با حرص پامو كوبيدم زمين و گفتم:ادريــــــن...ازت بدم مياد بدم مياد...بدم ميـــــــاد...بعدشم دستمو تو هوا چرخوندم و گفتم

پسره ي پرووووو...ببين گندزدي به روزم...حالا ول كنم نيستي...

چي از جونم ميخواي اخه؟؟؟؟؟؟من كجا بيام با اين قيافه؟؟؟

همينجوري داشتم تو با خودم فحش ميدادم و غرغر ميكردم كه صداش اومد

- چيشد ؟؟بيا ديگه...

لبامو غنچه كردمو دست به سينه شدم...پش چشمي نازك كردمو زير لب گفتم

من اگه حال تورو نگيرم رها نيستم...جناب ادرين خان اريامنش

بعد با غيض كولمو جابه جا كردمو رفت طرف ماشينش...ولم ميكردي همينجا فرار ميكردم...ولي

نميشد كه...اين نره غول تصميمش واسه حال گيري من جدي بود...شده باماشين زيرم ميكنه ولي

جنازمو برميداره ميبره به همه نشون ميده...اوووف..ازصن امروز از بس عصابمو متشنج كرده

كه به خونش تشنم...پلكامو محكم روي م فشار دادم...ديگه موندن جايز نبود...اول اخر كه

چي؟؟من هيچ جوره نميتونستم از دستش در برم اينو ميدونستم...حتما زهرشو ميريخت...منم كه

پروووترازاون...هيچ جوره حاضرنبودم گردن بگيرم واسه گول زدنش اين لباسارو پوشيدم...اخه

بگو دختر يه تختت كمه؟؟اين كارات واسه چيه؟؟

نفس عميف كشيدمو سوار ماشين شدم...از عمد درو محكم بستم...بزار يكم اينجوري حالشو

بگيرم...ولي اون حتي ككشم نگيز و با خيال راحــت...ماشين و روشن كردو برد بيرون.....ديگه

به مرض انفجار رسيده بودم...اي خدا ميشه تو راه يه جوري منو سربه نيست كني؟؟يه جوري

نابودم كني؟؟به كل از كره ي زمين حذفم كني؟؟؟چيزي نگفتم و دست به سينه نشستم...زل زدم به

روبه روم...واي من خجالت ميكشم با اين سرووضع بيام بيرون...چيجوري بيام جلوي مردم؟؟؟از

خجالت اب ميشم كه....چنددقيقه اي گذشت و من داشتم تو ذهنم رفتاراي ديگرون رو وقتي منو

ميبينن تصورميكردم كه گفت

-حالا كجا مخواستي بري؟؟؟

من:جاي خاصي نميرفتم...فقط ميخواستم يكم هوابخورم...حالا هرجا كه بود...

مرموز نگام كردو گفت:يعني واست فرقي نداره كه كجا ببرمت؟؟

با بي خيالي شونه اي بالا انداختمو گفتم:نه چه فرقي بايد داشته باشه؟

ادرين:باشه...پس بريم يه رستوران شــيك!

تا اين حرفو زد مثل بز اب دهنم پريد گلوم و شروع كردم به سرفه كردن...حالا سرفه نكن كي
سرفه كن!!

يني درحدي كه نفس كم اورده بود و داشتم خفه ميشدم...فكركنم دوباره رنگ صورتم برگشته بود

همينجوري سرفه ميكردم كه ادرين با يه اخم كمرنگ گفت

- چه خبرته؟؟؟نميري!!

و با دستاي قويش چندتا زد پشت كمرم...كه حس كردم هواي وارد ريه هام شد...نفس گرفتم...

هوارو با تموم وجودم بلعيدم...شيشه ي ماشين وپايين دادمو شروع كردم به نفس كشيدن...اونم

عميق...اوووف...جدي جدي داشتم ميمردما...ادرين كعه حال خرابمو ديد ماشينو زد كنار و نگه داشت...

منم از فرصت استفاده كردمو سرمو از شيشه دادم بير ون و شروع كردم به نفش كشيدن

..جوري كه انگار قرار اخرين نفساي عمرم باشه

ادرين كه ظاهرا نگران شده بود كمي بهم نزديك تر شدو پرسيد

-رها...چي شد؟؟؟حالت خوبه؟

نفس عميقي كشيدم...دستموتكون دادمو با صداي گرفته اي گفتم

- خوبم...ممنون!

