غرورعشق16
يك ساعت از بحث من و ادرين ميگذشت و من از اون موقع اومدم تو اتاق و روي تخت ولو
شدم و داشتم به سقف نگاه ميكردم...اصلا نفهميدم اين يه ساعت چيجوري گذشت...از بس
فكرو خيال مختلف تو سرم گذشت كه گذشت زمانو حس نكرده بودم...از جام بلند شدم...و به
سمت روشويي رفتم...قيافم شبيه مرده ها شده بود...بي روحو كسل...رد اشك روي صورتم
جا خشك كرده بود...شيراب و باز كردم...دستمو گرفتم زير شير و پر از اب كردم...
سرمو پايين گرفتم و ب دستم نزديك كردم...مشت پر ابم رو به صورتم پاشيدم...خنك شدم!
حس كردم جون گرفتم...دوباره مشتمو پراز اب كردمو به صورتم پاشيدم...چندبار ديگه
اينكارو تكرار كردم...سرمو گرفتم بالا و تو ايينه روشويي به خودم نگاه كردم...قطره ي هاي
اب از صورتم پايين ميچكيد...ازصورتم سر ميخوردو ميريخت روي لباسم...حسابي خيس
شدم...ديگه بس بود...شيراب و بستمو حوله رو برداشتم...صورتمو خشك كردمو بعد از اينكه
حوله و سرجاش گذاشتم از روشويي بيرون اومدم ورفتم سمت كمدلباس هام...خسته شده بودم
از بس توخونه مونده بودم...ديگه داشتم كپك ميزدم...دلم هوس هواي ازاد كرده بود...
هوس دور دور...مثل قديما...مثل اون روزايي كه خوش بودم...با ياد اوري اون روزا لبخندي
مهمون لبام شد...هوس كردم يكم تيپ بزنم...دركمدو باز كردم...يكم لباسامو اينور اونور كردمو
دراخر شلوار لوله سفيد كه به زور پوشيدمش...با مانتو خنك تابستوني سورمه اي خيلي كوتاه بود پوشيدم...موهامو با كليپس از
بالا جمع كردم... دسته ي زيادي از موهاي حالت دارمو كشيدم بيرون كج ريختم تو صورتم...
شروع كردم به ارايش كردن...خط چشم كلفت و ماهرانه اي كشيدم كه حسابي چشمامو با حالت وحشي به
نمايش گذاشت...تو خط چشم كشيدن حرفه اي بودم...همشم شيرين يادم داده بود...اخه يه مدت
رفته بود ارايشگري...موژه هام با اين كه بلند و حالت دار بود اما بازم بهشون رحم نكردم
و با ريملي كه زدم بلنديشو صدبرابر كردم...چشمام خيلي خوشگل شده بود...خودم خيلي
خوشم اومد...سايه نزدم چون بدم ميومد...حس ميكردم واسه بيرون سايه زدن يني شبيه دلقكا
شدن...به خاطرهمين ارايشمو با رژ قرمزاتيشي كه لباي قلوه اي و گوشتيمو به خوبي نشون ميداد
و رژ گونه خوش رنگي پايان دادم...يه نگاه به خودم كردم...واقعا كيف كردم...خيلي از خودم
خوشم اومد...خيلي وقت بود اينجوري به خودم نرسيده بودم...يه بوس واسه خودم فرستادمو
شال سفيد سورمه ايم رو به صورت شل انداختم و بعد از پوشيدن كفشاي پاشنه ده سانتي
سفيدم گوشيمو برداشتم و رفتم بيرون...زياد از پاشنه بلند خوشم نميومد...ولي نميدونم چرا ميلم
گرفت امروز بپوشم...خلم ديگه...چيكاركنم؟...نيشخندي زدمو از تو كيفم ادامسي دراوردم و
انداختم دهنم...و خرامان خرامان به سمت در خروجي خونه رفتم كه يه دفعه با شنيدن صداش
ميخكوب شدم...
- كجا به سلامتي؟؟؟
از ترسم چند ثانيه همونجوري ماتم برد...بعد از چندثانيه به خودم اومدم سريع ادامسمو قورت دادمو و با قورت دادن اب
دهنمو يه نفس عميق به سمتش برگشتم...تا منو ديد جفت ابروهاش به نشونه ي تعجب پريد
بالا...با تعجب سرتاپامو از نظرگذروند...بعد از اينكه حسابي بازرسي كرد...تعجب تو چشماش
جاشو به يه اخم گنده داد و گفت
- عروسي تشريف ميبريد؟؟؟
نميخواستم جلوش كم بيارم...بخاطرهمين گفتم
-نخير...دارم ميرم گردش
ادرين اشاره اي به سرو وضم كردو گفت
با اين وضع؟؟؟؟؟
اخمي كردمو گفتم
- مگه سرو وضعم چشه؟؟؟
ادرين:چش نيست...گوشه...ديگه ميخواستي چيجوري باشه؟؟؟هرچي دم دستت رسيده به خودت
ماليدي...لباساتم كه به زور توتنت كردي...با تاپ شلوار ميرفتي هم خيال خودت راحت تر بود
هم اونايي كه ميخواستن ديدت بزنن...حداقل كمتر اذيتت ميشدن و به چشماشون زحمت ميدادن
حس ميكردم از كلم داره دود بلند ميشه...باز اين خودشو تو چيزي كه بهش مربوط نيست دخالت
داد...پسره ي بيشور...انگار من به اون كار دارم كه كجا ميره و كجا مياد...كه اين هي به من
گير ميده...با لحن خودش گفتم
- تولازم نيست نگران اونا باشي...خودشون خوب ميدونن چيجوري ديد بزنن ...تونگران
خودت باش...چون زيادي داري توكاراي من دخالت ميكني و بهم امرو نهي ميكني!!
