غرورعشق19
هوا تاريك شده بود...!خيلي وقت از برگشتنمون ميگذشت..از هواخوريمون...
هه...پوزخندي زدم...عجب هوا خوريم شد!!
نميدونم چرا من و ادرين نميتونستيم هيچ وقت با هم مثل ادميزاد حرف بزنيم
هيچ وقت نميشد ته حرفامون به دعوا نكشه
مثل امروز!!
از موقعي كه اومده بودم خونش...مثل سگو گربه هرروز با هم جنگ داشتيم!
اونم سرهيچ و پوچ!!
پوفي كشيدمو خودمو روي تخت پرت كردم...پتو رو تاروي گردنم بالا كشيدم...
ادرين رفته بود...نميدونم كجا ولي رفته بود...از همون موقع رفته بود و تالانم برنگشته
بود...بازم سرهيچ و پوچ
خنده ي تلخي كردمو از روي تخت بلند شدم...كلافه بودم...عصبي بودم...نااميد بودم
از اتاق بيرون رفتم...چراغاي خونه خاموش بود...خودم خاموش كرده بودم...
توي همون تاريكي كورمال كورمال به سمت كليد برق رفتم...بهش رسيدم
با احتياط دست برد سمتش...و با انگشت اشام روشنش كردم...همزمان نور شديدي
خورد توي چشمم...چشمام از نور زياد بسته شد!
دستمو جلوي چشمم قرار دادم...تا نور كمتر اذيتش كنه...
چندثانيه اي گذشت...وقتي چشمام به نور عادت كرد...دستمو كنار كشيدمو نگاهي
به دور تا دور خونه انداختم...همه چي مرتب بود!
فقط يه چيزي ...نه...يه كسي كم بود...!
چشمم به اتاقش افتاد....بغض گلومو گرفت...هرچي از دهنش در اومد بهم گفت...
منم جوابشو دادم...با اين كه جوابشو داده بودم ولي بازم دلم خنك نشده بود...
نميدونم...ولي دوست داشتم گردنشو خورد كنم...پسره ي...اوووووف
اون كه ازم معذرت خواهي كرده بود.....ولي من...من لعنتي...نميدونم چرا تازگي ها
انقدر كينه اي شده بودم...شايدم دارم كينه ي سه سالمو سراون خالي ميكنم
به هرحال...خوب كه فكر ميكنم ميبينم هنوز خنك نشدم!
دوتا انگشت اشارمو به سمت چشمم بردمو گوشه ي چشمم رو فشار دادم
من نبايد گريه ميكردم....ديگه نبايد گريه ميكردم!فعلا فقط همينو ميدونستم!
اصلا...اصلا گريه براي چي؟؟؟
همه چيز خوب و خوش بود...همه چيز سرجاش بود...
همه خوش بودن....
همه با لذت زندگي ميكردن....
همه زندگيشونو دوست داشتن
همه خوشبخت بودن....
اره همه چيز و همه كس بجز دل وامونده ي من...و البته...خود من!!
اه...رها خفه شو..خفه شو...خفه شو!!!!!!!!!!!!!!!
فقط خفه شو...اصلا....اصلا بروبگير بكپ...فقط انقدر تراژدي غمگين نباف..!
تورو چه به اين كارا!!!!!!
اگرم خيلي ناراحتي برو بمير!
برو بمــــــــــير!!
گريم شدت گرفت...بغضم دوباره تركيد...اشكام روي صورتم رون شد...دوباره گريه
كردم...دوباره...از جام بلند شدم...من ضعيف شدم....بدبخت شدم...خيلي زر زرو شدم...همش گريه ميكنم...پسره عوضي...به جهنم كه نيست...ايشالا هيچ وقت برنگرده...اميدوارم بميره...!
اخه چرا خدا؟؟؟
چرا زندگي من بايد اين باشه؟
همش بدبختي؟همش عذاب؟؟
چـــرا بخت منو اينجوري رقم زدي؟
كه توي هر ثانيش گريه كنم؟؟؟
توي هر دقيقش...هرساعتش...هر روزش؟؟؟
خدايا جوابمو بده چـــــــــــــــــــــرا؟؟؟
دستامو كنار پاهام مشت كردم...ادرين عوضي...حالتو ميگرم...قسم ميخورم....
