- چت شد يهو؟
چشمام باز كردم.. با نگراني مقابلم ايستاده بود ...و نگاهم مي كرد...
-يكم سرم درد مي كنه
-بيا يكم چاي بخور ..آروم ميشي
با عجز بهش خيره شدم و گفتم:
- منو از اينجا مي بري؟
- گفتم كه اره..فقط بايد راهشو پيدا كنم
-اصلا الان كجاييم؟
نگاهي به سرتا پام كرد و پرسيد:
-حتما اسم اين كلينيكم نمي دوني؟
- خوب..راستش ..
سرمو تكوني دادم و گفتم:
- نه
دستاشو تو هم قلاب كرد و گفت:
-مثل اينكه خبراييه ..و واقعا مي خوان سر به نيستت كنن...
و در حالي كه راه مي رفت دستي به چونه اش كشيد و گفت:
-در اين صورت بايد زودتر از اينجا ببرمت..اخه يه چيز ديگه هم هست
- چي ؟
-حرفاي دكترتو كه با يكي از پرستار حرف مي زد رو شنيدم..بهش مي گفت..بهتره تو رو از اينجا ببرن يه جاي ديگه ...اينجا كاري برات نمي تونن كنن..اما اين امكان نداره..چون اونجايي كه من شيندم مي خوان ببرنت...ديگه راه برگشتي نداره...يعني....اصلا ولش كن ...بايد درست فكر كنم ببينم چيكار مي تونم كنم...راستش من خيلي وقته كه به همه چي شك كردم..اما از اونجايي كه تو يك كلمه هم حرف نمي زدي ..با خودم گفتم ..حتما موردي داري ..اما با حرف زدنت....

يه دفعه ساكت شد و با يه حركت به طرفم برگشت و گفت:
-اصلا براي اينكه مطمئن شم يه نشوني بده كه صد در صد يقين كنم كه سالمي تا با خيال راحتري كمكت كنم
- مثلا چي ؟
- مثلا..اهان..از كجا بايد بفهم كه واقعا مجيدي و فرهان نيستي؟
- من كه اينجا چيزي ندارم كه بهت ثابت كنم
- بلاخره حتما اون بيرون يه چيزايي داري كه ثابت مي كنه تو مجيد هستي
بايد چي مي گفتم..هيچي نداشتم.. يه دفعه ياد اموزشگاه موسيقي افتادم
- برو به ادرسي كه مي گم اونجا يه اموزشگاه موسيقي اگه در مورد من بپرسي بهت مي گن
- گيرم كه رفتم...شايد تو مشخصات يكي ديگرو بهم بدي
- تو اگه عكس منو ببري اونا مي شناسن...حتي دقيقا هم بهت مي گن من از چه تاريخي اونجا نرفتم
- اينم يه تير تو تاريكيه .. بد نيست .با اينكه زياد بهش اميدي نيست ...ولي مي رم ..اما .اما....
ناگهان صداشو بلند كرد و با چهره طلبكارانه اي گفت:
- ببينم تو منو احمق فرض كردي ؟
با نگراني پرسيدم :
-چرا؟
-فردا كه اولين روز عيده ...
قلبم به شدت شروع كرد به زدن.. نبايد اين فرصتو از دست مي دادم ...بايد فكر مي كردم
-اصلا حواسم نبود ....اهان با منشي اونجا تماس بگير شماره اشو دارم ...اون همه چيزو مي گه
- پشت تلفن كه نمي شه
خواهش مي كنم ...
پشت چشمي نازك كرد ودر حالي كه دست به سينه ايستاده بود با عشوه گفت :
-اينجا استفاده از گوشي خلاف مقرراته
-تو روخدا بس كن ...از كي تو تابع مقررات شدي ....
- اي بابا باشه ..فقط شماره رو بگو ..اصلا هم حرف نمي زني ...اگه صدات در بياد انوقت فكر مي كنم هر چي كه تا به حال بهم گفتي دروغ بوده ..
سرمو چندبار پشت سر هم تكون دادم و گفتم :
- باشه
وقتي با گوشيش شماره روگرفت ...با هزار اميد سرا پا گوش شدم ..اما ...كسي جواب نداد..براي بار دوم گرفت بازم كسي جواب نداد..گوشي رو به طرفم گرفت و گفت:
-ديدي..اينم جواب نمي ده ...
