غرورعشق15
چشماي پف كردمو ماليدم و نگاهي به خودم انداختم....تازه متوجه وضعيتم شدم...اوووووف
با همون مانتو شلوار بيرون خوابم برده برد...از بس كه فكركرده بودم فرصتي واسه عوض
كردن لباسام نذاشته بودم...از جام بلند شدمو لباسامو با تونيكي ب رنگ بنفش تيره و شلوار جين سفيد عوض كردم..اينارو شيرين برام اورده بود....رفتم روشويي و چندتا مشت اب به صورتم زدم تايكم سرحال بيام...
روسري بنفشم رو هم سرم كردمو از اتاق رفتم بيرون...ادرين روي كاناپه راحتي مقابل
تلوزيون نشسته بودو داشت فيلم خارجي نگاه ميكرد...اهميتي بهش ندادم...بره بميره پسره ي
ميرغضب...باهمه دعوا داره...زيادي به روش خنديدم پرو شده...والا...خواستم دوباره برگردم
تو اتاقم كه گفتم نه...چرا عقب بكشم؟؟؟حالا كه اون پروبازي درمياره و بي محلي ميكنه
بزار منم مثل خودش باشم...با بي خيالي شونه اي بالا انداختم و رفتم رو كاناپه ي روبه روييش
با خيال راحت لم دادم...سعي كردم تا حد ممكن نگام بهش نيفته...از دستش ناراحت بودم حسابي!
با همون بي خيالي كه سعي داشتم طي كنم سيبي از ميوه خوري روي ميز برداشتم و گاز بزرگي
بهش زدم...همزمان به فيلمي كه پخش ميشد نگاه كردم...زبان اصلي بود...هيچي ازش نميفهميدم
هميشه از فيلماي زبان اصلي بدم ميومد...چون وقتي نميفهميدم چي ميگن حرصم ميگرفت...
اينجاست كه درس خوندن بدرد ميخوره ها...واقعا ادم بي سواد مثل يه فرد كور ولاله...
بي توجه به ادرين كه مشتاق فيلمو تماشا ميكرد كنترل تلوزيون و برداشتم كانال و عوض كردم...
به همين راحتي!!يني ادرين و ادمم حساب نكردم كه بگم داره تلوزيون نگاه ميكنه...به سختي
نيشخندي كه هي ميخواست بپره وسطو خودشو نشون بده رو جمع كردم و سعي كردم با قيافه ي
جدي مشغول عوض كردن شبكه ها بشم...بعد از چند دقيقه صداي عصبيش اومد
- اين چه كاري بود كه كردي؟؟؟
بي توجه به حرفش و لحن عصبيش روي شبكه اي كه داشت سريال تركيه اي پخش ميكرد نگه
داشتم...اين سريالو همش چندقسمت خونه شيرين ديده بودم...موضوعش واقعا مزخرف بود...
از همون يه قسمت ميشد فهميد چه سريال ابكيه اي....ولي واس اينكه حرص اين زورگو رو دربيارم با لذت ساختگي شروع كردم به تماشاي فيلم...
كه دوباره عصبي تر از قبل گفت
با توبودم...بهت گفتم اين چه كاري بود كه كردي؟؟داشتم فيلم ميديدم
با ارامش ساختگي و شادي كه پوستم و قلقلك ميداد برگشتم طرفشو گفتم
- منم دارم سريال ميبينم...مگه نميبيني؟؟؟
ادرين:نه نميبينم...گوش كن بچه من حوصله كل كل ندارم...زود با زبون خوش بزن همونجايي كه بود...!
منو عصباني نكن...
با شيطنت پام روي اون يكي پام انداختم و گفتم:ااااا؟؟مثلا عصباني بشي چي ميشه؟
بعدگاز ديگه اي به سيبم زدمو با همون دهن پر و لحني كه ميدونستم حرصشو درمياره گفتم:
نشونم بده اين عصبانيتت رو...ميخوام يكم تفريح كنم!!!