از اين به بعد نشونت ميدم با كي طرفي...حاليت ميكنم رها كيه...
تو حق نداري مثل يه برده با من رفتار كني...حق نداري!!
با سرعت به سمت اتاقم دويدم...خودمو روي تخت پرت كردمو گريه كردم...بازم گريه
كردم..انقدر كه سبك شم...راحت شم...و انقدر كه نفهميدم چيجوري خوابم برد
*** *** *** *** *** *** ***
با صداي زنگ در از خواب بيدار شدم...
اين كي بود اول صبحي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اوووووووووووف...واقعا برمردم ازار لعنت!
سريع پريدم تو دستشويي و قبل از اينكه زنگ درو از جا دربياره صورتمو اب زدمو
اومدم بيرون...با سرعتي كه خودمم تعجب كردم...سريع دم دست ترين شالي كه
بودو سرم كردمو با دو رفتم سمت در...!
اي خبر مرگت نياد خو!!
ميميري دودقيقه صبر كني؟؟؟
سرمو بردي لامــــــصب!
همينجوري داشتم فحش ميدادم كه درو باز كردم...اومدم چهارتا چيزبارش كنم
جلوي روش... كه ميتونم بگم با ديدنش لال شدم!
يه پسر خوشگـــل!همونجوري عاشقشونم....عينهو مانكناي اميريكايي
روبه روم وايستاده بود!!
يني بايد بگم شك داشتم مدلينگي...چيزي هست يا نه...
يه پسر سفيد مثل برف...بور بور...موهاي طلايي خوش رنگي كه زمينه ي قهوه اي
سوخته داشت...چشماي درشت ابي تيره...ابروهاي خوش حالت قهوه اي تيره...همرنگ زمينه موهاش....دماغي كه شك داشتم عملي نباشه!
لباي قلوه اي و صورتي...!!
ولي با قد معمولي...معمولي هم كه نه...حدود ۹-۱۸۸
هيكلشم از اون كمر هفتي خوشگلا!
واااااااااااي چي بود!!!!!!!
يني اب از لبو لوچم راه افتاده بود...داشتم با نگام قورتش ميدادم... ناخوداگاه چهره ي ادرين اومد تو ذهنم...اناليزشون كردم...هردو خوشگل و جذاب...فقط فرقشون اين بود كه ادرين خداي جذبه و بود اين...
يه صورت خيلي مهربون و ملوس...
لبمو گاز گرفتم...خاك بر سرت رها ديگه چي؟؟؟
هيز بچه پرو...خوردي پسر مردمو..
واي بابا اين پسر ني كه هلوست...خو به من چه زيادي خوشگله؟
رها خجالت بكش ...سه ساعته داري بهش نگاه ميكني ضايع
اره ...ولي ميگم وجدان جان...چيزه...يادت باشه يه اسفند براش دود كنم!
واي رهـــــــا...خجالت بكش دختره ي بي حيا...بس كن انقدر نگاش نكن
بدبخت معذب شده...يه چيزي بگو فكرنكنه لالي!!
اره ها...راست ميگي...واي خاك تو گورم...بچم معذب شده بميري براش...!
از فكرو خيال بيرون اومدم و خيلي سريع لبخند گشادمو از روي چهرم محو كردم!
به قول وجدان ...خاك تو سر بي حيام...ابروي خودمو بردم
حالا فكرميكنه پسرنديده ام!!
هـــــــــي واي من
تصميم گرفتم خودم درستش كنم...سرفه ي مصلحتي كردمو با قيافه ي حق به
جانب و پرووووووو بازيه مختص خودم گفتم
- بفرماييد؟؟كاري داشتيد اقاي محترم؟؟؟
پسره كه فهميدم از اين همه پرو بازي من هم تعجب كرده هم خندش گرفته
سرشو انداخت پايين و گفت
- من چندبار صداتون كردم...متوجه نشديد...
لبمو گاز گرفتم...واي چه سه بازي اي شد...ابروم ديگه واقعا رفت...يني با همين
لحن مودبش ر..د تو هيكلم خيلي قشنــــگ...منگ بودنمو به روم زد ناكس....
