان موافقم..

تارا اینبار رو به تانیا گارد گرفت..ترلان خندید و گفت:ایول ابجی..
تارا گفت:کجاش خنده داره؟..من نمی فهمم..این زبون بسته ها با شما چکار دارن که چشم دیدنشون رو ندارید؟..

تانیا از تو اینه ی جلو نگاهش کرد..ترلان هم کامل برگشت عقب و نگاهشو به تارا دوخت ..
تارا به هر دو نگاه کرد و گفت :هـوم؟..چیه؟..
تانیا:خداییش عجب رویی داری تو دختر..کم مصیبت از دست جونورای تو کشیدیم؟..

تارا پشت چشم نازک کرد و گفت:کارشون داشتید که اون بلا رو سرتون اوردن..اگر اذیتشون نمی کردین اونا هم کاری باهاتون نداشتن..
ترلان:روتو برم هِی..

تارا صورتشو برگردوند و بیرون و نگاه کرد..تانیا و ترلان اروم خندیدند ..

بالاخره رسیدند..تانیا نگاهی به پلاک ویلا انداخت..17..خودش بود..
دقیقا همان موقع ماشین رادوین درست رو به روی ماشین تانیا پارک کرد..
ولی نگاهه سرنشینانِ هر دو ماشین به سمت ِویلا بود..
هنوز متوجه ی یکدیگر نشده بودند..


پیاده شدند..نگاه بهت زده ی هر 6 نفر به ویلا بود..جلوی در نرده ایِ بلندی ایستادند..دستشان را به نرده ها گرفتند..مستقیم به ویلا خیره شدند..

رادوین:عجب ویلای بزرگ و باحالیه..
رایان:اره فضاشو جونه رادوین حال می کنی؟..
راشا:اُه بچه ها از پشت نرده انقدر خوشگله بریم توش دیگه چیه؟..

سنگینی نگاه دخترا رو روی خود حس کردند..همین که سرشان را چرخواندند سه تا دختر جوان را درست کنار خود دیدند..
هر سه به خود امدند و صاف ایستادند..

چهره ی پسرا برای دخترا اشنا بود و چهره ی دخترا هم برای پسرا..
راشا اروم گفت:ما اینا رو یه جایی ندیدیم؟..اشنا می زنن..
رایان:اره به نظر منم اشنان..
رادوین گفت : یادتون نیست؟..اینا همون سه تا دختری هستن که تو پارک باهاشون جنگِ بستنی راه انداخته بودیم..
راشا: اِِِِِ راست میگه..خودشونن..
رایان:اره..اینجا چکار دارن؟..

تارا اروم رو به تانیا و ترلان گفت:شناختینشون؟..
تانیا:اره..همون خرابکارای توی پارکن..
ترلان:راست میگه..اینجا چی می خوان؟..همچین زل زده بودن به ویلا که انگار ماله باباشونه..

هر سه سکوت کردند..نگاهشون رو اروم به طرف هم کشیدند..چند لحظه تو صورت همدیگه خیره شدند..
با تعجب گفتند :نـــــــــــه..یعنـــــی..

اقای شیبانی با لبخند جلو امد و گفت:بله اینجا همون ویلاییه که در موردش باهاتون صحبت کردم..
به پسرا اشاره کرد و رو به دخترا گفت:اقایون بزرگوار هستند..
به دخترا اشاره کرد و اینبار رو به پسرا گفت:این خانم های محترم هم دخترانه اقای کیهانی هستند..وارث سه دونگه همین ویلا..
دستشو رو به ویلا گرفت و گفت:بفرمایید داخل..
رایان به قفل اشاره کرد با لبخند گفت:شما قفلو باز کن بعد ما می فرماییم داخل..
اقای شیبانی با لبخند گفت:شرمنده..چند لحظه صبر کنید..

کلید قفل رو از داخل جیبش در اورد..در همون حال که داشت قفل رو باز می کرد..پسرا نیم نگاهی به دخترا انداختند..دخترا هم درست همین حرکت رو انجام دادند..
دست به سینه با نگاهی مغرور پشت اقای شیبانی ایستاده بودند..
اقای شیبانی در ویلا رو باز کرد و کناری ایستاد..

پسرا خواستند زودتر وارد شوند ولی دخترا جلوتر بودند..همین که خواستند رد شوند برای اینکه به هم برخورد نکنند از حرکت ایستادند..نگاهی به هم انداختند..
تارا با حرص گفت:خانما همیشه مقدم ترن کسی یادتون نداده؟..
راشا:خانم ما هنوز به هم سلام هم نکردیم..بذار برسیم بعد بیا پاچ..یعنی هار..نه همون وَق..اصلا هیچی بابا بیا برو تو..

