غرورعشق18
حالا من موندمو ادرين...نگاهي بهش كردم...اونم همينطور... نگاهي به سرتا پاي من كردو اخمي كرد
يه اخم ازاون غليظا كه منو ميترسوند...و گفت :
مگه بهت نگفتم اين لباس مزخرفو نپوشي؟؟اون وقت برداشتي با خودت اورديش؟؟
توقع نداشتم دوباره بحث چندساعت پيشو بياره وسط...ولي دوباره يادش افتاده و جني شده
انگار نه انگار همين دودقيقه پيش داشت چه فيلمي بازي ميكرد!!
اخمي كردم...ولي سرمو انداختم پايين و با صداي ارومي گفتم
- خوب چيه مگه؟؟؟اين مانتو زيادم...
ولي نزاشت ادامه حرفمو بزنم و با لحن عصبي تر و صداي بلند تر گفت
- زيادم چي؟؟؟هان؟؟؟زيادم چي؟؟؟
يه قدم اومد جلوتر و گفت
- رها چرا همش دوست داري با من لج كني؟؟؟هــان؟؟
من: ادرين...من نميخواستم لج كنم...فقط...
ادرين:هــــيس..هيچي نگو...توجيح بيخود نكن...خودتم خوب ميدوني كه فقط واسه دراوردن
حرص من اينكارو كردي
ناباور تو چشماش نگاه كردم...درمورد من چي فكرميكرد؟؟؟چرا فكر ميكرد من دشمنشم؟؟؟
چرا فكر ميكرد ميخوام حرص خوردنشو ببينم؟؟؟چرا درموردم اينجوري قضاوت ميكردو من
نميتونستم چيزي بگم؟؟؟چرا؟؟ دل لعنتي من.. دل احمق من...يني من...راستي راستي...نه نه...رها اشتباه نكن...تو فقط تازگي ها يه كم توسري خور شدي...اره همينه...
احساسات احمقانتو پاي چيز ديگه نزار...ولي...
سعي كردم چيزي بگم...دوست نداشتم درموردم اينجوري فكر كنه...من قصدم چيزي ديگه
بود و اون چيزه ديگه برداشت كرده بود...
ادرين:خوشحالي نه؟؟؟؟خوشحالي كه به هدفت رسيدي؟؟؟
با بغضي كه تو گلوم جمع شده بود به سختي گفتم
- نه بخدا...ادرين...تو اشتبـــ...
ادرين:خفه شو...فقط خفه شو
من:اخه بزار منم حرف بزنم بعد چشماتو ببندو هرچي دوست داري بهم بگو
ادرين:چي ميخواي بگي؟؟؟؟؟؟؟؟اصلا چي داري كه بگي؟؟؟
من:چرا بزرگش ميكني...اخه مگه من چيكار كردم؟؟؟چرا يه مسئله بي ارزشو انقدر كش ميدي؟
ادرين:بي ارزش؟؟غيرت من از نظرتو بي ارزشه؟؟؟باشه...تو راست ميگي...بي ارزشه...فقط ساكت باش...ديگه نميخوام صداتو بشنوم...از اول حق با تو بود...طرز پوشش تو
به من هيچ ربطي نداره...از اين به بعدم ديگه تو كارت دخالت نميكنم...برو هر غلطي دلت ميخواد بكن دختره ي....
سرمو گرفتم بالا...با چشماي متعجب و ناباور تر از قبل تو چشماي عصبيش نگاه كردم
ميخواست چي بگه؟؟؟دختره ي؟؟؟دختره ي چي؟؟؟قلبم گرفت...نفسم بند اومد...
ادرين!!ميخواست به من چي بگه؟؟؟
اشك چشمامو پركرد...بغضم داشت ميتركيد...ميترسيدم حرف بزنم...ميترسيدم چيزي بگم
اشكم بريزه...اما...نميتونستم چيزي نگم...باورش برام سخت بود...سخت بود كه ادرين بخاطر
يه اشتباه من انقدر عصبي بشه و هرچي كه از دهنش دربياد بهم بگه...
چشماي سبزش...تيره تر از هميشه شد...وقتي نگاه گريونمو ديد...وقتي بغضمو فهميد...
