غرورعشق20
همينجوري داشتم نگاش ميكردم تا جونش بالا بياد و حرف بزنه ...منم انقدر واسه
خودم خيالات نبافمو خيالم راحت شه كه اقا بالاخره زبون باز كرد...
- شما نميدونين كي مياد؟؟؟
با عصبانيت نگاش كردم...پسره ي..استغفرلله...خدايا دمت گرم...اينم از شانس ما
گفتم حالا چي ميخواد بگه...!
من:نخير نميدونم...امر ديگه اي نيست...؟
پسره:نخير عرضي نيست!
من:پس به سلامت!
محكم درو بستم و بهش تكيه دادم...عجب پسري بودا...اگه فارسي حرف نميزد ميگفتم صددر صد خاجكي مارجكيه!
تكيمو از در برداشتم و از چشمي در بيرونو نگاه كردم...نبود!
رفته بود...!ولي چقدر مودب و متين بود...اگه ادرين بود درسته من قورت ميداد
ناخواگاه اهي كشيدم...كه خودمم از اين كارم تعجب كردم...همچين قصم گرفته بود
انگار شوهرمو از دست دادم...والا!
هركي نميفهميد فكرميكرد سه قرنه ميشناسمش...سري تكون دادمو با بي عاري
مختص خودم....بدون هيچ فكرو خيالي رفتم اشپزخونه تا يه صبحونه توپ بزنم تو رگ!
درحالي كه داشتم كتلت هارو تو تابه سرخ ميكردم صداي زنخور گوشيم بلند شد
بازم همون اهنگ پلنگ صورتي...اخ اخ..يادم باشه بعدا عوضش كنم...خيلي
ضايع بازيه!
خيلي سريع اومدم ناخنكي به كتلت هاي نيمه سرخ شده بزنم كه روغن پريد
رو دستم و صداي جلز و ولزش دراومد...
فوري دستمو با دست ديگم گرفتم و گفتم
- اخ...توروحت!!!
و بعد انگشتمو كردم تو دهنم مكيدمش تا شايد سوزشش كم شه!همينه
ديگه...عاقبت پرخوري همينه...اين يارو همم كه ول كن نبود...انگاري بايد ميرفتم
چندتا فحش بارش كنم تا انقدر زنگ نزنه...كلن امروز هرچي سيريشه گير من
ميفته...دستمو از تو دهنم دراوردمو بيخيالش شدم...سوخت ديگه...ولش كن...ولي
لامصب چه ميسوزه...!رفتم سمت ظرفشويي ليواني برداشتم و پرا اب
كردم...دستمو كردم تو ليوان...اخــيش...حالا بهتر شد...بزار تا بعد برم پماد بخرم...يه
دفعه ياد گوشيم افتادم...اخ اخ الان يارو صدتا فحش بارم كرده...با عجله دوييدم
سمتشو بدون نگاه به اسم تماس گيرنده دكمه ي سبزو زدم...خواستم بگم بله كه با
شنيدن صداي دادو بيداد شيرين حرف تو دهنم ماسيد....
شيرين:دختره ي ورپريده...كدوم گوري هستي؟؟چرا جواب منو نميدي؟؟؟سرت با
كي گرم شده كه منو از ياد بردي؟تونبايد بگي دوستي به نام شيرين داري؟هان ؟نبايد
بگي؟چشمت به اون اقاي بداخلاق خورده منو فراموش كردي؟منو اينقدر ارزون
فروختي؟اره انقـــــــــــدر؟
خندم گرفت...اصلا نميزاشت من حرف بزنم...با صدايي كه ته خنده اي توش بود گفتم
من:ببند باو...بهش رو دادم چه پرو شده...
انگار با اين حرفم اتيشي تر شد چون جيغ زد
شيرين:من پــــــــرو شدم؟؟؟؟؟بيشعــــــــــــــور...الهي داغت به دلم بمونه من پرو شدم؟؟؟؟
رها ببينمت كشتمــــــت...توبه من رو دادي؟؟؟؟؟بي ادبــــــــــــــ...
من:ووووووووووي شيرين بسه ديگه...بابا ببخشيد خو
و بعد زدم زير خنده...دلم واسه صداش تنگ شده بود...واسه حرفاش و خنده هاش...شيرين هم كه ديگه خندش گرفته بود خنديدوگفت
اين دفعه رو استثنا ميبخشم...فقط اين دفعه رو ها!
