رمان چهاردیواری27
به محض رسيدن.... ارغوان منو نزديك خونه پياده كرد و گوشيشو به دستم داد و تاكيد كرد تا خودش باهام تماس نگرفته همينجا به انتظارش بمونم
و الان دقيقا دو ساعته كه به علفاي نامرتبي كه زير پام به خاطر تاخير خانوم مثلا جونه زده خيرم بلكم خانوم باهام تماس بگيره
همچنان در انتظار تماس.... سرمو بلند كردم و به اطراف نظري انداختم..... جاي دنج و راحتي به نظر مي رسيد مخصوصا كه معلوم بود با وجود تنها خونه اون منطقه چيزي به اسم مزاحم نخواهيم داشت
نگاه از سر سبزي پيرامونم گرفتم و به زير سايه درختي كه در نزديكيم قرار داشت رفتم و به تنه اش تكيه دادم كه همون موقع گوشيش زنگ خورد و من بلافاصله جواب دادم:
- رفتن؟
- بدو بيا كه پول نداده ...صاحب خونه و زندگي شديم..بدو
و تماسو قطع كرد
به گوشي توي دستم كه بوق اشغال مي زد و به روم قطع كرده بود خيره شدم و با وجود اين دختر به خودم گفتم:
- من هميشه بد شانس بودم
****
با بستن در حياط... نگام به در ورودي ساختمون موند كه منتظر ايستاده بود و نيشش تا بنا گوش در رفته بود
- مادرشونم اوردن؟
با خوشي لبخندي زد و گفت:
- نه اونو فردا ميارن
- تا كي مي تونيم اينجا بمونيم ؟
- اگه به ساناز باشه كه ميگه تا وقتي كه مطمئن شدي ديگه نفس نمي كشه
-انقدر از مادرشوهرش بدش مياد؟
- چي بگم ..اين دختر از اولم از كسي خوشش نمي اومد مادر شوهر كه جاي خودشو داره..اما به گمونم بتونيم تا اخر عيدو اينجا بمونيم
- اگه يه دفعه اومدن و خواستن بهش سر بزنن چي؟
- چشمم اب نمي خوره ..اما اگرم اومدن اون موقع يه فكري براش مي كنيم
نفسمو بيرون دادم و گفتم:
-پس خوابگاهتو چيكار مي كني ؟
از در فاصله گرفت و گفت:
- تا الانشم دزدكي اونجا بودم ...تو اين مملكت به تنها كسايي كه اهميت داده نميشه ما دانشجو جماعتيم
به دنبالش وارد سالن شدم و با نگاهي به دور و برم گفتم:
- بعد از عيد مي خواي كجا بري ؟
- بستگي داره كه شرايطم چطوري بشه
با نگاهي استفهام اميز بهش خيره شدم كه خودشو روي يكي از مبلا ولو كرد و گفت:
- يادم باشه به بابام بگم برا جهازم از اين مبلا بخره ...لامصب كاميونو با بار ش تحمل مي كنه ...بس كه سفته
- هميشه انقدر بي خيالي؟
- نه ..منظور ؟
- تو مي خواي تا اخر عيد... اينجا ..با من.. تنها بموني؟
ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
- من؟ ..با تو؟..اينجا؟ ..تنها؟ ...عمرا
هنوز بهش خيره بودم كه ادامه داد:
- مثل اينكه.. پيرزنَ رو فراموش كرديا ...حالا اگرم اون نبود..مشكلي نبود ..خونه به اين بزرگي.. نه من جاي تو رو تنگ مي كنم نه تو جاي منو ..بعدشم من ادم شناسم...تو اگه عرضه داشتي كه اون همه مدت .... تو اون خراب شده نمي موندي ...پس نگرانيت منتفيه ....ميگم با يه ابگوشت پر چرب و چيلي چطوري ؟همه چيزشم مهياست ..هوم؟
دختر بي خيال و من نگران..من به فكر چي بودم واون به فكر چي ؟....احساس خوبي به اين خونه و فضاش نداشتم ...با اينكه همه چي بود.. ولي بازم يه چيزي كم بود كه نمي دونستم چيه
- بيا بگيرش
سرمو برگردوندم و به دستاش خيره شدم .... حوله رو انداخت تو بغلم و گفت:
- حموم انتهاي اون راهرو....وسايل مورد نيازتم گذاشتم ...تا تو يه صفايي به خودت بدي ...منم ببينم چي مي تونم براي سير كردنمون .... درست كنم .
- لباس چيكار كنم..؟
انگشتشو به طرف سقف گرفت و گفت:
- اون بالا يه چيزايي پيدا كردم..فقط اميدوارم اندازه ات باشن
باز به اطرافم نگاهي كردم و گفتم:
- نمي دونم چرا اصلا حس خوبي ندارم
- پس اون حس .، .حس نيست ..خرمگسه..بپر تو حموم ..تا حوصله امو سر نبردي
- چي بگم ..مثل اينكه بي خيال باشم كارا راحت تر پيش مي ره
- حتما همين طوره
****
نمي دونم چقدر اون تو بودم و چقدر زمان گذشت ..فقط وقتي به خودم اومدم كه ديدم .... هر چي دستگيره درو حركت مي دم ..در باز نميشه ...كلافه چند باري محكم دستگيره رو حركت داد و سعي كردم درو باز كنم ..اما بي فايده بود...
با عصبانيت از در فاصله گرفتم و داد زدم:
- اين چرا باز نميشه؟
جوابي نيومدم
چشمامو بستم و دستي به صورتم كشيدم و دوباره امتحان كردم ..
