الهه ناز3(جلدیک)
كجايي گيتي ؟ دلم هزار راه رفت، ساعت هشت شبه
معذرت ميخوام گيسو، اين آقاي عمارت انقدر پرچونه س كه حد نداره
چه فاميلي بامزه اي داره، عمارت!
عمارت فاميلش نيست، خونه ش رو ميگم كه مثل قصر مي مونه ، گيسو
پس مصاحبه داشتي بالاخره قبول شدي يا رد؟
قبول شدم و البته تا وقتي تو رو استخدام كنه، روزها بعد شبانه روز
منو استخدام كنه؟
ميخواد تورو هم ببينه، گفت تو شركتش كار براي تو هست
تو رو خدا راست ميگي؟
زياد ذوق نكن مريض مي شي مي افتي رو دستم ، از كار بيكار مي شم
نكنه من هم بايد جارو كشي شركتش رو بكنم؟
نخير،مترجمي مي كني، من بدبخت هميشه جاده صاف كن تو هستم گيسو خانم مي دوني كه!
چه خوب! انگار خدا برامون خواسته با يك تير دو نشون زديم
حالا بايد با خودش صحبت كني گيسو
كي؟
وقتي من لياقت كاريم رو نشون دادم
پس قضيه منتفيه
اتفاقا منم فكر ميكنم منتفي باشه، چون نمي تونم تو رو شبها تنها بذارم
خودت مي دوني كه من ترسو نيستم، پس با خيال راحت به كارت برس
من نگرانم اونجا همه ش دلم شور ميزنه
تلفن كنار دستمونه از حال هم خبر مي گيريم هفته اي يه بارو كه مياي
آره جمعه ها
ماهي چقدر ميگيري
....... تومن
به به! چه خبره؟!
در عوض بايد با دوتا ديوونه سروكله بزنم خدا به فريادم برسه
يارو خله؟
مادره نه، ولي پسره آره
من فكر كردم پيرمرده كاش من رفته بودم پرستاري چند سالشه؟
سي وچهار سال
زن داره؟
نه متاسفانه
ديوونه متاسفانه نداره ، بگو خوشبختانه قاپش رو بدزد
برو بابا حوصله داري يارو اصلا با زنها بده ، اخلاقش هم مثل هيتلر مي مونه
بعضي آدمهاي پولدار و متشخص آدمها متكبر و ركي هستن اين رو بحساب ديوونگي اونها نذار، گيتي جان، پدر خودمون رو يادت بيار كه چقدر غُد و يه دنده س.
مي دوني گيسو ، به مهندس نگفتم بابام زنده س
چرا؟
ترسيدم مسخره ام كنه
مگه مسخره ميكنه ؟
نه آدم عجيبيه . تيز، حاضرجواب، دقيق ، خشك ، بي روح ، جدي ، با سياست ، ولي دلچسب و دوست داشتني
بسم الـله الرحمن الرحيم !
باور كن با تمام اين خصوصيات آدم دوستش داره ، خيلي جذابه
پس هيتلر مباركت باشه
بجاي اين حرفها بلند شود شام رو بيار كه مُردم از گرسنگي
الساعه بانو گيتي! و بمنظور احترام دو طرف رانش را گرفت و كمي زانوهايش را خم كرد .
********************
· خدا بگم چكارت كنه گيسو ، آخه صبح سحر كجا رفتي ، ديرم شد !
· ببخشيد رفتم نون بگيرم ، شلوغ بود
· الان خرخره ام رو مي جوه
· كي؟
· آقا
· خب تو مي رفتي
· ترسيدم كليد نبرده باشي ، پشت در بموني
· خب بيا زود صبحونه ات رو بخور ، برو
· نه ديرم شده ، الان هم بايد جواب پس بدم من رفتم خداحافظ
· بسلامت بهم تلفن بزن لياقتت رو نشان بده كه من هم از اين چهار ديواري در بيام ، تو رو بخدا!
· باشه مواظب خودت باش.
*********************
· سلام گيتي خانم ، شما كجايين؟ آقا عصباني شدن نيمساعته منتظر شما هستن
· خواهرم كليد نبرده بود منتظر موندم بياد
با عجله مسافت در تا ساختمان اصلي را پيمودم به نفس نفس افتاده بودم . وارد سالن شدم روي دسته مبل نشسته بود.كت و شلوار سرمه اي پوشيده بود همراه پيراهن آبي آسماني و كراوات سرمه اي با خالهاي زرشكي .در خوشتيپي بي همتا بودلامذهب! به سيگارش با عصبانيت پك ميزدحسابي كفرش بالا آمده بود
سلام مهندس متين !