- باور كن من راست مي گم...فقط نمي دونم چرا انقدر بدشانسم
گوشيش رو تو جيبش گذاشت گفت:
-نگران نباش من اگه نمي خواستم از اولم حرفشو پيش نمي كشيدم...اين تلفنم براي محكم كاري مي خواستم كه ..ديدي....حالا چرا انقدر ترسيدي؟
- نمي دونم اما فكر مي كنم ..كه شايد اونا مي خوان هر چي سريعتر از دستم خلاص شن
- اگه مي خواستن تو اين 6 ماه مي شدن....راستي مي دونستي كه اوايل كه اوردنت اينجا تو كما بودي
با تعجب بهش خيره شدم...بدون اينكه نگام كنه ليوان چايشو يه بار ديگه پر كرد و نشست و گفت:
- اينم همون ماههاي اول فهميدم...البته از طريق دوستم...گفت وقتي اوردنت سرت پانسمان بوده و تا سه ماه و نيم تو اون وضعيت بودي ...به همه هم گفته بودن به خاطر ديوونه بازيات اين بالا سرت اومده و خانواده ات اوردنت اينجا...فكرشو كن ..اينجا !..يعني هنوز معلوم نبوده كه زنده مي موني يا نه ...يعني جميعا همه كاركنان اينجا رو بلا نسبت من.... خر فرض كردن...
اينجاست كه به اين نتيجه مي رسيم كه اونا مي خواستن به حالت طبيعي تموم كني و گرنه بايد زودتر از اينا دست به كار مي شدن ... اما حالا چرا كاري نمي كنن الله واعلم... و اما يه چيز ديگه ..چرا با يه اسم ديگه اينجا بستري شدي ؟و از همه مهمتر
منتظر ادامه حرفش شدم
با ذهني مغشوش پاشو روي پاي ديگه اش انداخت و ليوان دو دستي به لباش نزديك كرد و گفت:
-با وجود دكتر هرندي كه معتقده كه بايد از اينجا بري ...ديگه امنيتي اينجا برات نمي مونه ...
يه دفعه ليوانو از لباش دور كرد و گفت:
- فكر كنم فردا از اينجا ببرمت... بهتر از پس فرداست ... كه به غير از فردا به هيچ روز ديگه اي تضميني نيست ..بهتر بگم براي زنده يا سالم موندنت تضميني نيست
با ترس رو مبل ولو شدم ..


نگراني و ترس تمام وجودمو فرا گرفته بود..ديگه حتي يك لحظه هم نمي تونستم صبر كنم...اما مشكل اينجا بود كه بدون كمك دختر حتي نمي تونستم يك قدم از اتاقم دور بشم ...چه برسه به رفتن و فرار از اينجا
ديشب بهم قول داد كه هر جوري شده منو از اينجا ببره بيرون ....و كمكم كنه ..نگاهم كه به عقربه هاي ساعت مي افتاد...دلهره ام بيشتر مي شد ...دلهره اومدن كس يا كسايي كه مي تونستن براي هميشه منو ديوونه فرض كنن و دستمو از دنيا كوتاه .

با اينكه گفته بود مياد... بازم شك داشتم..شك اينكه باز ...گول بخورم...و كلاه سرم بره .... اونم دوباره به دست يه دختر ديگه..چشمام ترسيده بود..اما تنها شانسمم فعلا همين بود ..
كه بايد دو دستي بهش مي چسبيدم ...ساعت 10 بود و اون نيومده بود...
حتي بهم نگفت چطوري فراريم مي ده..فقط گفت بهش فرصت بدم تا يه راه درست و حسابي براي فرارم مهيا كنه...
باور اينكه يه نفر بياد و بگه كاسه اي زير نيم كاسه است و بخواد بعد از اين همه مدت كمكت كنه... شك برانگيز بود..اما من نمي خواستم همين شكم از دست بدم...من كه قافيه رو باخته بودم ...پس اگه باز مي خواستم نابود بشم..برام فرقي نمي كرد....

