با صداي بسته شدن در چشمامو گشاد شد و با دلهره ...سريع ملافه رو كنار زدم و تو جام نيم خيز شدم ...
با ديدن چهره مضطربم پقي زد زير خنده ...خم شده بود و دستاشو جلوي شكمش گرفته بود و بلند مي خنديد..
با صداي اروم و عصبي كه تنها خودم قادر به شنيدنش بودم گفتم:
- زهرمار
و با عصبانيت دوباره رو تخت افتادم و ملافه رو روي خودم كشيدم
با خنده بهم نزديك شد و ملافه رو كه شل نگه اش داشته بودم زد كنار و گفت:
- لوس نشو ديگه ...فردا عيده ..انقدر اينجا بودم كه بدونم كسي نه مياد دنبالت نه ملاقتي داري..تو تنها من تنها..پس چي ميشه؟..اينكه دو نفري باهام سالو تحويل كنيم ...بخدا اگر مي تونستم مي رفتم شهرستونمون ..مرض ندارم كه سال تحويل پيش توي بد اخلاق باشم ..تازه بايد از خداتم باشه ...
با ناراحتي سرمو برگردوندم طرفش .. با لبخند داشت بهم نگاه مي كرد...اما من بدون كوچكترين تغييري... با نگاهم مي خواستم فقط گورشو از اتاقم گم كنه ..اما اين موجود از اونجايي كه اصلا اين چيزا حاليش نبود با خونسردي چشمكي زد و گفت:
- جان هر كسي كه دوست داري يه امشبي نقش ادمارو بازي كن... كه به دوتامون خوش بگذره
چنان اين حرفش فكمو منقبض كرد كه اگه قدرت مي داشتم زير دست و پام لهش مي كردم ...كه موجودي به اسم ضعيفه براي هميشه از سطح كره خاكي نيست و نابود بشه
-خيل خوب با ريشات كاري ندارم ..حالا چي مي گي؟قبول؟
فقط بهش نگاه كردم
-چرا نمي خواي حرف بزني ؟...خوب البته اگه نزني من راحت ترم..يعني كمتر ازت مي ترسم ...و بيشتر فك مي زنم و در مورد آينده و تصميمات مهم زندگيم باهات حرف مي زنم ...مي دونم كه توام عاشق شنيدني و با جون و دل به حرفام گوش مي كني..مگه نه؟
تو دلم گفتم:
- اره ارواح ننه ات
نگامو از ش گرفتم و به پنجره خيره شدم..پنجره اي كه پشتش هيچي نبود جز اسمون كه گاهي پر از ابر مي شد و گاهي صاف

-باشه حرف نزن من كه تصميمو گرفتم..مي خوام تحويل سال اينجا باشم ..چه تو بخواي چه نخواي ...براي منم انقدر قيافه نگير ...
و بعد زير لبي به طوري كه بشنوم گفت:
- پسره ايكبيري....چقدرم خودشم تحويل مي گيره
و شروع كرد به ريز خنديدن..تا بيشتر حرصم بده
زير چشمي به ساعت رو به روم نگاهي انداختم ...

زمان تحويل سال ساعت 2 صبح بود ...نمي دونم واقعا اين دختر چه اصراري داشت كه تحويل سال رو اينجا و در كنار من باشه ..
تا اينجا از ته لهجه تو صداش فهميده بودم كه بچه شهرستونو و به احتمال زياد در حال گذرونده طرحشه... اين سه ماه رو هم به جاي دوستش كه رفته بود ماه عسل البته به گفته خودش اومده بود....و از قضا بيشتر هم به من سر مي زد...و چقدر من بدبخت بودم كه اين دختر بي دست و پا و وراج گير من افتاده بود...