با شتاب بطرفه برگشت . با عصبانيت پك ديگري به سيگارش زد آنرا در جاسيگاري خاموش كرد بلند شد و ايستاد و بر و بر مرا نگاه كرد و گفت: بخاطر همين چيزها از خانمها بدم مياد فقط وعده مي دن خانم عزيز، من نيمساعته منتظر شما هستم كار دارم ، زندگي دارم ، قرار دارم
در حاليكه شكستن شيشه غرورم را بوضوح احساس كردم بر و بر نگاهش كردم و باز گفتم :سلام!
با بي حوصلگي سرش را بطرف پنجره برگرداند و گفت: سلام !
ببخشيد منتظر خواهرم بودم . ترسيدم پشت در بمونه وگرنه از شش ونيم صبح بيدارم
خواهرتون نيمه شب بيرون مي رن ، صبح سحر ميان؟
خشمگين به او زل زدم مرتيكه خجالت نمي كشيد ؟ فكر ميكرد كيست؟ چقدر پررو و وقيح! او حق نداشت بما توهين كند . با عصبانيت گفتم: خواهر من بدكاره نيست آقا. رفته بود نون بخره . در ضمن فكر نمي كنم ما بتونيم به تفاهم برسيم . من اومدم اينجا كار كنم . نه اينكه توهين بشنوم . بمادر سلام بنده رو برسونين و از ايشون عذرخواهي كنين . خدانگهدار . و بطرف در خروجي راه افتادم
صبركنيد خانم
اهميت ندادم
صبر كنيد، خواهش ميكنم!
باز اهميت ندادم ، پله هاي تراس را پايين مي رفتم كه گفت: خانم راد منش، حداقل بخاطر مادر
نمي دانم بخاطر وجدانم، محبتم يا مهر مادرش كه به دلم نشسته بود ايستادم .گفت: متاسفم من قصد توهين نداشتم پوزش منو بپذيرين
نگاهش نميكردم، جلو آمد، مقابلم ايستاد و با دست بطرف ساختمان اشاره كرد و گفت: مادر منتظر شما هستن
باز بدون اينكه نگاهش كنم از پله ها بالا رفتم و وارد ساختمان شدم دنبال من آمد و گفت: شال و باروني تون رو بدين من
تو دلم گغتم كم كم كاري ميكنم كارهاي ثريا رو هم بكني . شالم را برداشتم و باروني ام را در آوردم و با اخم گفتم : كجا بايد بذارم ؟
نگاه قشنگي به من كرد و گفت: بدين به من
ثريا وارد ساختمان شد و با ديدن آن صحنه قدمهايش را كند كرد و با تعجب به ما چشم دوخت حتما پيش خودش مي گفت: دختره بلانگرفته هنوزهيچي نشده آقا رابه نوكري واداشته .بعد گفت: آقا شما چرا؟ بدين من
در دل از خنده داشتم مي مردم. آخه اين شال و باروني چيه كه انقدر هم اين دست و اون دست بشه گيسو خداذليلت نكنه .ببين چه بساطي واسه مادرست كردي بااين نون خريدنت! الان شال و بارونيم چهل تيكه ميشه
مهندش گفت: نه ثريا، ميخوام خودم افتخارش رو داشته باشم
من و پريا به هم نگاه كرديم و لبخند زديم مهندس آنها را به جالباسي زد و دنبالم آمد ثريا به آشپزخانه رفت از پله ها بالا آمدم دنبالم آمد و گفت: خانم اينبار نخنديدين
شما حال و حوصله براي آدم نمي ذارين
خب، عوضش ياد اجاره خونه هم نيفتادين
اون چيزي نيست كه از ياد بره در ضمن بجاي احساس غرور احساس خفت كردم
خدا نكنه! منكه عذرخواهي كردم
من هم بخشيدمتون كه دارم مي رم بالا شما زحمت نكشين من راه رو بلدم قرارتون دير نشه
نه خانم، تا مادر رو به شما تحويل ندم نمي رم . در ضمن، كيفم رو بايد از اتاقم بيارم حالابخاطر مادر منو بخشيدين يا بخاطر خودم ؟
شما هم از وجود مادرين، از هم جدا نيستين ، پس بخاطر هر دو .
جدا؟
چند ضربه به در زد . وارد شديم و سلام كردم . نگاه پر از مهرش را به من دوخت .انگار منتظرم بود جلو رفتم و اورا بوسيدم و گفتم : ببخشيد دير كردم مادر جون
دستهايم را گرفت .