شايد خودش فهميد كه چه حرفي زده...شايد...براي صدمي از ثانيه پشيموني رو تو چشماش ديدم
اخماش باز شد...يه قدم فاصله اي كه طي كرده بود رو برگشت...نگران و پشيمون تو صورتم
نگاه كرد...اره من اشتباه فكر نكردم...پشيمون بود...ولي ديگه حرفشو زده بود...
ادرين:رها معذرت ميخوام...من فقط ميخواستم بگم دختره ي...دختره ي...
اما ديگه ادامه حرفشو نزد..حقم داشت...دروغي پيدا نكرد كه بخواد بگه...حرفي نداشت كه بزنه
قطره اشكي از گوشه ي چشمم چكيد...همون قطره اشك...انگار باز كرد...راه تنفسمو...
راه صدامو...راه سيل قطره هاي ديگرو...از شك خارج شدم...من نبايد كم مياوردم
نبايد خشكم ميزد...چرا بايد ناراحت ميشدم؟؟ادرين مثل خيلياي ديگه كه اين حرفو بهم زدن
اره مثل همونا...ولي حقيقت نداشت...نه...خودمم ميدونستم كه ادرين برام باهمه فرق ميكنه
اشكامو پس زدم...سعي كردم قوي باشم...مثل هميشه...با صدايي كه بخاطرگريه لرزش داشت و سيل اشكايي كه روان بود
بلند گفتم
- دختره ي چي؟؟؟دختره ي چـــــي؟؟؟؟
هرزه؟؟؟؟؟
ولگرد؟؟؟؟؟
لا عبالي؟؟؟؟؟؟
خراب؟؟؟؟؟؟
اشغال؟؟؟؟؟
هـــــــــان؟؟؟كدومـــش؟؟؟؟كدومشو بيشتر ميپسندي ادرين خــان؟؟؟
كدو مش بيشتر به دلت ميشيينه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بگو...خجالت نكش بقيشو بگو....يا نه...شايدم خودت يه لقب بهتر واسم سراغ داري
شايدم اينا كمم باشه...شايد اين لقبا واسم حيف باشه
نظرت چيه؟؟؟؟؟؟
بگو ميخوام بدونم...اين حقمه...ميخوام بدونم چه جور ادمي هستم؟؟؟؟
ميخاوم بدونم چقدر كثيفم...ميخوام بدونم چند بار از تو كوچه ها جمم كردن...
ميخوام بدونم هرروز با كي بودم كه لايق اين حرفا شدم؟؟
جرم من چيه؟؟؟؟؟؟تويي كه منو ميشناسي بگو
جرمم چيه كه بايد تا اخر عمر زجر بكشم...بـــــــگو لعنــتي...
بگـــــــــو...به خاطر يه اشتباهي كه صدبار به غلط كردن افتادم؟
ب خاطر فرار از خونم؟؟؟از خانوادم؟؟؟از پدرمادرم؟؟
همينو ميگي ديگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابا...به خــــــدا...به پيــــر...به پيغمـــــبر...خودم ميدونم چه غلطي كردم...
ميدونم چه گ...هي خوردم...لزومي نداره انقدر بهم بگين
نياز نيس انقدر تو سرم بكوبين
اصلا به شما چه؟؟؟؟چي از جونم ميخوااين؟؟؟؟
چرا دست از سرم بر نميدارين
چرا ولم نميكنين؟؟؟؟؟؟؟؟
لعنتيا بزارين به درد خودم بمــــــــــــــيرم
نشستم رو زمين...نفس كم اورده بودم...بالاخره گفته بودم...هرچي كه اين همه سال ميخواستمو
گفته بودم...هرچي كه تو دلم جمع شده بود...انقدر داد زدمو گفته بودم كه نفس كم اورده بود
انقدر گريه كرده بودم كه به هق هق و سك سكه افتاده بودم...
ولي دلم خوش بود كه گفته بودم...اين حرفايي كه سه ساله رو دلم تلنبار شده...حرفايي
كه با ديدن نگاه با انزجار ديگران و زيرلب فحش دادنشون تو دلم انبار شده بود
زانو هامو جمع كردمو سرمو گذاشتم رو زانوم
هق هق كردم...
يادم اومد...موقعي كه زناي محل با ديدنم دست دختربچه هاي كوچيكشونوميگرفتنو ميبردن تو خونه...ميگفتن نبايد اينو ببيني...ببيني مثل اين ميشي...فاسد ميشي...ول ميشي...
