لباسامو که مانتوی خردلی و جین سورمه ای بود پوشیدم...شال چروک سورمه ای خردلی ام

رو هم سرم کردم...و بعد از پوشیدن کفشای کالج سورمه ایم از اون اتاق تاریک و مخوف

رفتم بیرون...شیرین که جلوی در وایستاده بود با دیدنم با همون لبخند همیشگیش جلو اومد و گفت

- حالت خوبه عزیزم؟کمک نمیخوای؟؟

لبخندی از این همه مهربونیش زدمو همون طور که سرمو به نشونه ی نه بالا مینداختم گفتم

- نه باو...کمک واسه چی؟مگه تیرخوردم؟؟؟

بعد دست شیرین و گرفتمو گفتم

-فقط هرچی زودتر منو از این خراب شده ببر بیرون...

از بچگیم هم از بیمارستان و هرچیزی که بهش مربوط میشد متنفر بودم...حاضر بودم تو خیابون

جون بدم اما بیمارستان نرم...نمیدونم چرا همیشه بهم یه خوف و ترسی میداد که بجای خوب شدن

حالم بدتر میشدم...

شیرین لبخندپر از شیطنتی زدو گفت

- خیله خوب توام!!داریم میریم دیگه....نترس به شاهزاده ی بداخلاقتون هم میرسی!!

با تعجب وچشمای گرد شده به طرفش برگشتمو گفتم:

- شیرین!منظورت چیه!!!؟؟؟

شیرین:منظورم واضحه دیگه...بعد دوباره خنده ی شیطونی کردو بهم چشمک زد...

عجیب بود عصبانی نشده بودم...مطمئنا الان باید کله ی شیرین و میکندم...اما اینطوری نبودم

...میشد گفت کاملا خنثی...هیچ احساسی از این حرفش بهم دست نداد...از خودم مطمئن بودم

من کسی نبودم که به این زودی دلبسته پسری شم...پس مطمئن بودم که عاشق ادرین نشدم...

فقط و فقط ی حس دلهوره و خجالت بود که تو دلم جولون میداد...که اونم بخاطر اخرین

برخوردمون بود...از دیدنش خجالت میکشیدم...نمیدونستم چه فکری راجبم میکنه....

حس میکردم شیرین هم دیگه داره زیاده روی میکنه...به قولی پاشو از گلیمش درازتر...

با این که بهترین دوستم بود و کلی هم مدیونش بودم...اما تو این مسائل جدی بودم...دوست نداشتم

کسی درباره ی من قضاوت نادرست بکنه...به خاطرهمین اخمی کردمو با لحن جدی گفتم

-ببین شیرین رفیقمی درست...مثل خواهرمی درست...همدممی درست...تو سختیا و مشکلات

همیشه با منی و هوامو داری درست...اما اینا به جای خودش...خوشم نمیاد درباره ی من فکر

نادرستی بکنی؟اکی؟

شیرین درحالی که جاخورده بود گفت

- من کی فکرنادرست کردم؟؟؟رها چی میگی؟؟؟

من:خودت میدونی چی میگم شیرین...دوست ندارم فکرکنی من واسه چیز دیگه ای رفتم خونه ی

این پسره

-رهــــــا!!!

من:بسه ديگه...ادامه نده خواهشا...بريم...

و خودم جلوتر از شيرين ره افتادم...نميدونم زياده روي كرده بودم يا نه...نميدونم اصلا كار

درستي كرده بودم يا نه...اصلاتازگيا خيلي بي فكر شده بودم...هرچي ك به ذهن ميرسيد رو سريع پياده ميكردم

يكم بابت كارام فكر نميكردم...مگه شيرين چي گفت كه اينجوري كردم؟؟اون بدبخت كه شوخي

كرد...اووووف من چرا اينقدر بي جنبه شدم؟؟؟

يكم مكث كردمو وسط سالن ايستادم...برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم...شيرين با قدمهاي

سست و وا رفته و لب و لوچه ي اويزون داشت اروم اروم به سمت من ميومد...