چون كاراي من به تو هيچ ربطي نداره...
ادرين:ربطشو خودم تشخيص ميدم نه تو...منم ميگم داره...عمرا بزارم با اين تيپ و اين قيافه
از اين خونه بري بيرون...اين و تو گوشت فرو كن خانم كوچولو!
من:ولي من ميرم توهم نميتوني جلوم رو بگيري...!
ادرين:برو...ببينم ميتوني يا نه...مطمئن باش پات از اين خونه بره بيرون قلمش ميكنم
از خشم تموم بدنم ميلرزيد...پسره ي پرو فكر كرده كيه كه واسه كارام بهش جواب پس بدم؟؟؟
من:اصلا به تو چه؟؟هان؟؟توكيه مني كه واسم تصميم ميگيري؟؟ننمي؟بابامي؟؟داداشمي؟
شوهرمي؟؟؟هان؟؟نه اقا پسر..تو هيچ كارمي...تو هيچ كس من نيستي كه اينجوري منو باز خواست ميكني...
منم نه الان و نه هيچ وقت ديگه به حرفت گوش نميدم كه هيچ..اصلا واسه حرفت ارزش قائل نميشم هر غلطي دلم بخواد ميكنم...
خواستم برم كه دستمو گرفت...انقدر محكم مچ دستمو فشار ميداد كه حس كردم استخون دستم
داره ميشكنه...برگشتم طرفشو با صورتي كه از درد جمع شده بود گفتم:چته وحشي؟ولم كن
چشماش دوباره قرمز شده بود...انگار دوباره داشت قاطي ميكرد...ولي سعي داشت خودشو كنترل كنه...رگ گردنش زده بود بيرون و شقيقش از خشم مثل نبض ميزد
ادرين:تا وقتي تو خونه ي مني فكراين كه هرغلطي دلت خواست بكني رو بريز دور...
تو اين خونه با اجازه من كاراتو انجام ميدي...فهميدي يا نه؟
سعي داشتم دستمو از دستش بكشم بيرون...داشت دستمو ميشكوند...جوري كه صداي اخم بلند
شد و گفتم
- دستمو ول كن...ديوونه ..الان دستم ميشكنه رواني ولم كن...
كه ادرين اينبار داد زد:بهت گفتم فهميدي يا نه؟؟؟؟؟
گوشم از دادش سوت كشيد...باز اين وحشي شد..بيشعور واسه من خط و نشون ميكشه
منم با همون صداي مثل خودش داد زدم
- چـته؟چرا دوباره افسار پاره كردي؟؟؟؟واسه بار اخر بهت ميگم چيجوري لباس پوشيدن من
به تو هيچ ربطي نداره...ميفهمي؟؟هيچ...ربطي!!حالا هم دستمو ول كن
فشار دستشو از دور مچم كم كرد..مچ دستمو ول كرد...فكركردم ديگ ولم كرده...اومدم ببينم
اين نره غول چه بلايي سرمچ بدبختم اورده كه يه دفعه ي كوبيده شدم به ديوار...از شدت درد
اخي گفتم و چشمامو بستم...احمق نميگه اينجوري دختر ه مردمو بكوبونم به ديوار ناقص ميشه
چشمامو باز كردمو ديدم با فاصله ي كمي از من ايستاده و شونه هامو با دستاش گرفته و به ديوار
چسبونده...با ديدنش دوباره جري شدم...شروع كردم به دادو هوار كردن
- رواني ديوونه وحشي...چته؟؟؟احمق ولم كن كشتيم...كمرمو خورد كردي...چيه دوباره هار شدي؟؟شروع كردي به گرفتن پاچه من بدبخت؟؟؟چي از جونم ميخواي؟؟دست از سرم بردار
خل و چل ديوونه جاي تو تو امين اباده...تيمارستاني ...تو مريضي...بايد بري تيمارستان بستري شي!
اينارو كفتم و بش نگاه كردم...توقع داشن الان اونم شروع كنه به فحش دادن
ولي اون با همون پوزخند مختص خودش و ارامشي كه نميدونم از كجا مياورد نگاهي به صورتم
انداخت صوتشو ب صوتم نزديك كردو گفت
- اين لباساي جلف و زنندتو با زبون خوش درمياري يا خودم دربيارمش؟؟؟
صورتم از اين حرفش گر گرفت...فكركنم رنگم شد مثل لبو...داشتم از خجالت ميمردم
پسره ي بيحيا...اين چه حرفي بود كه زد؟؟؟با شدت تكونم دادو گفت
-باتوبودم؟؟؟كدومش؟درمياري يا...
واسه اينكه ديگه ادامه اون حرف زشتشو نگه سريع پريدم وسط حرفشو و با عجز گفتم
- دستمو ول كن شيكوندي...ولم كن برم لباسامو عوض كنم!
