بااحساس خنکی ماایعی زیر پوست دستم پلکای سنگین و پف کردمو باز کردم...

احساس میکردم یه وزنه ی ۱۰۰ کیلویی به سرم وصل کردن...به سختی

تکون خفیفی به بدن کوفته شدم دادمو سرمو گرفتم بالا...شیرین و دیدم که سرشو

کذاشته بود روی تخت و خوابیده بود...با دیدنش دلم گرفت...نمیدونم چرا...ولی یه

لحظه فکرکردم اگه الان مامانم اینجا بود چی میشد؟؟؟

اهی کشیدم و دوباره روی تخت دراز کشیدم...ساعت و زمان از دستم رفته بود

معلوم نبود چند ساعته که اینجام...فقط یادم میاد که سردرد بدی گرفته بودم...مثل

گذشته ها...خیلی وقت بود که این سردرد های عصبی سراغم نیومده بود ولی دوباره....

دریاچه ی اشکی که تو چشمم جمع شده بود و پس زدمو به شیرین نگاهی انداختم

دلم براش سوخت...همش باید جور منو بکشه...اگه مامانم بود شیرینم انقدر درگیر

من نمیشد...کاشکی میتونستم حداقل یه جوری زحمتاشو جبران کنم

ولی چه جوری؟؟؟

خوبه که حداقل شیرینو دارم...

دستمو روی سرش گذاشتم  و نوازش کردم...خدایا این دوست خوبه منو هیچ وقت

ازم نگیر...تو این زمونه از این دوستای خوب کم پیدا میشه...

داشتم نوازشش میکردم که حس کردم تکون خورد...سریع دستمو پس کشیدمو

منتظر نگاش کردم...یکم تو جاش ول خورد و بعد بابلند شده و همون جوری که

چشماش بسته بود خمیازه کشید و کش و قوسی اومد..من همینطوری داشتم با

لبخند به حرکاتش نگاه میکردم که چشماشو باز کرد...

چشماش از تعجب گرد شدو عین کسی که جن دیده داشت منو نگاه میکرد...

ساکت و بی حرکت...حتی پلکم نمیزد...از حالتش خندم گرفته بود...اروم خندیدمو

با خنده و شوخی گفتم:

چته دیوونه؟؟چرا اینجوری نگام میکنی؟

چند ثانیه زل زد به منو بعد انگار که تازه به هوش اومده جیغ خفیفی کشیدو خودشو

پرت کرد تو بغلم

- رهـــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!عزيززززززززززم...الهي قربونت برم من حالت خوبه؟؟؟؟

جاييت درد نميكنه؟؟سرت خوب شد؟؟؟الان چطوري؟؟؟چرا يه دفعه اينجوري شدي؟

كسي بهت چيزي گفته؟؟؟؟چيزي ديدي؟؟؟؟.....

همينجوري داشت ادامه ميداد و از بس اويزونم شده بود داشت خفم ميكرد كه پسش

زدمو با چشم غره بهش گفتم:

چه خبرته؟؟مثل اينكه من مريضما!با ادم مريض اينطوري رفتار ميكنن؟؟؟؟

خفم كردي خوب...اه اه يكي يكي بپرس جوابتو بگير!

- الهي فدات بشم من...دلم لك زده بود واسه اينكه اين چشماي شيطونتو باز كنيو

منو فحش بدي

بعد دستاشو با حالت نمايشي رو به سقف باز كردو گفت

- اخ خداجونم...شكــرت اين رها خله ي مارو بهمون برگردوندي!

اروم زدم به بازوشو گفتم

- بسه ديگه حالمو به هم زدي...زود باش منو ببر خونه

شيرين:حالا چه عجله اي داري بري خونه؟؟؟اينجا هك بد نيستا

شيرين مسخره بازي در نيار دارم تو اين اتاق گرفته و تاريك خفه ميشم

شيرين:مشكلت تاريكيشه؟؟؟خوب بيا

بعد رفت سمت پنجره و پرده ها رو داد كنار كه روشنايي زيادي وارد شدو نور خورشيد مستقيم زد تو چشمم

چشمامو ريز كردمو دستمو سايه بون چشمام كردمو گفتم

- اين كارا چيه؟؟بهت ميگم منو ببر خونه...يالا

شيرين: منم بهت گفتم الان نميشه

من:شيرين من حوصله ندارم ميبري يا خودم برم؟؟؟

شيرين:اوووووووف خيله خوب بابا با تو نميشه شوخي كرد...الان ميرم ترخيصت ميكنم...

وبعدم به سمت در رفت...كه يه دفعه گفتم

- راستي شيرين من چند روزه اينجام؟

بدون اينكه به سمتم برگرده و همونجوري كه داشت به راهش ادامه ميداد گفت

- از ديروز!

و بعد از اتاق بيرون رفت...با رفتن شيرين تو فكر فرو رفتم...من از ديروز اينجام...

ادرين چيكار ميكنه؟؟؟اصلا نگران من شده؟؟؟؟اينجا اومده ببينه مردم يا زندم؟؟؟

اصلا واسش فرقي هم داره؟؟؟من چيجوري اومدم بيمارستان؟ادرين اورده يا....

تو فكر بودم كه شيرين با يه دست لباس همراه ي پرستار وارد اتاق شد...همونجوري كه لبخند رو لبش

بود گفت

به چي فكر ميكني؟؟

من:شيرين يه سوال بپرسم؟

- دوتا بپرس

به پرستار نگاهي انداختم...اونم نگام كردو لبخندي زد بعدم سرمو در اورد و رفت بيرون

تو شك بودم بپرسم يا نه...خودمم نميدونستم چرا جواب اين سوال اينقدر برام مهمه

...ميترسيدم بپرسم و شيرين يه فكري ديگه درموردم بكنه...اخر سر دلمو زدم به دريا

و گفتم

ـ كي منو اورد اينجا؟؟؟ادرين كمكت كرد يا خودت...

شيرين:هيچي و عزيزم...وقتي تو از حال رفتي من به ادرين زنگ زدم گفتم سري خودشو برسونه خونه...

خودمم راه افتادم...وقتي رسيدم ادرين همزمان با من رسيد...بعدم ....

يه نگاه مرموز و پر از شيطنت بهم كردو گفت

بعدم بغلت كردو اوردت اينجا...

چند ثانيه طول كشيد تا ذهنم بفهمه چي ميگه... ولي يه دفعه با تصور اينكه ادرين

منو جلوي شيرين بغل كرده و اورده اينجا سرخ شدم از خجالت...ديگه كاري نبود كه

نكرده باشم...با اون وصع كه جلوش رژه رفتم...تو بغلشم كه رفتم...

فقط همين مونده كه...هـــين استغفرلله...رها خجالتم خوب چيزيه

شيرين:چيه؟؟خوشت اومد ور پريده؟

حس كردم ديگه ابرو واسم نمونده...براي حفظ ابروي نداشتم اخم نمايشي كردم

و بهش گفتم...

من:بسه ديگه...هيچي نميگم پرو ميشي...لباساي منو بده

لباسامو تو بغلم پرت كردو به سمت در رفت...تو قدم اخر برگشت سمتتمو گفت

هواست باشه ها...ادرين بيرون منتظرته

با اين حرفش دوباره سرخ شدم...هم از خشم هم از خجالت...

نميدونم چرا اينجوري شده بودم...مني كه نميدونستم خجالت چي هست حالا...

جلوي شيرين پاك رسوا شده بودم...خاك تو سر خراب كارت رها

پوفي كردمو سعي كردم ديگه به چيزي فكرنكنم...و

مشغول پوشدن لباسم شدم...