رمان چهاردیواری25
- خوب
با صداي پيرمرد چشمامو باز كردم و سرمو بالا گرفتم
- بخور ميچسبه
«چسبيدن؟چه چيزي بايد مي چسبيد؟»
با تعجب به ليوان چايي رو به روم نگاه كردم
-شرمنده پسرم...با اينكه اولين روز عيده ..ولي انگار براي من با روزاي عادي هيچي فرقي نداره..هميشه تنهام...ممنونت ميشم اين يه ليوان چايي رو با من بخوري ..فكر كن..يه نيم ساعتي اومدي عيد ديدني
«هه..عيد ديدني ! اقبال منو باش»
تو موقعيت ديگه اي بود ..به احتمال زياد كاري مي كردم كه جد و اباد طرف جلوش رژه برن ...
اما با حس نفس كشيدن دوباره بي خيال جد و ابادش شدم و گفتم:
- پس مي خواستي به كي زنگ بزني ؟
- بهونه اي بود كه بِكشَمت تو ....اومده بودي ديدن كسي ؟
دستي به صورت و ريشام كشيدم ...و بهش خيره شدم..يه لحظه هم ازم چشم بر نمي داشت..
«چه دروغي بايد بهش مي گفت؟»
- اِ تو كه هنوز اينجايي
پيرمرد و من هر دو با شنيدن صداي دختر كه تو چهار چوب در ايستاد بود نگاه از هم گرفتيم و به قامتش خيره شديم
سرشو با گله مندي تكوني داد و گفت:
-دِ پاشو ديگه ...
پيرمرد نگاهشو بين دوتامون به حركت در اورد و از من پرسيد:
- اين خانوم با شماست ؟
به چهره جديد دختر با ترديد و دهني باز خيره شدم و با خودم گفتم:
«اين كي وقت كرد انقدر تغيير كنه؟»
به جاي روپوش ...مانتو تنش بود و لبه هاي مقنعه اشو داد بود تو يقه مانتو و يه عينك افتابي بزرگ رو صورتش زده بود..... رژ قرمزي رو هم زينت لبهاي خوش حالتش كرده بود كه خونمردگي كنار لبش تو ذوق نزنه ..هرچند با دقت در صورتش ميشد فهميد گوشه لبش كمي باد كرده
موهاشو هم به طرز زيبايي داده بود بيرون تا خوش حالتي و رنگشونو سخاوتمندانه به رخ منو و پيرمرد بكشونه
اما جاي دوتا از انگشتام كه از زير عينكش كمي معلوم بود تو ذوق مي زد ...و واقعيت اين بود كه اگه صداشو در نمياورد منم شك مي كردم اين همون دختر شهرستونيه كه كمكم كرده بود
- بله دخترم ؟
- دوساعته كه دنبال اين اقامونيم ...منو ول كرده به امون خدا و خودش اومده اينجا
پيرمرد سرشو به طرفم چرخوند و با نگاهش مي خواست بپرسه اين خانومته ؟
- بله..بله..ايشون....
- اه پس خانومته ....
استرسو كه از تن صدا ي دختر مي تونستم بفهم به پيرمرد گفت:
- بله اگه اجازه بديد......
و رو به من طوري كه انگار چندين ساله زن و شوهريم گفت:
- پاشو... دوباره حوصله غر غر كردناي مادرتو ندارم ..كه هي متلك بارمون كنه...اول رفتين پيش خانواده من ...پاشو پاشو ...
سريع بلند شدم و گفتم:
-ديگه ببخشيد پدر جان... ديرمون شده ..مادرم دلواپس مي شه ...
پيرمرد ناراحت از هم صحبتي كه از دست داد ه از جاش بلند شد
سريع به سمت در رفتم و با دختر از پله ها پايين رفتم:
-پسرم...
دختر و من كه فقط مي خواستيم پيرمردو خفه كنيم ...ايستاديم و اروم و يواش دختر غر غر كنان گفت:
- اين تا منو و تو رو به عنوان عيدي نندازه زندون ول كن نيست
و سريع برگشت و گفت:
- بله؟
-با تو نبودم دخترم ..با توام پسرم ..
- زود باش برو ببين چي مي گه...زود باش تا كسي ما رو نديده
با كف دست عرق كرده ام دستي به گردنم كشيدم و بهش نزديك شدم و گفتم:
- بله
- از من به تو نصيحت انقدر بنده زنت نباش
دختر با حرص برگشت و به دوتامون خيره شد و پيرمرد كه معلوم بود از دختر خوشش نيومده دستشو رو شونه ام گذاشت و منو كامل به طرف خودش چرخوند و گفت:
- اينطوري عرض دو سه سال... پيرت مي كنه ...