خب من دارم مي رم كاري ندارين خانم؟
مادر داروهاشون رو خوردن مهندس؟
اطلاع ندارم
صبحونه چطور؟
اطلاع ندارم
اطلاع ندارين؟ بنظر خودتون جواب درستيه ؟ خوب بود شما هم وقتي كوچيك بودين، در جواب گريه ها و خواسته هاتون، مادر مي گفتن اطلاع ندارم
لبخندي زد و گفت: خانم عزيز، بنده از شكم ديگران چطور مطلع باشم؟
با يه پرسش در ضمن ايشون ديگران نيستن مادر شما هستن پاره تنتون هستن
متين دستهايش را لاي موهايش كرد و نفسي بيرون داد مادر نگاهي مملو از تحسين به من كرد انگار حرف دو سال را كه در دلش انباشته شده بود من به زبان آورده بودم .
گويا بجاي اينكه شما به من جواب بدين ، بايد من بشما جواب پس بدم اين وظيفه شماست!
اومديم و من تو راه تصادف كردم و هرگز به اين خونه نرسيدم . نبايد صبحانه و داروهاي مادرتون رو بدين؟ از شخصيت شما بعيده مهندس متين ، باورم نميشه
خانم من ديرم شده ، ممكنه اجازه بفرمايين
راجع به اين موضوع بعدا ميخوام با شما صحبت كنم يعني حتما لازم مي دونم
پس تا بعد . و رفت و در را بست
خاك بر سرت كنن با اين مادر داريت . حاضر بودم بميرم و چنين پسري نداشته باشم .
سري به افسوس تكان دادم و گفتم : مادرجون شما ناراحت نباشين جوونه ، تجربه نداره
از نگاه مادر خواندم كه گفت: مگه تو چند سالته تازه ده سال هم كه از پسر من كوچكتري
خب حالا صبحانه خوردين ؟ داروهاتون رو چي؟
پس اوضاع رو به راهه ، بيخودي مهندس رو دعوا كردم . مياين بريم بيرون قدم بزنيم؟ شايد از هواي ابري خوشتون نمياد . باشه، اصرار نمي كنم. ميخواين براتون كتاب بخونم ؟
باز همان نگاه قشنگ!
رمان تاريخي_عشقي دوست دارين؟
با بستن چشمهايش رضايتش را اعلام كرد: خب من الان بر ميگردم
از اتاق بيرون آمدم . در پله ها به ثريا برخوردم
همه چيز رو به راهه گيتي خانم؟
بله ممنون. كتابخانه طرف چپه ديگه ، درسته؟
بله، بياين تا نشونتون بدم
با هم به كتابخانه رفتيم . خانمي جوان، تقريبا سي و چند ساله ، مشغول تميز كردن آنجا بود .
سلام خسته نباشين
سلام خانم ، ممنونم
ايشون محبوبه خانم هستن ، نظافت منزل با ايشونه
كار رو به كاردون سپردن . اين خونه واقعا مي درخشه
ممنونم نظر لطف شماست ديگران هم كمك مي كنن
آقاي مهندس كه ناراحت نمي شن من كتاب بردارم ؟
نه خانم ، آقا دست و دلبازن . فقط تميز نگهدارين . خودتون ميخواين بخونين؟
بله، ولي براي خانم متين . بايد سرگرمشون كنم يه گوشه تنها نشستن و فكر كردن افسردگي مياره
فكر نمي كنم مفيد باشه ، خانم
ولي ايشون كه راضي بودن
جدا؟ خودشون گفتن؟
نه من پرسيدم ايشون با نگاه و اشاره چشم، جوابم رو دادن
اي خانم، خودتون رو خسته نكنين پرستارهاي سابق فقط لباسهاي تميز به خانم مي دادن . دارو ، غذا رو هم مي دادن ، همين . بقيه وقتشون رو به خودشون اختصاص مي دادن
من حقوق خوبي مي گيرمف پس بايد كاري كنم كه حلال باشه . اينجوري اتفاقا سر منم گرم ميشه . بيكاري بيشتر از هر چيز آدم رو خسته ميكنه .