اصلا دلم نيمخواست اين حرفو بزنم ولي مجبور بودم...ارزو داشتم اول جووني ...نميخواستم
سرتو تا تيكه پارچه به دست اين غول بي شاخ و دم كشته بشم...يه لحظه از خودم خندم گرفت
اگه بدونه چه اسماو لقبايي بهش ميدم..درجا سرمو با گيوتين ميزنه...ولي خو به من چه...گندست
ديگه...ولي انصافا هيكلشم خيلي قشنگه ها!!!چندتا فحش تو دلم به خودم و اين افكار بي سرو سامون و بي حيام دادم...ببين از كجا ميپرم كجا...به ادرين نگاه كردم..داشت با لبخند پيروزمندي
منو نگاه ميكرد...تو دلم شروع كردم فحش دادن بهش...پسره ي نره غول...هي واسم
تايين تكليف ميكنه...بي شخصيت انگار خودم نميفهمم بايد چيكار كنم چيكار نكنم...چشم غره اي
بهش رفتم و رفتم تو اتاقم ...درو به شدت زدم به همو ادامه غرغرامو شروع كردم...
رفتم جلوي ايينه...ببين چقدر زحمت كشيده بودم خودمو خوشگل كرده بودم حالا اين ميگفت
برو همه رو پاك كن...خداييش قبول دارم تيپم زيادي جلف شده بود...ولي اگه با زبون خوش
بهم ميگفت عوض ميكردم..خودمم متوجه شده بودم زياده روي كردم...ولي چون ادرين ميگفت
لج ميكردم...دست بردم مانتو مو دربيارم كه فكري به سرم زد...
اينه!!!!!نشونت ميدم ادرين خان...عمرا اگه بزارم حرفتو به كرسي بشوني...
سريع از تو كمد يكي از گشاد ترين مانتوام و گشاد ترين شلواراي پارچه ايم و برداشتم...
مقنعه شل و رنگ و رو رفتم رو هم برداشتم....
مانتو گشادم رو كه تو تنم زار ميزد چنددرو ميچرخيد و به رنگ نارنجي جيغ بود..و با شيرين واسه دلقك بازي و مسخره بازي خريده بوديمشو
برداشتم و روي همين مانتوم پوشيدم...شلوار پارچه اي سبز فسفريم كه دوسايزبزرگ بود و
دور كمرم وول ميخورد رو هم روي شلوار لوله ي مشكيم...اين مانتو شلوارو با شيرين
خريده بوديم...يادش بخير چقدر سرش خنديده بوديم...حالا خوب شد شيرين لباسامو اورده بودا!
شالمو دراوردمو با احتياط تا كردمو گذاشتم تو كيفم...رژ لب قرمز اتشيم رو هم گذاشتم تو كيفم ولبامو پاككردم
مقنعه صورتي و چركم رو كه چندجاش رو هم پاره كرده بوديم سركردمو موهامو دادم زير مقنعه...كفاشم رو هم گذاشتم توي مشمع وگذاشتم تو كيف كوليم...
بجاش يه كفشاي جاو بسته اي كه روش مثل كفش پيرزنا سوراخ سوراخ بود و قهوه اي بود و پام كردم...بعد از اين كه اماده شدم...تو ايينه چشمكي به خودم زدمو رفتم بيرون...ادرين بيرون منتظربود...تا منو ديد از تعجب خشكش زد...
چشماش شده بود چهارتا...حق داشت...الان پيش خودش ميگفت اين دختر كوليه كيه...
لبامو اويزون كردموچهرمو غمگين...شدم عين گربه شرك و با لحني كه مثلا كلي غم توش بود
گفتم
- خوب شد؟؟؟الان دلت خنك شد؟؟؟
ادرين با قيافه اي كه سعي داشت خندشو بخوره گفت:اره...الان احساس خنكي ميكنم
بعد لبخندي زدو ادامه داد
-واي رها خيلي بانمك شدي ...بزار به عكس ازت بندازم...
سريع با اخم گارد گرفتمو گفتم
-لازم نكرده...ديگه چي؟با اين قيافه؟
- اره مگه چيه؟؟ميخوام هروقت ديدمش بهت بخندم
اينو گفت و قبل از اين كه فرصت حرف ديگه اي بهم بده گوشيش اورد بالا و ازم عكس انداخت
ادرين:به به عجب عكسي شد
من:مرض...زودباش پاكش كن
ادرين انگشت اشارشوجلوي من كه داشتم از عصبانيت ميمردم تكون دادو گفت
- نچ نچ نچ...به هيچ وجه...تازه ميخوام برم چاپش كنم بزنم به ديوار
با عصبانيت داد زدم
- ادريـــن!!خيلي بدجنسي!
خنديدو گفت:ميدونم...يه چيزجديد بگو
از عصبانيت داشتم منفجر ميشدم از دست اين پسرزورگو...با اين قيافه ازم عكش گرفته بود
پاكشم نميكرد...زور گووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
اخ كه دلم ميخواست خرخرشو بجوم...حيف كه الان كاراي باارزش تري دارم...