همين...ديگه نه من چيزي گفتم نه اون...توقع داشتم بازم ازم بپرسه چمه!

خوب شدم يانه...درچه حالم...ولي دريغ از يه كلمه ي ديگه...خوب ميدونم حتي

اگرم ميخواست بپرسه غرور بيش از حد و غد بازياش نميزاشت..با اين حال سعي كردم

به اين موضوع اهمتي ندم....چنددقيقه اي گذشت
ادرين شيشه ي

سمت خودشو داد پايين وارنجشو گذاشت روي در...برگشتمو نگاش كردم...درسته كه

صورتش سمت من نبود اما از همينجا هم ميتونستم لبخند پهني كه رو صورتش نشسته بودو ببينم

از خنديدش حرصم گرفت...به چي ميخنده؟تيپ و قيافه خوشگل من يا اين كه داشتم خفه
ميشدم؟

با اخم برگشتم  باهمون صداي گرفته و خفم صداش كردمو گفت:به چي ميخندي؟؟؟

با همون لبخند انگار كه تازه متوجه من شده و تو فكربوده به سمتم برگشت و گيج گفت

- هان؟؟؟چي گفتي؟؟

صورتمو جمع كردمو بهش نگاهي انداختمو زير لب گفتم:مرض...پسره ي ديوونه...ادم

پيشش امنيت جاني نداره...با خودش ميخنده!!

ادرين:هوي من دارم ميشنوم چي ميگي ها!!!!

با اين كه نميدونم چرا دوست نداشتم بشنوه ولي ديگه شنيده بود...اصلا بشنوه به من چه؟
حقشه ديگه؟

پشت چشمي نازك كردمو گفتم:هوي تو كلات...شنيدي كه شنيدي...خوشبحالت عمت!

ادرين:اولا اينكه من كلاه ندارم...دوما...كدوم عمم؟؟؟من ۸تا عمه دارم!!

چشمام از تعجب گرد شد...۸ تا!!!!!!!!!

منم مثل خودش از تعجب خنديدمو گفتم

- واااااي هشت تا؟؟؟ماشالا...خدا بيشترش كنه!!

دستشو با شوخ برد سمت اسمونو گفت:خدانكنه بابا...خدايا اين يه چيز ميگه تو گوش نده

هميناشم پدر مامانمو در اوردن...چشمكي زد و گفت:خواهرشوهرن ديگه!!

منم خنديدمو چيزي نگفتم...يه دفعه ياد اينكه منو ميخواست ببره رستوران افتادمو گفتم

- اخ راستي...ميگم چيزه..نيازي نيست بريم رستوران...بريم يه جاي خلوت بهتره...نه؟؟؟

نميدونم چرا چشماش شيطون شد و يه برق خواستي زد...يكم تعجب كردم...معلوم نبود باز چه

نقشه اي واسم داشته...

ادرين:نه انگاري واقعا حالت خوب شده ها!

اخمي كردمو گفتم:وا؟؟؟مگه قرار بود بميرم؟

خنديدو گفت:من كي همچين حرفي زدم؟؟؟؟وبعداز چنددقيقه وقتي ديد حالم بهتره شده حركت

كرد....بعد از نيم ساعت جلوي يه پارك نگه

داشت و گفت:خوب اينجاهم يه جاي خلوت هم واسه هواخوري...هم تفريح..!

خيلي سريع ماشينو خاموش كردو پياده شد...يكم به اطرافم نگاه كردم...ظاهرا خلوت بود...ولي

متاسفانه ظــــــاهرا!

خيلي اروم پياده شدم و دنبالش راه افتادم...باهم ديگه رفتيم و وقتي وارد شديم من خيلي سريع

براي در امان موندن از هرگونه نيش و كنايه و نگاه متعجب استين كتشو

كشيدم و با خودم به گوشه ترين نيمكت بردم و اونجا نشستم. فارغ از اينكه هرجا كه من باشم

مصيبت هم خودشو با سرعت ۴۰۰كيلومتر درثانيه ميرسونه!