برگشتم و نيم نگاهي به دختر انداختم ..كه با دندونش داشت لب پايين شو با حالت عصبي فشار مي داد و مدام به ساختمون خيره مي شد
- چشم حق با شماست..با اجازه
و بدون اجازه اظهار نظر ي..با قدمهاي بلندي به طرف در رفتم
- پسرم
دختر عصبي از گير دادنهاي پيرمرد دست راستشو مشت كرد و كف دست چپش كوبيد و گفت:
- چرا يه پاره سنگ با خودم نيوردم كه اينو خلاص كنم
با چشماي از حدقه بيرون زده به دختر خيره شدم و گفتم:
- اروم باش
نفسشو با حرص داد بيرون و گفت:
- بد بخت فكر كرده با اين ريش و پشمت حيف شدي ...صبر كن الان راحتش مي كنم
به گمون اينكه واقعا مي خواد با چيزي بيفته به جونش ..برگشتم تا مانعش بشم ..اما خيلي دير شده بود
-چيزي شده آقا ؟
پيرمرد چيني به بينيش انداخت و گفت:
- شما دوتا كي اومديد كه من نديدمتون؟
دختر كه كم مونده بود اشكش در بياد... دست تو جيب مانتوش كرد و با صداي ارومي گفت:
- شما مشكلت چيه؟بگو شايد حلش كردم
- من مشكي ندارم ولي بايد خروج و ورود همه رو كنترل كنم ..اينطوري هر كي بخواد هي مياد و ميره و من بايد جوابگو باشم
همين كه خواستم بهشون نزديك بشم...صداي زنگ تلفن از داخل نگهباني بلند شد
من و دختر نگاهي بهم انداختيم
- يه لحظه همينجا وايستيد تا من برگردم
- حاجي چه گيري داديا ...يكم ديگه كه دير بريم... مادرش خونمو تو شيشه مي كنها
صداي تلفن و وجود ما پيرمرد و گيج كرده بود
دختر لبخندي زد و گفت:
-مي خواي من برم جواب تلفنو بدم؟
- اي بابا خيل خوب بريد..
و بدو وارد اتاقك شد
- زود باش بريم تا نيومده
هر دو بدون از دست دادن وقت حركت كرديم
به محض خروج از در ...دختر استينمو كشيد و منو به دنبال خودش دوند ...و به طرف ماشيناي پارك شده كه در ديد نگهبان نبود رفت ...
به جلوي پرايد نقره اي رنگي رسيدم و ايستاديم ..دختر در حالي كه نفس نفس مي زد كمي خم شد و گفت:
- يادت نره تا دو ساعت ديگه اينجا باشي ....
- خودت چطور مي خواي برگردي اون تو ؟
سرشو چرخوند و نگاهي به در ورودي انداخت و گفت:
- نگران نباش ..اون به ما حساس شده بود به بقيه كاري نداره ....
و بعد در حالي كه سريع دكمه هاي مانتوشو باز مي كرد گفت:
- اوه چقدر بدم مياد دوتا لباس رو هم بپوشم ...
با تعجب به چهره و كاراش گفتم:
- تو هميشه با تجهيزات اينور و اونور مي ري؟
- اگه منظورت عينك و رژه كه بايد بگم اينا جز لاينفك زندگيمه كه اگه خدايي نكرده نباشن ...ديگه عمرم به دنيا نيست ...
سرمو با تعجب تكوني دادم و گفتم:
- چه جالب... تا حالا نديده بودم استفاده كني
- خوب كه چي ؟نكنه فكر كردي كلينك تالاره و منم بايد بيام عروسي
- چي بگم والا ..كارات عجيب غريبه
- حالا جا برا بحث زياده..اون چي كه زياد نيست وقت منو و تو ..كه داره از دست مي ره ...
بعد نفس عميقي كشيد و گفت:
-خدا بگم چيكارش كنه ...پيرمرد سيريش...
عينكو از رو چشماش برداشت و با دستمالي كه از جيب روپوشش در اورده بود..محكم روي لباش كشيد و بي توجه به من ادامه داد:
- اگرم مي خواي بري پيش كسي ..مي توني بري.. فقط تا دوساعت ديگه براي دادن ماشينم حتما بيا....من جا و مكانم اون سر دنياست
- يعني چي ؟
- اووف چقدر تو خنگي ...بگير ديگه ..براي برگشتن بايد برم اون سر شهر كه با اين حجم ترافيك ....كلي كه هنر كنم .. يك – دو شب مي شه
با اينكه هنوز در پي جا و مكان نداشتم بودم سرمو تكون دادم و چيزي نگفتم
*****
نزديكاي ساعت دو برگشتم..جايي رو نداشتم كه برم...يعني مي ترسيدم كه جايي برم..به همه كس و همه چيز شك داشتم ...پس به جز بنزين زدن و چرخ زدن تو چندتا خيابون... جاي ديگه اي نرفتم... ساعت 14:15 بود كه از اينه ديدم داره مياد ...