با فكراينكه چه كلاه گشادي ميخوام سرش بزارمو لباسامو عوض نكنم لبخندگشادي زدم كه از
چشمش دور نموند
ادرين:چرا ميخندي؟؟؟
سريع لبخندمو جمع كردمو. گفتم
- هيچي...مممم ..ميگم...من ديگه برم؟؟؟لباسامو كه به زور گفتي عوض كنم...گند زدي به تيپم
و شبيه دهاتييام كردي...با اين قيافه ام كه ازم عكس گرفتي و شدم سوژه خنده تو...حالا ديگه
ميزاري برم؟؟
همچين مظلوم حرف زدم كه دل سنگم به حالم ميسخوت...دروغ چرا؟دل خودمم واسه خودم
سوخت...ولي اين بشر؟بعــيد ميدونستم احساسي تووجودش باشه كه بخواد دلش به حالم بسوزه
ولي انگار من اشتباه فكرميكردم چون بعد از چندثانيه گفت
- چرا اينجوري حرف ميزني؟دلمو كباب كردي...خوب برو مگه جلوتو گرفتم؟
از شدت خوشحالي دلم ميخواست بپرم هوا..اخ جــــون...بالاخره رفتي شدم ....با يه لبخند
گلو گشاد باهاش باباي كردمو با دو خودمو از خونه پرت كردم بيرون..جوري كه چندبار نزديك
بود تمونم بياد پايين...ولي به زور با دست گرفتمش...از بس كه گشاد بود بهم!!والا...
سريع پريدم تو اسانسورو دكمه ي لابي رو زدم...تو اسانسور داشتم واسه خودم بشكن ميزدم...
خوب بود يكي با اين قيافه منو اينجا ببينه!!واي نه خدانكنه...به كل ابروم ميرفت...
تا اسانسور ايستاد...سريع پريدم بيرون و رفتم تو لابي يه سرو گوشي اب دادم..از اين ديوونه
بعيد نبود بياد منو بپاد...وقتي ديدم كسي نيست دوباره رفتم تو اسانسور و شروع كردم ب دراوردن لباسام...
دوتا دكمه هاي اون مانتو گشاد و كلفت كه داشتم توش خفه ميشدمو باز كردم و اومدم برم سارغ سومي كه
صداشو شنيدم
- يكم فكر كردم ديدم خوب نيست يه خانم جوون اين موقع ظهر تنهايي بره بيرون...اونم با اين
تيپ پسركش...!
با نيشخند به سرتا پام اشاره كرد...و دوباره ادامه داد
-اين شد كه گفتم باهاش بيام يه موقع خداي نكرده(با تاكيد )كسي ندزدتش
با دهن باز داشتم نگاش ميكردم...دستم رو دكمه ي سوم خشك شده بود...اي خدا چرا من هرجا
ميرم اين عجل ملق بايد پيداش بشه؟؟؟
چرا نميزاره دودقيقه به حال خودم باشم؟؟؟
هان؟؟چــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پوووفي كردمو دستمو زا رو دكمم برداشتم...دلم ميخواست خرخرشو بجوم...تازه واسه من
تيكه پروني هم ميكنه....متريكه...استغفرلله
دستمو زدم به كمرمو با اخم نگاش كردم و گفتم
- كي گفته من شمارو دنبال خودم راه ميندازم؟؟؟
ادرين:تصميم خودم بود...ميدونستم از همراهي با من لذت ميبري
و بعد نيششو تا بناگوش باز كرد....ديگه كفريم كرده بود...اشكم داشت درميومد...نميشد كه
من ميخواستم لباسامو عوض كنم...حالا با اين قيافه و تيپ انتيك كجا راه بيفتم هلك هلك؟؟؟
ملت منو ببينن جي ميگن؟نميگن از ديوونه خونه فرار كرده؟؟اي بابا...عجب غلطي كردم
كاشكي مثل بچه ادم ي لباس مناسب ميپوشيدم...اووووووووف...ادرين و ميديم حرص ميخوردم
لامصب چه تيپي هم زده بود..بليز جذب و سفيدي كه اندامورزشكاريشو بخوبي نشون ميداد...روش كتك اسپرت مشكي رنگ و فوق العاده خوشگل و خوش دوختي پوشيده بود
با شلوار جين تيره و مارك دار...بوي ادكلن تخ و خنكشم كه از شيش فرسخي ميومد..عينك دودي
ماركشم ميون موهاي خوش حالتش گذاشته بود...جل لل خالق...اين چقدر خوشتيپ شده بود...
لبخندي زدوسوييچ و تو دست چرخوند و گفت
- خيله خب...بـــريــم!
و بعد خودش با خوشحالي از ضايع شدن من بدبخت رفت سمت همون مازراتي البالويي!!
يا خدا...ملت ببين من با اين تيپ از اين ماشين ميام بيرون چي؟؟؟نه ديگه حتما ميگن من اسكل اباد اومدم...
خدايا خودت اين سوتي من و جمع كن...اخه من كجا راه بفيتم برم؟؟؟
ادرين:چي شد؟؟چرا خشكت زده ؟بيا ديگه خوشتيپ
و بعد با صداي بلند زد زير خنده...چاره اي نداشتم..انگار ناف منو با بدشانسي بريده بودن
اروم اروم و با قيافه ي درهم به سمت ماشينش رفتم...يني راضي بودم الان بميرم ولي اينجوري
با اين قيافه مضحك نرم بيرون...اصن يه وضي!!
