رمان چهاردیواری24
معلوم بود ترسيده ....اما سعي مي كرد خودشو نبازه ...از اتاق كه خارج شديدم ....ترس منو هم گرفت
اروم حركت مي كرد كه شك برانداز نباشه.....هنوز از اتاق دور نشده بوديم كه ديدم..پرستاري از مقابل داره بهمون نزديك مي شد ...اروم و همونطور كه به مقابلش نگاه مي كرد بهم گفت:
-كاري نكني كه شك كنه...
-تو تابلو نباش من نيستم
-من؟
-الان شرط مي بندم رنگت عين هو ميت شده
-خاك عالم بر سرت ..كم كاري نيست كه... ادم دزديه
خندم گرفت و در حالي كه سرم پايين بود بهش گفتم:
-ديوونه خودم خواستم..نترس نمي زارم كسي تو رو بندازه زندون
-ديوونه كه تويي..براي همين مي ترسم ..
با پوزخند گفتم:
-چرا؟
-اخه كي حرف يه ديوونه رو باور مي كنه؟
-رو اعصابم نرو
-برو بابا مورچه چيه كه كلاباچه اش چي باشه
خواستم جوابشو بدم كه پرستار نزديك شد و با ترديد نگاهي به دوتامون كرد و بعدم نگاهي به ساعتش و از دختر پرسيد:
-كجا داري مي بريش؟
-هوا خوري
-اين وقت روز ؟
-سخت نگير بابا ..بدبخت پوسيد تو اون يه ذره جا....
-اما وقت هوا خوريش بعد از ظهره
-نا سالامتي امروز عيده...
-اين چي حاليشه كه حالا بخواد عيدم بره بيرون
دختر لبشو با خنده گاز گرفت و گفت:
-نگو بابا اينم دل داره ..خودش نخواسته كه اينجا باشه ...
-خيل خب بيشتر از نيم ساعت نشه ها
-باشه .
با گذشتن پرستار از كنارمون نفسشو داد بيرون و گفت:
-اوف بخير گذشت....نذر كردم ..اگه از اينجا بسلامت جيمو زديم ...خودم يه بار ديگه برگردونمت اينجا
و اروم زد زير خنده
- خيلي بي مزه اي ...
- مگه نگفتم حرف نزن ..اون پتو رو هم درست بنداز روت... كه لباسات ديده نشه..هنوز از منطقه خطر رد نشديم
- منطقه خطر ديگه كجاست ؟
- رسيدم..اگه حرف نزني مي فهمي
ويلچرو كنار پيشخون نگه داشت و به دوتا از پرستاراي پشت پيشخون با سرخوشي گفت:
- چاييتون به راهست..؟
يكيشون با پوزخند به من نگاهي انداخت و به دختر گفت:
- نكنه چايي رو براي خواستگاري كردن ازش مي خواي ؟
- اره ديگه..بيرون كه خاطر خواه خوش تيپ گيرمون نمياد
- نگو كه عاشق اين خل ديوونه شدي..؟
از صداي لرزونش كه از قورت دادن خنده اش نشات مي گرفتم فهميدم..كلي داره به من و خودش مي خنده
- خوشگل باشه..عقل پيشكش
دوتا پرستار پقي زدن زير خنده كه گفت:
- دير جنبيد..خوشگلشون اين بود كه قاپشو زدم
پرستار با متلك گفت:
- رواني تر از اين نبود ....؟
- من همه جوره قبولش دارم
- خدا بهت عقل بده..حالا كجا مي بريش؟
- خانوم مهدوي گفت..ببرمش هوا خوري
- باشه..فقط مراقب باش ..اين يهو قاط ميزنه...يهو ديدي
- اي بابا بس كن ..من تا بر مي گردم و ازش بله رو مي گيريم ...يه ليوان چايي بريز تا بيام
و ويلچرو حركت داد..كمي كه دور شديم با صداي خندوني گفتم:
- واقعا حاضري با يه ديوونه ازدواج كني ؟
- خدا نكنه مگه عقلم كمه..اونم ديوونه اي مثل تو...اوه...بلا به دور
- پس چي بهشون مي گفتي ؟
- از من زياد خوششون نمياد ..داشتم سر به سرشون مي ذاشتم..بلكم يكم بخنديم
- اگه منو از اينجا ببري بيرون..هر چي بخواي بهت مي دم
-بابا ايول ...حاتم بخش ...حالا از كيسه خليفه مي بخشي يا از جيب پينه بستت؟
- فكر مي كني انقدر بدبختم كه براي جبران زحمتات چيز ي نداشته باشم
- هر كي كه بودي و هر چي كه داشتي... ديگه فعلا نيستي و نداري ...وگرنه اينجا نبودي ...تو برو دعا دعا كن اسم و رسمتو از اين دنيا حذف نكرده باشن...پاداش دادنت كه بخوره تو فرق سر قاسمي و امثال خودت
و باز سرخوشانه شروع كرد به خنديدن
«راست مي گفت ..من كه 6 ماه اينجا بودم ..چي داشتم كه بي خودي داشتم به اين اون مي بخشيدمش..پس فكمو با حر ص بستم و ساكت شدم .»