به طور قطع هم تنها بوده و مي خواسته كه موقع تحويل سال در كنار كسي باشه ...منم كه بي ازار ...پس بهترين گزينه بودم بين اين همه ديوونه
بعد از اون ماجرا خودمم نفهميدم چطور به اينجا اورده شدم ..زمان و مكان كه به كل از دستم در رفته بود ..اين عيدم كه اين دختر انقدر مثل نديد بديدا روش تاكيد داشت و گفته بود كه منم ناخواسته منتظرش بودم و مي دونستم زمان تحويل چه ساعتيه ...
ميز جلوي مبلا رو حركت داد و كمي به تختم نزديك كرد و در حالي كه نفس مي زد گفت:
-مي دونم كه انقدر بدي كه حتي حاضر نيستي بياي پايين ..پس با اجازه ات اينو حركت دادم ..
و بعد مبل تك نفره رو با هزار جون كندن جا به جا كرد و من متعجب از اين همه فعاليت بهش خيره شدم
-مي دوني خوبي امشب چيه؟..نه اينكه همه دوست دارن تحويل سال پيش خانواده هاشون باشن ...اينكه جز من و دوتا پرستار بي ازار... كس ديگه اي تو بخش نيست... اين يعني حال ..يعني صفا ..يعني بي خيال دنيا و يه امشبو عشقه ..
سرمو با تاسف تكوني دادم و دست راستمو زير سرم گذاشتم و به بقيه كاراش نگاه كردم ...
باز اون كيفشو... كه اگه به دستم مي رسيد خودم مي نداختمش دور بس كه گنده و رنگو و رفته بود و باز كرد و وسايلي رو دونه دونه از توش در اورد و روي ميز گذاشت ...
تمام تلاش بنده خدا براي چيدن سفره هفت سين ..... دلداري دادن به خودش بود كه بگه يه امشب رو تنها نيست ...بايد بگم از اينكه انقدر ذوق و شوق داشت و از كمترين چيز براي خودش صفايي مي كرد خوشم مي اومد و گاهي به اين دنياي كوچيكش حسوديم مي شد ...
در اخر هم سبزه كوچيكي رو در اورد و گفت:
- خداروشكر سالم مونده....
ربان دورش كمي درست كرد و كنار اينه كوچيك جيبيش كه رو ميز قرار داده بود گذاشت و گفت:
-خوب اينم از هفت سين ما...
و در حالي كه با انگشتش گونه اشو مي خاروند گفت:
-فقط چندتا سين كم داره ..ما الان سيب ... سبز .. سكه.. داريم ...4 تا كم داريم ...
كيفشو روي مبل پشت سرش پرت كرد..معلوم بود خودشم از كيفش خوشش نمي ايد و داره بالاجبار با خودش اينور و انور مي بره...
از جاش بلند شد ...و به اتاق نگاهي انداخت و گفت :
-هيچيم كه تو اين خراب شده پيدا نميشه ...
و افتاد به جون كمد و كشوي ميز كوچيك كنار تختم.... تا چيزي پيدا كنه ...ولي چيزي پيدا نمي كرد ...
انقدر اعصابم ضعيف شده بود كه تحمل اين همه سر و صدا رو ....مخصوصا بعد از اين همه مدت نداشتم ...براي همين نا خوداگاه بعد از مدتها بدون اينكه حواسم باشه لب باز كردم و با كلافگي گفتم :
- حتما بايد 7 تا بشه..7 تا نباشه سال تحويل نميشه ؟
دختر.... همونطور كه جلوي كمد زانو زده بود و سرشو داخل برده بود... بدون اينكه بفهمه چه كسي حرف زده .... گفت:
- اره..نميشه ..شگون نداره ..انوقت تا اخر سال هشتمون گرو نهمونه ...
سرمو تكوني دادم و گفتم:
-به جهنم كه هشتمون وامونده نه ميشه ..انقدر سرو صدا نكن
دختر از حركت ايستاد و حرفي نزد و با ترديد سرشو از اون تو در اورد و به من كه بهش نگاه مي كردم خيره شد و گفت:
- تو حرف مي زدي و نمي زدي ؟
فقط بهش نگاه كردم كه گفت:
- دِ بيا ....منو باش گفتم لالي ..چقدر دلم برات مي سوخت ...
سرمو از بدبختي خودم تكوني دادم و گفتم:
-كي گفته من لالم ...؟
- پس چرا حرف نمي زدي ؟
سرمو به طرف ميز چرخوندم ...شايد چون دلم مي خواست بعد مدتها با كسي حرف زده باشم به بهانه فهميدن زمان دقيق تحويل سال لب از لب باز كردم و گفتم:
- راديويي ..چيزي نداري كه بفهميم كي سال تحويل ميشه ...؟
دختر كه دستشو برده بود زير مقنعه اش و معلوم بود كه داره با گردنش ور مي ره گفت:
- چرا...چرا دارم ..ببين الان تو حالت خوبه ؟
-چرا بايد بد باشه ؟
- تو جاي من.... اين همه ادم... بعد از 6 ماه تحول داشته باشه.... اونم يه شبه! ..خودت وجدانن نمي ترسي؟
- مگه من ديونه ام كه بخواي بترسي؟
خنده اي كه داشت به زور قورتش مي داد و كمي ازاد كرد و گفت:
- اگه نيستي پس براي چي اينجايي ؟
خودم خنده ام گرفت و گفتم:
- باور كن خودمم نمي دونم ...فقط چشم باز كردم ديدم اينجام
- لابد يه خبطي كرده بودي كه اومدي اينجا
-راديو نمياري ؟