ادامه دارد...
شدم و داشتم به سقف نگاه ميكردم...اصلا نفهميدم اين يه ساعت چيجوري گذشت...از بس
فكرو خيال مختلف تو سرم گذشت كه گذشت زمانو حس نكرده بودم...از جام بلند شدم...و به
سمت روشويي رفتم...قيافم شبيه مرده ها شده بود...بي روحو كسل...رد اشك روي صورتم
جا خشك كرده بود...شيراب و باز كردم...دستمو گرفتم زير شير و پر از اب كردم...
سرمو پايين گرفتم و ب دستم نزديك كردم...مشت پر ابم رو به صورتم پاشيدم...خنك شدم!
حس كردم جون گرفتم...دوباره مشتمو پراز اب كردمو به صورتم پاشيدم...چندبار ديگه
اينكارو تكرار كردم...سرمو گرفتم بالا و تو ايينه روشويي به خودم نگاه كردم...قطره ي هاي
اب از صورتم پايين ميچكيد...ازصورتم سر ميخوردو ميريخت روي لباسم...حسابي خيس
شدم...ديگه بس بود...شيراب و بستمو حوله رو برداشتم...صورتمو خشك كردمو بعد از اينكه
حوله و سرجاش گذاشتم از روشويي بيرون اومدم ورفتم سمت كمدلباس هام...خسته شده بودم
از بس توخونه مونده بودم...ديگه داشتم كپك ميزدم...دلم هوس هواي ازاد كرده بود...
هوس دور دور...مثل قديما...مثل اون روزايي كه خوش بودم...با ياد اوري اون روزا لبخندي
مهمون لبام شد...هوس كردم يكم تيپ بزنم...دركمدو باز كردم...يكم لباسامو اينور اونور كردمو
دراخر شلوار لوله سفيد كه به زور پوشيدمش...با مانتو خنك تابستوني سورمه اي خيلي كوتاه بود پوشيدم...موهامو با كليپس از
بالا جمع كردم... دسته ي زيادي از موهاي حالت دارمو كشيدم بيرون كج ريختم تو صورتم...
شروع كردم به ارايش كردن...خط چشم كلفت و ماهرانه اي كشيدم كه حسابي چشمامو با حالت وحشي به
نمايش گذاشت...تو خط چشم كشيدن حرفه اي بودم...همشم شيرين يادم داده بود...اخه يه مدت
رفته بود ارايشگري...موژه هام با اين كه بلند و حالت دار بود اما بازم بهشون رحم نكردم
و با ريملي كه زدم بلنديشو صدبرابر كردم...چشمام خيلي خوشگل شده بود...خودم خيلي
خوشم اومد...سايه نزدم چون بدم ميومد...حس ميكردم واسه بيرون سايه زدن يني شبيه دلقكا
شدن...به خاطرهمين ارايشمو با رژ قرمزاتيشي كه لباي قلوه اي و گوشتيمو به خوبي نشون ميداد
و رژ گونه خوش رنگي پايان دادم...يه نگاه به خودم كردم...واقعا كيف كردم...خيلي از خودم
خوشم اومد...خيلي وقت بود اينجوري به خودم نرسيده بودم...يه بوس واسه خودم فرستادمو
شال سفيد سورمه ايم رو به صورت شل انداختم و بعد از پوشيدن كفشاي پاشنه ده سانتي
سفيدم گوشيمو برداشتم و رفتم بيرون...زياد از پاشنه بلند خوشم نميومد...ولي نميدونم چرا ميلم
گرفت امروز بپوشم...خلم ديگه...چيكاركنم؟...نيشخندي زدمو از تو كيفم ادامسي دراوردم و
انداختم دهنم...و خرامان خرامان به سمت در خروجي خونه رفتم كه يه دفعه با شنيدن صداش
ميخكوب شدم...
- كجا به سلامتي؟؟؟
از ترسم چند ثانيه همونجوري ماتم برد...بعد از چندثانيه به خودم اومدم سريع ادامسمو قورت دادمو و با قورت دادن اب
دهنمو يه نفس عميق به سمتش برگشتم...تا منو ديد جفت ابروهاش به نشونه ي تعجب پريد
بالا...با تعجب سرتاپامو از نظرگذروند...بعد از اينكه حسابي بازرسي كرد...تعجب تو چشماش
جاشو به يه اخم گنده داد و گفت
- عروسي تشريف ميبريد؟؟؟
نميخواستم جلوش كم بيارم...بخاطرهمين گفتم
-نخير...دارم ميرم گردش
ادرين اشاره اي به سرو وضم كردو گفت
با اين وضع؟؟؟؟؟
اخمي كردمو گفتم
- مگه سرو وضعم چشه؟؟؟
ادرين:چش نيست...گوشه...ديگه ميخواستي چيجوري باشه؟؟؟هرچي دم دستت رسيده به خودت
ماليدي...لباساتم كه به زور توتنت كردي...با تاپ شلوار ميرفتي هم خيال خودت راحت تر بود
هم اونايي كه ميخواستن ديدت بزنن...حداقل كمتر اذيتت ميشدن و به چشماشون زحمت ميدادن
حس ميكردم از كلم داره دود بلند ميشه...باز اين خودشو تو چيزي كه بهش مربوط نيست دخالت
داد...پسره ي بيشور...انگار من به اون كار دارم كه كجا ميره و كجا مياد...كه اين هي به من
گير ميده...با لحن خودش گفتم
- تولازم نيست نگران اونا باشي...خودشون خوب ميدونن چيجوري ديد بزنن ...تونگران
خودت باش...چون زيادي داري توكاراي من دخالت ميكني و بهم امرو نهي ميكني!!
