"بعد دوباره خندید منم خندیدمو گفتم"
- اره دیگه!
"دوباره جدی شدو اروم گفت"
-پس اون حرفا که میزدی چی؟همونکه قهوه خوردیو اینجا تنها موندن خسطرناکه و از این چیزا؟
- منظورم این بود که منم با تو اینجا بمونم!
"بعد دوباره خندیدو اروم گفت"
-یعنی در واقع نتونستی حرفه دلت رو درست به زبون بیاری!
"خندیدمو گفتم"
-اره دیگه
"دوباره اروم گفت"
-پس چرا این حرفارو اینجا بهم گفتی؟خب یه بارکی منو میبردی تو توالت و پرده از این عشق برمیداشتی دیگه!
- خب اخه دیگه بد میشد!
مانی- یعنی الان ما دوساعته دم مستراح پچ پچ میکنیم بد نشده؟!
- خب چرا بد شده!تقصیر توئه هر چی من میگم نمیفهمی دیگه.
"یه نگاه به من کردو دوباره گفت"
- الهی تیکه تیکه بشی با اون عشقای ناموسیت!ابرومونو جلوی اینا بردی!حالا برگردیم اونجا چی بگیم؟بگیم دوساعت دم توالت چی در گو.ش هم پچ پچ میکردیم؟
- راست میگی اصلا هواسم نبود!
مانی- تو حواست به چی هست .خب نمیتونستی همون اوله بگی از این دختره خوشت اومده؟
- چه میدونم خجالت کشیدم!
مانی- از کی؟از منه نره خر که شبو روز باهاتم خجالت کشیدی؟
- راست میگی خیلی بد شدا
مانی- حالا دیگه حتما باید از اینجا فرار کنیم ! یعنی از خجالتمون فرار کنیم
- خب بیا تا حواسشون نیس در بریم.
مانی- در بریم ک هپس فردا بگن این دو تا با همدیگه رفتن ذم توالتو باهمدیگه یه خرده لاس زدنو بعدشم از خجالتشون فرار کردن؟
- خب چس چیکار کنیم؟
مانی- بیا بریم یه خاکی تو سرمون میکنیم.
"دست منو گرفت و با خودش کشید و برد طرف مهمون خونه و رفتیم تو که دیدم عمه و رکسانا با تعجب دارن مارو نگاه میکنن تا رفتیم تو عمه گفت"
-چی شده عمه جون طوری شده؟
مانی- نه عمه جون داشتیم دم مستراح با هم مشورت میکردیم که نهار چه گهی بخوریم!! یعنی چی بخوریم.
"رکسانا و عمه زدن زیر خنده منم شروع کردم به خندیدن که عمه گفت"
-هامون از چی ناراحتی؟
مانی- نه اصلا اتفاقا هاپو خیلیم خوش حاله.
"برگشتم بهش چپ چپ نگاه کرد مکه رکسانا اومد جلوو گفت"
-شمام میمونین؟
- راستش دلم میخواد بمونم اما خونه کار دارم.
مانی- ا..!باز یادت رفت من دیگه دمه مستزاح بیا نیستما
رکسانا- ترو خدا بمونین.
" این جمله ذرو همچین از ته دل و معصومانه گفت که مات شدم بهش!شاید حدود پونزده ثانیه همین جوری بهش نگاه میکردم که یه شاقمه اومد تو پهلومو هواسم جمع شد!برگشتم طرف مانی که زود گفت"
- داری نفس تازه میکنی؟
- چی؟!
مانی- میگم داری خستگی در میکنی؟زود جواب بده دیگه میمونی یا نه؟
-تو که میدونی من امرئز تو خونه کارز دارم؟
مانی- بعله من کملا میدونم طفله معصوم این رکسانا خانم نمیدونه
"بهش یه چشم غوره رفتم که گفت"
- میگم چطوره تمومه کارای غقب افتاده رو موکول کنیم به فردا؟
"برگشتم دوباره رکسانا رو نگکاه کردم اونم داشت منو نگاه میکرد یادم رفت جریان رص2حبت سر چی بود که مانی گفت"
-زنگ بزنم خونه و بگم برنامه ی امروزت رو بندازن برای فردا؟
"همونجوری که به رکسانا نگاه میکردم گفتم"
- چه برنامه ای رو؟
مانی- بازدید از صنایع پتروشیمی و واگذاری ان به شرکتهای بیگانه!
