غرورعشق14
دروباز کردو با اخم از جلوی در رفت کنار با غضب گفت:
-برو تو!
چیزی نگفتم و خیلی اروم و سر به زیر که از من بعید بود رفتم تو...چیزی نداشتم که بگم
جرئت نداشتم که چیزی بگم...ازش وحشت داشتم...من...منی که از چیزی نمیترسیدم
حالا با یه دعوای ساده و یه داد ساده ازش مثل چی حساب میبردم...خودمم نمیدونستم چرا
فقط یه چیزی ...یه نیرویی درونش بود که باعث ترس من میشد....وقتی رفتم داخل صدای
چرخش کلید توی قفل در و شنیدم...این نشون میداد که درو قفل کرده...با وحشت به سمتش
برگشتم...ولی اون چیزی نگفت...به یک نگاه باهمون اخم همیشگیش ر ضایت داد و به سمت
اتاق خودش رفت...معنی ا ینکاراشو نمیفهمیدم...اخه چی شد؟؟؟مگه من چیکار کرده بودم که
ادرین اینقدر تغییر کرده بود؟؟چرا درو قفل میکرد؟چرا همش اخم داشت؟چرا حرف نمیزد؟
چرا نزاشت برم خونه ی شیرین؟چی به شیرین گفت؟شیرین واسه چی اینقدر از ادرین میترسه؟
چرا...چرا...چرا...یه عالمه چرا و سوال تو ذهنم بود که داشت مغزمو میترکوند...مغزم
داشت منفجر میشد...خدایا...چه بلایی داره سرم میاد؟؟؟من واسه چی اومد اینجا و چی داره سرم میاد؟؟
خدایا چی قراره بشه؟؟؟چه اتفاقایی داره میفته؟؟؟اره مطمئنم...مطئنم یه چیزیایی داره اتفاق میفته
که من ازش بی خبرم...یه اتفاقایی که دارن پیامد روزای شومی رو میدن...اتفاقایی که قراره
زندگی منو به بازی بگیرن...سرمو به شدت تکون دادم...وحشت داشتم از این افکار...من از بچگی..از همون اول هم همش دنبال استقلال و صلح بودم...دنبل ارامش...ولی نمیدونم چرا الان هیچکدومشو ندارم...من هرکاری کردم واسه رسیدن ب ارامش بود...ولی الان اون روهم ندارم..حس میکردم زلزله ای تو راهه که قراره سقف زندگیمو از اینی که هست بیشتر رو سرم خراب کنه...
نمیدونم چرا ولی وجود ادرین...نگاه کردن ب چشماش...رفتار مرموزش...همه و همه این احساس و به من میداد...
ی حس زنونه ای بود که بهم میگفت...داری بازی میخوری...چه بازی نمیدونم...ولی تو همین
موقعیت و زمان کوتاه متوجه یه چیز نادرست شده بودم...یه چیزی که بهم میگفت
" خیلی اتفاقا هست که درراهه...تو هنوز اول راهی"
-برو تو!
چیزی نگفتم و خیلی اروم و سر به زیر که از من بعید بود رفتم تو...چیزی نداشتم که بگم
جرئت نداشتم که چیزی بگم...ازش وحشت داشتم...من...منی که از چیزی نمیترسیدم
حالا با یه دعوای ساده و یه داد ساده ازش مثل چی حساب میبردم...خودمم نمیدونستم چرا
فقط یه چیزی ...یه نیرویی درونش بود که باعث ترس من میشد....وقتی رفتم داخل صدای
چرخش کلید توی قفل در و شنیدم...این نشون میداد که درو قفل کرده...با وحشت به سمتش
برگشتم...ولی اون چیزی نگفت...به یک نگاه باهمون اخم همیشگیش ر ضایت داد و به سمت
اتاق خودش رفت...معنی ا ینکاراشو نمیفهمیدم...اخه چی شد؟؟؟مگه من چیکار کرده بودم که
ادرین اینقدر تغییر کرده بود؟؟چرا درو قفل میکرد؟چرا همش اخم داشت؟چرا حرف نمیزد؟
چرا نزاشت برم خونه ی شیرین؟چی به شیرین گفت؟شیرین واسه چی اینقدر از ادرین میترسه؟
چرا...چرا...چرا...یه عالمه چرا و سوال تو ذهنم بود که داشت مغزمو میترکوند...مغزم
داشت منفجر میشد...خدایا...چه بلایی داره سرم میاد؟؟؟من واسه چی اومد اینجا و چی داره سرم میاد؟؟
خدایا چی قراره بشه؟؟؟چه اتفاقایی داره میفته؟؟؟اره مطمئنم...مطئنم یه چیزیایی داره اتفاق میفته
که من ازش بی خبرم...یه اتفاقایی که دارن پیامد روزای شومی رو میدن...اتفاقایی که قراره
زندگی منو به بازی بگیرن...سرمو به شدت تکون دادم...وحشت داشتم از این افکار...من از بچگی..از همون اول هم همش دنبال استقلال و صلح بودم...دنبل ارامش...ولی نمیدونم چرا الان هیچکدومشو ندارم...من هرکاری کردم واسه رسیدن ب ارامش بود...ولی الان اون روهم ندارم..حس میکردم زلزله ای تو راهه که قراره سقف زندگیمو از اینی که هست بیشتر رو سرم خراب کنه...
نمیدونم چرا ولی وجود ادرین...نگاه کردن ب چشماش...رفتار مرموزش...همه و همه این احساس و به من میداد...
ی حس زنونه ای بود که بهم میگفت...داری بازی میخوری...چه بازی نمیدونم...ولی تو همین
موقعیت و زمان کوتاه متوجه یه چیز نادرست شده بودم...یه چیزی که بهم میگفت
" خیلی اتفاقا هست که درراهه...تو هنوز اول راهی"
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۹ ساعت 10:59 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|