انتهاي سالن به سمت راست پيچيد پتو رو دورم محكمتر كردم و همين كه سرمو بالا اوردم ... چشمم به حسام افتاد كه تازه وارد سالن شده بود
با ناباوري گفتم:
- اين از كجا پيداش شد ؟
-كي؟
همونطور كه نگاهش مي كردم جواب دادم:
- حسام؟
دختر سريع سرشو بالا برد و به انتهاي سالن خيره شد ..با نگراني بدون اينكه جهت نگاهمو عوض كنم گفتم:
-حالا چيكار كنيم ؟
-فكر نكنم با اين ريش و پشم بشناستت
-لعنتي ..لعنتي ...زود باش يه كاري كن..اون ميفهمه
-اخه چيكار كنم؟
-نمي دونم فقط زودتر يه غلطي كن تا نرسيده...
-اِه هولم نكن ...
-زود باش ..رسيد.. زود باش
يه دفعه يه ضربه محكم پس كله ام زد و گفت:
-سرتو پايين بگير و خودتو تكون بده مثل تشنجيا ..ولي سرتو بالا نگير
- اينم شد راه حله اخه؟
-حرف نباش زود باشه
و خودش بالافاصله جلوم قرار گرفت و دستاشو رو صورتم گذاشت ...به شدت خنده اش گرفته بود...حسام بهمون رسيد ..در حالي كه مي لرزيدم و صورتم بين دستاش حصار شده بود از بين انگشتاش به حسام نگاه كردم
-اقا چرا اينجا ....وايستادي ؟
حسام با تعجب ايستاده بود و حركتي نمي كرد
-مگه اومدي سيرك ؟نمي بيني تو رو ديده رَم كرده
-يعني چي خانوم ؟
-اقا برو ...اين به غريبه ها الرژي حاد داره
-چي ؟
-چي مي دونم ..برو برو تا زنجير پاره نكرده
از خنده در حال انفجار بودم ..معلوم بود حسامم خنده اش گرفته ...براي همين خنده اشو قورت داد و راه افتاد...
-اين كي بود ؟
-بعد بهت مي گم زود باش تا برنگشته ......
سريع بلند شد و راه افتاد
خوشبختانه بقيه راه..جداي از استرس ديدن حسام.. مشكل ديگه اي پيش نيومد..مخصوصا كه منو از جاهايي مي برد كه زياد تو ديد نباشم...و يا با زبون بازي همه رو يه جور از سر باز مي كرد......فقط يه در اصلي مونده بود ...از ساختمون حسابي دور شده بوديم ..كه ويلچرو نگه داشت و گفت :
-حالا پاشو... بايد بقيه راهو با پاهاي خودت بري ...
-اخه
-بايد همين كارو كنيم ...فقط شانس بياريم پرستار و دكتري هواي ..هوا خوري به سرش نزده باشه ...
و شونه اي از جيب روپوش در اورد و به طرفم گرفت و گفت :
-موهات شونه بزنه بهم ريخته..بعدم مثل ادماي متمدن..برو سمت نگهباني و يه خسته نباشيد بگو و برو ..اينم سوئيچ ماشينم ..