-چی؟!
مانی- اقا "لره" مگه شما امروز تو خونه کلی گرفتاری نداشتی؟
"تازه حواسم جمع شدو زود گفتم"
- چرا چرا چقد کار مردم تو دستم مونده!
مانی- میگم خدارو خوش نمیاد کاره عقب افتاده ی مرد و ول کنی ووایتی زل به زنی به زکسانا خانم!!
"یه دفعه عمه و رکسانا زدن زیر خنده . خیلی خجالت کشیدم برگشتم یه جیزی بهش بگم که خودش زود گفت"
- البته کاره مردمو فردا هم میشه انجام داد رکسانا خانموم این پسره هامون اینجا موندگاره شما فکر نهار باشین!
رکسانا - نهارون حاضره فقط یه خرید کوچولو دارم که باید بکنم.
مانی - خب بگین چی میخواین ما میریم میخریم.
رکسانا- نه نه باید حتما خودم برم.
مانی- ناهار حالا چی هست؟
رکسانا- دلمه دوس دارین؟
مانی- چرا دوس نداریم
"برگشت طرف منو گفت"
- شمام دوس دارین؟
خود دلمه س؟
مانی - نخیر از اقوام دلمه س!
" عمه و رکسانا زدن زیر خنده که گفتم"
- منظورم چیز دیگه ای بود.
مانی- خوده دلمس یعنی چی؟ دلمه دلمس دیگه!!
- منظورم این بود که چه دله ای. اصلا به تو چه که من چی میگم؟
مانی- خیلی خب هاپو خون خودشو کثیف نکنه.اصلا امروز خوده دلمه کار داشته نتونسته بیاد وکیلش رو فرستاده.
" رکسانا که میخندید راه افتاد طرف هالو گفت"
-0 منلاان برمیگردم . مایع اش رو گرفتم حاضره.نیم ساعته اماده میشه
عمه- رکسانا حون پس این نسخه ی منم ی
سر را ه از دوا خونه بگیر.
رکسانا- چشم عمه خانم.
"اینو گفتو در حالی که رو پوشش تو دستش بود برگشت طرف مهمونخونه و به من گفت"
- زود برمیگردم.
"دوباره همچین نگاه م کرد که نتونستم جوابشو بدم خودضش خندیدو رفت"
عمه- بیایین اینجا بشینین تا یه سیگار بکشیم برگشسته.
مانی- عمه جون بذارین ما هم یه کمکی بکنیم.
عمه - همه چیش رو حاضر کرده
مانی- خب ماهم میزو میچینیم شمام برین استراحت منین!بیا هامون ! بیا هنر میز ارایی رو نشونشون بدیم که نگن این اقایون فقط بلدن بخورنو بخوابن.
"دست منو گرفت و کشید طرف اشپزخونه و اروم گفت"
-بیا یه خورده بهش کمک کنیم.
- چه کمکی؟
مانی- بیا ببینم چیکار میتونیم بکنیم.
"رفتیم تو اشپزخونه که مانی یه نگاه به اجاق گاز کردو گفت"
- هیچیش که حاضر نیس.
-از کجا میدونی؟
مانی- خب قاعدتا یه قابلمه ای چیزی رو گاز باشه دیگه.
-شاید تو یخچاله.
"رفت تو یخچالو یه نگاه توش کرد یه کاسه اوردئ بیرون گفت"
- ایناهاش مایع دلمه س.