- ارغوان؟
«لعنتي ..اين چرا باز نميشه..معلوم نيست كدوم گوريه »
- كري؟؟..كجايي؟
با پا چند ضربه محكم به در كوبيدم و صداش كردم
اما جواب نمي داد..دستامو رو در گذاشتم و پيشونيمو هم بينشون و به سختي و در حالي كه نمي خواستم باور كنم گفتم:
- اينم بهم رو دست زد ...لعنت به من..لعنت به سادگيم..لعنت به زندگي
و با مشت سه بار به در كوبيدم و با صداي بلندي گفتم:
- لعنتي....لعنتي
- چيه؟چه خبرته؟
سرمو با ناباوري بلند كردم و اب دهنمو قورت دادم و گفتم:
-كجايي؟چرا هر چي صدات مي كنم جواب نمي دي ؟
- بيرون.!...رفته بودم كمي اين اطراف بگردم
- چرا در باز نميشه؟
- باز نميشه؟مگه ميشه
- الان يه ربع كه دارم صدات مي كنم و با در ور مي رم
- صبر كن ببينم
از در فاصله گرفتم و منتظر شدم كه خيلي راحت درو باز كرد و گفت:
- اين باز نميشد؟خوبي تو ؟
گيج و گنگ به در و ارغوان نگاه كردم و گفتم:
- بخدا باز نميشد..هر چي زور زدم ..تكون نمي خورد كه نمي خورد
- يحتمل..عُرضه در باز كردنم نداري ..
- چي براي خودت مي گي ..ميگم در بسته بود..مطمئنم ...ببين ..
درو بستم و باز كردم...بدون كوچكترين گيري باز و بسته شد
- پس زياد به خودت مطمئن نباش
با ترديد بهش گفتم:
- ارغوان باور كن بسته بود...
سرشو تكوني داد و گفت:
- باشه
- باشه بخوره تو سرت ..من كه ديوونه نيستم كه مي خواي با يه باشه سر و تهشو هم بياري
- اي بابا چه گيري دادي ..گفتي باز نميشد منم گفتم باشه... شايد اون موقع مشكلي بوده ..به نفعتم كه حرف مي زنم بازم حرف داري ؟
- نخير اب من و تو ..توي يه جوي نمي ره
دست به سينه به ديوار تكيه داد و گفت:
- من كه از اول مي گفتم..اين اب من و تو
بشكني زد و گفت:
-تو كانال كولر مي ره
- بخدا كه تو خلي
لبخندي زد و بهم خيره شد
عصباني شدم و با حرص گفتم :
- اونطوري نگاه نكن ...من ديوونه نيستم
با ترس در حالي كه سعي مي كرد جلوي من نخنده گفت:
- من كي بهت گفتم ديوونه ...؟
- پس چرا اونطوري نگاه مي كني ؟
- نه اينكه يه مدت پيش شما خلا بودم... نگام.... رنگ و بو گرفته
و با گفتن اين حرف پا به فرار گذاشت
-مگه دستم بهت نرسه ..منو باش خودمو دست كي سپردم
لعنتي گفتم و خواستم برم طرف اشپزخونه كه مكثي كردم و برگشتم و درو اروم باز و بسته كردم ..و با خودم گفتم:
- نكنه تَوهم زدم ؟
سرمو تكوني دادم و گفتم:
- وقتي خودم به خودم شك مي كنم ديگه از بقيه چه انتظار
وارد اشپزخونه شدم كه در حال شستن ميوه چشمكي زد و گفت:
- وجدانن چند بار ديگه درو بستي و باز كردي؟
- تو رو خدا بس كن
و صندلي رو كشيدم بيرون و روش نشستم..
شير اب و بست و در حال خشك كردن دستاش گفت:
- اينم از خونه...بعدش چي ؟
- بعدش معلومه ...كاري كه بايد قبل تر مي كردم و نمي ذاشتم اين بلاها رو سرم بيارن
نفسشو بيرون داد و جدي گفت:
- بهتره تا وقتي كه اينجا هستي كارتو كني ..بعدش ديگه كمكي از دست من برات ساخته نيست ..الانم تو تعطيلاتيم وگرنه انقدر كار و مشغله دارم كه حتي نمي خوام به اين چيزا فكر كنم
- اول از همه...بايد برم سراغ فرشته
چشماش درشت كرد و صندلي رو كشيد بيرون و ازم پرسيد:
- زنته؟اي بي وجدان چطور حاضر شد
- نخير ...زنم نيست..
- اهان ..دوست دخترته ..همشون از دم
- نه..دوست دخترمم نيست
- پس ..پس...خواهرته؟
به عقب تكيه دادم و گفتم:
-يه ديوونه اي هست ديگه...مگه براي تو فرقي مي كنه؟
با بي خيالي تو جاش راست نشست و گفت:
- نه همين كه بدونم زنت نيست حله...