-پس تو چي ؟
-من كه الان بيام همه مي فهمن... من فراريت دادم...اينو بگيرو برو سوار شو و برو پيش اون دوستت... ساعت 2 هم بيا دنبالم ..يعني ماشينمو بيار ...
-ديگه نمي تونم برم پيشش
-دِكي چرا؟
-هموني بود كه ديديش
-به نازم اطمينان و اعتمادتو بهش ...خيل خوب برو يه دور بزن ...من تا 2 نمي تونم بيام ...مخصوصا كه قراره تو فرار كرده باشي....اهان راستي اين پولو هم بگير ..ماشينم بنزين كم داره ...ساعت دو همونجا كه ماشين هست منتظرم باش تا بيام ببينم... كجا بايد ببرمت...راستي رانندگي بلدي ديگه؟
- اره
با خنده به سمت ويلچر رفت و گفت
- خدا رو شكر حداقل يه ديوونهِ راننده... ماشينمو مي خواد برونه
و ويلچرو تو باغچه هل داد و چندتا ضربه بهش زد
- چيكار مي كني ؟
به سمتم برگشت و گفت:
-يه دونه سيلي محكم بزن تو صورتم ..فقط به دماغم نزني ..زود خونريزي مي كنه..
-اين ديگه براي چي؟
-تو بزن ...بايد يه جوري خرشون كنم كه باور كنن..
و بعد موهاي جلوشو بهم ريخت و چشماشو محكم بست و گفت:
-بزن و برو ...به پشت سرتم نگاه نكن
-ولي اخه
-حيف نون... بزن تا نون باباتو حروم نكردي
-ولي
-ميزني يا برت گردونم
دلم نمي اومد بزنمش ..مخصوصا كه صورتي كشيده و سفيد داشت ...اما تعللمون هم باعث مي شد سر و كله حسام پيدا بشه پس به گفتش عمل كردم
-باشه ..فقط خودت خواستيا..
دستمو بردم بالا و گفتم:
-ببخشيد .
.و يه دونه محكم زدم تو صورتش كه جيغش در اومد و با صداي بلندي گفت:
- اي تو روحت نامرد ...سرويسم كردي
با نگراني به سمتش خم شدم و گفتم:
-چي شد ؟خيلي درد گرفت ؟
-گمشو برو ديگه
دستشو كه از روي صورتش برداشت ديدم گوشه لبش خون مياد و جاي انگشتام رو صورتش افتاده
-اي واي ..
-برو
با ناراحتي چندتا قدم رو عقب عقب رفتم ..دستشو به درخت تكيه داد
«چيكارش كردم ..»
وقتي ديد سر جام ايستادم ..با دست اشاره كرد ..سرعت قدمهامو بيشتر كردم... و برگشتم و به نگهبوني نزديك شدم ...دستي به ريشام كشيدم ...نگهبان نگاهي بهم انداخت
دستمو بلند كردم و گفتم:
-خسته نباشي
-سلامت باشي
رنگم پريده بود...چند قدم ديگه مونده بود كه از اينجا خلاص بشم ... چيزي به خروجم از دراصلي نمونده بود كه:
- اقا
نبض شقيقه ام به شدت شروع به زدن كرد ..و لبام خشك شد ..ايستادم ولي برنگشتم ...
- اقا ..وايستا
هنوز برنگشته بودم...در حال نزديك شدن بهم بود..با دست عرق رو پيشونيمو.. گرفتم و اب دهنمو قورت دادم و توي حركت برگشتم و گفتم:
- بله پدر جان؟
- بله پدر جان؟
نگاهي به سرتا پام و تسبيحي كه تو دستم داشتم فشارش مي دادم كردو گفت:
-شما كي اومدي داخل كه من نديدم؟
احساس مي كردم صداي ضربان قلبمو كه به هيچ صراطي مستقيم نبودو به وضوح مي شنوه كه اونطوري نگاهم مي كنه..با اينكه مي دونستم رنگ به صورتم نمونده با ارامشي ساختگي گفتم:
- خيلي وقته حاجي ...عجيبه موقع وارد شدن بهتون سلام كردم و شمام جوابمو دادي ..يادتون نمياد؟
دستي به محاسن سفيدش كشيد و با ترديد بار ديگه اي به تسبيح خيره شد و گفت:
- يه لحظه بيا تو نگهباني...تا من يه زنگ بزنم
- مشكلي پيش اومده ؟
- نه شما بيا
- آخه براي چي؟
- اقا وقتتو نمي گيرم ...بيا ..دو دقيقه بيشتر نميشه ...