-میشناسیش؟
مانی- اره بابا
-خب حالا چیکار باید بکنیم؟

مانی- الان بهت می گم
"دوباره رفت سر یخچال وچند تا دونه بادمجان وگوجه فرنگی وفلفل
دلمه ای رو دراورد وگذاشت رومیز بغل مایه دلمه وگفت "
-اینا روهنوزخرد نکرده !
-ازکجا می دونی باید خرد بشن ؟
مانی - خب معلومه دیگه !
-اخه از کجا معلومه؟
مانی - دلمه س بابا! اپلو که نیس!چار تا چیزو با هم دیگ هقاطی میکنن میشه دلمه.همین!فقط چیزی که هس باید نمکو فلفل به قاعده ابشه.اشپزی که دستش خوبه یعنی اندازه نمک و فلفل تو دستشه!یه چاقو از اونجا بده ببینم.
-خراب میکنی غذاروها.
"همونجوری که داشت داستشو میشست گفت"
-تو فک میکنی این خانما چیکار میکنن؟فک میکنی اونقد که میگن اشپزی براشسون سخته؟نه خره اینطوری میگن که کارو بزرگ جلوه بدن.اقایونین که حوصله ی پختو پز ندارن همینجوری قضیه رو قبول میکنن.اصلا تا حالا حواست بوده تو اشپزخونه ها رو نکاه کنی؟نه تا حالا نگاه کردی؟یکی از لوازم ضروریه اشپزخونه ها اینه اس اگه گفتی چرا؟
"دستشو شستو یه چاقو برداشتو رفت یه طرف صندلی نشستو گفت"
-برای اینکه خانم خونه بادمجونو گوجه و گوشت و لپه و عدس رو میریزه تو قابلمه میذاره سر بار.بعدش دیگه میره جلوی ایینه تا ظهر.سر ظهر که میشه غذا هه خودش امادس.بعدشم میذارره تو سینیو میکشه میاره حلوی اقای خونه با هزار منت.اقا هم که خبر نداره بیچاره.یه نگاه تو غذا میکنه و میبینه اه..! بادمنجون هس عدس هس لپه هم هس خب با خودش چی فک میکنه؟میگه هر کدوم از اینا.
اگه یه ربع م وقت گرفته باشه میشه سه ساعت! بدبخت نمی دونه که این خانها
اینا رو باهم می ریزن روکم می کنن که"کون جوش بزنه!
-چی بزنه؟!
مانی -"کون جوش"!
-برو گم شو !
مانی- به جون تو راست می گم! خودم هم از عزیزاینو شنیدم هم اززری
خانم! حالا بگو چرا زیرش رو زیادنمی کنن ؟!چون نیم ساعته حاضرمی شه ومعلوم می شه غذاپختن کاری نداره!اصلااین یه رازه بین خانما که هیچکدومم لوش نمیدن.البته به اقایون لو نمیدن.اصلا تو بیا بشینو خودت نیگاه کن×!
"یه بادمجون چاق رو برداشت و شروع کرد به خرد کردن تو مایه ی دلمه!"
- مانی خرابش میکنیا
مانی - اخه چیزی نیس که خراب بشه.خودتم بخوای خراب بشه نمیشه.مثل یه خیابونه که هر کاریش بکنی میرسه به یه جا!
-اخه از کجا میدونی که اینارو باید خرد کرد تو مایع؟
مانی- خب خودت نیگاه کن دیگه این بادمجونا رو ببین.تخمش رو در اوردن .این فلفلارو ببین.تخماش در اومده.کوجه فرنگیارو ببین ایناهم تخماشونو در اوردن. اصلا کار اشپزی ضد هرچجی تخمه.یعنی توش هرجا تخم دیدی باید دربیاری بریزی دور که غذا رو خراب نکنه.
همه ی اینارو خرد میکنیم اما نه درشت درشت(پ ن : بچه ها اینجارو زده به دستور اشپزی با اجازه ی نویسنده حذف)
ببن همه رو دارم ریز ریز خرد میکنم.غذا نباید زیر دندون معلوم بشه.یاد بگیر.