راستي به دستور آقا ، اتاق كنار اتاق خانم رو براتون آماده كرديم . اونجا اتاق پرستارهاي خانمه
ممنونم
مي خواين بريم اونجا رو ببينين؟
فعلا كه قول دادم براي خانم كتاب بخونم ، باشه يه ساعت ديگه ثريا خانم
هر طور ميل شماست
ثريا رفت . محبوبه هنوز داشت گردگيري ميكرد . عجب كتابخانه بزرگي آدم را ياد كارتن زشت و زيبا مي انداخت . حقا هم كه اخلاق صاحبش هم مثل همان هيولاهه بود. كتاب دلاور زند را از داخل كتابخانه برداشتم و به طبقه بالا آمدم
مادر جون يه كتاب خوب پيدا كردم . نمي دونين چقدر قشنگه . اينو كه نخوندين؟ خب، پس بخونم؟
سرش را به مبل تكيه داد و آمادگي خودش را اعلام كرد . سه ربع مداوم برايش كتاب خواندم ديگر زبانم خشك شده بود كتاب را بستم و گفتم : خب براي صبح كافيه .
بلند شدم رفتم دستم را شستم و به اتاق برگشتم تا با ميوه هايي كه ثريا آورده بود از مادر جون پذيرايي كنم . پس از آن از ثريا خواستم اتاقم را به من نشان دهد . با هم به آنجا رفتيم. اتاقم مجاور اتاق خانم متين بود و بطرف جلوي باغ پنجره داشت . اتاقي در حدود بيست متر، دلباز ، روشن زيبا ، با موكت و پرده هاي كرم، مبلمان كرم قهوه اي ، تلويزيون ، ميز توالت ، تخت و تمام وسايل رفاهي
ثريا در كمد را باز كرد . اين لباسها براي شماست . بعضي نوئه ، بعضي رو هم پرستارهاي سابق استفاده كردن
چه لباسهاي قشنگي!
خب اينجا مهموني هاي آنچناني داريم . بايد لباسهاي مرتب مي پوشيدن هرچند خانم تو مهموني ها شركت نمي كنن . البته جشن و مهموني بزرگ دو سالي ميشه كه نداشتيم . ديگه روحيه اين برنامه ها رو ندارن اينطوري كار ما هم كمتره. و خنديد
حالا من بايد اينها رو بپوشم؟
اگه دوست داشتين . اجباري در كار نيست
خوشحال شدم . هيچ دوست ندارم لباس دست دوم بپوشم . بطرف ميز توالت رفتم يكي دوتا اسپري ها و عطرها را بو كردم و گفتم : واي چه عطرهاي خوشبويي اينجاست . چه وسايل آرايشي! نكنه پرستار خونه رو با خانم خونه عوضي گرفتن
با لبخند پاسخ داد: پرستار خونه كمتر از خانم خونه نيست . چون همه جا همراهشونه ، تو مهموني ها، مجالش ، مسافرتها. اگه با من كاري ندارين من برم گيتي خانم
بفرمايين سپاسگزارم
وقتي ثريا رفت ، روي تخت دراز كشيدم و به فكر فرو رفتم . خدايا حاضر نيستم زندگي به اين راحتي داشته باشم و روحم ناراحت و در عذاب باشه . اقلا اگه همه چيز رو ازمون گرفتي، سلامتي مون رو نگير . عاطفه و محبتم رو نگير . كمكم كن اين زن رو از اين وضع نجات بدم . يا حضرت زينب ، تو رو بهترين پرستار لقب دادن ، پس تو رو به بزرگيت قسم مي دم دستم رو بگيري .
باران به شيشه ها ميخورد . انگار بجاي من آسمان گريه ميكرد . بي اختيار منتظر مهندس بودم
***********************
به اتاق خانم متين سري زدم . ديدم كتاب را در دستش گرفته و مشغول مطالعه است . لبخند به لبم نشست گفتم: بخونيد، راحت باشيد. و از اتاق بيرون آمدم . تصميم گرفتم گشتي در ساختمان بزنم . اول بسمت اتاق رو به رويم كشيده شدم كه اتاق مهندس بود . ده متري با اتاق من و مادر فاصله داشت . يعني راهرو حد فاصل اتاق ما و او بود . آرام در آن را باز كردم . موكت آبي آسماني پرز دار، پرده هاي سرمه اي زيبا ، كه زيرش تور سفيدي آويزان بود ، مبلمان سرمه اي ، تخت مشكي كه رو تختي سرمه اي زيبايي روي آن كشيده شده بود و با پرده ها هماهنگي كامل داشت . چه اتاق آرام بخشيه! اين مرد با اين روحيه عصبي چه اتاقي داره! آدم انگشت به دهن مي مونه . نه حدسم درسته . تو اوني نيستي كه نشون مي دي. واي، چه عكس خودش رو هم گذاشته كنار تختش. چه از خودش خوشش مياد . پس خودت هم مي دوني چه تيكه اي هستي؟ اين هم كه باباته، خدا رحمتش كنه! چه دستش رو دور گردن زنش انداخته ، در را بستم و به راهرو بازگشتم . آن طرف، سالني بزرگ توجهم را جلب كرد كه همه چيزش گلبهي بود . چه كنسول و ويترين زيبايي. چه دستشويي و حمامي. خدايا حتي دستشويي اين كاخ نشينهاي اشراف زاده هم با همه فرق داره . هنگام پايين رفتن از پله به خانمي چهل و چند ساله برخوردم كه ملحفه به دست بالا مي آمد
سلام خانم
سلام گيتي خانم ، خسته نباشين
شما خسته نباشين. افتخار آشنايي با......