من:مرض...چه لطف بزرگي ميكني درحقم!
شيرين:بعله ديگه..ما اينيم!!خوب خانم رها خانم...چه خبرا
من:هيچي سلامتي...تو چه خبرا؟؟؟
شيرين:من كه خبري ندارم...نفله...خبراي اصلي دست توست...زود باش روشون كن
من:نه بابا...چه خبري؟؟من كه خبري ندارم...صبح تا غروب تو خونه ام
(اره جون خودم...يني ميخواستم براش توضيح بدم تو اين چند روز چه خبر بوده و چي
شده بايد يه شبانه روز باهاش حرف ميزدم)
شيرين:بــــــــله...كه اينطور تو گفتي و منم باور كردم...
خوستم چيزي بگم كه يه دفعه سوزش دستم بدتر شد...جوري كه اخم و دراورد
شيرين:چي شد؟؟؟
من:واي...دستم!
شيرين:چرا ؟چي شده مگه؟
من:واي شيرين داشتم كتلت درست ميكردم كه تو زنگ زدي...خواستم يكم مزه اش
كنم ببينم چيجوري شده روغن پريد دستم سوخت
صداي قهقه ي خندش بلند شد
شيرين:حقته شيكمو...تا تو باشي بتوني دودقيقه جلوي شيكمتو بگيري...حالا م
حرف بسه تو كه خبرارو رو نكردي!...من بعدا ميتونم بهت زنگ بزنم...تو فعلا برو به داد دستت برس
قيافه ي ناراحتي به خودم گرفتم...لبامو اويزون كردمو گفتم
من:اي بابا...مشكل اينجاست كه نميدونم پماد سوختگي كجاست...
شيرين:خوب برو بخر...كاري نداره كه...چيزي كه زياده داروخونه
يكم با خودم فكر كردم..راست ميگه ها...بد بيراهم نميگه....
اينجوري هم ميتونم به داد دستم برسم...هم يكم اينجا هارو برسي كنم...سوختگي
دستم زياد عميق نبود...سوسول و ننر هم نبودم...ولي اين حرف شيرين يه جورايي
منو تحريك كرد كه به بهونه ي پماد سوختگي هم شده برم بيرونو يه چرخي اينورا
بزنم...بخاطر همين سريع گفتم
باشه پس من رفتم...خدافظ
شيرين:دوبار تو جني شدي؟؟خيله خب برو...باي
بدون معطلي تماسو قطع كردم...سريع رفتم تو اتاقم...جين مشكي...مانتوي كرمي
كوتاه...با شال مشكيمو سرم كردم...حوصله ارايشو نداشتم...ولي واسه خالي نبودم
عريضه همون رژ قرمزو برداشتمو چندبار محكم به لبم كشيدم...يه كوچولو هم مداد
كشيدم...همين..ديگه بس بود...مگه كجا ميخواستم برم؟؟؟
كيفمو انداختم روي دستم...و جلدي پريدم بيرون...يوهووووووووووووووووووو...هواي ازاد...كتونياي ال استار مشكيمو پوشيدم و
سريع رفتم تو اسانسور و دكمه ي پاركينگو زدم...مدتي بعد اسانسور با صداي ظريف
زني متوقف شد...سرع درو باز كردمو رفتم بيرون...با دو مسيرو طي ميكردم...هول
بودم...حس ميكردم الانه كه ادرين برسه و مچمو بگيره...و نزاره برم...به سر كوچه
رسيده بودم اخ چون بالاخره تونستم از دستش در برم...يني واقعا تونستم؟نه بابا الانه
كه مثل جن بوداده سر برسه...اوووف نخدايا نياد كه اصلا الان عصابشو ندارم چكيش
ميكنم...تو فكرب ودم و داشتم با خودمو افكارم ميجنگيدم كه ماشيني يه دفعه
جلوي پام نگه داشت..از صداي جيغ لاستيكا وحشت كردم و بدون اين كه بدونم دارم
چيكار ميكنم درجا سرجام وايستادم...خشكم زده بود....انقدر سريع اينكارو كرد كه
فقط تونستم واز ترس دستمو روي دهنم بزارم تا جيغ نزنم...مردك وحشي...اين كي