-اخه اینقد ریزم که نمیشه کرد.
مانی- اون م سلیقه ایه!اما اضلش باید ریز ریز بشه.
-بعدش چیکار باید کرد...
....
مانی- تموم اون کارا که کردیم یه طرف این نمک و فلفلم یه طرف!
- حالا اون تفت که گفتی چیه؟
مانی-اهان . اون ماله وقتیه که یا خانم خونه دیر از خواب بلند شده یات به هر دلیلی باید زود تر غذا رو اماده کنه.البته نباید ادم اونقدر بدبین باشه که همیشه بگه خانم خونه دیر از خواب بلند شده.اون نمک رو بده انگار نمکش کمه.
-شورش نکنی.
مانی - نه بابا اندازه ی دستمه.
-خب؟!
مانی- حالا قابلمه هاشون کجاست؟
-حتما تو کابینته.
مانی - بگرد پیدا کن بده من!
-اندازه ی قابلمه مهم نیس؟
مانی-سلیقه ای دیگه. یعنی میدونی قتبلمه ی بزرگ جلوش بیشتر و بیشر تو چشم میاد.اوبوهتشم بیشترهیعنی اقای خونه که میاد تو اشپزخونه یه قبلمه ی بزرگ رو گاز میبینه فرق میکنه تا یه قابلمه ی کوچیک ببینه رو گاز.بخدا اینارو که من دارم بهت میگم هیشکی دیگه بهت نمیگه ها.
-دستت درد نکنته.
مانی-قربانت پیدا کردی؟
"از تو یه کابینت یه قابلمه ی بزرگ دراوردم دادم بهش که گفت"
-اقای خونه اینو رو گاز ببینه دیگه صداش در نمیاد.بده ببینم!
"همه ی مایع دلمه رو ریخت توشو رفت طرف گازو گفت"
-حالا پختن . یادت نره وقتی با گاز کار میکنی،اول اول کبریت رو روشن کن بعد شیه گازو وا کن!یعنی حالا خودمونیم آشپزی به این شلی ها هم نیس آ!یه ریزه کاریاییم داره.یکیش همین گاز.اگه اول شیره گازو وا کنی بعد دنبال کبریت بگردی فرداش محضری واسه طلاق!
"گاز رو روشن کردو قابلمه رو روش گذاشتو گفت"
-گازشون کوچیکه.یعنی برای این قابلمه کوچیکه.
-یعنی نمیشه کاری کرد؟
مانی-چرا بابا .اونم راه داره باید بذاریمش رو دوتا شعله.
-تو اینارو از کجا یاد گرفتی؟
مانی-کاری نداره که هر دفعه که مثلا میری تو اشپز خونه یه نکاه بکن!
ده بیس دفه که نگاه کردی یاد میگیری.فقط باید گوشاتم تیز کنی که حرفایی که بین خانم خونه یا مثلا دخترش خواهرش و مادرش رده بدل میشه بسپاری به ذهنت!
-روغن اینا نمیخواد؟
مانی-نه روغن ماله قابلمه های معمولیه که غذا توش میچسبه.ظرف اگه تفلون باشه نمیخواد تازه ابم نمیخواد!
-این قابلمه هه تفلونه؟
مانی-اره دیگه.بیا نیگاش کن بشناسش . توش که اینجوری باشه بهش میگن تفلون.
-حالا چی؟
مانی-دیگه حجالا ولش میکنی خودش درست میشه.دیگه با خیال راحت برو جلوی ایینه.به خودت برس.ارایش کن.یه دستی تو موهات ببر.این داره کارش رو میکنه.نیم ساعت دیگه حاضره.ببین تو یخچال چیزی جا نمونده بریزیم توش؟
-مگه باید چیز دیگه ایم میریختیم؟
مانی- سلیقه ای دیگه.بعضیا مثلا سبزی میریزن.بعضیا گردوام میریزن.سلیقه ای دیگه.