من صفورا هستم
خوشوقتم
منم همينطور تعريفتون رو زياد شنيدم
ممنونم
وقتي شنيدم آويزون كردن شال و باروني شما به جالباسي ، از افتخارات آقاست ، خوشحال شدم
اين چه فرمايشيه . ايشون خواستن ناراحتي رو از دلم بيرون بيارن آخه صبح كمي دير رسيدم ، ايشون عصباني شدن
بله تو آشپزخونه صداتون رو شنيدم ، خوشم اومد. اعتماد به نفس تون عاليه و البته فوق العاده زيبا هستين
لطف دارين . اين خونه چقدر خدمه داره !
كار هم زياده . تازه يه ساختمون هم پشت اينجاس كه متروكه س . زماني به پدر ومادر جناب متين مرحوم تعلق داشته، خانم بيدارن؟
بله، فكر ميكنم
ميخوام ملحفه هاشون رو عوض كنم . با صفورا همراه شدم و بالا برگشتم
روزي چند بار اينكار رو مي كنين؟
هر روز، آقا وسواس دارن ، بيچاره مون كردن بخدا
اگه لعنتم نكنين خواستم خواهش كنم از اين به بعد روزي دو بار ملحفه ها رو عوض كنين ، صبح ، شب
فكر كنم در دل گفت: آقا فقط وسواس داره ولي اين كه ديگه ديوونه حسابيه . در ضمن اگه ممكنه رنگ ملحفه ها متفاوت باشه . دو رنگ شاد و مليح . بايد براي تغيير روحيه خانم تلاش كنيم صفورا خانم
در زدم و وارد اتاق خانم متين شديم . سلام خانم!
اما ملحفه هاي رنگي بايد تهيه بشه خانم ، ما فقط سفيد داريم . بايد به آقا بگيد
من با ايشون صحبت مي كنم مهندس چه ساعتي تشريف مياره؟
ساعت دو ميان
خانم ناهار رو با ايشون مي خورن ؟ صفورا در حاليكه ملحفه قبلي را از روي تخت برمي داشت گفت: نه ، خانم اينجا تو اتاقشون مي خورن
تنها؟
بله
چراتنها؟
والـله چي بگم، گيتي خانم
به مادر نگاه كردم . غم در چشمهايش هويدا بود. مادر و پسر آنقدر با هم غريبه!
مسئول ميز غذا كيه؟
ثريا خانم
رفتين پايين صداشون كنين
چشم
خانم متين ميخوام ازتون اجازه بگيرم و برنامه ريزي اينجا رو عوض كنم شما بهم اجازه مي دين؟
چشمهايش را بست و باز كرد
ممنونم اين مهندس رو به من واگذار كنين مي دونم باهاش چكار كنم ، انگار با زمين و زمان قهره
خانم متين آهي كشيد و سري بطرفين تكان داد . بيچاره چه دل پردردي داشت ثريا آمد . با من كاري داشتين گيتي خانم ؟
بله، ببخشيد مزاحم شدم . خواستم بپرسم اينجا غذا چه ساعتي سرو ميشه؟
خانم ساعت يك ناهار مي خورن . آقا ساعت دو ، دو و نيم
آقا كجا غذا ميخورن؟
سر ميز ، تو سالن غذاخوري
از اين به بعد من و مادرجون هم همون جا غذا مي خوريم . اتاق خواب كه سالن غذا خوري نيست
بله، ولي آقا؟
آقا ناراحت مي شن؟
نمي دونم
امتحان مي كنيم تازه ايشون كه ديرتر ميان
شام چي؟
خب اگه ناراحت شدن ، ايشون تشريف ببرن تو اتاق خوابشون غذا بخورن ببينن چه مزه اي داره
خانم متين لبخندي زد كه از چشم من پنهان نماند . ثريا با تعجب گفت: گيتي خانم ، مي بخشين دخالت مي كنم ، ولي آقا اخلاقهاي بخصوصي دارن . الان دو ساله اينطور عادت كردن البته در كنار مادر غذا خوردن را دوست دارن اما اينطور عادت كردن . نكنه
خب اين به ما چه ربطي داره؟
آخه مي ترسم نارحتتون كنه
ناراحت نمي شم ثريا خانم . يه چشمه اش رو كه صبح ديدي
بله و از تعجب چشمام شده بود چهار تا . آقا شال و كت كسي رو بگيره و به جالباسي بزنه؟!