..يني از خجالت رو به موت بودم

انگاري زيادم خلوت نبود...خدايا بيا و لطفي كن و معجزتو الان نشونم بده...بيا و همين الان

منو از روي زمين محـــــو كن!!

چنددقيقه بود كه نشسته بوديم...ادرين كه با بي خيالي دستاشو باز كرده بود گذاشته بود روي

تكيه گاه صندلي و پاي راستشم روي پاي چپش انداخته بود...خيلي ريلكس...

ولي من...به جاي اينكه هواي ازاد بخورم و نفس بگيرم داشتم خفه ميشدم...از خجالت!!!

واي واي يني نميتونم حسي كه داشتمو و توصيف كنم...مطمئنم هيچ كس نميتونه درك كنه

خداهيچكسو تو اين موقعيت قرار نده...همچنان

نشسته بوديم و از ترسم چيزي بهش نميگفتم كه دوتا دختر جون و فوق العده شيك و خوش پوش

درحال حرف زدن بودن اومدنو

روي نيمكت روبه رويي ما نشستن...اوووف همينو كم داشتم...تازه نشسته بودنو و داشتن با هم

پچ پچ ميكردن كه يكيشون زد به دوستشو منو نشونش دادو گفت:واي ساتي اينو نگا!

اون دخترم ك اسمش ساتي بود برگشت و به من كه دوستش نشون ميداد نگاهي كرد...

چشماش داشت از حدقه ميزد بيرون...با تعجب و. صدايي كه معلوم بود نميتونه كنترلش

كنه گفت:اين...اين ادمه يا فضايي!

همين كه اين حرفو زد ادرين پقي زد زير خنده...مرض...رو اب بخندي نكبت...

بدبختي ادم واسش خنده داره...همش تقصير تو شد ديگه !

اون دختره كه هنوز اسمشو نفهميدم گفت:هرچي كه هست حسابي خرشانسه!ايول شانـــس...

با اين تيپ و قيافه چه هلويي گيرش اومده!

وقتي اين حرفو زد ادرين با ارنج زد به پهلوم...به سمتم برگشت...ابرويي بالا انداخت و گفت

- منو ميگه ها!!

من:مرض...تو شلغمم نيستي چه برسه به هلو...

پسره ي خودشيفته...نزاشت تيپ نانازمو به نمايش بزارم بايد از چهار تا بچه سوسول حرف

بخورم...

ساتي برگشت به سمت اون دختره كه حالا اسمشو فهميدمو گفت:النا...راست ميگياخداييش حيف

اين پسرنيست گير اين عجوزه بيفته؟

يني كارد ميزدي خونم درنميومد...داشتم ميتركيدم از عصبانيت...كصافطططط به من گفت

عجوزه...عجوزه عمتـــــه...بي شخصيت نفهم...اصلا به شما چه ربطي داره هان؟؟؟

نه واقعا به شما قرطي هاي بيشور چه ربطي داره؟فضولاي خاله زنك

النا:واي ساتي چرا خداييش حيفه...من درعجبم...چيجوري تونيسته خودشو بندازه به طرف؟؟

ساتي:نميدونم والا...خوشتيپ و خوشگلم نيس كه بگيم نازو كرشمه اومده

النا همونجور كه با نگاش داشت ادرين و قورت ميداد با لحن كش داري گفت:اخــي...بميرم

براش...چي ميكشه طفلي!!

اوهكي...به اين نره غول ميگه طفلي؟؟؟واي مامانمينا...بميري براش واقعا...نيستي ببيني

من بدبخت(چقدرم بدبختم واقعا!خخخ)چيجوري اخلاق سگيه اقا رو تحمل ميكنمو جيكمم در نمياد

(اره جون خودم...خخخخخ..اينارو ديه اغراق كردي ها رها...به تو چه؟؟تو چي ميخواي اين

وسط؟پووووف)

ساتي:شايد دختره بنده خدا از اولم اينجوري نبوده...نه؟

النا:برو بابا..اين از قيافش معلومه از همون خلقتش اسكل بوده!