-اون وقت جریان غذا ها دیگه چی میشه؟
"همینجوری کهداشت دستشو میشست گفت"
-مثلا چی؟
-با قا لی پلو!
مانی-حالا نمیخوات توام غذا های سخت سخت رو یا دبگیری!همین اسونا رو بلد باشی کافیه.
-بالاخره ادم که ازدواج کرد باقالیپلوام میخوره دیگه.
مانی- خب البته.اوننا جزو غذا های ایرانی.دوتا سیگار روشن کن تا بهت بگم.
"دوتا سیگار روشن کردم یکی ش رو دادم بهش دوتایی پشت میز اشپزخونه نشستیم که گفت"
-.....((پ ن : ملت شرمنده دستور اشبزی خستم کرد))
000
- چه جوری؟
مانی-هیچی!تا رسید خونه و نشست سر میز تند و با حالت توپ و تشر بهش میگی"بهرام ما از دست تو نباید تو این خمونه یه کوفته بخوریم؟"اونم خودشو جمعو جور میکنه بهش میگه"من کی گفتم کوفته نمیخورم؟"خانم خونه ام زود میگه"اول نامزدیمون دیگه !خودت کفتی کوفته دوس نداری!"اقای خونه ام که حواسش هست تو دوران نامزدی چه چاخانایی به خانمش گفته ،صداش دیگه در نمیاد زود میگه " ازه اره !البته.هم طبع من عوض شده هم دست پخت تو اونقد خوبه که کوفته هات مثه استیک در میاد"
-بابا دیگه اینطوریام نیس!
مانی-چرا به جون تو بذار زن بگیری اونوقت خودت میفهمی!همش مسئله ی تلقینه.با تلقین میشه همه چیزو تو ذهن طرف مقابل جا داد.
-حالا اشپزی رو بگو.
مانی- دیگه چیرو میخوای بدونی؟
-خورشت و این چزا دیگه!(( پ ن : خدایا این تو بیابون بزرگ شده!!!!))
مانی-اونا که از همه راحت تره!ببین تو تمومه خورشتا گوشت هس!حالا اگه مثلا از سبزی خوردن،جعفری اضافه اومد،میریزیش توشو میشه قرمه سبزی.چهاتا آلو تو خونه داری میریزی توش میشه آلو اسفناج
همه ش مشتق شده از همدیگه!
-خوش به حالت!من اصلا این چیزا رو نمیتونم یاد بگیرم.
مانی-یاد میگیری!تو این همه فرمولو هزار تا چیز سختو یاد گرفتی و دانشگاه رو تموم کردی!اینا که دیگه چیزی نیس!فقط همون چیزی که بهت گفتم.نمک و فلفل یادت نره!
-نه اینو دیگه دادم تو ذهنم.
مانی- یه چیزه دیگم هس!
-چی؟
مانی- ابتکار ! یعنی هر غذایی درست کردی میتونی یه چیزایی اضافه هم بریزی توش!چارتا دونه گوجه فرنگی!یه نصفه هویج!جونم برات بگه یه یه تیکه کالباس!دوتا دونه سوسیس!
اینارو بهش میگن ابتکار!هر کدوم رو که ریختی تو غذا یه اسم جدید براش میذاری!رولت سوسیس!کیوسکی کالباس ،پاته ی میئوه،سوفله ی هویج!
-تو اینارو از کجا بلدی؟
مانی- کاره نداره بابا فقط اسماش دهن پر کنه!خودش همون غذای خودمونه!حالا کم کم همشو بهت یاد میدم!فعلا باشو تو یخچال چیزه اضافه ای هس بریزیم توش!
"بلند شد مرفتم طرف یخچال و دیدم تو یه بشقاب چنتا تیکه بادمجونو گوجه و فلفله!درشون اوردم و نشون مانی دادم و گفتم "
-اینا چیه؟
"اومد جلو یه نیگاه بهشون کردو گفت"
- هان اینا چیزی نیس بریزشون دور!!!