-چي؟
خودش زد به اون راه و گفت:
- خوب نفر بعدي كيه؟
-فقط بايد برم دنبال همه اون كسايي كه اون روز توي اون اتاق بودن
- حالا با فاكتور و بي فاكتور چند نفر مي شن؟
با ياد اوري ادماي اون روز... از پنجره به بيرون نگاهي انداختم و گفتم:
- يكيشون از همه مهمتره ..كه اگه اونم گير بيارم كفايت مي كنه
- مي گما..اونوقت كه همه چي به خوبي و خوشي تموم بشه ...يعني اينكه اخر كار تو خوش باشي و منم خوش ...همچي بگي نگي ..در واقعه .....اصلا ببينم تو پولداري ديگه؟
دستامو رو ميز گذاشتم و تو هم گره اشون كردم و گفتم:
- ارغوان به محض اينكه پولي دستم بياد همه زحماتتو جبران مي كنم
با ناراحتي ساختگي دستاشو تو هوا تكوني داد و گفت
- كي از پول حرف ..يعني زدم ولي خوب چيكار كنم ..قرضه بايد...مي دوني كه
- بله مي دونم ..ديگه
با لبحندي گفت:
- ريشا رو كه خلاص مي كني چه خوب ميشي
سرمو با خنده تكوني دادم و گفتم:
- اي خدا ...با كي اومدم سيزده بدر
- سيزدهم ميريم....اهان راستي ..مادرشون كه اوردن يادت باشه هيچ وقت اتاقش نري
- من كه نمي ره ولي براي چيه؟
- بدنش خيلي حساسه... بايد همه چي استريل و تميز باشه حتي من كه مي خوام برم ...اصلا بهتره تو طبقه بالا نياي ..اينا الان به مرگ ننه راضينا.... ولي واي به حالي كه بلايي سرش بياد ..تا پاي چوبه دارم دست از سرمون بر نمي دارن
- باشه ..من فقط يه سقفي بالا سرم باشه..ديگه به بالا و پايينش چيكار دارم
- يه چيز ديگه
سرمو تكون دادم
- فردا هم صبر كن مادرشون بيارن بعد از اون هر جا كه خواستي برو
- چشم ديگه؟
- گذشته از شوخي هر كاري كه مي خواي بكني ...مواظب باش كه براي من يكي دردسر درست نكني
- باشه..اخه چه دردسري؟
شونه هاشو بالا انداخت و بلند شد و گفت:
- ما كه شانس نداريم ....گفتم كه بدوني ...راستش حوصله ابگوشت درست كردن نداشتم...يه چيزي اماده كردم بخوريم
- همچين گفتي چرب و چيلي گفتم كه يه خواب بعد از ظهرو افتادم
لبخندي زد و مشغول چيدن وسايل روي ميز شد
- اشكالي داره از گوشيت با جايي تماس بگيرم
- اره
- از خونه چي ؟
- اره
با عصبانيت بلند شدم و گفتم:
-تو كه قرص اره خوردي ..لا اقل مي گفتي خودم از بيرون يه سيم كارت ايرانسل مي گرفتم
برگشت و با ارامش گفت:
-اعصاب مصاب نداريا ...هر بار سوال كردي جواب اون سوالتم گرفتي ...اولا دوست ندارم شماره ام پخش بشه..در ثاني اينجا خونه مردمه .بعدشم پولت كجا بود كه دم از خريد مي زني ؟
- -پس ميشه بفرماييد من بايد چه غلطي بكنم؟
به طرف كيفش كه روي پيشخون گذاشته بود رفت و گفت:
- از اول بپرس چطور مي تونم با بيرون تماس بگيرم...كه نه اره بشنوي ...نه حرص بخوري
و كارتي رو در اورد و روي ميز طرفم پرت كرد و گفت:
- ديبيت كارته ..پول اينا رو هم بعدا جداگانه باهات حساب مي كنم ...حالا هر چقدر دلت مي خواد ور دل اون تلفن بشين و تماس بگير
كارتو از روي ميز برداشتم و با دلخوري از اشپزخونه خارج شدم كه از پشت سر در حالي كه گوجه اي رو برداشته بود و مي خورد گفت:
- ببين ؟
برگشتم و بهش خيره شدم كه گاز ديگه اي به گوجه زد و با چهره اي كه هم توش جديت موج مي زد و هم بي خيال گفت:
- بار اخرتم باشه كه سرم داد مي زني ..نوكر ننه ات نيستم كه هر جور دوست داري باهام رفتار مي كني
- اوه ببخشيد كه به خانوم بر خورده ...
- بله خيليم برخورده ...فكر نمي كنم جواب اين همه خوبي ..فقط دستور شنيدن باشه
قدمي به طرفش برداشتم و گفتم:
- من اگه خودم
صاف ايستاد و گفت:
-آ آ...مواظب باش چي مي خواي بگي ...خوب فكر كن ..بعد حرف بزن ...ممكنه پشيمون شي
با حرص تو چشماش خيره شدم و گفتم:
- فقط اميدوارم مجبور نباشم تا اخر عيد تحملت كنم
- شد دو بار ..بار سوم مطمئن باش دل رحميمو مي ذارم كنارو مي ندازمت بيرون ...من بهت احترام مي ذارم توام بايد بذاري ...فكر كنم تو گذشته هم.. چوب ندونم كاريا و فكر نكردناتو زياد خورده باشي ...پس عاقل باشو گذشته رو تكرار نكن
با عصبانيت كارتو كنار تلفن كوبيدم و گفتم:
- من گشنه ام نيست ...مي رم بيرون
- هر جور كه مايلي
و تيكه اخر گوجه رو يه جا بلعيد و بهم نگاه كرد و منم از ساختمون زدم بيرون
- همينم كم بود كه يه دختر شهرستوني برام خط و نشون بكشه...لعنتي ..چقدر بي عرضه ام...
و با پا محكم به سنگي كه زيرجلو پام بود ضربه زدم كه يهو جرقه اي تو ذهنم زده شد و بدو به ساختمون برگشتم و گفتم:
- نمي دوني وقتي منو اورده بودن اون كلينك وسايلمو چيكار كردن ...؟
سبد نونو گذاشت رو ميز و گفت:
-وسايل ؟منظورت چه نوع وسايليه ؟
- لباسام.. كارت شناسايم ....؟
- مثل اينكه يادت رفته تو رو با اسم فرهان بستريت كردنا ...بعدم عقل كل همونايي كه اوردنت.. مطمئن باش فقط با چهار تيكه لباس اوردنت.. قبلا جيباتو خالي كردن
- يعني هيچي نداشتم؟
- حالا دنبال چي مي گردي؟
با ناراحتي پوفي كردم و گفتم:
هيچي
و دوباره به حياط برگشتم ..
نيم ساعتي بود فقط راه مي رفتم كه صداي قدمهاشو از پشت سر شنيدم ولي محلي بهش ندادم ...بهم نزديك شد و گفت:
- حالا جوابم گرفتي ؟
- از كي ؟
- از اين همه راهي كه رفتي
جوابي ندادم كه ساندويچي كه خودش درست كرده بود رو به طرفم گرفت و گفت:
- بيا بريم زير اون درخت اونجا بيشتر مزه مي ده
- گفتم كه گشنه ام نيست
- بيا با دو لقمه چاق نميشي
و استين پيرهنمو كشيد و من به زور همراهش شدم
روي نيمكت نشست و ازمنم خواست بنشينم
به محض نشستن ساندويچو گذاشت تو دستم و خودش به ساندويچ گازي زد و گفت:
- يه نصيحت مي كنم هميشه اويزه گوشت كن ...به خاطر هر مسئله اي كه تو زندگيت پيش مياد..شكمتو به سختي نده..تو چه بخوري چه نخوري ...اون چيزي كه بايد بشه ميشه و نبايد نميشه ...