اووووم خوب خدايش يكم تند رفتم...حق داره طفلي...دستامو به كمرم زدم و بهش خيره شدم

براي اينكه از دلش در بيارم چند قدمي به سمتش رفتم و دستمو روي شونش گذاشتم

ايستاد...ولي برنگشت و همونجوري به روبه روش زل زده بود...چندبار خواستم به عادت

هميشگيم پووف بكشم ولي به زور خودمو نگه داشتم...بدبختيم اين بود كه منت كشي هم بلدنبودم

شيرين كه ديد مكثم طولاني شده گفت

- چي ميخواي بگي؟؟؟

بعد بع سمتم برگشت و تو چشمام نگاه كرد...يكم اين دست اون دست كردم...انگشتاي دستمو

تو همديگه قلاب كردمو باز كردم...هي پنجه هامو توي هم ميكشيدم ...اخر سر دل و زدم به

دريا و گفتم:لوس...خوب الان يني ناراحتي؟؟؟؟

ديدم همنيجوري داره مثل ماست منو نگاه ميكنه...اين يني يكم بيشتر ناز بكش...دوباره گفتم

خوب ببخشيد ديگه...قبول دارم يكم تند رفتم!!

دستاشو تو بغلش قلاب كرد و سرشو كج كردو بم خيره شد...پوفي كشيدمو نگاهمو به سقف دوختم

بيا اينم از بساط ما...دوباره بش نگاه كردم و گفتم:خوب يكم كه نه...بيشتر از يكم

بازم داشت نگام ميكرد...خسته شدمو كلافه گفتم:بابا اصلا قبول دارم زر مفتي زدم خووووو

راضي شدي؟؟؟؟اصلا من غلط كردم دهه!!بيا بريم ديگه اون ادرين بدبخت سه ساعته منتظر ماست...

اين دفعه با يه لبخند پت و پهن بهم نگاهي كردو با لحن هيجاني گفت

- حالا شــــــــد!!!خو از اول جون ميكندي ديگه نفله!!

من:اووي ديگه پرو نشوها!

- پرو عمته!!بيا بريم الان ادرين كلمونو ميكنه

من:خسته نباشي...خوب شد يادم انداختي!!

و با شوخي و چرت و پرت گفتناي شيرين از محوطه بيمارستان زديم بيرون...

وقتي به بيرون حياط رسيديم كمي سرمو چرخوندمو گفتم

- پس كوش؟

شيرين:كي كوش؟

من:ادرين و ميگم ديگه...ماشينشو نميبينم

شيرين:اوناهاش

و به مازراتي البالويي كه گوشه خيابون پارك شده بود اشاره كرد...لامصب مثل عروسك بود..

يني اين ماشين ادرين بود؟؟؟اين چندتا ماشين داشت؟؟؟

سقلمه اي به شيرين كه سرشو انداخته بود پايين و مثل بوووق داشت ميرفت و دست منم عين

كش تمون ميكشيد زدمو گفتم

هووووي وحشي چته دستمو كندي؟

شيرين:وحشي عمتــــــــه

- هه هه من عمه ندارم

شيرين:خوب خالته!!!

-شيرين ميزنم پوزتو ميارم پايينا!!!بزار حرفمو بزنم نفله

دستاشو تو هم قلاب كردو گفت:بفرماييد مادمازل

گلومو صاف كردمو با اشاره ي محسوس به ماشين ادرين گفت:اين ماشين خودشه؟

بي حوصله گفت:اگه شوما اجازه بدين!

- مرض بي ادب ...سوال پرسيدم خوب!

شيرين:توام با اين سوالات ماشينه خودشه ديگه...اصلا من چميدونم؟بيا بريم مغزم پوكيد تو اين گرما...

و دست منو دوباره كشيد و با خودش برد...به ماشين رسيديم...در ماشينو باز كردو منو هول داد

تو ماشين...خودشم نشست و درو بست...همين كه نشست نفس عميقي كشيد و گفت

- اخييييييش اينجا جقدر خنكه...