با اون چشماي مشكي كه لحظه اي از من چشم بر نمي داشت به سمت كيفش رفت...

و قبل از اينكه چيزي از توش در بياره با لحن با نمكي گفت:
- ميگم اگه حالت خوب نيست.... برم پرستارو خبر كنم ؟
به خنده افتادم و در حالي كه نمي دونستم چي بايد بگم گفتم:
- مگه خودت پرستار نيستي ؟
با سادگي گفت:
- چرا..ولي در مورد ديوونه ها هيچي نمي دونم
همونطور كه خوابيده بودم به ارنجام تكيه دادم و كمي بالاتنمو بالا اوردم و با پوزخند گفتم:
- پس... بين اين همه ديوونه چيكار مي كني ؟
- انجام وظيفه
با خنده سرمو دوباره روي بالشت گذاشتم و گفتم:
- خوب حالا بايد با من چيكار كني ؟
با نگراني به من و بعد به در اتاق نگاهي كرد و گفت:
- تو رو نمي دونم... ولي من بايد در حالت طبيعيش .... از اين اتاق دَر برم
از شدت خنده دستامو روي صورتم گذاشتم و بعد از چند ثانيه اي كه با ترس به من نگاه مي كرد گفتم:
- بخدا تا حالا يه مورچه هم نكشتم ..
به چشماش حالت بخصوصي داد و با پوزخند گفت:
-هه....چايدي...من خودم موقع راه رفتن بعضي وقتا يه 10 تايي رو مي فرستم اون دنيا
همونطور كه مي خنديدم گفتم:
- پس تو از من ديوونه تري
با تعجب نگاهي بهم انداخت ..و وقتي كه ديد دارم همين طور با خنده ...نگاش مي كنم..دستي به بينيش كشيد و با لبخند گفت:
- تو از اون ديوونه هايي نيستي كه يهو حمله ور ميشن؟
لبخندم به پوزخند تبديل شد و گفتم:
- تو اين چند وقته كه اينجا بودي ..به كسي حمله كردم؟
- چي بگم..از ديوونه جماعت هر چي بگي بر مياد
ناراحت شدم و با نگاهي غمگين بهش گفتم:
- نمي دونم چي شد كه انقدر راحت بهم عنگ ديوونه بودن زدن....و همه باور كردن كه ديوونه ام ...شايد تو در جريان همه اتفاقاي اين چند وقتهِ من باشي....اتفاقاتي كه بيشتر به همه ثابت كرده كه من يه ديوونه ام ...ولي يه امشبو رو به قول خودت بي خيال شو ....بي خيال شو كه يه ديوونه مقابلت ايستاده...در حالي كه خودش يقين داره كه نيست ...بي خيال شو كه چند باري براي اثبات ديوونه نبودنم خواستم فرار كنم ولي بدتر بهم گفتن ديوونه اي ...بي خيال شو كه اتاقم به يه قفس شباهت داره تا يه اتاق ..اتاقي كه فقط با ورود هر پرستار و دكتري قفلش باز ميشه...
فكر مي كردم به احتمال زياد حرفام روش تاثيري بذاره...و باور كنه كه من ديوونه نيستم .....چون كه ديوونه ها از اين حرفا نمي زنن....در حالي كه از نگاهش چيزي نمي فهميدم سرشو چرخوند و با لحن خنده داري به در گفت:
- هي نفهم... با تو بودا..بي خيال شو كه اين ديوونه است و الان بايد قفل باشي ...
و در حالي كه مي خنديد نگاشو از در گرفت و به من گفت:
- ادمش كردم ..ديگه قفل نيست ..توام ديگه انقدر اهنگ ديوونه ،ديوونه ..ديوونه شو ديونه اون بچه قرتي منصور نخون