حداقلش اين بود كه دفعه بعد جز خودم به كس ديگه اي اعتماد نمي كردم ....هرچند هنوزم به اين دختر كه هميشه يادم مي رفت اسمشو ازش بپرسم اعتماد نداشتم ...

ملافه رو كنار زدم و بلند شدم و طول اتاق رو با دلشوره طي كردم ... مرتب نفساي عميق مي كشيدم ...و خودم رو آروم مي كردم ....كه يه دفعه در باز شد و من با خوشحالي و عجله به طرف نقطه اميدم برگشتم ...اما اين خوشحالي خيلي زود از بين رفت ...وقتي پرستار هميشكي با سيني داروها... درست در چار چوب در ظاهر شد...

من متعجب از حضورش و اون متعجب از راه رفتنم وسط اتاق.... بهم ديگه خيره شديم ....دختر كه كمي ترسيده بود كمي در ورود به اتاق تعلل كرد ...
من كه در نوع رفتارم مونده بودم بايد چيكار كنم ...سر جام ايستاده بودم و تكون نمي خوردم .... قدمي به داخل اتاق گذاشت ..چشمم كه به سرنگ توي سيني افتاد قدمي به عقب رفتم ....
«نه الان وقتش نبود..الان كه مي خواست همه چيز درست بشه نبايد مي ذاشتم خوابم كنن....».
نمي تونستم براي ترسوندن پرستار هم از خودم واكنشي نشون بدم چون اونوقت بود كه چند نفره مي افتادن به جونم
چند قدمي به عقب رفتم .....دختر كه هنوز دستش روي دستگيره اتاق بود .... با ترس نگاهي به راهرو انداخت و سريع دوباره به من نگاه كرد ...
از نوع نگاهش فهميدم كه داره تصميماتي با خودش ميگيره ...قدم وارد شده به اتاقو به عقب برگشت
معلوم بود مي خواد بره و با كسي بياد ..
«.لعنت به اين دختر كه انقدر دير كرده بود ...اصلا چرا بايد منتظرش مي شدم ..در كه باز بود ..امروزم حتما به خاطر عيد ... كسي مراقبم نيست »
بهتريم موقعيت براي فرار بود.....چشمامو بستم تا تمركز كنم ...
بايد قبل از بسته شدن در فرار مي كردم ..به هر قيمتي كه شده بود بايد فرار مي كردم ...
ديگه تصميمو گرفته بودم ....خواستم قدم اولو بردارم تا در گام دوم به سرعت از اتاق خارج بشم..
دختر از برق چشمام ترسيد و خواست سريع از اتاق خارج بشه... كه بلاخره خانوم تشريف اوردن ..تا منو ديد متوجه حركتم شد..و در حالي كه نفس نفس مي زد و صوراتش قرمز شده بود از پشت سر ...طوري كه پرستار متوجه نشه ..... دستشو به نشونه توقفم بلند كرد و با حركت سر ازم خواست سر جام بايستم ...

به ناچار از كاري كه مي خواستم بكنم منصرف شدم و حركتي نكردم ...وقتي از من مطمئن شد.. دستشو رو شونه پرستار گذاشت كه بد بخت دومتر پريد رو هوا و با دستي كه روي قلبش گذاشته بود به طرفش برگشت
- اينجا چيكار مي كني ؟
- تو اينجا چيكار مي كني؟امروز مگه نوبت توه؟
دختر كه كمي رنگ به رنگ شده بود گفت:
- مي خواي كجا باشم.؟.من كه كسي رو ندارم حوصله ام سر رفت گفتم بيام اينجا و كمي با ديوونه ها اختلاط كنم..تو داشتي چيكار مي كردي ؟
- وقت داروهاشه...يه تزريقم داره...