تازه من ميخواستم صبر كنيم با آقاي مهندس غذا بخوريم، ولي خب شايد ايشون خوششون نياد در كنار يه پرستار بشينه غذا بخوره . ولي از مادر جون مطمئنم و اين جسارت رو مي كنم . ساعت يك سر ميز هستيم
بله
پرستارهاي قبلي كجا غذا مي خوردن؟
تو آشپزخونه، گاهي هم همين جا با خانم
آدمها تا مي تونن دور هم باشن ، چرا دور از هم باشن؟ افراد اين خونه از خدمه و ارباب ، عضو اين خونه هستن . سكوت و تنهايي نه تنها مشكلي رو حل نمي كنه ، بلكه مشكلاتي رو هم بوجود مياره و اين يه نمونه شه . و به مادرجون اشاره كردم و ادامه دادم: حيف اين خانم زيبا و مهربون نيست تو كنج اين اتاق عمرشو تلف كنه؟ مادرجون چيزيش نيست فقط تنهايي باعث سكوتش شده و افسرده شده ، همين . اون رو هم من درست ميكنم ، ولي اول بايد مهندس رو اصلاح كنيم ايشون از همه بيمارترن
همه زديم زير خنده . مادر هم لبخند زد. ثريا رفت . بلند شدم موهاي مادرجون را بحالت خياري پشت سرش جمع كردم . كمي عطر به او زدم ، كمي كرم و رژ برايش ماليدم و و با هم از پله ها پايين آمديم . مادرجون بخاطر مصرف داروها كمي آهسته تر از حد معمول راه مي رفت. كمي در سالن نشيمن نشستيم تا غذا آماده شد . سر ميز دوازده نفره اي نشستيم كه شمعدانهاي قشنگ نقره اي رويش بود. گلدان چيني بزرگ در وسط ميز از گل خالي بود . محبوبه خانم غذا را آورد . خانم متين يك كفگير كشيد . كفگير را برداشتم و گفتم : مادر جون اين غذاي يه كودك يه ساله س نه شما، پس دستم رو رد نكنين و ميل كنين. شما بايد تقويت بشين .كمبود ويتامين روي اعصاب اثر مي ذاره همينطور روي اندام، پوست ، زيبايي. شما خانم زيبايي هستين پس زيبايي تون رو حفظ كنين
نگاهي به من كرد كه اين معني را مي داد: زيبايي رو ميخوام چكار؟ به چه دردم ميخوره . بگو محبت و سلامتي كجاست؟ براي خانم متين يك ران مرغ سرخ شده گذاشتم . بعد براي خودم يك كفگير برنج كشيدم و كمي مرغ برداشتم . خانم متين چپ چپ به من نگاه كرد . گفتم: اونطوري نگاهم نكنين مادرجون، ميترسم اگه يه كفگير بيشتر بخورم ديگه بيشتر بخورم ديگه اين ظرافت رو نداشته باشم ، ولي بخاطر شما چشم ، اينم يه كم ديگه . خوبه؟
لبخند زد و مشغول صرف غذا شديم . مادر وقتي غذا را در دهانش مي گذاشت دستهايش لرزش خفيفي داشت كه در اثر مصرف داروهاي اعصاب بود . دلم گرفت . خدايا آخه اين زن زيبا سني نداره ، موهاي مشكي اش فقط چند تار سپيد داره، همين فردا موهاش رو براش رنگ مي كنم
ثريا خانم؟
بله
ميشه خواهش كنم از اين به بعد اين گلدون رو از گل طبيعي پر كنين؟
چشم،گيتي خانم
ببخشيد من دارم دستور مي دم . اينها همه بخاطر سلامتي مادر و آقاي مهندسه
بله،خواهش مي كنم . ما حاضريم روز و شب در اختيار شما باشيم ، ولي شما پرستار دائم خانم باشين و خانم سلامتي شون رو بدست بيارن
انشاءا.....