در حالي كه نمي دونستم به نمونه بارز ديوونه مقابلم چي بگم...جز اينكه فهميده بودم هنوز منو ديوونه مي دونه ..با ناراحتي لبخندي زدم و خودمو كمي تو جام بالا كشيدم ...
و به ديوار رو به روم خيره شدم ..و سعي كردم اون روزاي وحشتناكو كمي از ذهنم دور كنم... ولي همه اشون مثل پرده سينما داشتن رنگ مي گرفتن...و مجبورم مي كردن كه بهشون فكر كنم...
- چي شد ؟ناراحت شدي درو قفل نكردم ؟
به ارومي سرمو به طرفش چرخوندم..راديو كوچيكي كه تو دستش گرفته بوده و به طرفم گرفت و با بي خيالي گفت:
- مگه راديو نمي خواستي ؟
نفسمو دادم بيرون و گفتم:
- براي من كه زمان و مكان و گم كردم .و براي تو هم كه يه ديوونه.ام....چه فرقي مي كنه كه راديو باشه يا نه
- ميگم ديوونه اي ولي خودت اصرار داري كه نيستي ..پس راديو خواستنت چي بود؟
هيچ جوابي براش نداشتم ...
سرشو تكوني داد و گفت:
- من الان بر مي گردم
خيلي ضعيف و شكننده شده بودم و از اينكه بعد از مدتها با كسي حرف زده بودم و اونم مي خواست بره ...داشتم ديوونه ميشدم...اگه اون يه ذره ته مونده غرورمو هم نداشتم بلند داد مي زدم و مي گفتم .."باشه ..قبول من ديوونه ام.. ولي تو نرو..فقط حرف بزن " ..اما به جاش با صدايي كه اوج بدبختيمو نشون مي داد گفتم:
- مي ري كه بري و درم پشت سرت قفل كني ؟
دستاشو تو جيب روپوشش كرد و به طرفم برگشت و با لبخند بهم چشم دوخت
- مثلا فكر مي كني ديوونه ام كه با لبخندت مي خواي ارومم كني ...؟
- من گفتم ديوونه اي ؟
- پس چرا ترسيدي كه مي خواي سريع از اين اتاق در بري؟
- اگه بذاري برم و بيام مي فهمي
- داري مي ري دنبال قاسمي كه بياد كاري كنه كه خفه خون بگيرم
با خنده الله اكبري گفت و يكي از دستاشو كه مشت كرده بودو از جيبش در اورد و مقابلم گرفت و گفت:
- برش دار
به مشت باز شده اش و كليد تو ش قرار داشت... خيره شدم
- فقط كاري نكن كه از اعتماد بهت پشيمون بشم ....من زودي بر مي گردم ....باشه؟
با ترديد ازش پرسيدم:
- نكنه اينم از اون ازمايشاي مزخرفتونه كه رو بيمارا پياده مي كنيد ؟شرط مي بندم كه اين كليد اصلا به اين در نمي خوره




با تعجب به چشمام خيره شد ....اما بعد از چند ثانيه و در يك حركت دستشو عقب كشيد و گفت:
-شرط مي بندي
- نيازي نيست ..مطمئنم كه اين يه كليد ديگه است
- باشه و اگه اين كليد همون كليد بود چي ؟
-من چيزي براي از دست دادن ندارم
- اگه درو قفل كرد چي ؟
- اگه قفل مي كرد كه انقدر مطمئن بهم نمي داديش
- و اگه كرد
ساكت شدم ...و اون با لبخندي كه نشونه اي از خباثتش بودبهم خيره شد و گفت:
- انوقت هر چي كه گفتم بايد بگي چشم و حرفم روش نياري ....
با قدمهاي بلند به سمت در رفت و كليدو تو قفل چرخوند و جلوي چشماي من چند بار حركتش داد ...بد رودستي خورده بودم