با چشماي قرمزش تو چشمام نگاه كرد با خشم گفت:مثل اينكه تنت ميخاره نه؟؟؟
درحالي كه محتويات تو دهنمو قورت ميدادم گفتم
- نه...تازه حموم بودم...چطور؟؟ميخواي برام بخارونيش؟؟نيازي ني...خودم يكي رو استخدام ميكنم!!
بعد بهش نگاهي انداختم و لبخندژكوندي زدم كه بيشتر حرص بخوره
داشت اتيش ميگرفت...از چشماش اتيش ميباريد...شرط ميبندم اگه جلوي خودشو نميگرفت الان
گردنمو ميشكوند و مرگم حتمي بود...اين همينجوريش ترسناك بود واي به حال اينكه عصباني ميشد...
سعي كردم زياد بهش نگاه نكنم تا نترسم...صورتمو برگشتوندم و داشتم پامو تكون ميدادم كه يه
دفعه كنترل با شدت از دستم كشيده شد...جوري كه فكر كنم هم كنترل شكست هم دست من!
با ترس و تعجب برگشتم سمتش...از ديدن قيافش تعجب كردم...انگار نه انگار چنددقيقه پيش
ميخواست منو بكشه...!خيلي اروم و ريلكس شده بود...
واقعا از اين همه تغيير چندثانيه اي كپ كردم ولي به روي مبارك خودم هم نياورم...مطمئنن ميخواسته حرصه منو دربياره كه اينجوري نقاب بي تفاوتي زده به چهرش...با اين كه هم عصباني بودم هم ترسيده بودم...ولي سعي كردم ارامش صورتمو حفظ كنم...
بخاطرهمين گفتم
ـ چته وحشي؟؟؟دستمو از جا كندي!
توقع داشتم عصباني بشه ولي اون با يه لبخند تجب درار كه هيچي شاخ درار!گفت
-حقته...بايد فكتو خورد ميكردم...تازه درحقت لطف كردم
بعدم كانال تلوزيون عوض كرد وروي همون فيلم خارجي كه پخش ميشد نگه داشت...
واقعا چقدر اين بشر پرو بود...هه هه ميخوست فك منو پايين بياره..منو هنوز نشناخته!
پوزخندي زدم و از جام بلند شدم...روبه روش ايستادمو گفتم:تو جرئت داري فقط دستت به من بخوره...اونقت ببين چي بلايي سرت مياد...
نگاهي به من انداخت...پوزخند حرص درار و تحقير اميزي گوشه لبش جا خشك كرد...دلم گرفت...
اين پسره ي پرو داشت منو مسخره ميكرد...واسم پوزخند ميزد...حرفامو شوخي ميگرفت...
اونم بلند شد...فاصلشو كم كرد و روبه روي من وايستاد...مستقيم تو چشمام نگاه كرد...طاقت ديدن نگاهشو نداشتم...به خاطر همين صروتمو برگردوندمو به ديوار پشت سرش نگاه كردم...
اما اون همچنان خيره نگام ميكرد...بعد از چند ثانيه دست به سينه ايستاد...سرشو كمي كج كردو
با لحن تحقير اميزتري گفت:داري تهديدم ميكني؟؟؟
چشم از ديوار روبه رو گرفتم...الان وقت بي عرض بازي نبود...بايد جوابشو ميدادم...سعي كردم توارامش خودمو حفظ كنم...سعي كردم زياد به برق چشماش توجي نكنم...نميدونم تو چشماش چي بود؟؟؟چي بود كه جرئت نگاه كردن بهش و نداشتم؟؟
حس ميكردم نگاهش تا عمق وجودم نفوذ ميكنه...حس ميكردم با نگاهش به هرچي كه درونم هست پي ميبره...
خدايا چي تو چشماي اين پسرگذاشتي؟؟چيه كه منو جادو ميكنه؟؟؟
سرمو بالا گرفتم و زل زدم بهش...حالا هردوتامون چشم تو چشم هم روبه روي هم ايستاد بوديم
يه لحظه خندم گرفت...عين كسايي بوديم كه ميخواستيم دوئل كنيم...!!ولي سريع خندمو خوردم
و با اخم و لحني كه سعي ميكردم لرزش صدامو پنهون كنه گفتم:هرچي ميخواي اسمشو بزار
تهديد يا هرچيز ديگه...ولي مطمئن باش....انگشتت بهم بخوره بابام زندت نميزاره...كسي حق نداره دختر عزيز دردونشو اذيت كنه!