ولي آقاي مهندس كه حالشون خوبه؟
بنظر من مادرجون حالشون خوبه ، آقاي مهندس پرستار ميخوان
صداي خنده بلند شد . مادر جون سري تكان داد و لبخند زد .
واي خانم ،آقا اومدن. صداي بوقشون مياد برعكس امروز چه زود اومدن ساعت يك ونيمه
نگران نباشين تا برسن داخل ساعت شده دو، وما غذامون رو خورديم و رفتيم
ثريا از ترسش در رفت .راستش خودم هم نگران بودم كه اين هيولاي بي شاخ و دم زيبا چه عكس العملي نشان مي دهد ، ولي بايد مبارزه ميكردم و سكوت حاكم بر عمارت را مي شكستم . خانم متين از سر ميز بلند شد و قصد رفتن كرد .من هم بلند شدم و همراهش از سالن بيرون آمدم كه به مهندس برخورديم. با حالت تعجب به مادرش چشم دوخته بود .
سلام مهندس متين
سلام خانم، سلام مامان
خانم متين سرش را خم كرد
سلام آقا خسته نباشين
اين محبوبه بود كه براي جمع كردن ظرفها با سيني وارد سالن غذاخوري مي شد .
سلام محبوبه.مثل اينكه امروز اينجا خبرهاييه. جشن گرفتين؟
بله يه كوچيك دوستانه ! جاي شما خيلي خالي بود .
سكوت كرد و لبخند ظريفي زد .خوشحال شدم با خانم متين از پله ها بالا رفتيم . خانم متين را به اتاقش بردم و داروهايش را دادم . از اتاق بيرون آمدم . به مهندس برخوردم كه بسمت اتاقش مي رفت .لبخندي به من زد وگفت: امروز چطور گذشت ؟
خيلي خوب
خوشحالم
مادر خوابيدن؟
كم كم مي خوابند
مهندس بسمت اتاق خودش قدم برداشت تا كيفش را در اتاق بگذارد و لباسش را عوض كند گفتم : مي بخشين جناب متين؟
بله خانم . جلوتر رفتم تا خانم متين صدايم را نشنود
حالي از مادرتون نمي پرسين؟
ديدمشون سرحال بودن نيازي به پرسش نداره
ولي مادرتون نيازمند محبت شماست .اون مادرتونه ، نه يه غريبه
مي گيد چكار كنم؟
بريد اتاقشون و كمي باهاش صحبت كنين
وقتي جواب نمي ده چه فايده داره؟
ولي من از صبح از ايشون جواب گرفتم
يعني با شما حرف زد؟
به روش خودشون
شما روانشناسيد ، من كه نيستم
خب من دارم شما رو راهنمايي مي كنم
ببينين خانم ، شما پرستار مادر هستين ، نه معلم بنده
من شاگرد شما هستم ، ولي خواهش ميكنم كمي به مادرتون توجه كنين . رسيدگي و محبتهاي من بدون توجهات شما بي فايده س . شما دارين اين همه هزينه مي كنين ، خب به جاش محبت كنين . والـله ، خيلي راحتتر و كم هزينه تره
بسمت اتاق خودش قدم برداشت
· مي رين احوالشون رو بپرسين؟
· بعد از ناهار ، فعلا خسته و گرسنه هستم
· ولي اون موقع ايشون خوابن
· خب بعدازظهر كه بيدارن
· برنامه بعدازظهر از ظهر جداست . بعد از ظهر هم بايد محبت كنين با مادر چاي ميل كنين و باهاشون صحبت كنين .
· دارين دستور مي دين؟ اگه يادتون باشه ازتون خواستم به روش زندگي ما كاري نداشته باشين
· اولا ، ازتون خواهش كردم . دوما ، من در روش زندگي شما دخالت نمي كنم ، فقط ازتون محبت خواستم .
· خيلي خب . الان ميام احوالي از ايشون مي پرسم ، بشرطي كه شما نگاه مادرم رو معني كنين
· حتما ، با اجازه
· رفتين كه !
· هر موقع خواستين برين اتاق مادر، چند ضربه به در اتاق من بزنين ميام .
مهندس داخل رفت و در را بست . به اتاقم آمدم ، گلسري به موهايم زدم كه فرمايش متين را اطاعت كرده باشم . يادم رفت حكمت گلسر زدن را بپرسم . مردم پاك زده به سرشون . به موهاي همديگه هم كار دارن . چند ضربه به در خورد . در را باز كردم .كسي را نديدم . خم شدم بيرون را نگاه كردم ، كنار در اتاق مادرش ايستاده بود . بطرفش رفتم . در زد و وارد اتاق شديم
مادر ، آقاي مهندس خواستن حالي ازتون بپرسن . گفتم خوابيدين، ولي ايشون اصرار كردن .