و با چشمكي به همراه شيطنت گفت:
- تو زندگي مشترك اين نصيحت بيشتر به كارت مياد
و با خنده گاز ديگه اي به ساندويش زد
- حالا نمي شد ابگوشتي ..پلويي
- همينم از سرت زياده...حالا بخور شب جبران مي كنيم
گازي به ساندويچ زدم و گفتم:
- بعضي وقتا تند مي رم ببخش
- اما من هميشه نمي ببخشم..پس مراقب باش
- ميشه انقدر تهديد نكني
- بدت مياد؟
- فكر نمي كنم ادم از زنش انقدر تهديد بشنوه كه از تو مي شنوه
- حالا با كجا مي خواستي تماس بگيري ؟
- مي خواستم از وضعيت كسي مطلع بشم
- كي ؟
حنده اي كردم و گفتم:
- مطمئن باش..زنم نيست ..
وقتي ديدم هنوز داره نگام مي كنه گاز ي به ساندويچم زدم و گفتم:
- مادرم
- مگه مامان داري؟
-مادر واقعيم نيست..ولي بزرگم كرده
- اهان
گوشه لبمو با دست پاك كردم و گفتم:
- من از تو هيچي نمي دونم
- بايد بدوني ؟
- حالا كه يه مدت باهميم چرا كه نه؟
- خوب تا اينجاوش كه مي دني پرستارم..در حال گذروندن طرحم ..گير تو افتادم.. اسمم كه ارغوانه...سنمم ندوني بهتره ..اخه كه گفته خانوما بايد هر جا مي رسن سنشونو بگن ...يه دادش دارم ...مامان بابا هم دارم ...كلا هم بچه اردبيلم
- برادرت از خوت كوچيكتره ؟
- نه بزرگتره... كلي ام ازش حساب مي برم ..اگه بدونه اينجام..و چنين غلطايي كردم ..از عزرائيل زودتر جونمو مي گيره
- انقدر سخت گيره ؟
- همچي بگي نگي
- چي خونده ؟
- اي بابا بسه ديگه ..چقدر مي پرسي ..اسمشم كه مياد مي ترسم ..خوب شد يادم انداختي برگشتيم تو ساختمون با خونه يه تماسي بگيرم..يهو چه ديدي.. پا شد اومد ... حالا نوبت توه
- تو كه همه چي رو مي دوني؟
- نه والا
-پدر مادر كه ندارم.....اين خانومم كه بزرگم كرده اخرين بار تو بيمارستان به خاطر قلبش بستري بود..از وضعيتشم هيچ خبري ندارم
و همراه لبخند معني داري اضافه كردم:
- نه زن دارم نه دوست دختر و نه تو اين مايه ها...يه دايي داشتم كه اميدوارم هيچ وقت نبينمش...بعدم يه دختر دايي و يه زن دايي...درسمم خيلي وقته تموم شده
-چرا از داييت بدت مياد؟
-الان حوصله گفتنشو ندارم
-اون دوستت كي بود؟... از اونم بدت مياد؟
-اسمش حسامه ..يك سالي بود باهم دوست بوديم ...پسر خوبي بود..يعني هست ...اما با اومدنش به اون كلينيك منو به شك انداخت..نمي دونم چرا ديگه نمي تونم به كسايي كه تو گذشته باهام بودن اعتماد كنم
- شايد پيدات كرده بود و اتفاقي
- فكر نمي كنم انقدر بيكار باشه كه اولين روز عيدو بياد اونجا دنبالم
گاز ديگه اي به ساندويچش زد و گفت:
- بد تيكه اي هم نبودا ...يه جورايي باحال..با كلاس ..نمكي ..شيطون
- جلوي داداشتم اينطوري حرف مي زني ؟
- نه بابا... جونمو مگه از سر راه اوردم ..خوب
- دندونپزشكه...كلا بامرامه ...
- زنم داره؟
يه لحظه برگشتم و نگاش كردم كه گفت:
- جوابش اره و نه است
- تو از تمام اقايون مي پرسي زن دارن يا نه؟
-بلاخره بايد يه كيس مناسب براي خودم پيدا كنم يا نه ...و همه اينا هم با پرسش و پاسخ حاصل ميشه
- ارغوان اوضات خيلي خرابه..راستي ببينم تو چي ..شوهري ..دوست پسري؟
-از خدا كه پنهون نيست از تو چه پنهون ..يه خواستگار سيريش دارم.كه همين داش مشت ما دست و پاش كرده ...يعني به واسطه دادشم فهميد منم هستم....عيد نرفتنم به خونه ..به همين خاطر بود..دوست پسر هم ..زياد تو واديش نيستم ..يه رابطه اي كه تهش به ادم هيچي نمي ماسه..به نظرم تو اين موارد فقط پسرا بهشون خوش مي گذره تا دخترا...اما خوب درست ترش اينكه اصلا وقتشو نداشتم
- پيشنهادشم نداشتي؟
- اي بابا دلت خوشه..تا اين بچه تهرونيا هستن كي مياد سراغ امثال من
- حالا خواستگارت سرش به تنش مي ارزه ؟
با خنده نگاهي به سرتا پام كرد و گفت:
-سرش كه الان به تنش چسبيده لابد مي ارزه
با خنده گفتم:
- مگه من خواستگارتم ؟
- به نظرم شما مردا همتون از دم يه جوريد پس زياد فرقي نمي كنه
- ازش خوشت نمياد؟
- اومم...يه جوريه ...چه طور بگم ...موقع راه رفتن انقدر سيخ و راست راه مي ره كه من همش احساس مي كنم يه عصا دار راه مي ره...خيلي جديه...