-انگار یه چیزی هست ا !مقل اینکه سر این بادمجونا و فلفلا و گوجه فرنگیاس!
مانی- ببین!یه چیرزی مثله بادمجونو گوجه و فلفل رو که سر دارن باید بکنی بندازیشون دور!اینا تو غذا پخت نمیشه غذا رو ه خراب میکنه!بریزشون دور!
- مانی اشتبا ه نمیکنی؟
مانی- نه به جون تو !بریزشون دور!
- ولی اینارو خیلی قشنگ بریدن آ . ادم وقتی میخواد چوبه بادمجونو بگیبره که اینقد دقت نمیکنه.بعدشم که نمیذارش تو یخچال!
"یه نگاه دیگه کردو گفت"
-هر چند مطمئنم اما یه سوال که ضرری نداره.بذار برای خاطر جمعیم که شده از عمه بپرسم.ولی میدونم که باید بریزیشون دور.
"اینو گفتو رفت سراغ عمه دو دقیقه بعد برگشتو کفت"
-ببین هامون جون تموم اونایی که بهت گفتم همه همونه!اما تنها اشتباه ما که اصلا م مهم نیس این بود که به جای اینکه اینارو خرد کنیمو بریزیم تو مایه دلمه،باید دلمه رو میریختیم تو اینا!!!
اهمیتیم نداره ها!!ریشه یکیه!هیچ فرقی در اصل نمیکنه.یعنی اخرش باید تموم اینارو بخوریم.حالا این تو وان باشه یا اون تو این یکی!
-پس اینا چیه؟
مانی- وقتی مایه رو میریختیم تو بادمجونو و فلفل اینا رو هم باید میذاشتیم سرشون دیگه!
"همین جوری که بشقاب دست بود نیگاش کردم که گفت"
متوجه نشدی؟
-نه!!!!
مانی- منظورم اینه که بیچاره شدیم هامون الان آبرومون جلو اینا میره! (( پ ن :ترو خدا میبینین چه بلایی سر ما در اوردن))
-چرا؟×!
مانی-خره این دلمه ،این دلمه نیس که!این دلمه ی بادمجونو فلفلو گوجه اس!!!!
" یه نیگاه بهش کردمو گفتم"
-اون وقت که من از رکسانا میپرسم تو هی مسخره میکنی!!!
-مانی-من چه میدونستم ! فک میکردم دلمه برگه . فک میکردم رکسانا رفته برگ مو بگیره.حالام طوری نشده!خودتو هیچ وقت نبازوهمیشه دسته پیشو بگیر!×!!
- چجوری دیگه؟
مانی - تا من برم بیام تو همه ی اینارو بریز تو کیسه زباله بذارشون دمه در!به رکسانام بگو منو مانی همه ی این دلمه هارو ریختیم تو بادمجونا و گوجه ها و فلفلا!امام تا کارمون تموم شد سینی برگشتو همه چی ریخت رو زمین!ماهم ریختیمیشون دور . من رفتم!
-کجا؟!
مانی-چلو کباب بگیرم بیارم.راحترین اشپزی همینه!چلو کباب ،پیتزا،ساندویج!سرشونو گرم کن من اومدم!
-ببین اون دوتا دوستای رکسانا هم هستنا!
مانی-باشه باشه. تو اثار جرم رو از بین ببر!!!!!
"اینو گفتو دیدیو طرف در راهرو منم از تو کشو یه کیسه ی زباله در اوردم که بریزمشون دور که دیدم همه شون به ته قابلمه چسبیده!!!!هر کاری کردم ته قابلمه پاک نشد!مجبور شدم قابلمه رو هم بردارم بذارم دم در!حالا چه جوری بردم که عمه نفهمه خدامیدونه.کارم که تتمو شد ده دقیقه بعدش رکسانا و مریم و سارا هم برگشتن خونه!
