رمان چهاردیواری22
به ارومي روي مبل مقابلش نشستم و همونطور كه بهش نگاه مي كردم گفتم:
-انقدر دروغ شنيدم كه هيچي مثل اين واقعيتي كه مي خواي بهم بگي خوشحالم نمي كنه
ليوانو جلوم گذاشت و با خنده گفت:
- چون دوز ديوونگيت از بقيه كمتره
-از كجا به اين نتيجه رسيدي ؟
-پرونده اتو خوندم
-فقط همين ؟
- امممم...اخه اتاقتم خوشگله ....هيچ كدوم از اتاقا ي اينجا براي همراه بيمار مبل نداره ..راستي تو پولداري ؟
پوزخندي زدم و گفتم:
-انقدر حرف نزن ..راديوتو روشن كن ...
با ناراحتي ساختگي اخمي كرد و گفت:
- بداخلاق ...
دستمو گذاشتم زير چونه ام ...تو اين مدت انقدر لاغر شده بودم كه ديدن استخوناي نمايان شده بدنم هم حالم دگرگون مي كرد.... به محض اينكه ديدم داره به من و دستم نگاه مي كنه دستمو پايين اوردم و به ليوان خيره شدم
-كاش اون ريش و پشمتو هم مي زدي ...از اول ريش داشتي ؟
- تو پرونده ام مگه عكس نيست ؟
- قلپي از چايشو خورد و گفت:
- نه..يعني من نديدم ...حالا ريش داشتي ؟
- انقدر مهمه ؟
با ناراحتي قلپ ديگه اي از چايشو خورد و گفت:
-چرا جواب دادن انقدر برات سخته...؟
- چقدر خوبه كه امشب دارويي ندارم
-از كجا فهميدي نداري ؟
- هر شب ساعت 9دارو داشتم
ليوانو به لباش نزديك كرد و چشمكي حوالم كرد و قبل از خوردن چايي گفت:
-بوشو در نيار... من نجاتت دادم
\-چي ؟
-من بهشون گفتم داروهاتو بهت مي دم...
-پس چرا
-توروخدا خودتو به خريت نزن...البته تو كه حق داري ندوني... چيزي از داروها كه سرت نميشه
- منظورت چيه ؟
-دكترت كيه ؟
- نمي دونم...اصلا يادم نمياد چه شكلي هست
قلپي خورد و تو فكر فرو رفت
-ميگم منظورت چيه ؟
- منظورم اينكه تو از منم سالمتري ..
پوزخندي زدم و با تمسخر گفتم:
- اره براي همينم هست كه اينجام ؟
- همينم برام سوال شده ...و اينكه چرا با دونستن اينكه خودت مي گي چيزيت نيست... بازم اون داروها رو مي خوري
يهو لبخندم محو شد و بهش خيره شدم ...با تفكر داشت چايشو مي خورد ...
- يعني توهم معتقدي كه نبايد اينجا باشم ...؟
ليوانو از لباش دور كرد و بين دو دستش گرفت و گفت:
-اگه اون چيزي كه تو پرونده ات نوشته.. درست باشه كه...اصلا من نبايد بهت نزديكم بشم ...
-پس چرا گفتي از پرونده ام فهميدي كه دوز ديوندگيم
-اونو كه خودم تشخيص دادم ...پرونده ات به دست هر كي كه برسه ... طرف فكر مي كنه زنجيري رو هم رد كردي ..و اما داروهات
-داروهام چي ؟
- تا حالا خودت نفهميدي يا همش خوابي يا از زمين و زمان دور
-خوب..راستش..شايد يكي از دلايلي كه ديگه برام مهم نيست دارو بخورم يا نه اينكه هر وقت داروها رو مي دن ..دو دقيقه بعدش ديگه به چيزي فكر نمي كنم ..يعني چيزي يادم نمياد كه بخوام فكر كنم ..يه جور
-يه جور انگار تو اسمونايي و تو دنيا نيستي
-تو پرستاري يا روانپزشك..؟
- پرستار...
-پس از
- گفتم كه من به جاي دوستم اومدم اينجا ...كلا اومدن تو اتاقت هم اتفاقي بود و از سر فضولي خودم....و اينكه پرونده اتو دادم دست دكتري كه گفت تو بايد الان يه رواني زنجيري باشي كه به هيج عنوان نميشه مداوات كرد...
با ترديد ازش پرسيدم:
- شايدم هستم و خودم نمي دونم وگرنه چرا انقدر اصرار دارن كه منو اينجا نگه دارن؟
-دِ نيستي ديگه كه مي گم..داروهايي كه در صورت رواني بودنت بايد بخوري هم نمي خوري ..همش دارن خوابت مي كنن...بهت نمياد انقدر خنگ باشي پسر ...
وقتي داروهايي كه داري مي خوري رو به همون دكتر نشون دادم گفت اصلا رابطي نداره فقط ارامش بخش و خواب اوره..