و الان دقيقا دو ساعته كه به علفاي نامرتبي كه زير پام به خاطر تاخير خانوم مثلا جونه زده خيرم بلكم خانوم باهام تماس بگيره
همچنان در انتظار تماس.... سرمو بلند كردم و به اطراف نظري انداختم..... جاي دنج و راحتي به نظر مي رسيد مخصوصا كه معلوم بود با وجود تنها خونه اون منطقه چيزي به اسم مزاحم نخواهيم داشت
نگاه از سر سبزي پيرامونم گرفتم و به زير سايه درختي كه در نزديكيم قرار داشت رفتم و به تنه اش تكيه دادم كه همون موقع گوشيش زنگ خورد و من بلافاصله جواب دادم:
- رفتن؟
- بدو بيا كه پول نداده ...صاحب خونه و زندگي شديم..بدو
و تماسو قطع كرد
به گوشي توي دستم كه بوق اشغال مي زد و به روم قطع كرده بود خيره شدم و با وجود اين دختر به خودم گفتم:
- من هميشه بد شانس بودم
****
با بستن در حياط... نگام به در ورودي ساختمون موند كه منتظر ايستاده بود و نيشش تا بنا گوش در رفته بود
- مادرشونم اوردن؟
با خوشي لبخندي زد و گفت:
- نه اونو فردا ميارن
- تا كي مي تونيم اينجا بمونيم ؟
- اگه به ساناز باشه كه ميگه تا وقتي كه مطمئن شدي ديگه نفس نمي كشه
-انقدر از مادرشوهرش بدش مياد؟
- چي بگم ..اين دختر از اولم از كسي خوشش نمي اومد مادر شوهر كه جاي خودشو داره..اما به گمونم بتونيم تا اخر عيدو اينجا بمونيم
- اگه يه دفعه اومدن و خواستن بهش سر بزنن چي؟
- چشمم اب نمي خوره ..اما اگرم اومدن اون موقع يه فكري براش مي كنيم
نفسمو بيرون دادم و گفتم:
-پس خوابگاهتو چيكار مي كني ؟
از در فاصله گرفت و گفت:
- تا الانشم دزدكي اونجا بودم ...تو اين مملكت به تنها كسايي كه اهميت داده نميشه ما دانشجو جماعتيم
به دنبالش وارد سالن شدم و با نگاهي به دور و برم گفتم:
- بعد از عيد مي خواي كجا بري ؟
- بستگي داره كه شرايطم چطوري بشه
با نگاهي استفهام اميز بهش خيره شدم كه خودشو روي يكي از مبلا ولو كرد و گفت:
- يادم باشه به بابام بگم برا جهازم از اين مبلا بخره ...لامصب كاميونو با بار ش تحمل مي كنه ...بس كه سفته
- هميشه انقدر بي خيالي؟
- نه ..منظور ؟
- تو مي خواي تا اخر عيد... اينجا ..با من.. تنها بموني؟
ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
- من؟ ..با تو؟..اينجا؟ ..تنها؟ ...عمرا
هنوز بهش خيره بودم كه ادامه داد:
- مثل اينكه.. پيرزنَ رو فراموش كرديا ...حالا اگرم اون نبود..مشكلي نبود ..خونه به اين بزرگي.. نه من جاي تو رو تنگ مي كنم نه تو جاي منو ..بعدشم من ادم شناسم...تو اگه عرضه داشتي كه اون همه مدت .... تو اون خراب شده نمي موندي ...پس نگرانيت منتفيه ....ميگم با يه ابگوشت پر چرب و چيلي چطوري ؟همه چيزشم مهياست ..هوم؟
دختر بي خيال و من نگران..من به فكر چي بودم واون به فكر چي ؟....احساس خوبي به اين خونه و فضاش نداشتم ...با اينكه همه چي بود.. ولي بازم يه چيزي كم بود كه نمي دونستم چيه
- بيا بگيرش
سرمو برگردوندم و به دستاش خيره شدم .... حوله رو انداخت تو بغلم و گفت:
- حموم انتهاي اون راهرو....وسايل مورد نيازتم گذاشتم ...تا تو يه صفايي به خودت بدي ...منم ببينم چي مي تونم براي سير كردنمون .... درست كنم .
- لباس چيكار كنم..؟
انگشتشو به طرف سقف گرفت و گفت:
- اون بالا يه چيزايي پيدا كردم..فقط اميدوارم اندازه ات باشن
باز به اطرافم نگاهي كردم و گفتم:
- نمي دونم چرا اصلا حس خوبي ندارم
- پس اون حس .، .حس نيست ..خرمگسه..بپر تو حموم ..تا حوصله امو سر نبردي
- چي بگم ..مثل اينكه بي خيال باشم كارا راحت تر پيش مي ره
- حتما همين طوره
****
نمي دونم چقدر اون تو بودم و چقدر زمان گذشت ..فقط وقتي به خودم اومدم كه ديدم .... هر چي دستگيره درو حركت مي دم ..در باز نميشه ...كلافه چند باري محكم دستگيره رو حركت داد و سعي كردم درو باز كنم ..اما بي فايده بود...
با عصبانيت از در فاصله گرفتم و داد زدم:
- اين چرا باز نميشه؟
جوابي نيومدم
چشمامو بستم و دستي به صورتم كشيدم و دوباره امتحان كردم ..