و در حالي كه با ترس به من نگاه مي كرد گفت:
- ولي نمي دونم چرا وسط اتاق وايستاده... داشتم مي رفتم به قاسمي بگم بياد
- اي بابا جز قاسمي كس ديگه اي نيست كه بندازي به جون اين بدبختا
- والا من مي ترسم
- خوب بده من تزريق مي كنم
- به اين؟
- دختر با پوزخند نگاهي بهم انداخت و در حالي كه خنده اشو قورت مي داد گفت:
- اين مگه چشه؟يه ديوونه كه در نوع خودش زنجيره اي
- نگو ..ارومتر ..يدفعه حمله مي كنه ها
- غلط كرده
با حرص بهش خيره شدم اما اون بي خيال من سيني رو از دختر گرفت و گفت:
- تو برو من مي زنم
- كمك نمي خواي ؟
- نه خودم مي تونم
- باشه پس بذار منم اينجا باشم كه اگه كمك خواستي كمكت كنم
تو دلم هر چي فحش آبدار بود داشتم تقديم زمين و زمان و هر چي پرستار وظيفه شناس بود مي كردم
دختر هم كه دست كمي از من نداشت يه بار ديگه بهش گفت كه بره ..اما اون ول كن نبود ..دست اخرم دختر بلاجبار گفت:
- باشه عزيزم پس تو هم كمك كن ..سرنگش كدومه ؟
- اينه ...
-واي.. واي ..اين بدبختو مي خوايد چند ساعت خواب كنيد؟
-من كه نمي خوام دكترش مي خواد.. ميگه براش خوبه البته امروز يه سرنگ ديگه هم اضافه شده ..ايناهاش..
-اين چيه ديگه؟
پرستار نگاهي به سرنگ كرد و گفت:
- اون بيمار هفته پيش يادته؟
- خب ؟
- به اونم از اينا تزريق ميشه
دختر كمي رنگ به رنگ شد و گفت:
- اون كه حالش خيلي خرابه.. و لي اينكه
-به من و تو چه..بيا تزريقمونو بكنيم و بريم...
رنگ پريده به دختر نگاه كردم ...كه گفت:
-گفتي اين خوابش مي كنه ...؟
-اره ..فقط بوشو در نياري ها ..اين تو ليست داروهاش نبوده ..تو كه مي دوني همه رفتن تعطيلات.. بذار به ما هم خوش بگذره ....اين جماعت خواب باشن من و تو راحت تريم.. راحت تر مي تونيم جيم شيم

-اره خب ..بدم نمي گي ..
-اينو چيكارش كنيم كه اين وسط وايستاده؟
- خوب بهش بگو بگيره بخوابه
- مگه مي فهمه؟اين ديوونه استا
- اي بابا كاري نداره كه ببين....
و رو به من با لحني خنده دار ي گفت:
-ببين يارو....بگير بخواب.. ما بهت تزريق كنيم
نمي دونم تا حالا شده ..بخواي كسي رو خفه كني ...يا تا سر حد مرگ بزنيش..اما نتوني هيچي غلطي بكني ؟شده؟من تو اون لحظه ها چنين حسي رو داشتم..به خاطر دير كردن خانوم مجبور بودم ..حرف نزنم و بذارم كه بقيه ديوونه تلقيم كنن
پس به ناچار به طرف تختم رفتم.... پرستار با تعجب به دختر گفت:
- اِ اين كه رفت خوابيد
- پس مي خواستي چيكار كنه؟
- تو تزريق مي كني ؟
-اره
سرنگو برداشت و سيني رو به دست پرستار داد...هنوز رو تخت نيم خيز نشدم كه دختر با قدمهاي بلند خودشو از پشت سر به پرستار رسوند و گفت:
- راستي ديروز كه نبودي دكتر فياض داشت خبرتو ازم مي گرفت
دختر با شوق برگشت گفت:
- شوخي مي كني؟
- نه چه شوخي آخه..به گمونم يه فكرايي داره
- چطور؟
-اخه در مورد خودت و خانواده ات ازم پرسيد..من كه در مورد خانواده ات چيزي نمي دونستم...ولي در مورد تو هر چي كه خوب بود و به فكرم مي رسيد بهش گفتم
-راست مي گي؟
- اره والا
- واي چقدر تو خوبي ..ميگم چند وقته همش... هر جا كه مي رم بهم نگاه مي كنه ..پس بگو
- اره ..الانم كه داشتم مي اومدم ديدمش..