بود ديگه؟نزديك بود بكشتم...از ترس نفسم بند اومده بود...جدي جدي داشتم
ميمردما؟اين كي بود؟چرا اينطوري كرد؟اين همه راه چرا صاف پيچيد جلوي
من؟خواستم دهنمو باز كنم و چند تا فحش بارش كنم...اصلا هركي ميخواد
باشه...فعلا كه تشريف نياورده از ماشينش بيرون... از بهت بيرون اومدم...دوباره خودم
شدم...ولي هنوز ترس تو جونم بود...دستام ميلرزيد......يه لحظه مرگو جلوي چشمام
ديده بودم...يه قدم رفتم جلو...محكم كوبوندم روي كاپوت ماشينو خوشگلشو صدامو با
زحمت انداختم رو سرمو گفتم
من:هووووي عمو چته؟كي به توي يابو سوار گواهينامه داده؟
چندثانيه اي گذشت...هرچي سعي كردم از شيشه ي ماشين بتونم اون فردي كه
اين كارو كرده ببينم نشد...شيشه دوديه دودي بود...پوفي كشيدم و منتظز شدم يا
بياد بيرون يا خودم بيارمش...اصلا نميدونستم كيه؟غريبست؟اشناست؟زنه؟مرده؟
تو فكر بودمو داشتم با خودم تچزيه تحليل ميكردم كه در ماشين باز شد...يه جفت
كفش سفيد اسپرت پسرونه رو ديدم...فهميدم كه پسره...چه كفشاييم
داره...معلومه از اون مايه داراست...پسره از ماشين اومد بيرون...اروم اروم نگاهمو به
سمت بالا بردم تا كسي كه نزديك بود منو زير كنه رو ببينم...نگام از كفشاي سفيدش
رفت سمت شلوار جين يخي رنگش...بعدبليز اسپرت سفيد ابي...ك استيناش تا
روي ارنجش بود...و بعد...رفت روي صورتش...از ديدنش تعجب كردم...يني كپ
كردم...اين اينجا چيكار ميكرد؟
قدمي رفتم عقب و با تعجب نگاش كردم...لبخند مهربوني زد...دستي توموهاي بور و
خوش رنگش كشيد...با همون لبخند و همون چشماي ابيش بهم نگاهي كرد و با
لحني كه ميشد گفت بيشتر امري بود تا درخواستي گفت
-سوارشو!
خودم خيالات نبافمو خيالم راحت شه كه اقا بالاخره زبون باز كرد...
- شما نميدونين كي مياد؟؟؟
با عصبانيت نگاش كردم...پسره ي..استغفرلله...خدايا دمت گرم...اينم از شانس ما
گفتم حالا چي ميخواد بگه...!
من:نخير نميدونم...امر ديگه اي نيست...؟
پسره:نخير عرضي نيست!
من:پس به سلامت!
محكم درو بستم و بهش تكيه دادم...عجب پسري بودا...اگه فارسي حرف نميزد ميگفتم صددر صد خاجكي مارجكيه!
تكيمو از در برداشتم و از چشمي در بيرونو نگاه كردم...نبود!
رفته بود...!ولي چقدر مودب و متين بود...اگه ادرين بود درسته من قورت ميداد
ناخواگاه اهي كشيدم...كه خودمم از اين كارم تعجب كردم...همچين قصم گرفته بود
انگار شوهرمو از دست دادم...والا!
هركي نميفهميد فكرميكرد سه قرنه ميشناسمش...سري تكون دادمو با بي عاري
مختص خودم....بدون هيچ فكرو خيالي رفتم اشپزخونه تا يه صبحونه توپ بزنم تو رگ!
درحالي كه داشتم كتلت هارو تو تابه سرخ ميكردم صداي زنخور گوشيم بلند شد
بازم همون اهنگ پلنگ صورتي...اخ اخ..يادم باشه بعدا عوضش كنم...خيلي
ضايع بازيه!
خيلي سريع اومدم ناخنكي به كتلت هاي نيمه سرخ شده بزنم كه روغن پريد
رو دستم و صداي جلز و ولزش دراومد...
فوري دستمو با دست ديگم گرفتم و گفتم
- اخ...توروحت!!!