ادرين بي توجه به حرف شيرين و حتي كوچيك ترين توجهي به ما ماشينو روشن كردو راه افتاد...هيچ حرفي نزد...نه سلامي..

نه عليكي...نميدونم شايد من توقع زيادي داشتم...شايد من بايد سلام ميكردم...ولي خيلي خشك بود

برخوردش به طور عجيب و واضحي خشك و سرد بود...شده بود عين همون روزاي اول

بعد از چند دقيقه بالاخره صداش اومد...با اخم لحن گزنده و جدي اي گفت

ميخواستين يكم ديگه بمونين...الانم نميومدين!

بي اراده نگاهم رو شيرين سر خورد...خودم ك انگار لال بودم...منتظر بودم شيرين چيزي بگه

نميدونم چرا ولي انگار به زبونم وزنه اويزون كرده بودن....شيرين هم نگاهي به من كردوبا استرس كه كاملا واضح بود رو

به ادرين گفت:شرمنده...كاراي ترخيصش يكم طول كشيد

نميدونم چرا شيرين انقدر از اين بشر ميترسيد؟هروقت ميخواست باهاش حرف بزنه صداش ميلرزيد...يه استرسي ت لحنش بود...نميدونم..شايدم من اين طور فكرميكنم...بي خيال اين حرفاشدمو

نا خودگاه به ادرين نگاهي انداختم...پيراهن چهارخونه

سورمه اي سفيدي پوشيده بود...با شلوار جين سورمه اي...دكمه اي بالايي پيراهنشو باز گذاشته

بود...موهاشو با حالت شلوغ اما قشنگي درست كرده بودو عينك دودي مارك گرون قيمتي هم

به چشماش زده بود كه باعث شده بود اون دوتا چشماي مسخ كننده و عجيبش و بپوشه...

اينجوري منم راحت تر بودم...كمتر با نگاه كردن به چشماش جادو ميشدم...

چشماي ســحر امــيزش!!

پوزخندي به خودمو افكارم زدم...هه...من تو چه فكريم اون معلوم نيست تو چه فكريه!!

من تو فكر چشماي سحر اميزشم و اون...

حتي دريغ از يه احوال پرسي...نميمرد كه...حداقل با همين لحن خشكش حالمو ميپرسيد...

مگه چي ازش كم ميشد؟؟؟نامرد...اصلا بره بميره...و بعد منم مثل خودش اخم گنده اي مهمون

صورتم شد...دلم ميخواست خفش كنم مرتيكه غضب اغلي رو....

جو ساكت و سنگيني به وجود اومده بود...ادرين ك چيزي نيمگفت...شيرين هم هراز گاهي

برميگشت و بهم لبخندي ميزد..تا بلكم اخمامو باز كنم...ولي من همچنان اخمم تو دهنم بود

بخندم كه چي؟؟كه پرو تر شه؟؟پسره ي لندهور فكركرده فقط خودش بلده اخم كنه؟؟؟؟

با خودم درگيري فكري داشتم كه صداي تشكر شيرين و شنيدم

شيرين:ممنون...لطف كردين

ادرين:به سلامت

وبعد شيرين دستشو برد سمت دستگيره كه پيداشه ...

يه دفعه فكري به سرم زد ...دستمو گذاشتم رو دست شيرين و با صداي بلندي گفتم

- كـــجا؟؟؟منم باهات ميام

حس كردم رنگش پريد...سريع به ادرين نگاه كرد...انگار با چشماش از اون اجازه بخواد

...من نميدونم چرا اين دختر انقدر ترسوست...پشت چشمي واسه ادرين كه با اخم از تو ايينه

به من نگاه ميكرد اومدم و گفتم:چته؟؟چرا به اون نگاه ميكني؟؟؟دلم ميخواد امشب بيام خونه تو و پيش تو باشم...مشكلش چيه؟؟

دوباره شيرين هول شده و با ترس نگاهي به ادرين انداخت...ادرين چيزي نگفت و صورتشو

برگردوند...نميدونم...شايدم يه چيزي گفت...اره حس كردم يه چيزي گفت و صورتشو برگردوند

يه چيز كه استرس و ترس شيرين و بيشتر كرد...حالا ديگه رنگش اشكار پريده بود...