يني دهنم باز موند از اين همه پرويي!!اخه يكي نيست بگه دختر به تو چــــــــــه؟؟؟

دروغ چرا...اصلا دوست نداشتم جلوي ادرين اين حرفارو بزنن...حرفاشون داشت اعصابمو

بهم ميريخت...ولم ميكردي چندتا كشيده ملس ميخوابوندم تو گوش اين الناي بي شخصـــيت خررر
النا:ساتي اين عجيب چشم منو گرفته...راستش حيفم مياد بزارم گير اين هيولا بيفته تو همينجا بشين و نگاه كن...ببينم چيكارميكنم!

و بعد بلند شدو با عشوه و اون كفشاي ۱۵سانتيش اومد سمت ادرين...تيپش از تيپ قبلي منم

جلفتر بود...يه مانتوي كوتاه تا همون ابتداي ران خوش فرمش و فوق العاده تنگ.كه لي بود

شلوار به همون رنگ...منتها از اين شلوارا كه تا اسكلتتو به رخ همه ميكشه...كفشاي قرمززز

شال و كيف قرمز جـــــــيغ...با ناز اومد سمت ادرين...ادرينم به ظاهر نگاش و هواسش سمت

ديگه بود...اومد وايستاد جلوشو گفت:خوشگله هواست كجاست؟

ادرين با بي تفاوتي نگاهي به دختر انداخت...دستاشو زد زير بغلشو بي هيچ حرفي نگاش كرد

دختره با اون چشماي ارايش شده و هيززززش داشت ادرين و درسته قورت ميداد...

پشت سريشم داشت با كنجكاوي نگاش ميكرد

النا:بابا يكم محل بده به ما...بد راهي نميره...

ادرين :چي ميخواي؟؟

اخ جون دلم خنك شد...يني ضايع شد در حد بوووووووووق

دختره ي سرتــــق...ولي خودشو نباخت و با عشوه گفت:وا چه بي ادب...هرچي باشم از بغل

دستيت كه بهترم...نه؟؟؟چيه اين تحفه كه چسبيدي بهش؟؟؟

و بعدم نگاهي با انزجار...حسرت...كينه...دشمني...بهم انداخت...ديگه تحمل نداشتم...نميتونستم

بشينمو ببينم يه قرطي چييجوري بهم توهين ميكنه و شخصيتمو ميبره زير سوال...دلم ميخواست

كلشو بكنم...ولم ميخواست تك تك دندوناشو خورد كنم...بغض گلومو گرفت...نميدونم چرا...ولي

يه دفعه بغض بدي گلمو گرفت...صورتم از عصبانيت سرخ شده بود...حرارت بدنم بالا رفته

بودو پوست صورتم ميسخوت...فكري به سرم زد...از جام بلند شدم...خود به خود دستام كنار

پاهام مشت شد...حاضربودم بميرم ولي نزارم كسي بهم توهين كنه همزمان نگاه هرسه تاشو به سمتم

چرخيد...يكي با كينه و پوزخند...يكي با تعجب...و يكي با نگراني...نميدونم...شايدم من فكركردم

نگرانه...نگاهي با بغش و انتقام جويي به دختر خوشگل روبه روم انداختم...من..حال تورو نگيرم
رها نيستم...ااومدم برم كه كسي دستمو گرفت..سفت و محكم...يه دست قوي و بزرگ...دستي كه

تاحالا چنديدن بار دستاي ظريفمو لمس كرده بودو با هربار تكرار جون تو تموم تنم از بين

ميرفت... اروم و با احتياط.به سمتش برگشتم..ادرين بود...با نگراني كه

تاحالا تو چشماش نديده بودم گفت:كجا؟؟

دستمو با بي ميلي از دستش كشيدم بيرون و گفتم

- برميگردم...نگران نباش

و سريع راه افتادم.دلم ميخواست سريع تر دور شم...دروشم تا ديگه صداشونو نشنوم.....تحمل

حرفاي مفت اون دختر كه به ادرين ميزدو نداشتم...نميدونم چرا

من چم شده بود خدايا؟؟؟

صداي دختر اومد كه گفت:ايـــــــش..بزار بره..فداي سرت....مثلا داشتم باهات حرف ميزدما

دلم گرفت...دوست داشتم ادرين يه چيزي بهش بگه...ولي نگفت...نامرد هيچي بهش نگفت

و اين بدتر منو ميسوزوند..

....تو راه متوجه نگاهاي متعجبي كه بهم ميشد ..شدم...اما اهميتي ندادم....