و بعد انگشتمو كردم تو دهنم مكيدمش تا شايد سوزشش كم شه!همينه
ديگه...عاقبت پرخوري همينه...اين يارو همم كه ول كن نبود...انگاري بايد ميرفتم
چندتا فحش بارش كنم تا انقدر زنگ نزنه...كلن امروز هرچي سيريشه گير من
ميفته...دستمو از تو دهنم دراوردمو بيخيالش شدم...سوخت ديگه...ولش كن...ولي
لامصب چه ميسوزه...!رفتم سمت ظرفشويي ليواني برداشتم و پرا اب
كردم...دستمو كردم تو ليوان...اخــيش...حالا بهتر شد...بزار تا بعد برم پماد بخرم...يه
دفعه ياد گوشيم افتادم...اخ اخ الان يارو صدتا فحش بارم كرده...با عجله دوييدم
سمتشو بدون نگاه به اسم تماس گيرنده دكمه ي سبزو زدم...خواستم بگم بله كه با
شنيدن صداي دادو بيداد شيرين حرف تو دهنم ماسيد....
شيرين:دختره ي ورپريده...كدوم گوري هستي؟؟چرا جواب منو نميدي؟؟؟سرت با
كي گرم شده كه منو از ياد بردي؟تونبايد بگي دوستي به نام شيرين داري؟هان ؟نبايد
بگي؟چشمت به اون اقاي بداخلاق خورده منو فراموش كردي؟منو اينقدر ارزون
فروختي؟اره انقـــــــــــدر؟
خندم گرفت...اصلا نميزاشت من حرف بزنم...با صدايي كه ته خنده اي توش بود گفتم
من:ببند باو...بهش رو دادم چه پرو شده...
انگار با اين حرفم اتيشي تر شد چون جيغ زد
شيرين:من پــــــــرو شدم؟؟؟؟؟بيشعــــــــــــــور...الهي داغت به دلم بمونه من پرو شدم؟؟؟؟
رها ببينمت كشتمــــــت...توبه من رو دادي؟؟؟؟؟بي ادبــــــــــــــ...
من:ووووووووووي شيرين بسه ديگه...بابا ببخشيد خو
و بعد زدم زير خنده...دلم واسه صداش تنگ شده بود...واسه حرفاش و خنده هاش...شيرين هم كه ديگه خندش گرفته بود خنديدوگفت
اين دفعه رو استثنا ميبخشم...فقط اين دفعه رو ها!
من:مرض...چه لطف بزرگي ميكني درحقم!
شيرين:بعله ديگه..ما اينيم!!خوب خانم رها خانم...چه خبرا
من:هيچي سلامتي...تو چه خبرا؟؟؟
شيرين:من كه خبري ندارم...نفله...خبراي اصلي دست توست...زود باش روشون كن
من:نه بابا...چه خبري؟؟من كه خبري ندارم...صبح تا غروب تو خونه ام
(اره جون خودم...يني ميخواستم براش توضيح بدم تو اين چند روز چه خبر بوده و چي
شده بايد يه شبانه روز باهاش حرف ميزدم)
شيرين:بــــــــله...كه اينطور تو گفتي و منم باور كردم...
خوستم چيزي بگم كه يه دفعه سوزش دستم بدتر شد...جوري كه اخم و دراورد
شيرين:چي شد؟؟؟
من:واي...دستم!
شيرين:چرا ؟چي شده مگه؟
من:واي شيرين داشتم كتلت درست ميكردم كه تو زنگ زدي...خواستم يكم مزه اش
كنم ببينم چيجوري شده روغن پريد دستم سوخت
صداي قهقه ي خندش بلند شد
شيرين:حقته شيكمو...تا تو باشي بتوني دودقيقه جلوي شيكمتو بگيري...حالا م
حرف بسه تو كه خبرارو رو نكردي!...من بعدا ميتونم بهت زنگ بزنم...تو فعلا برو به داد دستت برس
قيافه ي ناراحتي به خودم گرفتم...لبامو اويزون كردمو گفتم
من:اي بابا...مشكل اينجاست كه نميدونم پماد سوختگي كجاست...
شيرين:خوب برو بخر...كاري نداره كه...چيزي كه زياده داروخونه
يكم با خودم فكر كردم..راست ميگه ها...بد بيراهم نميگه....