چون كاراي من به تو هيچ ربطي نداره...
ادرين:ربطشو خودم تشخيص ميدم نه تو...منم ميگم داره...عمرا بزارم با اين تيپ و اين قيافه
از اين خونه بري بيرون...اين و تو گوشت فرو كن خانم كوچولو!
من:ولي من ميرم توهم نميتوني جلوم رو بگيري...!
ادرين:برو...ببينم ميتوني يا نه...مطمئن باش پات از اين خونه بره بيرون قلمش ميكنم
از خشم تموم بدنم ميلرزيد...پسره ي پرو فكر كرده كيه كه واسه كارام بهش جواب پس بدم؟؟؟
من:اصلا به تو چه؟؟هان؟؟توكيه مني كه واسم تصميم ميگيري؟؟ننمي؟بابامي؟؟داداشمي؟
شوهرمي؟؟؟هان؟؟نه اقا پسر..تو هيچ كارمي...تو هيچ كس من نيستي كه اينجوري منو باز خواست ميكني...
منم نه الان و نه هيچ وقت ديگه به حرفت گوش نميدم كه هيچ..اصلا واسه حرفت ارزش قائل نميشم هر غلطي دلم بخواد ميكنم...
خواستم برم كه دستمو گرفت...انقدر محكم مچ دستمو فشار ميداد كه حس كردم استخون دستم
داره ميشكنه...برگشتم طرفشو با صورتي كه از درد جمع شده بود گفتم:چته وحشي؟ولم كن
چشماش دوباره قرمز شده بود...انگار دوباره داشت قاطي ميكرد...ولي سعي داشت خودشو كنترل كنه...رگ گردنش زده بود بيرون و شقيقش از خشم مثل نبض ميزد
ادرين:تا وقتي تو خونه ي مني فكراين كه هرغلطي دلت خواست بكني رو بريز دور...
تو اين خونه با اجازه من كاراتو انجام ميدي...فهميدي يا نه؟
سعي داشتم دستمو از دستش بكشم بيرون...داشت دستمو ميشكوند...جوري كه صداي اخم بلند
شد و گفتم
- دستمو ول كن...ديوونه ..الان دستم ميشكنه رواني ولم كن...
كه ادرين اينبار داد زد:بهت گفتم فهميدي يا نه؟؟؟؟؟
گوشم از دادش سوت كشيد...باز اين وحشي شد..بيشعور واسه من خط و نشون ميكشه
منم با همون صداي مثل خودش داد زدم
- چـته؟چرا دوباره افسار پاره كردي؟؟؟؟واسه بار اخر بهت ميگم چيجوري لباس پوشيدن من
به تو هيچ ربطي نداره...ميفهمي؟؟هيچ...ربطي!!حالا هم دستمو ول كن
فشار دستشو از دور مچم كم كرد..مچ دستمو ول كرد...فكركردم ديگ ولم كرده...اومدم ببينم
اين نره غول چه بلايي سرمچ بدبختم اورده كه يه دفعه ي كوبيده شدم به ديوار...از شدت درد
اخي گفتم و چشمامو بستم...احمق نميگه اينجوري دختر ه مردمو بكوبونم به ديوار ناقص ميشه
چشمامو باز كردمو ديدم با فاصله ي كمي از من ايستاده و شونه هامو با دستاش گرفته و به ديوار
چسبونده...با ديدنش دوباره جري شدم...شروع كردم به دادو هوار كردن
- رواني ديوونه وحشي...چته؟؟؟احمق ولم كن كشتيم...كمرمو خورد كردي...چيه دوباره هار شدي؟؟شروع كردي به گرفتن پاچه من بدبخت؟؟؟چي از جونم ميخواي؟؟دست از سرم بردار
خل و چل ديوونه جاي تو تو امين اباده...تيمارستاني ...تو مريضي...بايد بري تيمارستان بستري شي!
اينارو كفتم و بش نگاه كردم...توقع داشن الان اونم شروع كنه به فحش دادن
ولي اون با همون پوزخند مختص خودش و ارامشي كه نميدونم از كجا مياورد نگاهي به صورتم
انداخت صوتشو ب صوتم نزديك كردو گفت
- اين لباساي جلف و زنندتو با زبون خوش درمياري يا خودم دربيارمش؟؟؟
صورتم از اين حرفش گر گرفت...فكركنم رنگم شد مثل لبو...داشتم از خجالت ميمردم
پسره ي بيحيا...اين چه حرفي بود كه زد؟؟؟با شدت تكونم دادو گفت
-باتوبودم؟؟؟كدومش؟درمياري يا...
واسه اينكه ديگه ادامه اون حرف زشتشو نگه سريع پريدم وسط حرفشو و با عجز گفتم
- دستمو ول كن شيكوندي...ولم كن برم لباسامو عوض كنم!