نميدونم چرا بدون فكر اين حرفو زدم...بدون اين كه بخوام فكركنم خيلي وقته كه ديگه بابايي نيست كه هواي دخترشو داشته باشه...
خيلي وقته كه ديگه عزيز دردونه اي نيست...بابايي نيست
هه من از حمايت چه بابايي حرف ميزدم؟؟؟از كدوم بابا؟؟
بابايي كه اسم دخترشو از شناسنامش خط زد؟؟بابايي كه ديگه منو دخترش نميدونه؟؟؟
بابايي منو اين سردنيا رها كرد...شايد خودم مقصربودم..راه قطعا مقصرخودم بودم اما اون كه
ميتونست ازم سراغي بگيره...نميتونست؟؟؟
من براش عزيز نبودم كه رفت و ديگه پشت سرشو نگاه نكرد؟؟؟منو دوست نداشت كه واسه
هميشه از زندگيش حذفم كرد؟؟؟
مگه من اون موقع سنم كم نبود؟؟؟چرا نذاشت به پاي اشتباهات بچگانم؟؟چرا منو نبخشيد؟؟
چرا محبتشو...مهربونيشو...گذشتشو ازم دريغ كرد؟؟؟شايذ من خيلي پر توقع بودم...بودم؟؟؟
توقع زيادي داشتم كه ازم سراغي بگيرن؟؟كه واسه كسي مهم باشم؟؟هرچه قدرم كه من مقصرباشم مگه اون بابا نبود؟؟؟
من غرورشو شيكوندم...با فرارم خوردش كردن درست...اون چرا بدتر كرد؟؟؟اون چرا منو خورد كرد...منو نابود كرد؟؟
با صداي خنده ي ادرين از فكر بيرون اومدم...با صداي بلند داشت ميخنديد...بهرته بگم قهقه ميزد...
اخمي كردم...اين داشت به من ميخنديد؟؟؟به حرفاي من؟؟؟؟اره خندم داشت ديگه...ولي ادرين حقي نداشت كه بخنده...نه حقي نداشت...
با اخم و عصبانيت نگاش كردم...طاقت اينو نداشتم كه كسي مسخرم كنه...بعد از چندثانيه
به زور خندشو خورد و با چهره اي كه اثار خنده توش بود بهم نگاه كرد...و بعد از مكث
چند ثانيه اي گفت:ميشه دقيق بگي كدوم بابا؟؟كجاست؟چرا من نميبينمش؟؟
حس كردم قلبم گرفت...بغض بدي تو گلوم بود...اندازه ي يه گلوله ي بزرگ...راه گلومو بسته بود...
خدايا اينم؟؟؟اينم داره بي كسيم رو...اشتباهم رو تو سرم ميكوبه؟؟
خدايا بسم نيست؟؟چقدر بكشم؟؟بسه ديگه...بخدا بسه...
ادرين:چي شد؟ساكت شدي؟
اخم غليظي كردم...لبهاي لرزونم تكون دادم...ولي هيج صدايي ازش خارج نشد...داشتم ميشكستم
داشتم خورد ميشدم...بايد حرفي ميزدم...
دوباره سعي كردم...قبل از ريختن اشكام سعي كردم...اينبار تونستم چيزيي بگم
- اره ...تو راست ميگي...بابايي دركارنيست...من اشتباه كردم...اما تو هنوز منو نشناختي...
من شايگانم..رها شايگان...كسيم كه سه سال بي كس و كار نجابت خودشو..غرورخودش و حفظ.كرد..به تو اجازه نميدم به اين راحتي بشكونيش...اجازه نميدم!
حتي اگه كسي رو هم نداشته باشم بازم مطمئن باش...حتي اگه نوك انگشتت بهمم بخوره خودم
ترتيبت.و ميدم!!
نميدونم اين چه حرفايي بود كه من زدم...حتي يه درصدم فكرنكردم ممكنه با اين كارم جري تر شه...