راستش يكم خجالت كشيدم...فقط يكمااااا...ولي خودمو نباختم و خيلي جدي گفتم
-بله يكم درگيري ذهني دارم...نميدونستم بابتش بايد به شما جواب پس بدم...حالا امرتون؟؟؟
وووووووي نميري رها...اين چه طرز حرف زدنه؟؟؟بيچاره رو الان پشيمون ميكني كه...
بميري با اين حرف ذهنت الااااااااغ...گناه داره خو بچه ي مردم..اوخي...نازييييي!
- معذرت ميخوام...ميخواستم بپرسم ادرين هست؟
من:ادرين؟؟؟
و بعد با كينه اي كه كاملا تو صدام مشهود بود گفتم
-نخير تشريف نداره...شما امرتونو بفرماييد من بهش ميگم
پسره با اون دوتا چشم ابي خوشگلش تو چشماي سياه بي ريخت من كه ديگه
با ديدن اين پسراي چشم رنگي ازشون متنفر شده بودم گفت
- نه ممنون...بايد به خودشون ميگفتم
بهكي...بخوشكي شانس...ما اگه شانس داشتيم كه اسممونو ميزاشتن
شانس علي...والا...اقا با ادرين خان كار داره...اخه جيگر تو با اون نره غول چيكارداري؟
دخمل به اين خوبي و خوشگلي جلوت وايستاده با اون كار داري؟؟نچ نچ نچ...چي بگم بهت؟
با حرصي كه تعجب ميكردم از كجا اومده تو چشماش نگاه كردمو گفتم
- پس مزاحم نشيد لطفا...عزت زياد!
و اومدم در وببندم ك گفت
- اااا...نه صبركنيد!!!يه سوال ديگه هم دارم
درو دوباره باز كردمو پرسشگر تو چشماش نگاه كردم!
اي خدا يني ميشه شانس يه بار به مارو كنه و با من كار داشته باشه؟؟؟
خدايا جان شاپور بيا و يه لطفي كن...اين پسره رو بنداز تو تور ما!
همينجوري داشتم نگاش ميكردم تا جونش بالا بياد و حرف بزنه ...منم انقدر واسه
خودم خيالات نبافمو خيالم راحت شه كه اقا بالاخره زبون باز كرد...
ادامه دارد...
هه...پوزخندي زدم...عجب هوا خوريم شد!!
نميدونم چرا من و ادرين نميتونستيم هيچ وقت با هم مثل ادميزاد حرف بزنيم
هيچ وقت نميشد ته حرفامون به دعوا نكشه
مثل امروز!!
از موقعي كه اومده بودم خونش...مثل سگو گربه هرروز با هم جنگ داشتيم!
اونم سرهيچ و پوچ!!
پوفي كشيدمو خودمو روي تخت پرت كردم...پتو رو تاروي گردنم بالا كشيدم...
ادرين رفته بود...نميدونم كجا ولي رفته بود...از همون موقع رفته بود و تالانم برنگشته
بود...بازم سرهيچ و پوچ
خنده ي تلخي كردمو از روي تخت بلند شدم...كلافه بودم...عصبي بودم...نااميد بودم
از اتاق بيرون رفتم...چراغاي خونه خاموش بود...خودم خاموش كرده بودم...
توي همون تاريكي كورمال كورمال به سمت كليد برق رفتم...بهش رسيدم
با احتياط دست برد سمتش...و با انگشت اشام روشنش كردم...همزمان نور شديدي
خورد توي چشمم...چشمام از نور زياد بسته شد!
دستمو جلوي چشمم قرار دادم...تا نور كمتر اذيتش كنه...
چندثانيه اي گذشت...وقتي چشمام به نور عادت كرد...دستمو كنار كشيدمو نگاهي
به دور تا دور خونه انداختم...همه چي مرتب بود!
فقط يه چيزي ...نه...يه كسي كم بود...!
چشمم به اتاقش افتاد....بغض گلومو گرفت...هرچي از دهنش در اومد بهم گفت...
منم جوابشو دادم...با اين كه جوابشو داده بودم ولي بازم دلم خنك نشده بود...
نميدونم...ولي دوست داشتم گردنشو خورد كنم...پسره ي...اوووووف
اون كه ازم معذرت خواهي كرده بود.....ولي من...من لعنتي...نميدونم چرا تازگي ها
انقدر كينه اي شده بودم...شايدم دارم كينه ي سه سالمو سراون خالي ميكنم
به هرحال...خوب كه فكر ميكنم ميبينم هنوز خنك نشدم!