- واي خدا جون
و تندي سيني رو تو دستاي دختر گذاشت و گفت:
- ببين اينو تزريق كن و بيا ...من برم تا نرفته
- باشه عزيزم هرچي تو بگي ...برو تا نرفته ..بدو
دختر ماچ محكمي از لپش گرفت و گفت:
-فدات..... خيلي گلي
و با سرعت نور از اتاق خارج شد
با عصبانيت از تخت فاصله گرفتم و با حالت طلبكارانه اي گفتم:
-كجا بودي؟..... يكم ديگه دير اومده بودي ..سرنگو تزريق كرده بود
همونطور كه محتويات سرنگو تو سطل اشغال خالي مي كرد گفت:
- حالا كه نكرده
با حرص به طرفش رفتم و از پشت سر كيفشو كشيدم تا روشو به سمتم برگردونه
- هوي چته؟
- چرا دست دست مي كني ؟الان اون ديوونه دوباره بر مي گرده
- خوبه والا.. اينجا هر كي به هر كي مي رسه ميگه ديوونه ..خوبه من هنوز ديوونه نشدم
- خواهش مي كنم يكم عجله كن..چرا انقدر دير كردي؟
برگشت و با دست به صورتش اشاره كرد و گفت:
- نمي بيني تمام مسيرو دويدم...ديگه نفسي برام نمونده..صبر كن يكم حالم جا بياد
و با عجله كيفشو روي تخت گذاشت و يه دست لباس مردونه از توش در اورد و به طرفم انداخت و گفت:
- براي اينا دير كردم
دست دراز كردم و پيرهنو برداشتم و گفتم :
- بايد اينا رو بپوشم ؟
- نه بيا لباساي منو بپوش ...اينا مگه چشونه؟براي همينا مي دوني چقدر به طرف رو انداختم ..اونم يه دختر دماغو كه عرضه بالا كشيدن دماغشو هم نداره
نفسمو دادم بيرون و گفتم :
- خيلي تيپ حزب الهي نميشه؟
دستاشو به كمر زد و گفت:
- چرا ؟چون يقه آخونديه ؟
چيزي نگفتم و به يقه خيره شدم
- تو اصلا فكر كن اسمش يقه ديپلماته ..با كلاس ترم هست
- تو كه رو انداخته بودي ..يه چيز بهتر مي خواستي
براي اولين بار بر خلاف تمام بي خيالياش گفت::
- اينطوري كسي بهت شك نمي كنه ...نگهبان اينجا عاشق اين جور ادماست ...وقتي بخوايم از جلوي در رد بشيم ..ديگه بهت گير نمي ده ...
حالا تو رو ارواح هر كي كه دوست داري ..دست بجنبون..كه اون شوهر نديده اگه بفهمه فياض براش توبيخي رد كرده تا خواستگاري ....رو سرم خراب ميشه
در كمترين زمان ممكن لباسا رو پوشيدم ..وقتي آخرين دكمه رو بستم ..دختر برگشت طرفم و نگاهي به سر تا پام كرد و گفت:
- برادر چي شدي..ايول .... فقط تسبيحت كمه ..صبر كن
و از جيبش يه تسبيح در اورد و گفت:
-تسبيح ديگه مال خودمه ..مراقبش باش..... يادگاريه ...
و با عجله به سمت در رفت و نگاهي به راهرو انداخت و گفت:
-يه لحظه ..الان ميام ..
سرمو تكوني دادم و منتظرش شدم
همين كه دستي به ريشام كشيدم با يه ويلچر اومد و مقابلم ايستاد و پتو رو از روي تخت برداشت و گفت:
-بيا اين پتو رو بنداز رو خودت و رو ويلچر بشين ..
همين كه نشستم رو به روم ..روي زمين زانو زد و دسته هاي ويلچرو گرفت و گفت:
-فقط از اينجا رفتيم بايد كجا ببرمت ...؟
-خونه يكي از دوستام
كمي سرشو كج كرد و ازم پرسيد :
-ادم مطمئنيه؟
-اره
-خيل خوب ..تو سالن سرتو پايين بگير و حركتي نكن...تا سوار ماشينت نكردم ...يه كلام حرفم نمي زني ...اوكي ؟
سرمو تكون دادم ..