ترس بدي به جونم افتاد:
- اصلا يادت نيست چطور تو رو اوردن اينجا .؟....بين اقا فرهان
-فرهان؟
-وا اسمتم يادت نمياد؟
-ولي من مجيدم
مكثي كرد و چندبار چشماشو باز و بسته كرد و گفت:
- ولي تو پرونده ات اسمت فرهانه
- تو مطمئني ؟
سرشو تكوني داد و پرسيد:
- قبل از اينكه من بيام ..كسي براي ديدنت مي اومد...؟
با نگراني به نقطه اي خيره شدم:
- مادري ..پدري ..
- ندارم...
- نداري ؟
سرمو بلند كردم و گفتم:
- من بايد از اينجا برم ...
از جاش پريد و گفت:
-كجا؟
-داره اتفاقاي بدي مي افته..شايدم افتاده كه من ازشون بي خبرم
به طرف در رفتم .... بدو جلوم پريد و گفت:
-الان ؟چطور تا حالا نگران نبودي ...؟
-برو كنار ببينم
دستاشو جلوم گرفت و گفت:
-خواهش مي كنم الان نميشه ...
-چرا نشه؟ من بايد برم ...وقتي خودم مي دونم چيزيم نيست ....چرا بايد اينجا بمونم؟
-من نمي تونم بذاري بري..واقعا ادم عجيب غريبي هستي..نه به اون كه مي گفتي ديگه چيزي برات مهم نيست و تن به اون داروها داده بودي و نه به حالات
-خودت گفتي من مشكلي ندارم
-من يه زري زدم تو چرا
دست به كمر شدم و گفتم:
-اصلا تو تكليفت با خودت روشنه ؟
- اي بابا روشنه...چهل چراغشم روشنه ...اما الان كه بري.. اون بيروني ها فكر مي كنن تو بيماري و به گمون اينكه قاطي كردي و حالت خرابه ... با هزار تا دارو و شوك كه..... بيفتن به جون نداشتت
-من بايد برم مي فهمي ؟
پس كله اشو خاروند و با خودش گفت:
-باز من كار دست خودم دادم ..
و رو به من گفت:
- بهم يه فرصت بده... ببينم چطوري مي تونم تو رو از اينجا خلاص كنم
و خيلي راحت به طرف مبل رفت
- كجا..؟مگه الان
برگشت طرفم و گفت:
-الان نميشه... تو كه 6 ماه تحمل كردي اين دو سه روزيم روش..بايد براي خودمم يه چيزايي ثابت بشه ...
-نكنه تو هم فكر مي كني ديوونه ام و دارم بازيت مي دم ؟
نشست و گفت:
-نچ... فكر نمي كنم..يعني با ديدن اتاقت كه از اون همه بيمار دوره...... يا حتي موقع هوا خوري زماني مي برنت كه ..تو محوطه بيرون پرنده هم پر نزنه ..چه برسه به بيمارا........اونوقته كه مطمئن ميشم يه كاسه اي زير نيم كاسه است.... شوك برانگيز ترشم داروهاته
دكترتم كه هميشه وقتي مياد كه خواب باشي... تا دوتا داروي چرت برات بنويسه و زودي دَر رِه ..واقعا كه خنده داره ...حتي يه بارم باهات حرف نزده.. اخه مگه ميشه ؟
- منو كي مي بري ؟
-اي بابا هر كاري كني امشبو نميشه ...من تو رو توي اين تعطيلات بيرون مي برم ..قول مي دم ....فقط صبر كن ..حالا بيا و توي اين دوساعتي كه تا قبل از تحويل سال مونده... بگو كي هستي و چرا اينجايي ؟
-تو تمام وقتايي كه خواب بودم.. نديدي كسي بياد اينجا سراغم؟
كمي فكر كرد و گفت :
-اتاقت كه نه... فقط دو سه روز پيش يه مرد ويه زن اومدن پذيرش و درباره تو پرس جو كردن و وقتي فهميدن حالا حالاها اينجايي... رفتن
-چه شكلي بودن ؟
-باور مي كني نمي دونم
-چرا؟
-چون نرگس..يعني دوستم بهم گفت .... مي دونه كه من اكثر وقتا ميام اينجا...اون بهم گفت چنين كسايي اومدن
با ياد آوري اون روز كذايي سرمو بين دستام گرفتم و به شقيقه هام فشار اوردم
تك تك ثانيه ها و لحظه ها از جلوي چشمام رد مي شدن..
اوايل كه مي خواستم از اينجا فرار كنم ..به هر طريقي جلومو مي گرفتن و نمي ذاشتن ...و انقدر مراقبتاشونو زياد مي كردن كه كم كم به اين باور مي رسيدم كه نكنه مشكلي دارم و خودم ازش بي خبرم ...اما حالا مي فهميدم چقدر احمق بودم ...ديگه شك نداشتم كه تك تك اون كسايي كه اون روز توي اون اتاق بودن ..با هم دستي هم.... منو پرت كرده بودن اينجا..اما براي چي ؟مشكل كجا بود؟