انقدر ترسيده بودم كه اگه دست خودم بود ..به جز دوتا پام يه 4چهارتا پاي ديگه قرض مي گرفتم و دِ فرار ...
ولي نگراني از وضعيت نامعلوم پرستار و مديون بودنم بهش ..منو متوقف كرد ...اما در هر صورتي هم نمي خواستم به دنبال پيرمرد وارد اتاقك بشم
-حاجي من ديرم شده ..
با ناراحتي و نگاهي كه منو نگرانتر مي كرد به طرف در اصلي رفت و با خونسردي هر چه تمام درو بست
احساس مي كردم ديگه هوايي براي نفس كشيدن ندارم.....عرق سردي رو پيشونيم نشست و نتونستم حركتي كنم ..بهم نزديك شد و بازومو گرفت و مجبور به حركتم كرد
«لعنتي اينبارم بد اوردم»
يه ناچار به طرف نگهباني به راه افتادم...دختر در حالي كه با نگراني پشت ديوار قايم شده بود..منو كه تو اون وضعيت ديد..يه دونه محكم كوبيد رو پيشونيش و سرشو تكون داد
با استيصال بهش خيره شدم ...هر دو با بد بياري كه اورده بوديم...با اميد منتظر حركت بعدي پيرمرد شديم.
وارد اتاقك كه شديم در و پشت سرش بست...
اگه مرد نبودم بي شك اشكام در مي اومد
سرمو برگردوندم و با التماس به دختر كه اونم مثل من باورش نمي شد نگاه كردم
پيرمرد به طرف تلفن رفت
سرمو پايين انداختم و دستامو رو سرم گذاشتم...و چشمامو بستم و با خودم گفتم:
«همين كه بهشون خبر بده... به چيز ديگه اي فكر نمي كنم و فرار مي كنم »
اروم حركت مي كرد كه شك برانداز نباشه.....هنوز از اتاق دور نشده بوديم كه ديدم..پرستاري از مقابل داره بهمون نزديك مي شد ...اروم و همونطور كه به مقابلش نگاه مي كرد بهم گفت:
-كاري نكني كه شك كنه...
-تو تابلو نباش من نيستم
-من؟
-الان شرط مي بندم رنگت عين هو ميت شده
-خاك عالم بر سرت ..كم كاري نيست كه... ادم دزديه
خندم گرفت و در حالي كه سرم پايين بود بهش گفتم:
-ديوونه خودم خواستم..نترس نمي زارم كسي تو رو بندازه زندون
-ديوونه كه تويي..براي همين مي ترسم ..
با پوزخند گفتم:
-چرا؟
-اخه كي حرف يه ديوونه رو باور مي كنه؟
-رو اعصابم نرو
-برو بابا مورچه چيه كه كلاباچه اش چي باشه
خواستم جوابشو بدم كه پرستار نزديك شد و با ترديد نگاهي به دوتامون كرد و بعدم نگاهي به ساعتش و از دختر پرسيد:
-كجا داري مي بريش؟
-هوا خوري
-اين وقت روز ؟
-سخت نگير بابا ..بدبخت پوسيد تو اون يه ذره جا....
-اما وقت هوا خوريش بعد از ظهره
-نا سالامتي امروز عيده...
-اين چي حاليشه كه حالا بخواد عيدم بره بيرون
دختر لبشو با خنده گاز گرفت و گفت:
-نگو بابا اينم دل داره ..خودش نخواسته كه اينجا باشه ...
-خيل خب بيشتر از نيم ساعت نشه ها
-باشه .
با گذشتن پرستار از كنارمون نفسشو داد بيرون و گفت:
-اوف بخير گذشت....نذر كردم ..اگه از اينجا بسلامت جيمو زديم ...خودم يه بار ديگه برگردونمت اينجا
و اروم زد زير خنده
- خيلي بي مزه اي ...