شالشو كمي رو صورتش كشيده بود ....به محض سوار شدن..به صورتش نگاهي كردم و حين سلام كردن ..سرمو بردم جلو تا ببينم ناز شستم چه كرده ...
بيچاره يه طرف صورتش باد كرده بود و زير چشمشم كمي كبود شده بود
-اوه اوه چيكارت كردم
-اخه توي ني قليون اين همه زور داشتي و من نمي دونستم
-خيلي درد مي كنه؟..مي خواي بريم دكتر ؟
-آي ..نه برو تا تابلو نشديدم
-چي شد فهميدن ؟
برو الان اينجاي جاي حرف زدن نيست
دنده رو جا به جا كردم..هنوز دستش رو صورتش بود و گاهي كمي جاي ضرب ديدگي رو با انگشتاش فشار مي داد...شالشو كمي عقب كشيد و شيشه رو داد پايين و گفت:
- تو واقعا كي هستي ؟
- براي چي مي پرسي؟
- براي اينكه هم منو انداختن بيرون و هم دوستمو
- اي واي يعني كارتو به خاطر من از دست دادي ؟
- كار من كه نبود... كار دوستم بود...من فقط پنج شنبه ها و دوشنبه ها مي اومدم
حالا چي بهش بگم ؟
- خيلي برات بد شد ؟
- باز خوبه سيليت محكم بود و گرنه عمرا مي ذاشتن بيام بيرون
- حالا كجا برم؟
بي توجه به دردش نگاهي به بيرون انداخت و گفت:
- فعلا بزن همين كنارا يه چيزي بخوريم..خيلي گشنمه..هيچي نخوردم ...
- اينجا كه رستوران نيست
با نگاهي تحقير اميز به طرفم چرخيد و كفت:
-خيلي گنده گنده حال مي كنيا...كي گفت رستوران...من يه ساندويچم بتونم از بيرون بگيرم ...برام كويته
بعد از سفارش دادن ساندويچا ...دختر به سمت دستشويي رفت تا ابي به سر و صورتش بزنه ...
وقتي كه برگشت در حالي كه با دستمال كاغذي سعي داشت گوشه هايي از صورتشو خشك كنه گفت:
- حالا چي بهش بگم...خيلي از دستم عصباني ميشه
- كي ؟دوستت؟
- اره...بي خيال ..فوقش باهام قهر مي كنه ..منم كه زياد ازش خوشم نمياد .پس دوستيمونم بهم بخوره ...مهم نيست
- منوببخش كاش مي تونستم كاري برات بكنم
- حالا عجله نكن به موقعش شايد تو هم برام كاري كردي ...
-اگه بتونم چرا كه نه
صاحب مغازه سفارشامونو اورد ..دختر بلافاصله ساندويچي رو برداشت و گفت:
- جاييم كه نداري بري ...حالا تكليف من چيه؟
برگشتن از جايي كه درست مثل جهنم بود بدون جا بدون پول ...نگرانيمو تشديد مي كرد..و تنها اميدم دختر بود...اما اون چيكار مي تونست براي من بكنه
بهش نگاه كردم ساندويچو باز كرده بود و خيارشو راشو بر مي داشت و با اخم توي ساندويچو بررسي مي كرد
اما من بي رغبت..به ساندويچ توي سيني خيره شده بودم و تمايلي به خوردن نداشتم ...
- مگه تو عيد... تعطيلات نداري ؟
- خودم خواستم...حال و حوصله خونه و....
حرفشو قورت داد و گفت:
- فعلني كه اينجام ....
نفسمو دادم بيرون و ساندويچو برداشتم اما با ياد آوري اينكه همه چيزيم رو هواست دوباره گذاشتمش سرجاش
-حالا چرا غمبرك گرفتي عين اين مادر مرده ها...
و ساندويچو برداشت و گذاشت تو دستم و گفت:
- بخور ..يه فكري مي كنيم ...
- تا اينجاشم خيلي مديونتم ...
- اوه اينطور لفظ قلم حرف نزن..جنبه ندارم..يهو هوايي مي شم
و اولين گاز و همراه يه چشمك بي نقص به ساندويچش زد...
