24 سایه
جلوی در خونه نگه داشتم و به همراه سایه پیاده شدیم دستمو روی زنگ فشردم اما کسی جواب نداد سایه منتظر نگام کرد گوشیمو در اوردم و شماره ی پدر سایه رو گرفتم اما جواب نداد همینطور داشتم با خودم کلنجار میرفتم که سایه گفت:چی شد جواب نمیدن؟
سری به نشونه ی منفی تکون دادم که گفت:احسانو بگیر
یه دفعه یاد احسان افتادم شماره شو گرفتم با سومین بوق گوشیرو برداشت :الو سام؟
_سلام احسان کجایی؟
_سایه پیشته؟
_نگاهی به سایه انداختمو گفتم:اره چه طور؟
هیچی نگران شدم مامان اینا خونه نیستن امشبذ پیش عمه میمونن
-باشه خب تو کجایی ما جلو دریم
_تا بیست دقیقه دیگه خونه م
_باش داداش منتظرم خداحافظ
_فعلا
هوا سرد بود گوشیرو قطع کردم و رو به سایه گفتم:تو برو تو ماشین هوا سرده
_سایه:چی شد؟
_هیچی یه کم دیگه احسان میاد
_مامانم اینا کجان؟چرا هیچکدوم نیومدن ملاقاتم
سکوت کردم ترجیح دادم حرفی نزنم بدون حرف به سمت ماشین رفت دستمو توی جیب کتم فرو کردم تا گرم شم جند بار کوچه رو طی کردم تا بالاخره احسان اومد پشت ماشینم ترمز کرد و پیاده شد سایه با دیدن احسان از ماشین پیاده شد و به سمتش اومد:سلام مامان اینا کجان؟
احسان گفت:نمیدونم
کیلید انداخت توی قفل و در خونه رو باز کرد هر سه داخل شدیم من روی اولین کاناپه خودمو ولو کردم احسان هم همینطور که به سمت شومینه میرفت گفت:الان خونه گرم میشه
ناگهان چشمم به سایه افتاد به اینه ی جا کفشی خیره شده بود کاغذی رو از اینه کند به سمتش رفتم و سرمو توی کاغذ فرو بردم تا ببینم چی نوشته:
احسان پسرم سلام
متاسفانه ما امشب نمیتونیم بیایم ملاقات سایه خونه ی عمه میمونیم سام گفت واسه سایه اضطراب خوب نیست پس نزار چیزی از ماجرا بفهمه به سام بگو تا بعد از مراسم سوم سایه پیشش بمونه راستی خودتو واسه مراسم برسونی
قربانت
کاغذ توی دست سایه لرزید لباش لرزید و نگام کرد با چشمای نگران اب دهنمو قورت دادم که گفت:چی...چی شده سام؟
چی...چیو نباید بفهمم؟هااا
چشماش اشک الود شد هاله ای از اشک و توی چشماش دیدم و دستمو به نشونه ی اروم باش بالا اوردمو گفتم»من...من...توضیح میدم
صداش اوج گرفت و فریاد زد:توضیح؟توضیح بده بدون هیچ کمو کسری .چی شده؟
احسان جلو اومد:هیچی نیست ابجی بشیتن
کاغذو گرفت بالا و داد زد:نمیخوام دروغ بگی نمی خوا م درووووووغ بشنوم مراسم سوم کی؟چی شده هااا بهم بگین
سام:خیلی خب خیلی خب اروم
_در حالی که میلرزید گفت:باشه باشه ارومم بگو
سام به احسان نگاه کرد و سکوت کرد سایه برگشت به سمت احسان:تو...تو بگوو داداشی تو بگو.چی شده؟بگووو دیگه لعنتی
احسان اشکاش جاری شد و فقط تونست بگه:س...سهیل
صدای سایه بالا رفت:سهیل چی؟چی شده؟سهیل من چش شده.برگشت سمت سام:مگه تو نگفتی حالش خوبه مگه نگفتی؟تورو خدا بگین که حالش خوبه
سام سعی داشت سایه رو اروم کنه اما سایه فقط داد میزد و مشت به سینه ی سام میکوبید سام ترس داشت ترس قلب عمل شده ی سایه مجبور بود و مجبور شد دستش بالا رفت و محکم روی صورت سایه فرود اومدو داد زد:اروم باش اروم باش سایه
همین شوک برای سایه کافی بود روی دو زانو نشست
سام:میبرمت سر خاکش اما باید همه چیو بدونی همه چیو