سكسه كردم...
وقتايي كه از سركار خسته و كوفته بر ميگشتم
زنايي كه مشغول سبزي پاك كردن و غيبت تو كوچه بودن...با ديدنم روشو برميگشتنوندنو ميگفتن
"اين دختره ي ولگرد باز اومد...معلوم نيست تا الان كجا بوده..."
"تازه الان كه خوبه...من خودم ديدم گاهي اوقات شب تا دير وقت نمياد خونه"
اره نميومدم...تا دير وقت نميومد چون ازم كار ميكشيدن...تا دير وقت نميومدم چون واسه
دوهزار پول بيشتر مجبور بود شبا تو انبار پرونده ها رو جابه جا و دسته بندي كنم
زمين و طي بكشم...قفسه ها رو گرد گيري كنم...شركت و جارو بزنم
هيچ كس هيچ وقت نفهميد...نفهميد كه هم ابدارچي بودم و هم منشي
نفهيد كه تا دير وقت خر كاري ميكردم...نفهميد
هق هق كردم...
يادم اومدموقعي اي رو كه رفتم از اكبر قصاب گوشت بخرم...
خودش نبود...پسرش تو مغازه بود...با اون نگاهاي هيزش داشت قورتم ميداد...رومو برگردوندم
هزممان پيرزني رو ديدم كه اومد تو مغازه...
با ديدن من گفت:لا اله الا الله...اين دختره تا همه ي جووناي محلو به فساد نكشه دست بردار ني!
و هيچ كس نگفت كه بابا..اين دختره اومده گوشت بخره...دارن با نگاشون قورتش ميدن
اون وقت ميگيد دختره جوونا رو به فساد ميكشه؟؟؟نه خير...اين جووناي شما هستن كه
فاسدن...نه اين دختره...چشماي جووناي خودتونو درويش كنين...
از همون اول به دليل تنها بودنم همه انگ هرزه بودن بهم ميزدن...ديگه نميگفتن اين به سرو تيپو
قيافش نمياد اين كاره باشه...فقط چون تنها بودم...من بدبخت تنها بودم!
حالا هم ادرين...
هق هق گريم اروم تر شده بود...ولي درونم ملتهب تر...وجود كسي رو كنارم حس كردم
سرمو بلند نكردم... از بوي عطر تلخش فهميدم كه خودشه...
جلوي پام زانو زد...دستشو گذاشت روي سرم....درحالي كه خيلي اروم موهامو نوازش ميكرد
گفت
- رها خانم..من اشتباه كردم...معذرت ميخوام...نميخواي بلند شي؟؟؟همه دارن نگاهمون ميكنند
وقتي جوابي از من نشنيد دوباره گفت
- خواهش ميكنم...بلندشو...زشته اينحا نشستي...
سرمو گرفتم بالا...دستشو پس كشيد...پوزخندي زدم...نگاهي به دستش كردم
خيلي اروم از جام بلند شدم...راست ميگفت...همه داشتن نگاهمون ميكردن..و ديگه بيشتر
از اين موندن جايز نبود...خودمم ميخواستم هرچه سريع تر از اين مكان دور شم...
پس ديگه لجبازي جايز نبود...
شالمو روي سرم درست كردم...مانتو و شلوارمو با دست تكوندم...كيفمو روي شونم
جابه جا كردم...دوباره نگاهي به دستش كردم...تو چشماش نگاهي كردم...پوزخند تمسخر
اميزي گوشه ي لبم جا خشك كرد...نميدونم چرا اون لحظه انقدر سنگ شده بودم...
جوري كه نگاه پيشمونش هم نميتونست شعله درونمو خاموش كنه...
با همون پوزخند و چشمايي كه از فرط گريه سرخ شده بود ...با لحن نيش داري گفتم
- ديگه به من دست نزن...نجس ميشي!
موجي از ناراحتي رو توي چشماش ديدم...سرشو انداخت پايين...
چيزي نگفت...همينم منو متعجب كرد
ادريني كه تحت هيچ شرايطي اشتباهشو گردن نميگيره...حالا تيريپ پشيموني گرفته بود؟؟
همش دروغ بود...
اره رها...جدي نگير...نگاه ديگه اي بهش كردمو از كنارش گذشتم...با همون بغض...
با همون دلشكستي..شايدم با حسرت!
ادامه دارد...