کنار کشید ..با این کار بقیه هم کنار کشیدند و دخترا بعد از اینکه نگاه چپی به پسرا انداختند رد شدند..
رایان زیر گوش راشا به طوری که رادوین هم بشنود گفت :پاچه بگیر ..هار شو..وَق بزن..اررررره؟..خوب شد نگفتی بهش وگرنه همه ی اینارو سرمون پیاده می کرد..
نگاهی به هم انداختند و با شیطنت خندیدند..

اقای شیبانی:بفرمایید خواهش می کنم..وقت نیست..باید هر چه سریع تر به کارهای ویلا رسیدگی کنیم..
رادوین در نرده ای رو کامل باز گذاشت...هر 4 نفر وارد شدند..دخترا وسط باغ ایستاده بودند..

پسرا نگاهی به اطراف انداختند..ازهمون لحظه ی ورود نگاهشون به فضایی کاملا سر سبز و زیبا افتاد..سمت راست درختان میوه..سمت چپ باغچه ای پر از گل از همه رنگ..
کمی بالاتر درخت بید مجنون که زیرش میز و صندلی گذاشته شده بود..درست مشابهِ همین درخت و میز و صندلی سمت راست هم بود..
هر چی جلوتر می رفتند بیشتر تعجب می کردند..سمت راست یه فواره به شکل ماهی..سمت چپ فواره ای به شکل کوزه..
جلوتر رفتند..دیوارهای بلند که روی انها حفاظ هایی به شکل سیم خاردار نصب شده بود..سر تا سر باغ چمن کاری شده بود..بوته های گل اطراف دیده می شد..

به ویلا رسیدند..اینبار بیش از پیش تعجب کردند..
راشا با تعجب گفت:یا ویلا خیلی بزرگـه یا اینکه دوتاست به هم چسبوندنشون..شاید هم من دوتا می بینم در اصل یکیه..
اقای شیبانی به ویلا اشاره کرد و با لبخندگفت:خیر..اینجا قبلا یه ویلا بوده..البته تا قبل از اینکه تقسیم بشه..بعد از اون اقایان کیهانی و بزرگوار تصمیم گرفتند ویلا رو نصف کنند..ویلا قبل از این خیلی خیلی بزرگ بود..ولی برای راحتی هر دو خانواده این ویلا تقسیم شد..و اینی که الان می بینید نتیجه ی کاری ست که اون دوتا خدابیامرز انجام دادن..

هر 6 نفر رفتند جلو تا از نزدیک ویلا رو مورد بررسی قرار بدهند..ویلا در ظاهر دو تا بود..ولی در اصل یکی بود که میشه گفت به دو نیم تقسیم شده بود..قسمت وسطیِ ویلا کاملا برداشته شده بود و با یک در جدا قسمت راست از چپ جدا شده بود..
دو تا در درست رو به روی هم..سمت چپ برای ویلای سمت چپ..راست هم برای ویلای سمت راست..
رادوین:سمت راست واسه بابای ما بوده یا چپ؟..
اقای شیبانی:سمت راست..

تانیا:اینجا عالیه..اصلا فکر نمی کردم نماش انقدر جذاب و گیرا باشه..
اقای شیبانی:بله..بعد از تقسیمش بهترین معمارها و نقاشان که پدرتون سراغ داشتند روش نظارت کردند..

هر دو ویلا درست شبیه به هم بودند..چون سیبی که از وسط نصف شده باشد..با چند پله به بالکن منتهی می شد..ستون هایی بلند با نقش هایی برجسته و زیبا..دور تا دور بالکن نرده های فرفورژه ی قهوه ای روشن کار شده بود..ویلا نمای فوق العاده ای داشت..

پسرا ویلای سمت راست رو نگاه می کردند و دخترا سمت چپ..هنوز با هم حرف نزده بودند..چند باری که نگاهشون به طرف هم کشیده شده بود..خیلی سریع ان را دزدیده بودند..با این کار اخمی بر چهره می نشاندند و ویلا را نگاه می کردند..

اقای شیبانی:وقت برای دیدنِ جای جایِ ویلا زیاده..فعلا باید در مورد مسئله ای باهاتون صحبت کنم..
با زدن این حرف به طرف میز و صندلی که زیر درخت قرار داشت رفت..6 نفر هم بدون هیچ حرفی پشت سرش حرکت کردند..

ترلان اروم گفت: یعنی شیبانی چی می خواد بگه؟!..
تانیا:چه می دونم..من از الان عزا گرفتم واسه شب..
تارا:چرا؟!..
تانیا:اَه..روهان رو میگم دیگه..امشب قراره بیان..
ترلان:اره راست میگی..به کل یادم رفته بود..بی خیال تانیا..مطمئن باش برنده تویی نه روهان..
تانیا:نمی دونم..نمی دونم تهش چی میشه..ولی استرس دارم..
ترلان:فعلا بی خیالِ استرست شو ..بیا بریم ببینیم شیبانی چی میگه..بعد درموردش حرف می زنیم..
دخترا نشستند ولی پسرا ایستاده بودند..
اقای شیبانی نشست و کیفش را روی میز گذاشت..