- ارغوان؟
«لعنتي ..اين چرا باز نميشه..معلوم نيست كدوم گوريه »
- كري؟؟..كجايي؟
با پا چند ضربه محكم به در كوبيدم و صداش كردم
اما جواب نمي داد..دستامو رو در گذاشتم و پيشونيمو هم بينشون و به سختي و در حالي كه نمي خواستم باور كنم گفتم:
- اينم بهم رو دست زد ...لعنت به من..لعنت به سادگيم..لعنت به زندگي
و با مشت سه بار به در كوبيدم و با صداي بلندي گفتم:
- لعنتي....لعنتي
- چيه؟چه خبرته؟
سرمو با ناباوري بلند كردم و اب دهنمو قورت دادم و گفتم:
-كجايي؟چرا هر چي صدات مي كنم جواب نمي دي ؟
- بيرون.!...رفته بودم كمي اين اطراف بگردم
- چرا در باز نميشه؟
- باز نميشه؟مگه ميشه
- الان يه ربع كه دارم صدات مي كنم و با در ور مي رم
- صبر كن ببينم
از در فاصله گرفتم و منتظر شدم كه خيلي راحت درو باز كرد و گفت:
- اين باز نميشد؟خوبي تو ؟
گيج و گنگ به در و ارغوان نگاه كردم و گفتم:
- بخدا باز نميشد..هر چي زور زدم ..تكون نمي خورد كه نمي خورد
- يحتمل..عُرضه در باز كردنم نداري ..
- چي براي خودت مي گي ..ميگم در بسته بود..مطمئنم ...ببين ..
درو بستم و باز كردم...بدون كوچكترين گيري باز و بسته شد
- پس زياد به خودت مطمئن نباش
با ترديد بهش گفتم:
- ارغوان باور كن بسته بود...
سرشو تكوني داد و گفت:
- باشه
- باشه بخوره تو سرت ..من كه ديوونه نيستم كه مي خواي با يه باشه سر و تهشو هم بياري
- اي بابا چه گيري دادي ..گفتي باز نميشد منم گفتم باشه... شايد اون موقع مشكلي بوده ..به نفعتم كه حرف مي زنم بازم حرف داري ؟
- نخير اب من و تو ..توي يه جوي نمي ره
دست به سينه به ديوار تكيه داد و گفت:
- من كه از اول مي گفتم..اين اب من و تو
بشكني زد و گفت:
-تو كانال كولر مي ره
- بخدا كه تو خلي
لبخندي زد و بهم خيره شد
عصباني شدم و با حرص گفتم :
- اونطوري نگاه نكن ...من ديوونه نيستم
با ترس در حالي كه سعي مي كرد جلوي من نخنده گفت:
- من كي بهت گفتم ديوونه ...؟
- پس چرا اونطوري نگاه مي كني ؟
- نه اينكه يه مدت پيش شما خلا بودم... نگام.... رنگ و بو گرفته
و با گفتن اين حرف پا به فرار گذاشت
-مگه دستم بهت نرسه ..منو باش خودمو دست كي سپردم
لعنتي گفتم و خواستم برم طرف اشپزخونه كه مكثي كردم و برگشتم و درو اروم باز و بسته كردم ..و با خودم گفتم:
- نكنه تَوهم زدم ؟
سرمو تكوني دادم و گفتم:
- وقتي خودم به خودم شك مي كنم ديگه از بقيه چه انتظار
وارد اشپزخونه شدم كه در حال شستن ميوه چشمكي زد و گفت:
- وجدانن چند بار ديگه درو بستي و باز كردي؟
- تو رو خدا بس كن
و صندلي رو كشيدم بيرون و روش نشستم..
شير اب و بست و در حال خشك كردن دستاش گفت:
- اينم از خونه...بعدش چي ؟
- بعدش معلومه ...كاري كه بايد قبل تر مي كردم و نمي ذاشتم اين بلاها رو سرم بيارن
نفسشو بيرون داد و جدي گفت:
- بهتره تا وقتي كه اينجا هستي كارتو كني ..بعدش ديگه كمكي از دست من برات ساخته نيست ..الانم تو تعطيلاتيم وگرنه انقدر كار و مشغله دارم كه حتي نمي خوام به اين چيزا فكر كنم
- اول از همه...بايد برم سراغ فرشته
چشماش درشت كرد و صندلي رو كشيد بيرون و ازم پرسيد:
- زنته؟اي بي وجدان چطور حاضر شد
- نخير ...زنم نيست..
- اهان ..دوست دخترته ..همشون از دم
- نه..دوست دخترمم نيست
- پس ..پس...خواهرته؟
به عقب تكيه دادم و گفتم:
-يه ديوونه اي هست ديگه...مگه براي تو فرقي مي كنه؟
با بي خيالي تو جاش راست نشست و گفت:
- نه همين كه بدونم زنت نيست حله...