همه از ديدنم كپ ميكردن..اما اهميتي ندادم ...بعضي ها تو دل و بعشي ها تو ظاهرشون برام

پوزخند ميزدن...بازم اهميتي نداشت...الان فقط يه چيز واسم اهميت داشت

يه چيز تو ذهن من بود كه داشت جولون ميداد

اونم هدفم بود...حالگيري اون دختر...فقط همين بود كه مهم بودو بس!
 

فقط ميخواستم برم دستشويي

بايد از اين حالت درميومدم..هرچه زودتر...مشكل ازنجا بود كه تاحالا اينجا نيومده بودمو

نيمدونستم دستشويي كجاست...

كمي به اطراف نگاه كردم تا شايد خودم پيداش كنم...اما بي فايده بود

بايد از يكي ميپرسيدم.....اتفاقي چشمم.به سمت پسري كه نزدكم زير درخت وايستاده بودو داشت

با موبالش حرف ميزد افتاد...اره بايد از همين ميپرسيدم....خيلي اروم به سمتش رفتمو گفتم

- اقا ببخشيد  نميدونيد سرويس بهداشتي كجاست؟؟؟

پسره گوشيشو از گوشش دور كرد خواست چيزي بگه كه بانگاه كردن به من

نظرش عوض شد...با چشماي درشت شده داشت منو نگاه ميكرد...بيشور بي جنبه خاك بر سر

خب كه چي؟؟؟چرا اينجوري نگاه ميكني؟؟ديوونه نديدي؟

اخمي كردمو بش گفتم

- هوي عمو ازت سوال پرسيدما...نگفتم منو بخوري

پسره كه از حالت كما (!)دراومده بود نگاهي به سرتاپام كرد...اخم ريزي كردو گفت

- اين چه طرز حرف زدنه؟؟؟

من:همينه كه هست...مشكلش چيه؟؟؟؟

پسره:خيلي مشكل داره...سرتاپاش مشكله...بعد نگاهي از بالا تا پايين بهم انداخت و گفت

ديوونه!!و دوباره مشغول صحبت شد

قاطي كرده بودم اساسي...هم حرفامو با صداي بلند و لحن اتيشي ميزدم

- ببين اقا پسر...با من اينجوري حرف نزن...چون بدجوري ميسوزنمت...من الان اتيشيم

پس بدون اگه دير كمكم كني و باعث شي به چيزي كه ميخوام نرسم...توروهم تو اتيش ميسوزونم

خودم از حرفايي كه ميزدم تعجب كردم...دهنم باز مونده بود...همچين حرف ميزدم كه انگار

ميخواستم برم سر يه باند مواد مخدرو بدون كمك اين پسرهيچ كاري از دستم برنميومد

خب خره...برو از يكي ديگه بپرس...اين كارات و ديوونه بازيات چيه؟

پسره كه ديد من دنبال شر ميگردم گفت

- خانم ما نوكرتيم..از ما بگذر..بعد با دستش كمي اونور ترو نشون دادو گفت

- اوناهش همونجاست

و بعد دوبار ه با گوشيش مشغول شد..اخمي كردمو با سرعت به سمت سرويس بهداشتي رفتم

اول رفتمو خودمو توايينه نگاه كردم...اوووف شبيه  جزامي ها شده بودم...

ببين توروخدا..كارم به جايي رسيده .اون دختره ايكبيري بايد واسم كلاس بزاره...تند و سريع

مشغول شدم
.

..شروع كردم به دراوردن لباسام...اول مانتومو دراوردم ...بعدم اون شلوار گشاد و مسخره

رو...بعدم مقنعه ي

چروك بي رنگ و رو...همه رو با هم مثل كاغذ مچاله كردمو يه راست انداختم تو سطل زباله

دستشويي

و بعد نفس عميقي كشيدم....اخـــي..راحت شدم!!

سريع رفتم جلوي ايينه...خوب شد وسايلامو اورده بودم...دستي تو موهام كشيدمو مثل قبل ريختم تو صورتم

ارايشم نوز مونده بود...فقط رژ نداشتم...سريع رژ لبه اتيشنمو دراوردم و محكم به لبم ماليدم...نميدونم چرا

اينقدر حرصي شده بودم..با خودمم دعوا داشتم...داشتم لبمو از جا ميكندم...وقتي از پررنگي رژم

مطمئت شدم

خط چشمم رو هم تمديد كردم...چشمام درشت تر از حد معمول شده بود...وحشي تر از قبل!