اصلا دلم نيمخواست اين حرفو بزنم ولي مجبور بودم...ارزو داشتم اول جووني ...نميخواستم
سرتو تا تيكه پارچه به دست اين غول بي شاخ و دم كشته بشم...يه لحظه از خودم خندم گرفت
اگه بدونه چه اسماو لقبايي بهش ميدم..درجا سرمو با گيوتين ميزنه...ولي خو به من چه...گندست
ديگه...ولي انصافا هيكلشم خيلي قشنگه ها!!!چندتا فحش تو دلم به خودم و اين افكار بي سرو سامون و بي حيام دادم...ببين از كجا ميپرم كجا...به ادرين نگاه كردم..داشت با لبخند پيروزمندي
منو نگاه ميكرد...تو دلم شروع كردم فحش دادن بهش...پسره ي نره غول...هي واسم
تايين تكليف ميكنه...بي شخصيت انگار خودم نميفهمم بايد چيكار كنم چيكار نكنم...چشم غره اي
بهش رفتم و رفتم تو اتاقم ...درو به شدت زدم به همو ادامه غرغرامو شروع كردم...
رفتم جلوي ايينه...ببين چقدر زحمت كشيده بودم خودمو خوشگل كرده بودم حالا اين ميگفت
برو همه رو پاك كن...خداييش قبول دارم تيپم زيادي جلف شده بود...ولي اگه با زبون خوش
بهم ميگفت عوض ميكردم..خودمم متوجه شده بودم زياده روي كردم...ولي چون ادرين ميگفت
لج ميكردم...دست بردم مانتو مو دربيارم كه فكري به سرم زد...
اينه!!!!!نشونت ميدم ادرين خان...عمرا اگه بزارم حرفتو به كرسي بشوني...
سريع از تو كمد يكي از گشاد ترين مانتوام و گشاد ترين شلواراي پارچه ايم و برداشتم...
مقنعه شل و رنگ و رو رفتم رو هم برداشتم....
مانتو گشادم رو كه تو تنم زار ميزد چنددرو ميچرخيد و به رنگ نارنجي جيغ بود..و با شيرين واسه دلقك بازي و مسخره بازي خريده بوديمشو
برداشتم و روي همين مانتوم پوشيدم...شلوار پارچه اي سبز فسفريم كه دوسايزبزرگ بود و
دور كمرم وول ميخورد رو هم روي شلوار لوله ي مشكيم...اين مانتو شلوارو با شيرين
خريده بوديم...يادش بخير چقدر سرش خنديده بوديم...حالا خوب شد شيرين لباسامو اورده بودا!
شالمو دراوردمو با احتياط تا كردمو گذاشتم تو كيفم...رژ لب قرمز اتشيم رو هم گذاشتم تو كيفم ولبامو پاككردم
مقنعه صورتي و چركم رو كه چندجاش رو هم پاره كرده بوديم سركردمو موهامو دادم زير مقنعه...كفاشم رو هم گذاشتم توي مشمع وگذاشتم تو كيف كوليم...
بجاش يه كفشاي جاو بسته اي كه روش مثل كفش پيرزنا سوراخ سوراخ بود و قهوه اي بود و پام كردم...بعد از اين كه اماده شدم...تو ايينه چشمكي به خودم زدمو رفتم بيرون...ادرين بيرون منتظربود...تا منو ديد از تعجب خشكش زد...
چشماش شده بود چهارتا...حق داشت...الان پيش خودش ميگفت اين دختر كوليه كيه...
لبامو اويزون كردموچهرمو غمگين...شدم عين گربه شرك و با لحني كه مثلا كلي غم توش بود
گفتم
- خوب شد؟؟؟الان دلت خنك شد؟؟؟
ادرين با قيافه اي كه سعي داشت خندشو بخوره گفت:اره...الان احساس خنكي ميكنم
بعد لبخندي زدو ادامه داد
-واي رها خيلي بانمك شدي ...بزار به عكس ازت بندازم...
سريع با اخم گارد گرفتمو گفتم
-لازم نكرده...ديگه چي؟با اين قيافه؟
- اره مگه چيه؟؟ميخوام هروقت ديدمش بهت بخندم
اينو گفت و قبل از اين كه فرصت حرف ديگه اي بهم بده گوشيش اورد بالا و ازم عكس انداخت
ادرين:به به عجب عكسي شد
من:مرض...زودباش پاكش كن
ادرين انگشت اشارشوجلوي من كه داشتم از عصبانيت ميمردم تكون دادو گفت
- نچ نچ نچ...به هيچ وجه...تازه ميخوام برم چاپش كنم بزنم به ديوار
با عصبانيت داد زدم
- ادريـــن!!خيلي بدجنسي!
خنديدو گفت:ميدونم...يه چيزجديد بگو
از عصبانيت داشتم منفجر ميشدم از دست اين پسرزورگو...با اين قيافه ازم عكش گرفته بود
پاكشم نميكرد...زور گووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
اخ كه دلم ميخواست خرخرشو بجوم...حيف كه الان كاراي باارزش تري دارم...