متين نگاهي به من كرد و لبخند زد . مادر از توي رختخوابش بلند شد نشست
راحت باشين مامان. و كنار مادرش روي لبه تخت نشست .
ببخشيد مهندس ، خيلي معذرت مي خوام ، ولي ممكنه با شلوار بيرون روي تخت نشينين . ملحفه رو تازه عوض كردن
حق با شماست خانم ، اما اين شلوار منزلمه
جدي؟ همرنگ قبليه من متوجه نشدم . ببخشين
اشكالي نداره خانم . اتفاقا خوشم اومد . مثل اينكه از تميزتر هم هستيد
اختيار دارين
خب مامان ، چه خبرها؟
مادر به كتاب روي ميز نظري انداخت
خبرها رو ميزه ، مامان جان؟
شما هم كه روانشناس و مترجميد مهندس!
كتاب خوندين مامان؟ با سرش جواب داد
خيلي عاليه . مدتها بود اينكار رو نميكردين . مادر نگاهي به من كرد و لبخند زد
مي گن من براشون خوندم ، ولي بعد خودشون ادامه دادن
خيلي ممنون . پس مامان حسابي امروز مشغول بودن . خوشحالم . سر ميز هم كه ناهار خوردين خوشحالتر شدم
بلند شد و گفت: خب الحمدالـله مثل اينكه روز خوبي داشتين . من فعلا برم ناهار بخورم . با اجازه
من هم بيرون آمدم و گفتم : ممنون . ديدين چه راحت بود . لبخند زد
البته يه كاري رو فراموش كردين
چكاري؟
اينكه ايشون رو ببوسين
دستهايش را در جيبش كرد و گفت: لابد بعد هم بايد ايشون رو بغل كنم و توي هوا بچرخونم
نه فعلا اينكار لازم نيست ، چون ميترسم از هيجان حالشون بد بشه .
با لبخند گفت: پس بايد برم ايشون رو ببوسم؟
ممنون ميشم . البته روزي چندبار! ولي حالا ديگه نه ، چون ميفهمه كه من ازتون خواستم . بعدازظهر وقت صرف چاي، شب موقع صرف شام ، و آخر شب وقت خواب
اينطور پيش بره كه ديگه بو سه اي براي بقيه نمي مونه ، خانم رادمنش
بقيه ؟ نكنه منظورتون ثريا خانم و محبوبه خانم و صفورا خانمه
زد زير خنده . من هم خنديدم . سري تكان داد و گفت: نخير منظورم كس ديگه ايه
شما آدم مهربوني هستين . نگران نباشين . در ضمن تقديم بوسه بمادر موهبتي نيست كه همه ازش برخوردار باشن، هربوسه به مادر يك قدم به سوي خوشبختيه و ده قدم بسوي بهشت . هرچقدر مادر رو ببوسين بپاي بوسه هاي ايشون نمي رسه و باز هم كمه . مهندس ، اي كاش مادرم زنده بود و يه دنيا بوسه تقديمش ميكردم
نگاه عميق به من كرد و لبخند زد: ممنون خانم دكتر، امر ديگه اي نيست ؟ به قار و قور افتاده . و به معده اش اشاره كرد .
عرضي نيست مهندس . باز هم ممنونم .
از پله ها كه پايين مي رفت گفت: ايستادين ببينم احساس غرور ميكنم يا نه؟
نخير ، چون مي دونم حتما احساس غرور مي كنين . البته نه بخاطر زيبايي پله ها ، بخاطر محبتي كه به مادرتون كردين . مطمئنم خدا هم ازتون راضيه
خدا؟
بله خدا
كدوم خدا؟
استغفرالـله . منظورتون چيه؟ مگه چندتا خدا داريم ؟
خدايي كه پدرم رو ازم گرفت ، يا اونكه مادرم رو بيمار كرد ، يا شايد هم اونكه به درياي وسيعش دستور داد خواهر بيست و پنج ساله ام رو ببلعه .
به چشماني كه غم و درد در آن موج مي زد خيره شدم . درحاليكه از پله ها پايين مي رفت گفتم : متاسفم مهندس ، نمي دونستم كه اين خونه از پاي بست ويرونه .
نگاهي به من كرد و دوباره به راهش ادامه داد. به اتاقم آمدم و شروع به نوشتن اتفاقات آن روز كردم و بعد خوابيدم .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۰ ساعت 15:31 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|