شالمو از تو كيفم دراوردم و خيلي باز انداختم رو سرم...

خوب ديگه اماده بودم..براي اخرين بار لبامو به هم ماليدمو بعد از اينكه مطمئن شدم هممه چي خوبه

داشتم ميرفتم كه نگام به كفشام افتاد...اي داد اينا مونده بود!!خيلي سريع كفشاي پاشنه بلند سفيدمو

از كيفم دراوردمو اون كفشاي مامان بزرگي رو دراوردمو شوت كردم تو دستشويي...ديگه كامل شدم...!

كيفمو رو شونم جابه جا كردموبا كشيدن نفس عميقي رفتم بيرون...حالا خيالم راحت شده

بود...بخاطرهمين يه لبخند ژكوند زدمو با ژست

خودم راهي شدم...سرراه همون پسره رو ديدم...يه پسره بانمك سبزه...و چشم ابرو مشكي...

هنوز داشت با موبايلش حرف ميزد...وقتي نزديكش شدم و داشتم از جلوش رد ميشدم جوري كه بشنوه بگفتم

- تو هنوز داري با تلفن حرف ميزني بچه؟؟؟واسه گوشت ضرر داره ها!

پسره كه منو ديد و مطمئنا نشناخت به فرد پشت تلفن گفت

-  ببين نگار من بعدا باهات تماس ميگيرم

و بعد به سمتم برگشت و با تعحب گفت:امري داشتيد؟؟؟

من:نچ...فقط ميخواستم بهت بگم تو اين سن كم انقدر با موبايل حرف ميزني يه وقت خداي نكرده

كر ميشيا...اونوقت ديگه هيچ كس بهت زن نميده

پسره  كه از حرفاي بي ربط من خندش گرفته بود گفت

- قبلا هم ديگرو ديديم؟؟؟؟؟؟؟چهرت به نظرم اشنا ميزنه

چشمكي زدمو گفتم:عـــه وا...يادت نمياد؟؟درست همين چند دقيقه پيش

سرشو خاروند و كمي فكر كرد...بعداز كمي فكر يه دفعه با چشمايي كه اندازه پرتقال شده بود گفت
- تو...تو...تو همون دختره اي؟؟؟؟

من:به پا زبونت نگيره لال از دنيا بري...بله همونم

پسره:ولي تو كه...تو كه...اصلا...اگه راست ميگي كدومو ميگم؟

حالا من خندم گرفته بود...توروخدا ببين چيجوري حرف ميزنه...عنيهو بچه مهدكودكيا

لبخندي زدمو گفتم:هموني كه مانتوو نارنجي پوشيده بود

با لحن ناباوري گفت

- نـــــــــــــه!جان من؟؟

- جان ننه ي شاپور!!

پسره:هــــــــــان؟؟؟

من:هيچي...ولش كن زياد بهش فكرنكن...و بعد نيشخند مضحكي تحويلش دادم

باز من دهنمو باز كردم چرت گفتم...تو شاپورو چيكار داري اخه؟؟

پسره با يه لبخند روي لب نگاهي به ريخت و قيافه ي جديد من انداخت و با حيرت گفت

- جلل خالق...بنــازم خلقت خدارو...حيف اين هيكل خوشگل و چهره ي ملوست نبود كه زير اون پارچه ي  بدرنگ

قايم كرده بودي؟؟

اخمي كرذم...نخير به پسرجماعت نميشد رو داد..چــــــــقدر پرو بودن واقعااااااا!

با همون اخمي كه مهمون صورتم بود گفتم

- هوي هوي عمو...مواظب باش داري چي ميگيا...چيه؟؟خوشت اومده اينجوري پوشيدم؟؟؟

چشات دراد ايشالا...اينجوري بپوشم كه تو ديد بزني و فيض ببري ...منم تو اتيش جزغاله

شم؟؟؟حيف كه الان

واسه حال گيري يه نفرم مجبورم...وگرنه عمرا ميپوشيدمشون.....توام برو تا نزدم لهت نكردم

.(خداييشم از اون موقع كه ادرين گفته بود نپوشمش فهميده بودم كه لباسم مناسب نيس...از طرفي كافر كه نبودم...)

