توی کلاس نشسته بودیم
از قضا امروز پری هم توی همین کلاس بود
تک سرفه های کیارش سکوت کلاس رو میشکست و چند نگاه همزمان باهم به سمت کیارش میرفت
اول منکه نمیدونم چم شده بودو سرفه های کیارش دلم رو کباب میکرد ...دوم پری که با غیض نگاهش میکرد و سوم سامان که با ته خودکارش روی میز میکوبید هم نگاهی به منو هم نگاهی به کیارش که بقل دست من بود میانداخت
اصلا یه درصدم فکر نکنین من همیشه ی خدا اینارو کنترل میکنم یا روشون حساس شدما!(:
اونا حساسیت ایجاد میکنن(:
بعد از اتمام کلاس وسایلم رو جمع کردم و کیارش که تنها بارش توی کلاسها یه کلاسور و خودکار بود از روی میز برداشت....اصلا خیلی وقتها چیزی همراهش نبودو از من ورقو خودکار میگرفت
گاهیم به ذهن میسپرد...حافظه اش قویه بچه ام (:
دستم رو جلوی بچه ها گرفتو گفت
--عزیزم بریم؟
لبخندی زدمو همینطور که بلند میشدم زیرلب گفتم
--پس نه بشینیم
اصلا نمیشه این فکرو نکرد که کیارش از سر لجبازی اینطور توی کلاس با عزیزمو این الفاظ منو صدا میکنه؟! یا دستم رو میگیره ومیخواد مالکیت خودش نسبت به من نشون بده؟!
و منم ازین دخترایی نیستم که تو دلم قند اب بشه !؟
توی محوطه قدم زنان رفتیم سمت سلف ...من رفتم داخلو کاسه ای سوپ خریدم برگشتم سمتش و گفتم
--جناب بفرمایین
نگاهی به محتواش انداختو گفت
--من این سوپو نمیخورم
با تعجب پرسیدم
--چرا؟
چینی به پیشونیش داد....نگاه مغرورش رو تو چشمام دوختو گفت
--تا حالا دیدی من اینجا چیزی بخورم؟!
بهم برخورد منظورش چی بود؟ یعنی اینکه منو ثنا و فاطمه که هر روز خدا توی سلف بودیمو ازونجا ناهار میگرفتیم بد بود؟ یا نه بی کلاسی بود؟ یانه باید میرفتیم با ماشین دور دور و بعدم یه رستوران گرون؟
واه واه پسرا بدتر از دخترا شدن !!!
چون دیده بودم بهداشتی درست میکنند به غذاشون اطمینان داشتم
برای تنبیه اش روی سکو نشستم و سوپ رو سمت خودم گرفتم و قاشقی خوردمو گفتم
--باشه مهم نیست من خودم میخورم!
بعدهم خیلی با اشتها شروع کردم خوردن و میانش از الفاظ
--به به...
وای چه خوشمزه است...
امروز سوپش معرکه شده...
کیارش از دستت رفت....
جان تو برم طرز تهیه اشو بپرسم ببینم چی توش ریخته؟؟؟؟
البته به کسی نگین ولی امروز سوپش اصلا خوشمزه نبود و مزه ی اب میداد...نه نمکی نه لیمویی....این چیه دیگه؟ حالا که من میخوام این بشرو بسوزونم باید اینطور میشد؟
اخر سر کیارش کاسه رو از دستم گرفت....چشمام گرد شد... برگشتم سمتش
--اااا چرا کاسه رو گرفتی؟
قاشقم رو برداشت و با غیظ نگاهش کرد و کمی از سوپ رو خورد
آبروم رفت/:
الان پس فردا میگه اگه طعم محبوبت اینه؟ غذایی که میخوای تو خونه بپزی چی درمیاد دیگه؟؟؟
مثل یانگوم که میخواد ببینه عالیجناب غذاش رو تایید میکنه یانه زل زدم بهش
دهن باز کرد چیزی بگه ولی انگار پشیمون شدو در کمال تعجب من کل سوپ بی مزه ی سلفو خورد!!!:
کاسه رو کنارش گذاشت و دست به سینه دوباره به افق خیره شد....
دیدم چه کاریه ؟ معلومه خوشش اومده خورده چرا من بروم نیارم؟
--میبینم که بعضیا سوپ میخورن!
خب نه همه سوپ میخورن این چه جمله ای بود؟!!
برگشت سمتم
--سوپ یه فرد رو به سرما برای یه فرد سرماخورده خوبه میکروب کشی میکنه!
--هان؟
--این سوپو خوردم ببینم یه دونه ازین تعریفات لیاقتشو داشت؟ که نداشت! نکنه دست پخت خودتم اینجوریه؟
سرمو زیر انداختم
همیشه همین بوده من باید فدای دیگران بشم! الانم فدای اشپز سلفمون شدم.....
کلاس اخر بودیم دیگه کیارش علنا به من ابراز محبت میکرد حالا هرچی من میخواستم ضایعش کنم دلم نمیومد ((:
--مریم جان چیزی جا نزاشتی؟عزیزم خسته نشی من کیفتو میارم
البته تمام اینها با همون پرستیژ یه مرد جلتمن واقعی انجام میشد همینطورم صدای سرماخورده اش خیلی قشنگ تر و خوش اهنگ تر از صدای عادیش بود(:
حالا منم که ازونا نیستم تو دلم قنداب بشه یا از دیدن دهنای باز شده ی بچه های کلاس لبخند به لبم نشینه.................(:
--برو کنار خودم میشینم پشت فرمون
--نه کیارش تو قول دادی امروز من
نیشخندی زد
--یه زن هیچ وقت روی حرف مردش حرف نمیاره!
بعدم درو باز کرد نشست سمت راننده
--فقط بلده جلو مردم حفظ ابرو کنه!!
توی یه کافی شاپ خیلی شیک و شاعرانه....تاریکیو...نور کمو شمع روی میز! منو کیارش روبه روی هم نشسته بودیم
کیارشم یه چیزیش میشه با این حالو روزش منو اورده اینجا میگه میخوام باهات حرف بزنم
ولی دستشو زده زیر چونه اش و به بیرون نگاه میکنه....
منم که در عالمی دیگر اونو نگاهش میکنم
چقدر وقتی جدی میش رو دوست دارم....وقتی متفکره...وقتی اخماش تو همه....
البته شیطنتهاشم دوست دارم
رمزالود بودنش جالبه...ولی لجباز بودنش؟ اصلا جالب نیست/:
با اوردن سفارشاتمون دستشو از زیر چونه اش برداشت و روی میز گذاشت
نگاهی به مخلفات میز انداختم ...دوتا اب پرتقال و دو عدد چیز کیک
اصولا من جز بستنی سفارش نمیدم ولی ازونجاییکه کیارش عقیده داشت پیشگیری برای من بهتر از درمانه سفارش اب پرتقال دادبعد از رفتن خدمتگزار نگاهشو دوخت به چشمای خیره ی من ...
نفسمو فوت کردم و با صدای ملایمی گفتم
--خب میشنوم
دستش رو توی جیب کت کرم رنگش کرد و جعبه ی رمان پیچ شده ی زیبایی رو مقابلم گذاشت
--عیدت مبارک بانو!