من كه هيچ غلطي نميتونستم بكنم...همه حرفام بلف بود...اين چه زرايي بود ميزدم خودمم نميدونستم...فقط انقدر عصبي بودم كه هرچي به دهنم رسيد بي فكر و با فكر ريختم بيرون...
ادرين اداي كسايي رو كه ترسيدن دراورد و گفت
- نگو تورخدا اينجوري من ميترسم...بعد خنده ي كردو و با انگشت به من اشاره كردو گفت
- خانم كوچولو تو ميخواي ترتيب منو بدي؟؟؟اخي نازي كوچولو...
بعد فاصلشو تا اخرين حد ممكن باهام كم كرد...نفسم از اين كارش بند اومد...وحشت كردم...
خاك تو سرم با اين حرف زدنم...فاصلمون به اندازه ي بند انگشت بود...سرشواورد جلو...
ترسيدم ...ولي از جام تكون نخوردم...سرشو به گوشم نزديك كرد...نفساي داغش به گوشم
ميخورد و گوشمو ميسوزوند...تموم تنم مورمور شد...داشتم قالب تهي ميكردم...داشتم از حال
ميرفتم...از اين فاصله ي كم حتي گرماي تنشو حس ميكردم...گريم گرفته بود...خدايا غلط كردم
شكر اضافي خوردم...اروم و با صداي بمي زير گوشم گفت
ميخواي امتحان كنيم؟؟من كه حرفي ندارم...نظرتو چيه؟؟
بعدم خيلي اروم با پشت دست گونمو نوازش كرد...عوضي ..از قصد اينكارو كرد كه بگه من بهت دست زدم تو هم هيچ غلطي نكردي...از برخورد دستش با صورتم گر گرفتم...پوست صورتم داشت ميسخوت...خدالعنتت كنه ادرين...
نميدونم چرا اينجوري شده بودم...طاقت نزديكي بهش رو نداشتم...
اب دهنمو به زور قورت دادم...سرشو اورد بالا و تو چشمام نگاه كرد...از ترس چشمام پر اشك
بود...داشتم سكته ميكردم...همه جوره داشت خوردم ميكرد...حالم بهم خورد از اين ضعفم
از بي كسو كاريم...از بدبخيتم...
نگاهي تو چشمام كرد...لبام از ترس به هم ميخورد...براي كم كردن لرزش لبهامو محكم گاز
گرفتم...بهش نگاه كردم...با يه نيشخند داشت با لذت نگام ميكرد...كثافت اشغال...انگار داشت
بهترين فيلم كمدي سالو ميديد...از ضعفم لذت ميبرد...از ديدن اشك تو چشمام لذت ميبرد
ادرين:نازي رها كوچولو...چيه ترسيدي؟؟؟نترس كاري باهات ندارم...فقط خواستم يكم باهم شوخي كنيم...بعدم پوزخندي زدو يه نگاه به سرتا پام كرد...يه چشمك بهم زدو
عقب كشيدو به سمت اتاقش رفت...باهمون پوزخند مسخره...داشتم اتيش ميگرفتم...دلم ميخواست
هرچي از دهنم در مياد بهش بگم...درعين اين ك دلم ميخواست هرچي از دهنم درمياد بارش كنم
دوست نداشتم از پيشم بره...نميدونم چه حس مسخره و لعنتي بودكه خودمم ازش خجالت ميكشيدم...ولي..نميدونم...هيچي نميدونم
الان فقط ي حس داشت منو خفه ميكرد...اونم اينكه بايد يه چيز بهش بگم تااروم شم...تموم
نفرتم و تو چشمام و صدام ريختم...داشت ميرفت كه صداش كردم...برگشت سمتم...باهمه ي
نفرتي كه تو وجودم بود و تو همين موقعيت كوتاه به وجود اومده بود نگاش كردم...منتظر بود
تا حرف بزنم...چندقدمي بهش نزديك تر شدم و با صداي لروزن و پر نفرتم گفتم
- خيلي پستي...ادرين خيـــلي پستي!!