اينجوري هم ميتونم به داد دستم برسم...هم يكم اينجا هارو برسي كنم...سوختگي
دستم زياد عميق نبود...سوسول و ننر هم نبودم...ولي اين حرف شيرين يه جورايي
منو تحريك كرد كه به بهونه ي پماد سوختگي هم شده برم بيرونو يه چرخي اينورا
بزنم...بخاطر همين سريع گفتم
باشه پس من رفتم...خدافظ
شيرين:دوبار تو جني شدي؟؟خيله خب برو...باي
بدون معطلي تماسو قطع كردم...سريع رفتم تو اتاقم...جين مشكي...مانتوي كرمي
كوتاه...با شال مشكيمو سرم كردم...حوصله ارايشو نداشتم...ولي واسه خالي نبودم
عريضه همون رژ قرمزو برداشتمو چندبار محكم به لبم كشيدم...يه كوچولو هم مداد
كشيدم...همين..ديگه بس بود...مگه كجا ميخواستم برم؟؟؟
كيفمو انداختم روي دستم...و جلدي پريدم بيرون...يوهووووووووووووووووووو...هواي ازاد...كتونياي ال استار مشكيمو پوشيدم و
سريع رفتم تو اسانسور و دكمه ي پاركينگو زدم...مدتي بعد اسانسور با صداي ظريف
زني متوقف شد...سرع درو باز كردمو رفتم بيرون...با دو مسيرو طي ميكردم...هول
بودم...حس ميكردم الانه كه ادرين برسه و مچمو بگيره...و نزاره برم...به سر كوچه
رسيده بودم اخ چون بالاخره تونستم از دستش در برم...يني واقعا تونستم؟نه بابا الانه
كه مثل جن بوداده سر برسه...اوووف نخدايا نياد كه اصلا الان عصابشو ندارم چكيش
ميكنم...تو فكرب ودم و داشتم با خودمو افكارم ميجنگيدم كه ماشيني يه دفعه
جلوي پام نگه داشت..از صداي جيغ لاستيكا وحشت كردم و بدون اين كه بدونم دارم
چيكار ميكنم درجا سرجام وايستادم...خشكم زده بود....انقدر سريع اينكارو كرد كه
فقط تونستم واز ترس دستمو روي دهنم بزارم تا جيغ نزنم...مردك وحشي...اين كي
بود ديگه؟نزديك بود بكشتم...از ترس نفسم بند اومده بود...جدي جدي داشتم
ميمردما؟اين كي بود؟چرا اينطوري كرد؟اين همه راه چرا صاف پيچيد جلوي
من؟خواستم دهنمو باز كنم و چند تا فحش بارش كنم...اصلا هركي ميخواد
باشه...فعلا كه تشريف نياورده از ماشينش بيرون... از بهت بيرون اومدم...دوباره خودم
شدم...ولي هنوز ترس تو جونم بود...دستام ميلرزيد......يه لحظه مرگو جلوي چشمام
ديده بودم...يه قدم رفتم جلو...محكم كوبوندم روي كاپوت ماشينو خوشگلشو صدامو با
زحمت انداختم رو سرمو گفتم
من:هووووي عمو چته؟كي به توي يابو سوار گواهينامه داده؟
چندثانيه اي گذشت...هرچي سعي كردم از شيشه ي ماشين بتونم اون فردي كه
اين كارو كرده ببينم نشد...شيشه دوديه دودي بود...پوفي كشيدم و منتظز شدم يا
بياد بيرون يا خودم بيارمش...اصلا نميدونستم كيه؟غريبست؟اشناست؟زنه؟مرده؟
تو فكر بودمو داشتم با خودم تچزيه تحليل ميكردم كه در ماشين باز شد...يه جفت
كفش سفيد اسپرت پسرونه رو ديدم...فهميدم كه پسره...چه كفشاييم
داره...معلومه از اون مايه داراست...پسره از ماشين اومد بيرون...اروم اروم نگاهمو به
سمت بالا بردم تا كسي كه نزديك بود منو زير كنه رو ببينم...نگام از كفشاي سفيدش
رفت سمت شلوار جين يخي رنگش...بعدبليز اسپرت سفيد ابي...ك استيناش تا
روي ارنجش بود...و بعد...رفت روي صورتش...از ديدنش تعجب كردم...يني كپ
كردم...اين اينجا چيكار ميكرد؟
قدمي رفتم عقب و با تعجب نگاش كردم...لبخند مهربوني زد...دستي توموهاي بور و
خوش رنگش كشيد...با همون لبخند و همون چشماي ابيش بهم نگاهي كرد و با
لحني كه ميشد گفت بيشتر امري بود تا درخواستي گفت
-سوارشو!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۹ ساعت 11:7 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|