-چرا كمكم كردي ؟
پوزخندي زد و گفت:
- تو چرا اعتماد كردي؟
- هنوز فكر مي كنم شايد ادمايي باشن كه بشه بهشون اعتماد كرد
با دست ازادش دستمالي رو از جعبه بيرون كشيد و گوشه لبشو پاك كرد و گفت:
- منم فكر مي كنم هنوز ادمايي هستن كه راست مي گن
- واقعا هدفت از كمك چي بود؟
ساندويچشو نصفه تو سيني پرت كرد و گفت:
- ساندويچشم به درد عمه اش مي خوره
به ساندويچ نيمه اش نگاهي انداختم و منتظرش شدم
- كمك خواستي كمكت كردم ....حالا هم ازادي و مي توني هر جا كه مي خواي بري...به منم مديون نيستي
- اما
به عقب تكيه داد و دست به سينه شد و گفت:
- بعد ازچند ماه رفت و اومد به اون كلينيك ...اگه تو هم جاي من بودي مي فهمي چي راسته چي دروغ..كي راستكي خله كي نيست...
هيچ مي دونستي به خاطر خوندن پرونده ات يه ماه حقوقمو ندادن ..حالا خوب شد نفهميدن كه ازش يه كپي هم برداشتم و گرنه 4سال زجر كشيدنم پر...
اصلا تو فكر كن يه جور انتقام ...البته اگه بشه بهش گفت انتقام
تازه اگه ديوونه هم باشي غمي نيست ...نمي دوني وقتي مهدوي فهميد نيستي چه حالي شد...چه كيفي كردم وقتي هرندي از پشت تلفن سرش داد و بيداد مي كرد و مهدوي نمي تونست جيك بزنه
تلافي هرچي سركوفت بودو سرش در اوردم....فكر مي كرد بچه شهرستونم چيزي حاليم نيست ..هي ازم كار مي كشيد..منم به خاطر دوستم جيكم در نمي اومد..اما ديگه تحملشو نداشتم..مگه دوستم چقدر تو حقم خوبي كرده بود كه بخوام تا اخرش تحمل كنم ..و دم نزنم
يه دفعه از جاش بلند شد و از كيفش چندتا اسكناس در اورد و روي ميز گذاشت و گفت:
-تو الان مال خودتي ...منم مال خودم.....مي توني بري ....
بند كيفو رو شونه اش انداخت و موهاشو زير شالش مرتب كرد و گفت:
- كاري نداري ....؟
- از جام بلند شدم و گفتم:
- من..من هيچ جايي رو براي رفتن ندارم
سر جاش نشست و گفت:
- ميگي من چيكار كنم؟..يه دانشجوي طرحي كه تو خوابگاهم به زور جاش مي دن
دستامو روي ميز گذاشتم و سرمو پايين گرفتم .. حتي پولي نداشتم كه براي يه شب تو مسافر خونه بمونم
دست كرد تو كيفش و يه بسته پو ل2 تومني جلوم گذاشت و گفت:
-مي دونم فعلا چيزي نداري ..اينم قرضيه از يكي از دوستام....محض خريت... ولي شايد براي يه بار تو زندگي عيبي نداشته باشه...از اين پولا تو زندگيم زياد باختم..اينم روش
و بلند شد و به طرف در رفت
-ببين
- برگشت و گفت:
-هوم؟
-كمكم كن
- اون پيرمرد چي مي گفت؟اهان ...مي گفت..انقدر ذليل من نباش
- توام چقدر جدي گرفتي
- آخه خيلي بهم برخورده
- من به جاش ازت معذرت مي خوام
نوك بينيشو الكي خاروند و با خنده گفت:
- بايد فكرامو كنم
آهي كشيدم و نشستم و سرمو بين دوتا دستم گرفتم
- اوه ...حالا چقدر برام تريپ بدبختي مياي
برگشت و با لبخند با نمكي نشست و كيفشو روي صندلي بغلي انداخت و موبايلشو در اورد و گفت:
- درسته بچه شهرستونم ولي انقدرام بي دست و پا نيستم كه نتوتم جايي براي موندن پيدا كنم ....قديم ترا يه دوست باحال داشتم.... زياد با دكترا مي پريد ...
با خنده نگاهي بهم انداخت و ادامه داد:
-عشق دكتري بود اما كنكور محلتش نداد و پرستار شد
از اون موقع بود كه هي با دكتر جماعت پلكيد و پلكيد كه شايد مثل اونا بشه..اما مثل اونا نشد كه هيچ..... پرستاريم به كل يادش رفت
و بلند زد زير خنده