- مگه نگفتم حرف نزن ..اون پتو رو هم درست بنداز روت... كه لباسات ديده نشه..هنوز از منطقه خطر رد نشديم
- منطقه خطر ديگه كجاست ؟
- رسيدم..اگه حرف نزني مي فهمي
ويلچرو كنار پيشخون نگه داشت و به دوتا از پرستاراي پشت پيشخون با سرخوشي گفت:
- چاييتون به راهست..؟
يكيشون با پوزخند به من نگاهي انداخت و به دختر گفت:
- نكنه چايي رو براي خواستگاري كردن ازش مي خواي ؟
- اره ديگه..بيرون كه خاطر خواه خوش تيپ گيرمون نمياد
- نگو كه عاشق اين خل ديوونه شدي..؟
از صداي لرزونش كه از قورت دادن خنده اش نشات مي گرفتم فهميدم..كلي داره به من و خودش مي خنده
- خوشگل باشه..عقل پيشكش
دوتا پرستار پقي زدن زير خنده كه گفت:
- دير جنبيد..خوشگلشون اين بود كه قاپشو زدم
پرستار با متلك گفت:
- رواني تر از اين نبود ....؟
- من همه جوره قبولش دارم
- خدا بهت عقل بده..حالا كجا مي بريش؟
- خانوم مهدوي گفت..ببرمش هوا خوري
- باشه..فقط مراقب باش ..اين يهو قاط ميزنه...يهو ديدي
- اي بابا بس كن ..من تا بر مي گردم و ازش بله رو مي گيريم ...يه ليوان چايي بريز تا بيام
و ويلچرو حركت داد..كمي كه دور شديم با صداي خندوني گفتم:
- واقعا حاضري با يه ديوونه ازدواج كني ؟
- خدا نكنه مگه عقلم كمه..اونم ديوونه اي مثل تو...اوه...بلا به دور
- پس چي بهشون مي گفتي ؟
- از من زياد خوششون نمياد ..داشتم سر به سرشون مي ذاشتم..بلكم يكم بخنديم
- اگه منو از اينجا ببري بيرون..هر چي بخواي بهت مي دم
-بابا ايول ...حاتم بخش ...حالا از كيسه خليفه مي بخشي يا از جيب پينه بستت؟
- فكر مي كني انقدر بدبختم كه براي جبران زحمتات چيز ي نداشته باشم
- هر كي كه بودي و هر چي كه داشتي... ديگه فعلا نيستي و نداري ...وگرنه اينجا نبودي ...تو برو دعا دعا كن اسم و رسمتو از اين دنيا حذف نكرده باشن...پاداش دادنت كه بخوره تو فرق سر قاسمي و امثال خودت
و باز سرخوشانه شروع كرد به خنديدن
«راست مي گفت ..من كه 6 ماه اينجا بودم ..چي داشتم كه بي خودي داشتم به اين اون مي بخشيدمش..پس فكمو با حر ص بستم و ساكت شدم .»
انتهاي سالن به سمت راست پيچيد پتو رو دورم محكمتر كردم و همين كه سرمو بالا اوردم ... چشمم به حسام افتاد كه تازه وارد سالن شده بود
با ناباوري گفتم:
- اين از كجا پيداش شد ؟
-كي؟
همونطور كه نگاهش مي كردم جواب دادم:
- حسام؟
دختر سريع سرشو بالا برد و به انتهاي سالن خيره شد ..با نگراني بدون اينكه جهت نگاهمو عوض كنم گفتم:
-حالا چيكار كنيم ؟
-فكر نكنم با اين ريش و پشم بشناستت
-لعنتي ..لعنتي ...زود باش يه كاري كن..اون ميفهمه
-اخه چيكار كنم؟
-نمي دونم فقط زودتر يه غلطي كن تا نرسيده...
-اِه هولم نكن ...