و بعد با همون اخم راه افتادم...پسره هم دنبالم...اصلا تقصير من بود كه باهاش صحبت كردم

بگو دختر اخه مگه كرم داري؟؟؟؟؟؟؟

پسره:صبر كن بابا...نيمخوام بخورمت كه...حداقل اينو بگير!

برنگشتم و به راهم ادامه دادم...بماند كه فضولي خفم كرده بود...ولي خودش سريع تر اومد جلو

راهم گرفت و گفت
- اين كارت منه...داشته باش...شايد خواستي بهم بزنگي

پوفي كشيدم...اي بابا...شانس مارو نگا...فكركرديم ميخواد چي بهمون بده...گرچه نميخواستم

شماره رو بگيرم
من:چي؟؟؟هه برو بابا..ديگه چي؟همينم مونده از تو يه لاقبا شماره بگيرم

پسره:وا مگه من چمه؟؟؟؟توروخدا بگير ديگه...خيلي ازت خوشم اومده

من:اومد كه اومده...بهش بگو نياد...تا چنددقيقه پيش داشتي منو قورت ميدادي..حالا كه با تيپ

جديد ديديم هوابرت داشته؟؟؟پيش خودت فكركردي ما زااوناشيم؟؟؟برو عمو دلت خوشه

اومدم برم كه دوباره جلومو گرفت

پسره:بابا من يه چيز گفتم...تو به دل نگير...جان من..تورخدا بگيرش ديگه

نگاهي بهش كردم...نه اينكه جان تو واسم خيلي باارزشه؟؟؟ولي چاره اي نداشتم

 براي اينكه از دستش راحت بشم  برم سراغ كارم شماشو گرفتم و راه افتادم...ديگه هم برنگشتم

ببينم درچه حاله

فقط لحظه اخر ديدم كه نيشش شل شدو با لبخند هيز نگام ميكرد...

تو دلم هرچي فحش بلد بودم بهش دادم...پسره ي كثافت داشت پشت تلفن يكي ديگه رو خر ميكرد

حالا اومده
به من شماره ميده...

اي بابا...چه انتظارايي داري رها خانم...از پسرجماعت نميشه بيشتر از اين توقع داشت...

يكم ديگه رفتم كه ادرينو ديدم...و اون دخترهي اويزون...خوشحال شدم كه هنوز نرفته

ميخواستم گرفته شدن حالشو ببينم...لبخند شيطاني زدمو مثل خودش با اخرين حد توانم و هرچي

كه بلد بود...عشوه اومدم...ادرين  هم نگاهش به نگاه من گره من خورد...چند لحظه مات من موند...دختره

وقتي ديد ادرين به جايي خيره شده برگشت ببينه چيه كهه از ديدن من با اون لبخند ژكوند جاخورد
لابد ميگفت اين ديگه كيه؟؟؟

خيلي اروم و با طميمانه رفتم روي همون نيمكت و كنار ادرين نشستم...بعدشم لبخندي بهش خودمو بهش نزديك تر كردم...دستامو گذاشتم روي شونش....ميدونستم خوب ني اينكار ولي ديگه خدايا خودت مارو ببخش....سرمو به صروتش نزديك كردمو
گفتم

- عزيزم خوش گذشت؟؟؟؟

ادرين كه تا اون موقع نميدونستم انقدره بازگر قهاريه سري به خودش اومدنگاه خيرشو ازم گرفت...به جاش تو چشمام نگاه خاصي كه نفهميدم چه معني داره  كردو با لحن فوق العاده

عشقي و صميمي گفت

:نه گلم...بدون تو مگه ميشه خوش بگذره؟؟؟ لحن حرف زدنش يه جوري بود...خيلي واقعي

جوري كه حتي خودمم باورم شده بود...داشتم كم ميوردم...جلوي نگاهش بيتاب ميشدم...حالا با اين طرز حرفش...گرچه ميدونستم دروغ ميگه ولي دل كه اين حرفا سرش نميشد...لبخندي زدمو سعي كردم ارامشو حفظ كنم