از اين كاراش و عكس العملاش تعجب كردم...دستش كه تو دستم بود يخ كرده بود...نگاهي بهم كرد...

لباش خشك شده شدشو با زبون تر كرد و گفت

- اٍ اخه چيزه!!ميدوني رها من خودم امروز ميخوام برم خونه يكي از دوستام

من:كدوم دوستت ؟؟؟؟تو كه بجز من دوستي نداري؟

- نه نه...اين جديده تازه باهاش دوست شدم...شرمنده ديگه ايشالا يه وقت ديگه...فعلا

خداحافظ ادرين خان...خدافظ رها جان...مواظب خودت باش عزيزم...و بعد سرسري گونمو

بوسيدو سري از ماشين پياده شد...كپ كرده بودم...نذاشت من حرف بزنم...يني اكه بگم خشكم زده بود دروغ نگفتم

اين چرا اينجوري كرد؟؟؟يني چي؟؟؟اخه شيرين كه هيچ وقت اينجوري نبود....

اين ادرين مرموز...بهش چي گفت كه انقدر شيرين و ترسوند؟؟؟

ادرين انقدر ترسناكه؟؟چرا شيرين اونجوري يخ كرده بود...

رو كردم به ادرين...اخم غليظي كردمو با حرص گفتم:چي بهش گفتي؟؟؟

با توام چي بهش گفتي كه اونجوري فشارش افتاده بود؟؟

ولي ادرين با همون اخم راه افتاد ....بي هيچ حرفي....روي صندلي جابه جا شدم...يكم خودمو بلند كردم و

دوباره گفتم:هوي دارم با تو حرف ميزنم...لعنتي چي بهش گفتي؟

اينبار با لحن عصبي اما كنترل شده اي گفت:بشين سرجات...

عصبي خنديدمو گفتم:تا جواب منو ندي نميشينم...اصلا...اصلا تو كي هستي كه بايد به حرفت

گوش بدم؟

- رها بهت گفتم فقط بشين سرجات...

اينبار با داد گفتم:نميشم لعنتي...نميشينم زور گو...نميشنم توهم هيچ غلطي نميتوني بكني...

فهميدي نميتوني

ادرين:بهت گفتم بتمرگ سرجات

با دادي كه زد همونجوري خشك شدم...ماتم برد...يه سكته رو رد كردم...همچين هواري زد

كه يه لحظه حس كردم پرده ي گوشم پاره شد...ادرين سر من داد زده بود...اونم چه دادي

بايد بگم چهارستونه بدنمو لرزونه بود...صدام بند اومد...خيلي اروم نشستم سرجام...قدرت و

جرئت مخالفت نداشتم...نشستم سرجام واب دهنم قورت دادم...ادرين عينكشو دراوردو پرت

كرد روي صندلي كنار راننده...تازه تونستم چشماشو ببينم...چشماي سبز عسلي خوش رنگش

مثل دوتا كاسه ي خون بود...جذبه ي بيش از حدي گرفته بود كه نميذاشت لام تا كام حرف بزنم

يه حسي تو دلم بود...يه حسي كه بهم ميگفت واسه اولين بار از ادرين ترسيدم...يه حسي كه

بم ميگفت داره كم كم به اين ادم مرموز و پيجيده مشكوك ميشه...به كاراش...به رفتارش...

به اخلاق متغيرش...اره يه حسي درونم بود كه بهم ميگفت دارم كم كم ازش ميترسم....

ادرينم ميتونه ترسناك باشه...يه پسرمجهول كه چيزي ازش نميدونم...يه پسري كه ازش ميترسم..

كم كم دارم ازش ميترسم....

ادامه دارد....