-زود باش ..رسيد.. زود باش
يه دفعه يه ضربه محكم پس كله ام زد و گفت:
-سرتو پايين بگير و خودتو تكون بده مثل تشنجيا ..ولي سرتو بالا نگير
- اينم شد راه حله اخه؟
-حرف نباش زود باشه
و خودش بالافاصله جلوم قرار گرفت و دستاشو رو صورتم گذاشت ...به شدت خنده اش گرفته بود...حسام بهمون رسيد ..در حالي كه مي لرزيدم و صورتم بين دستاش حصار شده بود از بين انگشتاش به حسام نگاه كردم
-اقا چرا اينجا ....وايستادي ؟
حسام با تعجب ايستاده بود و حركتي نمي كرد
-مگه اومدي سيرك ؟نمي بيني تو رو ديده رَم كرده
-يعني چي خانوم ؟
-اقا برو ...اين به غريبه ها الرژي حاد داره
-چي ؟
-چي مي دونم ..برو برو تا زنجير پاره نكرده
از خنده در حال انفجار بودم ..معلوم بود حسامم خنده اش گرفته ...براي همين خنده اشو قورت داد و راه افتاد...
-اين كي بود ؟
-بعد بهت مي گم زود باش تا برنگشته ......
سريع بلند شد و راه افتاد
خوشبختانه بقيه راه..جداي از استرس ديدن حسام.. مشكل ديگه اي پيش نيومد..مخصوصا كه منو از جاهايي مي برد كه زياد تو ديد نباشم...و يا با زبون بازي همه رو يه جور از سر باز مي كرد......فقط يه در اصلي مونده بود ...از ساختمون حسابي دور شده بوديم ..كه ويلچرو نگه داشت و گفت :
-حالا پاشو... بايد بقيه راهو با پاهاي خودت بري ...
-اخه
-بايد همين كارو كنيم ...فقط شانس بياريم پرستار و دكتري هواي ..هوا خوري به سرش نزده باشه ...
و شونه اي از جيب روپوش در اورد و به طرفم گرفت و گفت :
-موهات شونه بزنه بهم ريخته..بعدم مثل ادماي متمدن..برو سمت نگهباني و يه خسته نباشيد بگو و برو ..اينم سوئيچ ماشينم ..
-پس تو چي ؟
-من كه الان بيام همه مي فهمن... من فراريت دادم...اينو بگيرو برو سوار شو و برو پيش اون دوستت... ساعت 2 هم بيا دنبالم ..يعني ماشينمو بيار ...
-ديگه نمي تونم برم پيشش
-دِكي چرا؟
-هموني بود كه ديديش
-به نازم اطمينان و اعتمادتو بهش ...خيل خوب برو يه دور بزن ...من تا 2 نمي تونم بيام ...مخصوصا كه قراره تو فرار كرده باشي....اهان راستي اين پولو هم بگير ..ماشينم بنزين كم داره ...ساعت دو همونجا كه ماشين هست منتظرم باش تا بيام ببينم... كجا بايد ببرمت...راستي رانندگي بلدي ديگه؟
- اره
با خنده به سمت ويلچر رفت و گفت
- خدا رو شكر حداقل يه ديوونهِ راننده... ماشينمو مي خواد برونه
و ويلچرو تو باغچه هل داد و چندتا ضربه بهش زد
- چيكار مي كني ؟
به سمتم برگشت و گفت:
-يه دونه سيلي محكم بزن تو صورتم ..فقط به دماغم نزني ..زود خونريزي مي كنه..
-اين ديگه براي چي؟
-تو بزن ...بايد يه جوري خرشون كنم كه باور كنن..
و بعد موهاي جلوشو بهم ريخت و چشماشو محكم بست و گفت:
-بزن و برو ...به پشت سرتم نگاه نكن
-ولي اخه
-حيف نون... بزن تا نون باباتو حروم نكردي
-ولي
-ميزني يا برت گردونم
دلم نمي اومد بزنمش ..مخصوصا كه صورتي كشيده و سفيد داشت ...اما تعللمون هم باعث مي شد سر و كله حسام پيدا بشه پس به گفتش عمل كردم
-باشه ..فقط خودت خواستيا..
دستمو بردم بالا و گفتم:
-ببخشيد .
.و يه دونه محكم زدم تو صورتش كه جيغش در اومد و با صداي بلندي گفت:
- اي تو روحت نامرد ...سرويسم كردي
با نگراني به سمتش خم شدم و گفتم:
-چي شد ؟خيلي درد گرفت ؟
-گمشو برو ديگه
دستشو كه از روي صورتش برداشت ديدم گوشه لبش خون مياد و جاي انگشتام رو صورتش افتاده
-اي واي ..