بعد از سلام و احوال پرسی و این چیزا رکسانا رفت طرف یخچال که مایه دلمه رو در بیاره منم به هنوای اینکه میخوام کمی هوا بخورم رفتم تو حیاط!حالا هی به ساعت نیگاه نیکردمو تو دلم به مانی فحش میدادم که زنگ درو زدن!از تو خونه درو وا کردنو مانی با هف هش ده تا پرس اومد تو که تا منو دید گفت"
-تو حیاط چیکار میکنی تبعیدت کردن؟!
-گم شوبا این درس اشپزیت! تموم مایه ها ی دلمه چسبیده بود ته قابله !
مانی-خب چیکارشون کردی؟!
- چیکارشون کردم با قابلمه گذاشتمشون دم در!!!!
مانی-قابلمه ی به اون باشکوهی رو گذاشتی دمه در؟
-اخه هر کاری کردم ته ش کنده نشد!
مانی-حالا کجا گذاشتی؟
-اون کوشه که معلوم نباشه!
"مانی زود رفت قابلمه رو گذاشت یه گوشه از حیاط و رفتیم تو خونه و تا رسید یه سلام و احوال پرسی با مریم و سارا کرد که عمه با تعجب پرسید"
- اینا چیه عمه؟!
مانی- عمه اونقد دلمون سوخت!
عمه - دله دشمنت بسوزه مگه چی شده؟!
مانی-تموم مایه دلمه رو ریختم تو بادمجونا و گوجه ها و فلفلا!اومدم بذارمشون تو یخچال که پام گرفت به این صندلی وا مونده همه پخش زمین شدن.کمجبوری رفتم غذا از بیرون گرفتم!
عمه - فدای سرتون . خب چزرا رفتی غذا از بیرون گرفتی؟ همینجا یه چیزی درس میکردم. به خودم ذمیگفتی یه کاریش میکردم.
مانی- حالا ولش کنین من به بادنجونم حساسیت دارم . بیاین که الان چلو کباب یخ میکنه.
" رکسانا زود چلو کبابو از مانی گرفتو رفت تو اشپزخونه منو مانیم با عمه رفتیم تو مهمون خونه ده دقیقه بعد رکسانا اومد و صدامون کرد.
ماهم بلند شدیم رفتیم تو یه اتاق دیگه که میز نهر خموری داشت.
سه تایی خیلی قشنگ میزو چیده بودن نشستیم یر میز که مریم گفت"
- تو اشپزخونه بوی سوختنی میومد!!!!
-مانی- اره بیرونم میومد انگار دارن قیر اب میکنن!!!!!!!!!
عمه - دلمه ها کجا ریختن زمین باید خوب پاکش کنیم که مورچه جمع نشه!
مانی- خودمون حسابی پاکشون کردیم!
عمه- با چی؟
مانی- با دستومون دیگه بعدشم دستمال کاغذی خیس کردیم حسابی پاکشون کردیم.
عمه- خدا منو مرگ بده حالا یه روز اومدین اینجاو این همه کار کردین!!!!!!!!!!
مانی- فدای سرتون کار ماله مرده دیگه. بخورین یخ میکنه!!
"دوباره شروع کردیم به خوردن اما من دیدم که رکسانا هیچی نمیگه و ناراحته!یه آن فکری رفت تو ذهنم اما هیچی نگفت تا غذا تموم بشه و من و مانی و عمه رفتیم تو مهمونخونه و رکسانا اینا هم شروع به جمع کردن میز کردن .
ده دقیسه بعد مریم برامون چایی اورد بعدش رکسانا و سارا هم اومدن تو مهمون خونه و نشستن.مانی شروع کرد به حرف زدنو سر به سر همه گذاشتن و عمه م غشه و ریسه رفته بوداما اونای دیگه فقط لبخند میزدن.فهمیدم حدسم درسته برای همین خواستم یه جوری رکسانا رو ببر بیبرون و جریانو براش تعریف کنم.برای هین بهش گفتم"
- ببخشین رکسانا خانم دسشویی کجاس؟
" تا رکسانا اومد حرف بزنه که مانی گفت"
همون جایی که امروز صبح دمش وایستاده بودیم که تصمیم بگیریم ناهار چیب بخوریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
" همه شروع کردن به خندیدن . یه چپ چپ به مانی کردمو به رکسانا گفتم "
- میشه نشونم بذین؟
" تا رکسانا خواست بلند شه که مانی بلند شد همونجوری که میومد طرف من گفت"
- باز داشت به ما یه کم خوش میگذشت که تو توالتت گرفت!بیا تا نشونت بد ببینم از این نو ع توالت خوشت میاد.