يه تاي ابروشو داد بالا و بهم نگاه كرد...انگار اصلا از اينكه بهش گفته بودم پستي ناراحت نشده
بود...منتظر بقيه حرفم بود...دوباره ادامه دادم
- خيلي پستي كه بازي با احساس ديگران واست تفريح به حساب مياد...تو عمرم ادمي مثل تو
نديدم...ادمي كه فقط به فكر خودش و منافع خودشه...كسي كه از ديدن زجر ديگران لذت ميبره
از خورد كردن بقيه خوشحال ميشه...از ديدن اشكشون انرژي ميگيره...
با ديدن گريه و دل شكسته ديگران لبخند ژكوند ميزنه...ضعيف كشي ميكنه...از نقطه ضعف
ديگران واسه شكستن غرورشون استفاده ميكنه...احساسات و غرور كسي واسش مهم نيست
فقط خودش و اون غرور مسخرش براش مهمه
اين حرفاي اخرمو تقريبا داشتم داد ميزدم...داد ميزدمو گريه ميكردم...اشكام همينجوري رو صورتم رون بود...حس ميكردم من..ادمي كه با غرورش زنده بود...غرورش شيشه عمرش
بود و شيكوندن...داغونش كردن...
دوباره با فرياد و گريه ادامه دادم...
- فقط خودت و ميبيني...كسي برات مهم نيست...قلب يه ادم برات مهم نيست...مهم نيست كه داري با حرفات و كارات داغونش ميكني...
تو يه ادم اشغالي...يه ادم اشغال كه فقط نوك دماغشو ميبينه..ازت متنفرم...ادرين ازت متنـــفرم
با همون ژست قبليش اومد روبه روم...دستشو اورد بالا...ترسيدم فكركردم ميخواد بزنتم...
رفتم عقب...ولي اون اومد جلوترو با دستش اروم شروع كرد به پاك كردن اشكام...
نفس از اين كارش بند اومد...توقع نداشتم...دوباره داغ شدم...دوباره گر گرفتم
چشمامو بستم و بي حركت وايستادم...هميشه دربرابر اين ادم سست ميشم...
همونجوري كه داشت اشكامو پاك ميكرد گفت
تازه همه ي اينارو فهميدي؟؟؟فكرميكردم زودتر از اينا ميفهمي...
چشمامو باز كردمو با تعجب بهش نگاه كردم...اين چرا اينجوري شده بود؟؟اين همه حرف
زدم تا حرصش بدم ولي انگار نه انگار...دوباره ادامه داد
-بازيمونو خراب كردي خانم كوچولو...قرار نبود گريه كني...من همبازي لوس نميخوام
دوست دارم همه ي اين حرفارو با همون چشماي جسورت بهم بزني..باشه؟؟؟ديگه گريه نكن
كه بازيمون خراب ميشه...
با تعجب و چشماي گرد شده داشتم نگاشت ميكردم...اين چي ميگفت؟؟بازي چيه؟؟؟مگه من دارم
باهاش شوخي ميكنم؟؟؟؟من اين همه گريه كردم اون وقت اين داره از بازي حرف ميزنه؟؟
ادرين:ديگه نبينم گريه كني ها!من از دختراي سرتق بيشتر خوشم مياد...ميدوني الان چه حسي دارم؟؟؟
با كنجكاوي و گيجي از حرفايي كه زده بودبهش نگاه كردم كه گفت
- همه ي هدف من حرص دادن توست كه الان حس ميكنم به هدفم رسيدم...پس ديگه انگيزه اي
واسه ادامه بازي ندارم...پس از اين به بعد بيشتر هواستو جمع كن كه من به هدفم نرسم...بعدچشمكي با شيطنت
بهم زدوخيلي سريع رفت تو اتاقش...
به طور كل هنگ كرده بودم...ادرين الان چي گفت؟؟چي كاركرد؟؟؟
اين چرا داره اينجوري ميكنه؟؟؟من اصلا معني كاراشو نميفهمم...اصلا نميتونم دركش كنم
خدايا دارم ديوونه ميشم...خودت كمكم كن ...حس ميكنم دارم ديونه ميشم از دست اين پسر...خدايا هواست باشه...نزار تنها بمونم...
ادامه دارد...