با فكراينكه چه كلاه گشادي ميخوام سرش بزارمو لباسامو عوض نكنم لبخندگشادي زدم كه از
چشمش دور نموند
ادرين:چرا ميخندي؟؟؟
سريع لبخندمو جمع كردمو. گفتم
- هيچي...مممم ..ميگم...من ديگه برم؟؟؟لباسامو كه به زور گفتي عوض كنم...گند زدي به تيپم
و شبيه دهاتييام كردي...با اين قيافه ام كه ازم عكس گرفتي و شدم سوژه خنده تو...حالا ديگه
ميزاري برم؟؟
همچين مظلوم حرف زدم كه دل سنگم به حالم ميسخوت...دروغ چرا؟دل خودمم واسه خودم
سوخت...ولي اين بشر؟بعــيد ميدونستم احساسي تووجودش باشه كه بخواد دلش به حالم بسوزه
ولي انگار من اشتباه فكرميكردم چون بعد از چندثانيه گفت
- چرا اينجوري حرف ميزني؟دلمو كباب كردي...خوب برو مگه جلوتو گرفتم؟
از شدت خوشحالي دلم ميخواست بپرم هوا..اخ جــــون...بالاخره رفتي شدم ....با يه لبخند
گلو گشاد باهاش باباي كردمو با دو خودمو از خونه پرت كردم بيرون..جوري كه چندبار نزديك
بود تمونم بياد پايين...ولي به زور با دست گرفتمش...از بس كه گشاد بود بهم!!والا...
سريع پريدم تو اسانسورو دكمه ي لابي رو زدم...تو اسانسور داشتم واسه خودم بشكن ميزدم...
خوب بود يكي با اين قيافه منو اينجا ببينه!!واي نه خدانكنه...به كل ابروم ميرفت...
تا اسانسور ايستاد...سريع پريدم بيرون و رفتم تو لابي يه سرو گوشي اب دادم..از اين ديوونه
بعيد نبود بياد منو بپاد...وقتي ديدم كسي نيست دوباره رفتم تو اسانسور و شروع كردم ب دراوردن لباسام...
دوتا دكمه هاي اون مانتو گشاد و كلفت كه داشتم توش خفه ميشدمو باز كردم و اومدم برم سارغ سومي كه
صداشو شنيدم
- يكم فكر كردم ديدم خوب نيست يه خانم جوون اين موقع ظهر تنهايي بره بيرون...اونم با اين
تيپ پسركش...!
با نيشخند به سرتا پام اشاره كرد...و دوباره ادامه داد
-اين شد كه گفتم باهاش بيام يه موقع خداي نكرده(با تاكيد )كسي ندزدتش
با دهن باز داشتم نگاش ميكردم...دستم رو دكمه ي سوم خشك شده بود...اي خدا چرا من هرجا
ميرم اين عجل ملق بايد پيداش بشه؟؟؟
چرا نميزاره دودقيقه به حال خودم باشم؟؟؟
هان؟؟چــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پوووفي كردمو دستمو زا رو دكمم برداشتم...دلم ميخواست خرخرشو بجوم...تازه واسه من
تيكه پروني هم ميكنه....متريكه...استغفرلله
دستمو زدم به كمرمو با اخم نگاش كردم و گفتم
- كي گفته من شمارو دنبال خودم راه ميندازم؟؟؟
ادرين:تصميم خودم بود...ميدونستم از همراهي با من لذت ميبري
و بعد نيششو تا بناگوش باز كرد....ديگه كفريم كرده بود...اشكم داشت درميومد...نميشد كه
من ميخواستم لباسامو عوض كنم...حالا با اين قيافه و تيپ انتيك كجا راه بيفتم هلك هلك؟؟؟
ملت منو ببينن جي ميگن؟نميگن از ديوونه خونه فرار كرده؟؟اي بابا...عجب غلطي كردم
كاشكي مثل بچه ادم ي لباس مناسب ميپوشيدم...اووووووووف...ادرين و ميديم حرص ميخوردم
لامصب چه تيپي هم زده بود..بليز جذب و سفيدي كه اندامورزشكاريشو بخوبي نشون ميداد...روش كتك اسپرت مشكي رنگ و فوق العاده خوشگل و خوش دوختي پوشيده بود
با شلوار جين تيره و مارك دار...بوي ادكلن تخ و خنكشم كه از شيش فرسخي ميومد..عينك دودي
ماركشم ميون موهاي خوش حالتش گذاشته بود...جل لل خالق...اين چقدر خوشتيپ شده بود...
لبخندي زدوسوييچ و تو دست چرخوند و گفت
- خيله خب...بـــريــم!
و بعد خودش با خوشحالي از ضايع شدن من بدبخت رفت سمت همون مازراتي البالويي!!
يا خدا...ملت ببين من با اين تيپ از اين ماشين ميام بيرون چي؟؟؟نه ديگه حتما ميگن من اسكل اباد اومدم...
خدايا خودت اين سوتي من و جمع كن...اخه من كجا راه بفيتم برم؟؟؟
ادرين:چي شد؟؟چرا خشكت زده ؟بيا ديگه خوشتيپ
و بعد با صداي بلند زد زير خنده...چاره اي نداشتم..انگار ناف منو با بدشانسي بريده بودن
اروم اروم و با قيافه ي درهم به سمت ماشينش رفتم...يني راضي بودم الان بميرم ولي اينجوري
با اين قيافه مضحك نرم بيرون...اصن يه وضي!!
ادامه دارد...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۹ ساعت 11:2 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|