" یه چپ چپ دیگه بهش نگاه کردمو از مهمونخونه رفتم بیرون و اون مهمین جوری که حرف میزد اومد دنباللم"
مانی-توالت کاملا چینیه به کف سرامیک. امیدوارم که مورد قبولون واقع بشود!!!
تا اومد بیرون بازوشو گرفتم و بهش گفتم"
- همش شوخی کن آ!
مانی- یعنی چی؟!
- رکسانا اینا!
مانی- چی بهشون برخورده؟!
- چلو کباب گرفتیم!
مانی- یعنی میخوان پولش رو بهمون بدن؟!
- تو چرا امروز اینطوری شدی؟!
مانی- به جون تو نمیدونم چی میگی!
- بابا رکسانا چون مسلمون نیس فک کرده نمیخواستیم از غذای اون بخوریم!!!!
مانی-چطور تو با اون همه خریتت اینو فهمیدیو من نفهمیدم؟
- زهر مار من الان میرم همه ی جریان رو براشون تعریف میکنم!
" دوتایی رفتیم تو مهمونخونه تا نشستیم من گفتم "
- راستش امروز یه اتفاقی افتاد که باید بهتون بگیم!
عمه- چی شده عزیزم؟!
- مانی بگو!
"مانی سه تا سیگار دراورد روشن کرد و داد به من و عمه و بعدش گفت"
-چیزه مهمی نیت بابا اما گفتیم نکنه سوتفاهم بشه!اینه که میخوایم اعتراف کنیم.
عمه- چیرو اعترا ف کنین؟!
مانی- جنایتی روکه یه ساعت پیش تو اشپزخونه مرتکب شدیم!
"همه ساکت شدن و به مانی نگاه کردن که گفت"
- من و همدستم هامون ،قاطی کردم و همشونو ریز ریز کردیم و بعدشم سوزوندیمشون!!!! یهنی اول ریز ریزشون کردیم بعد قاطی کردیم.
"همه نگاه به مانی میکردن که خندیدو گفت"

- بابا وقتی مار.وز رکسانا خانم رفت واسه خرید منو هامونم خواستیم کمکی کرده باشیم،رفتیم سر یخچال.مایه ی دلمه رو دیدیم.فک کردیم که کارای رکسانا خانم همینجوری مونده.ماهم زود بادمجونو فلفلو گوجه فرنگی هارو خرد خرد کردیمو ریختیم تو مایه دلمه و با هم قاطی کردیم.بعدشم نمکو فلفلو به قاعده زدیمو ریختیم تو قابلمه. و گذاشتیم سر بار!کارمون که تموم شد شادو خندون رفتیم سراغ عمه که از عملمون استفسار کردیم و فهمیدیم که گند زدیم!در همین هنگام چون مایه ی دلمه سوخت وته قابلمه گرفت،بردیم گذاشتیمش دمه درو منم رفتم غذا از بیرون گرفتم!این بود جریان اعتراف ما الان هم قابلمه ی سوخته تون گوشه ی حیاطه!برین ورش دارین!
آخیش بار گناهامون سبک شدا!
"اینو که گفت یهئیی همه زدن زیر خنده ! اینقد خندیدن که اشک از چشماشون در اومد
یه خرده بعد برگشتم طرف رکسانا و اروم بهش گفتم"
-یه فکر بدی در مورده ما کردین ! مگه نه؟
" آروم سرش رو تکون دادو خندید"