دوتا انگشت اشارمو به سمت چشمم بردمو گوشه ي چشمم رو فشار دادم
من نبايد گريه ميكردم....ديگه نبايد گريه ميكردم!فعلا فقط همينو ميدونستم!
اصلا...اصلا گريه براي چي؟؟؟
همه چيز خوب و خوش بود...همه چيز سرجاش بود...
همه خوش بودن....
همه با لذت زندگي ميكردن....
همه زندگيشونو دوست داشتن
همه خوشبخت بودن....
اره همه چيز و همه كس بجز دل وامونده ي من...و البته...خود من!!
اه...رها خفه شو..خفه شو...خفه شو!!!!!!!!!!!!!!!
فقط خفه شو...اصلا....اصلا بروبگير بكپ...فقط انقدر تراژدي غمگين نباف..!
تورو چه به اين كارا!!!!!!
اگرم خيلي ناراحتي برو بمير!
برو بمــــــــــير!!
گريم شدت گرفت...بغضم دوباره تركيد...اشكام روي صورتم رون شد...دوباره گريه
كردم...دوباره...از جام بلند شدم...من ضعيف شدم....بدبخت شدم...خيلي زر زرو شدم...همش گريه ميكنم...پسره عوضي...به جهنم كه نيست...ايشالا هيچ وقت برنگرده...اميدوارم بميره...!
اخه چرا خدا؟؟؟
چرا زندگي من بايد اين باشه؟
همش بدبختي؟همش عذاب؟؟
چـــرا بخت منو اينجوري رقم زدي؟
كه توي هر ثانيش گريه كنم؟؟؟
توي هر دقيقش...هرساعتش...هر روزش؟؟؟
خدايا جوابمو بده چـــــــــــــــــــــرا؟؟؟
دستامو كنار پاهام مشت كردم...ادرين عوضي...حالتو ميگرم...قسم ميخورم....
از اين به بعد نشونت ميدم با كي طرفي...حاليت ميكنم رها كيه...
تو حق نداري مثل يه برده با من رفتار كني...حق نداري!!
با سرعت به سمت اتاقم دويدم...خودمو روي تخت پرت كردمو گريه كردم...بازم گريه
كردم..انقدر كه سبك شم...راحت شم...و انقدر كه نفهميدم چيجوري خوابم برد
*** *** *** *** *** *** ***
با صداي زنگ در از خواب بيدار شدم...
اين كي بود اول صبحي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اوووووووووووف...واقعا برمردم ازار لعنت!
سريع پريدم تو دستشويي و قبل از اينكه زنگ درو از جا دربياره صورتمو اب زدمو
اومدم بيرون...با سرعتي كه خودمم تعجب كردم...سريع دم دست ترين شالي كه
بودو سرم كردمو با دو رفتم سمت در...!
اي خبر مرگت نياد خو!!
ميميري دودقيقه صبر كني؟؟؟
سرمو بردي لامــــــصب!
همينجوري داشتم فحش ميدادم كه درو باز كردم...اومدم چهارتا چيزبارش كنم
جلوي روش... كه ميتونم بگم با ديدنش لال شدم!
يه پسر خوشگـــل!همونجوري عاشقشونم....عينهو مانكناي اميريكايي
روبه روم وايستاده بود!!
يني بايد بگم شك داشتم مدلينگي...چيزي هست يا نه...
يه پسر سفيد مثل برف...بور بور...موهاي طلايي خوش رنگي كه زمينه ي قهوه اي
سوخته داشت...چشماي درشت ابي تيره...ابروهاي خوش حالت قهوه اي تيره...همرنگ زمينه موهاش....دماغي كه شك داشتم عملي نباشه!
لباي قلوه اي و صورتي...!!
ولي با قد معمولي...معمولي هم كه نه...حدود ۹-۱۸۸
هيكلشم از اون كمر هفتي خوشگلا!
واااااااااااي چي بود!!!!!!!
يني اب از لبو لوچم راه افتاده بود...داشتم با نگام قورتش ميدادم... ناخوداگاه چهره ي ادرين اومد تو ذهنم...اناليزشون كردم...هردو خوشگل و جذاب...فقط فرقشون اين بود كه ادرين خداي جذبه و بود اين...