-برو
با ناراحتي چندتا قدم رو عقب عقب رفتم ..دستشو به درخت تكيه داد
«چيكارش كردم ..»
وقتي ديد سر جام ايستادم ..با دست اشاره كرد ..سرعت قدمهامو بيشتر كردم... و برگشتم و به نگهبوني نزديك شدم ...دستي به ريشام كشيدم ...نگهبان نگاهي بهم انداخت
دستمو بلند كردم و گفتم:
-خسته نباشي
-سلامت باشي
رنگم پريده بود...چند قدم ديگه مونده بود كه از اينجا خلاص بشم ... چيزي به خروجم از دراصلي نمونده بود كه:
- اقا
نبض شقيقه ام به شدت شروع به زدن كرد ..و لبام خشك شد ..ايستادم ولي برنگشتم ...
- اقا ..وايستا
هنوز برنگشته بودم...در حال نزديك شدن بهم بود..با دست عرق رو پيشونيمو.. گرفتم و اب دهنمو قورت دادم و توي حركت برگشتم و گفتم:
- بله پدر جان؟
- بله پدر جان؟
نگاهي به سرتا پام و تسبيحي كه تو دستم داشتم فشارش مي دادم كردو گفت:
-شما كي اومدي داخل كه من نديدم؟
احساس مي كردم صداي ضربان قلبمو كه به هيچ صراطي مستقيم نبودو به وضوح مي شنوه كه اونطوري نگاهم مي كنه..با اينكه مي دونستم رنگ به صورتم نمونده با ارامشي ساختگي گفتم:
- خيلي وقته حاجي ...عجيبه موقع وارد شدن بهتون سلام كردم و شمام جوابمو دادي ..يادتون نمياد؟
دستي به محاسن سفيدش كشيد و با ترديد بار ديگه اي به تسبيح خيره شد و گفت:
- يه لحظه بيا تو نگهباني...تا من يه زنگ بزنم
- مشكلي پيش اومده ؟
- نه شما بيا
- آخه براي چي؟
- اقا وقتتو نمي گيرم ...بيا ..دو دقيقه بيشتر نميشه ...
انقدر ترسيده بودم كه اگه دست خودم بود ..به جز دوتا پام يه 4چهارتا پاي ديگه قرض مي گرفتم و دِ فرار ...
ولي نگراني از وضعيت نامعلوم پرستار و مديون بودنم بهش ..منو متوقف كرد ...اما در هر صورتي هم نمي خواستم به دنبال پيرمرد وارد اتاقك بشم
-حاجي من ديرم شده ..
با ناراحتي و نگاهي كه منو نگرانتر مي كرد به طرف در اصلي رفت و با خونسردي هر چه تمام درو بست
احساس مي كردم ديگه هوايي براي نفس كشيدن ندارم.....عرق سردي رو پيشونيم نشست و نتونستم حركتي كنم ..بهم نزديك شد و بازومو گرفت و مجبور به حركتم كرد
«لعنتي اينبارم بد اوردم»
يه ناچار به طرف نگهباني به راه افتادم...دختر در حالي كه با نگراني پشت ديوار قايم شده بود..منو كه تو اون وضعيت ديد..يه دونه محكم كوبيد رو پيشونيش و سرشو تكون داد
با استيصال بهش خيره شدم ...هر دو با بد بياري كه اورده بوديم...با اميد منتظر حركت بعدي پيرمرد شديم.
وارد اتاقك كه شديم در و پشت سرش بست...
اگه مرد نبودم بي شك اشكام در مي اومد
سرمو برگردوندم و با التماس به دختر كه اونم مثل من باورش نمي شد نگاه كردم
پيرمرد به طرف تلفن رفت
سرمو پايين انداختم و دستامو رو سرم گذاشتم...و چشمامو بستم و با خودم گفتم:
«همين كه بهشون خبر بده... به چيز ديگه اي فكر نمي كنم و فرار مي كنم »
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۰ ساعت 23:35 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|