-چي؟
خودش زد به اون راه و گفت:
- خوب نفر بعدي كيه؟
-فقط بايد برم دنبال همه اون كسايي كه اون روز توي اون اتاق بودن
- حالا با فاكتور و بي فاكتور چند نفر مي شن؟
با ياد اوري ادماي اون روز... از پنجره به بيرون نگاهي انداختم و گفتم:
- يكيشون از همه مهمتره ..كه اگه اونم گير بيارم كفايت مي كنه
- مي گما..اونوقت كه همه چي به خوبي و خوشي تموم بشه ...يعني اينكه اخر كار تو خوش باشي و منم خوش ...همچي بگي نگي ..در واقعه .....اصلا ببينم تو پولداري ديگه؟
دستامو رو ميز گذاشتم و تو هم گره اشون كردم و گفتم:
- ارغوان به محض اينكه پولي دستم بياد همه زحماتتو جبران مي كنم
با ناراحتي ساختگي دستاشو تو هوا تكوني داد و گفت
- كي از پول حرف ..يعني زدم ولي خوب چيكار كنم ..قرضه بايد...مي دوني كه
- بله مي دونم ..ديگه
با لبحندي گفت:
- ريشا رو كه خلاص مي كني چه خوب ميشي
سرمو با خنده تكوني دادم و گفتم:
- اي خدا ...با كي اومدم سيزده بدر
- سيزدهم ميريم....اهان راستي ..مادرشون كه اوردن يادت باشه هيچ وقت اتاقش نري
- من كه نمي ره ولي براي چيه؟
- بدنش خيلي حساسه... بايد همه چي استريل و تميز باشه حتي من كه مي خوام برم ...اصلا بهتره تو طبقه بالا نياي ..اينا الان به مرگ ننه راضينا.... ولي واي به حالي كه بلايي سرش بياد ..تا پاي چوبه دارم دست از سرمون بر نمي دارن
- باشه ..من فقط يه سقفي بالا سرم باشه..ديگه به بالا و پايينش چيكار دارم
- يه چيز ديگه
سرمو تكون دادم
- فردا هم صبر كن مادرشون بيارن بعد از اون هر جا كه خواستي برو
- چشم ديگه؟
- گذشته از شوخي هر كاري كه مي خواي بكني ...مواظب باش كه براي من يكي دردسر درست نكني
- باشه..اخه چه دردسري؟
شونه هاشو بالا انداخت و بلند شد و گفت:
- ما كه شانس نداريم ....گفتم كه بدوني ...راستش حوصله ابگوشت درست كردن نداشتم...يه چيزي اماده كردم بخوريم
- همچين گفتي چرب و چيلي گفتم كه يه خواب بعد از ظهرو افتادم
لبخندي زد و مشغول چيدن وسايل روي ميز شد
- اشكالي داره از گوشيت با جايي تماس بگيرم
- اره
- از خونه چي ؟
- اره
با عصبانيت بلند شدم و گفتم:
-تو كه قرص اره خوردي ..لا اقل مي گفتي خودم از بيرون يه سيم كارت ايرانسل مي گرفتم
برگشت و با ارامش گفت:
-اعصاب مصاب نداريا ...هر بار سوال كردي جواب اون سوالتم گرفتي ...اولا دوست ندارم شماره ام پخش بشه..در ثاني اينجا خونه مردمه .بعدشم پولت كجا بود كه دم از خريد مي زني ؟
- -پس ميشه بفرماييد من بايد چه غلطي بكنم؟
به طرف كيفش كه روي پيشخون گذاشته بود رفت و گفت:
- از اول بپرس چطور مي تونم با بيرون تماس بگيرم...كه نه اره بشنوي ...نه حرص بخوري
و كارتي رو در اورد و روي ميز طرفم پرت كرد و گفت:
- ديبيت كارته ..پول اينا رو هم بعدا جداگانه باهات حساب مي كنم ...حالا هر چقدر دلت مي خواد ور دل اون تلفن بشين و تماس بگير
كارتو از روي ميز برداشتم و با دلخوري از اشپزخونه خارج شدم كه از پشت سر در حالي كه گوجه اي رو برداشته بود و مي خورد گفت:
- ببين ؟
برگشتم و بهش خيره شدم كه گاز ديگه اي به گوجه زد و با چهره اي كه هم توش جديت موج مي زد و هم بي خيال گفت:
- بار اخرتم باشه كه سرم داد مي زني ..نوكر ننه ات نيستم كه هر جور دوست داري باهام رفتار مي كني
- اوه ببخشيد كه به خانوم بر خورده ...
- بله خيليم برخورده ...فكر نمي كنم جواب اين همه خوبي ..فقط دستور شنيدن باشه
قدمي به طرفش برداشتم و گفتم:
- من اگه خودم
صاف ايستاد و گفت:
-آ آ...مواظب باش چي مي خواي بگي ...خوب فكر كن ..بعد حرف بزن ...ممكنه پشيمون شي
با حرص تو چشماش خيره شدم و گفتم:
- فقط اميدوارم مجبور نباشم تا اخر عيد تحملت كنم
- شد دو بار ..بار سوم مطمئن باش دل رحميمو مي ذارم كنارو مي ندازمت بيرون ...من بهت احترام مي ذارم توام بايد بذاري ...فكر كنم تو گذشته هم.. چوب ندونم كاريا و فكر نكردناتو زياد خورده باشي ...پس عاقل باشو گذشته رو تكرار نكن
با عصبانيت كارتو كنار تلفن كوبيدم و گفتم:
- من گشنه ام نيست ...مي رم بيرون
- هر جور كه مايلي
و تيكه اخر گوجه رو يه جا بلعيد و بهم نگاه كرد و منم از ساختمون زدم بيرون
- همينم كم بود كه يه دختر شهرستوني برام خط و نشون بكشه...لعنتي ..چقدر بي عرضه ام...
و با پا محكم به سنگي كه زيرجلو پام بود ضربه زدم كه يهو جرقه اي تو ذهنم زده شد و بدو به ساختمون برگشتم و گفتم:
- نمي دوني وقتي منو اورده بودن اون كلينك وسايلمو چيكار كردن ...؟
سبد نونو گذاشت رو ميز و گفت:
-وسايل ؟منظورت چه نوع وسايليه ؟
- لباسام.. كارت شناسايم ....؟
- مثل اينكه يادت رفته تو رو با اسم فرهان بستريت كردنا ...بعدم عقل كل همونايي كه اوردنت.. مطمئن باش فقط با چهار تيكه لباس اوردنت.. قبلا جيباتو خالي كردن
- يعني هيچي نداشتم؟
- حالا دنبال چي مي گردي؟
با ناراحتي پوفي كردم و گفتم:
هيچي
و دوباره به حياط برگشتم ..
نيم ساعتي بود فقط راه مي رفتم كه صداي قدمهاشو از پشت سر شنيدم ولي محلي بهش ندادم ...بهم نزديك شد و گفت:
- حالا جوابم گرفتي ؟
- از كي ؟
- از اين همه راهي كه رفتي
جوابي ندادم كه ساندويچي كه خودش درست كرده بود رو به طرفم گرفت و گفت:
- بيا بريم زير اون درخت اونجا بيشتر مزه مي ده
- گفتم كه گشنه ام نيست
- بيا با دو لقمه چاق نميشي
و استين پيرهنمو كشيد و من به زور همراهش شدم
روي نيمكت نشست و ازمنم خواست بنشينم
به محض نشستن ساندويچو گذاشت تو دستم و خودش به ساندويچ گازي زد و گفت:
- يه نصيحت مي كنم هميشه اويزه گوشت كن ...به خاطر هر مسئله اي كه تو زندگيت پيش مياد..شكمتو به سختي نده..تو چه بخوري چه نخوري ...اون چيزي كه بايد بشه ميشه و نبايد نميشه ...