من:بميرم برات عشقم...ببخشيد كه تنهات گذاشتم

خودم حالم داشت از اين طرز حرف زدنم بهم ميخورد...عــق...تاحالا اينقدر ادااصول از خودم

درنياورده بودم...خاك تو سرم كنن...ولي از طرفي دوس داشتم ادرين نازمو بكشه و قربون

صدقم بره...اينم مثل همه ي كاراي ديگم جوابي واسش نداشتم

دختره كه از بهت دراومده بود گفت
-تو ..تو...اين كيه ديگه؟

درحالي كه با لبخند مصلحتي به من نگاه ميكرد گفت
ادرين:اين عشق من...رها

رنگ از صورتش پريد...يه قدم رفت عقب ولي درعوض من...نميدونم چيجوري بگم ولي

همينجوري قندو كيلو كيلو ميبردن و اب ميكردن...واي تموم وجودم غرق لذت شد...با شنيدن

همين يه كلمه از دهن ادرين...دلم قيلي ويلي ميرفت شديــــــد

النا با اون صداي جيغ جيغوش داد زد:چــــــــــــي؟؟؟عشقت؟پس..پس اون دختره چي؟

همون كوليه؟

اخمي كردمو از جام بلند شدم...ديگه بايد نشونش ميدادم با كي طرفه...دختره ي پروووووووو

من:كولي جدو ابادته...ببند دهنتو دختره ي عتيقه

النا:تو چي ميگي؟؟منبه تو چيكار دارم؟؟؟من دارم يكي ديگه رو ميگم

دستامو زدم به كمرمو گفتم

- متاستفانه بايد بهتون بگم كسي كه داري درموردش حرف ميزنيد هم خودم هستم خـــانم!!

النا- چي؟؟؟؟؟؟//تو؟؟؟؟هه هه فكركردي من احمقم/؟كه فرق تو و با اون رو نتونم تشخيص بدم؟

من:نيازي به فكركردن نيست...فعلا كه ميبينم هستي

النا:اون دختره...اون؟؟؟هه پس اون عجوزه هم تو بودي؟؟؟چي شد؟چرا يه دفعه تغير چهره دادي؟

من:چون ميخواستم فضولامو بشناسم...ببينم چندتان!

النا:حرف بيخود نزن...تو اون نيستي

بدبخت حق داشت باور نكنه...مني كه الان اينجا بودم كجا اون كجا...

من:فعلا كه هستم...

النا:هه اقا پسر...برات متاسفم كه عاشق همچين كسي هستي

من:به توچه هان؟؟؟تو چرا يه جات ميسوزه؟

ددختره كه ديكه از عصبانيت سرخ شده بود رو كرد به ادرين و با لحن عصبي و ناراحت گفت

- لياقتت همينه كه دودقيقه پيش شبيه...شبيه...ادامه حرفشو نزد بجاش گفت
واقعا كه احمقي

ادرين اينبار ديگه سكوت نكردو با همون لحن ريلكس كه هميشه منو تا اوج ديونگي ميرسونه

گفت:ميري يا جور ديگه حاليت كنم؟؟؟

انقدر اينو با جذبه گفت كه من لال شدم...جذبش ادمو ميگرفت لامصب...وقتي با اون دوتا

چشم سبز جنگليش بهت خيره ميشد نفست بند ميومد...نميتونستي بهش نه بگي

دختره همچين رفتار ميكرد كه انگار من هووش بودم...اونم صدساله كه ادرين و ميشناسه

والا...بدبخت داشت ميمرد از حسادت...با چشماي عصبي به ادرين نگاهي كردو بعدسريع رفت

طرف دوستش كه خشكش زده بود
و كيفشو برداشت وبدون توجه به ساتي با سرعت و عصبانيت از جلوي چشممون محو شد
بعد از چند ثانيه دوستشم كه انگار تازه به هوش اومده بود از جاش بلند شد

لبخند خجولي به ما زدو گفت:شرمنده...

و بعد با سرعت همون دوست خلش اونم از جلومون محو شد ...پوفي كردمو نفس عميقي كشيدم

اخـــــــيش...رفت به درك...

حالا من موندمو ادرين...نگاهي بهش كردم...اونم همينطور... نگاهي به سرتا پاي من كردو اخمي كرد

يه اخم ازاون غليظا كه منو ميترسوند...و گفت