يه صورت خيلي مهربون و ملوس...
لبمو گاز گرفتم...خاك بر سرت رها ديگه چي؟؟؟
هيز بچه پرو...خوردي پسر مردمو..
واي بابا اين پسر ني كه هلوست...خو به من چه زيادي خوشگله؟
رها خجالت بكش ...سه ساعته داري بهش نگاه ميكني ضايع
اره ...ولي ميگم وجدان جان...چيزه...يادت باشه يه اسفند براش دود كنم!
واي رهـــــــا...خجالت بكش دختره ي بي حيا...بس كن انقدر نگاش نكن
بدبخت معذب شده...يه چيزي بگو فكرنكنه لالي!!
اره ها...راست ميگي...واي خاك تو گورم...بچم معذب شده بميري براش...!
از فكرو خيال بيرون اومدم و خيلي سريع لبخند گشادمو از روي چهرم محو كردم!
به قول وجدان ...خاك تو سر بي حيام...ابروي خودمو بردم
حالا فكرميكنه پسرنديده ام!!
هـــــــــي واي من
تصميم گرفتم خودم درستش كنم...سرفه ي مصلحتي كردمو با قيافه ي حق به
جانب و پرووووووو بازيه مختص خودم گفتم
- بفرماييد؟؟كاري داشتيد اقاي محترم؟؟؟
پسره كه فهميدم از اين همه پرو بازي من هم تعجب كرده هم خندش گرفته
سرشو انداخت پايين و گفت
- من چندبار صداتون كردم...متوجه نشديد...
لبمو گاز گرفتم...واي چه سه بازي اي شد...ابروم ديگه واقعا رفت...يني با همين
لحن مودبش ر..د تو هيكلم خيلي قشنــــگ...منگ بودنمو به روم زد ناكس....
راستش يكم خجالت كشيدم...فقط يكمااااا...ولي خودمو نباختم و خيلي جدي گفتم
-بله يكم درگيري ذهني دارم...نميدونستم بابتش بايد به شما جواب پس بدم...حالا امرتون؟؟؟
وووووووي نميري رها...اين چه طرز حرف زدنه؟؟؟بيچاره رو الان پشيمون ميكني كه...
بميري با اين حرف ذهنت الااااااااغ...گناه داره خو بچه ي مردم..اوخي...نازييييي!
- معذرت ميخوام...ميخواستم بپرسم ادرين هست؟
من:ادرين؟؟؟
و بعد با كينه اي كه كاملا تو صدام مشهود بود گفتم
-نخير تشريف نداره...شما امرتونو بفرماييد من بهش ميگم
پسره با اون دوتا چشم ابي خوشگلش تو چشماي سياه بي ريخت من كه ديگه
با ديدن اين پسراي چشم رنگي ازشون متنفر شده بودم گفت
- نه ممنون...بايد به خودشون ميگفتم
بهكي...بخوشكي شانس...ما اگه شانس داشتيم كه اسممونو ميزاشتن
شانس علي...والا...اقا با ادرين خان كار داره...اخه جيگر تو با اون نره غول چيكارداري؟
دخمل به اين خوبي و خوشگلي جلوت وايستاده با اون كار داري؟؟نچ نچ نچ...چي بگم بهت؟
با حرصي كه تعجب ميكردم از كجا اومده تو چشماش نگاه كردمو گفتم
- پس مزاحم نشيد لطفا...عزت زياد!
و اومدم در وببندم ك گفت
- اااا...نه صبركنيد!!!يه سوال ديگه هم دارم
درو دوباره باز كردمو پرسشگر تو چشماش نگاه كردم!
اي خدا يني ميشه شانس يه بار به مارو كنه و با من كار داشته باشه؟؟؟
خدايا جان شاپور بيا و يه لطفي كن...اين پسره رو بنداز تو تور ما!
همينجوري داشتم نگاش ميكردم تا جونش بالا بياد و حرف بزنه ...منم انقدر واسه
خودم خيالات نبافمو خيالم راحت شه كه اقا بالاخره زبون باز كرد...
ادامه دارد...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۹ ساعت 11:6 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|