و با چشمكي به همراه شيطنت گفت:
- تو زندگي مشترك اين نصيحت بيشتر به كارت مياد
و با خنده گاز ديگه اي به ساندويش زد
- حالا نمي شد ابگوشتي ..پلويي
- همينم از سرت زياده...حالا بخور شب جبران مي كنيم
گازي به ساندويچ زدم و گفتم:
- بعضي وقتا تند مي رم ببخش
- اما من هميشه نمي ببخشم..پس مراقب باش
- ميشه انقدر تهديد نكني
- بدت مياد؟
- فكر نمي كنم ادم از زنش انقدر تهديد بشنوه كه از تو مي شنوه
- حالا با كجا مي خواستي تماس بگيري ؟
- مي خواستم از وضعيت كسي مطلع بشم
- كي ؟
حنده اي كردم و گفتم:
- مطمئن باش..زنم نيست ..
وقتي ديدم هنوز داره نگام مي كنه گاز ي به ساندويچم زدم و گفتم:
- مادرم
- مگه مامان داري؟
-مادر واقعيم نيست..ولي بزرگم كرده
- اهان
گوشه لبمو با دست پاك كردم و گفتم:
- من از تو هيچي نمي دونم
- بايد بدوني ؟
- حالا كه يه مدت باهميم چرا كه نه؟
- خوب تا اينجاوش كه مي دني پرستارم..در حال گذروندن طرحم ..گير تو افتادم.. اسمم كه ارغوانه...سنمم ندوني بهتره ..اخه كه گفته خانوما بايد هر جا مي رسن سنشونو بگن ...يه دادش دارم ...مامان بابا هم دارم ...كلا هم بچه اردبيلم
- برادرت از خوت كوچيكتره ؟
- نه بزرگتره... كلي ام ازش حساب مي برم ..اگه بدونه اينجام..و چنين غلطايي كردم ..از عزرائيل زودتر جونمو مي گيره
- انقدر سخت گيره ؟
- همچي بگي نگي
- چي خونده ؟
- اي بابا بسه ديگه ..چقدر مي پرسي ..اسمشم كه مياد مي ترسم ..خوب شد يادم انداختي برگشتيم تو ساختمون با خونه يه تماسي بگيرم..يهو چه ديدي.. پا شد اومد ... حالا نوبت توه
- تو كه همه چي رو مي دوني؟
- نه والا
-پدر مادر كه ندارم.....اين خانومم كه بزرگم كرده اخرين بار تو بيمارستان به خاطر قلبش بستري بود..از وضعيتشم هيچ خبري ندارم
و همراه لبخند معني داري اضافه كردم:
- نه زن دارم نه دوست دختر و نه تو اين مايه ها...يه دايي داشتم كه اميدوارم هيچ وقت نبينمش...بعدم يه دختر دايي و يه زن دايي...درسمم خيلي وقته تموم شده
-چرا از داييت بدت مياد؟
-الان حوصله گفتنشو ندارم
-اون دوستت كي بود؟... از اونم بدت مياد؟
-اسمش حسامه ..يك سالي بود باهم دوست بوديم ...پسر خوبي بود..يعني هست ...اما با اومدنش به اون كلينيك منو به شك انداخت..نمي دونم چرا ديگه نمي تونم به كسايي كه تو گذشته باهام بودن اعتماد كنم
- شايد پيدات كرده بود و اتفاقي
- فكر نمي كنم انقدر بيكار باشه كه اولين روز عيدو بياد اونجا دنبالم
گاز ديگه اي به ساندويچش زد و گفت:
- بد تيكه اي هم نبودا ...يه جورايي باحال..با كلاس ..نمكي ..شيطون
- جلوي داداشتم اينطوري حرف مي زني ؟
- نه بابا... جونمو مگه از سر راه اوردم ..خوب
- دندونپزشكه...كلا بامرامه ...
- زنم داره؟
يه لحظه برگشتم و نگاش كردم كه گفت:
- جوابش اره و نه است
- تو از تمام اقايون مي پرسي زن دارن يا نه؟
-بلاخره بايد يه كيس مناسب براي خودم پيدا كنم يا نه ...و همه اينا هم با پرسش و پاسخ حاصل ميشه
- ارغوان اوضات خيلي خرابه..راستي ببينم تو چي ..شوهري ..دوست پسري؟
-از خدا كه پنهون نيست از تو چه پنهون ..يه خواستگار سيريش دارم.كه همين داش مشت ما دست و پاش كرده ...يعني به واسطه دادشم فهميد منم هستم....عيد نرفتنم به خونه ..به همين خاطر بود..دوست پسر هم ..زياد تو واديش نيستم ..يه رابطه اي كه تهش به ادم هيچي نمي ماسه..به نظرم تو اين موارد فقط پسرا بهشون خوش مي گذره تا دخترا...اما خوب درست ترش اينكه اصلا وقتشو نداشتم
- پيشنهادشم نداشتي؟
- اي بابا دلت خوشه..تا اين بچه تهرونيا هستن كي مياد سراغ امثال من
- حالا خواستگارت سرش به تنش مي ارزه ؟
با خنده نگاهي به سرتا پام كرد و گفت:
-سرش كه الان به تنش چسبيده لابد مي ارزه
با خنده گفتم:
- مگه من خواستگارتم ؟
- به نظرم شما مردا همتون از دم يه جوريد پس زياد فرقي نمي كنه
- ازش خوشت نمياد؟
- اومم...يه جوريه ...چه طور بگم ...موقع راه رفتن انقدر سيخ و راست راه مي ره كه من همش احساس مي كنم يه عصا دار راه مي ره...خيلي جديه...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۰ ساعت 23:41 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|