با چهره اي پيروزمندانه اي به طرفم برگشت و گفت:
- ديدي كه گاهي بايد به ادما اعتماد كرد ...تو شرطو باختي ..و بايد هر چي كه من مي گمو گوش كني ..اميدوارم انقدر مرد باشي كه زير حرفت نزني
- تو بهم حُقه زدي
- دِ نشد ديگه..يه حرفي زديم و بايد پاشم وايستيم...
ناراحت از رو دستي كه خورده بودم ..گفتم:
- باشه..مردو قولش ..البته زياد مهمم نبود
-پس همينجا بمون تا برگردم ...
و از اتاق خارج شد ..با بستن در ..سريع به در خيره شدم و منتظر كه در قفل بشه ..اما هيچ صدا نيومد...احساس كردم كه من نشنيدم و يا اينكه اون خيلي اروم اينكار و كرده ..با عجله از تخت پريدم پايين و پا برهنه..به در نزديك شدم و خيلي اروم دستگيره درو حركت دادم...و در كمال تعجب ديدم در بعد از گذشت 3 ماه و نيم به راحتي باز شد ..
دري كه به واسطه چندين بار فرارم...براي هميشه روم قفل شده بود..واين چيز عجيبي بود كه بهم يقين مي داد كاسه اي زير نيم كاسه است

اما در باز هم نمي تونست اميدي در من ايجاد كنه..چون بلافاصله با فرارم همه مي فهميدن و قبل از اينكه به در اصلي مي رسيدم..جلومو مي گرفتن...اينو چندين بار فرارم بهم ثابت كرده بود...
براي همين درو بستم و برگشتم طرف تختم ...نبايد انقدر زود بهش اعتماد مي كردم ...
اين دخترم مشكوك مي زد نه به اين همه مراقبتاي سفت و سختشون و نه به اينكه دو دستي كليدو مي خواستن در اختيارم قرار بدن

يك ربع از رفتنش گذشت ..و من ديگه مطمئن شده بودم كه همه چيز سر كاري بوده ....خواستم بخوابم و فكر كنم اينم يه اتفاق تكراري... در تمام روزهايي بود كه گذشته بود و من اينجا زنداني بودم ...البته شايدم كمي هيجاني تر ...
هنوز ملافه رو كامل رو خودم ننداخته بودم كه در باز شد و دختر شاد و خندون با يه فلاسك و دوتا ليوان داخل اتاق شد

- با يه ليوان چاي چطوري ؟
خوب بايد بگم كه انتظار برگشتشو نداشتم ..و برگشتش كه با تعارف يه ليوان چاي بود...مي تونست يكي از بهترين ارزوهاي زندگيم باشه ..

- ميگم با اين همه تحول يكم اون هيكلم تكون بده كه تحولمون با تحويل سال كامل بشه
و با چشماي شيطونش به مبل اشاره كرد و ادامه داد:
-اسمتم با سين شروع نميشه كه يه سين ديگه بياريم ..
-حالا مگه اسم خودت با سين شروع مي شه ...؟
- نه والا ...
لبخندي زدم و تو جام نيم خيز شدم ......شايد مسخره به نظر بياد..اما اومدنش حس خيلي خوبي رو بهم داد..حس اينكه شايد براي كسي مهم باشم ...پس ديگه صبرو جايز ندونستم و به ظاهر به طوري كه نشون بدم كه به همه چيز بي تفاوتم و برام اهميتي نداره ملافه رو از روم كنار زدم و پاهامو از تخت اويزون كردم ... هنوز ايستاده بود و منتظرم بود...بايد از لاك خودم در مي اومدم..اين همه سكوت چه منفعتي برام داشت..هيچي جز اينكه خودمو داشتم زنده زنده تو گور مي كردم ... ..لبخندي زدم و گفتم:
-اين همه ديوونه... چرا اومدي اتاق اين ديونه..؟
رو مبل نشست و فلاكس چاي رو كج كرد و در حال پر كردن يكي از ليوانا گفت:
-راستشو بگم ؟