جازمین:نمیدونم.همین جوری خندم گرفت
جک:چون دیوونه ای.
جازمین دستش رو به کمرش زد و رو به جک گفت:همین الان خودتم خندیدی
جک:من به .....اممم....الیکا خندیدم
-احیانا به چی چیه من خندیدی؟
جک:خب به ....اینکه تولدته و تو این جا وایسادی و داری با ما می گی و می خندی
-خب این چه ربطی داره؟همه روز تولدشون با دیگران میگن و می خندن.
جک:ولی تو تا یه دقیقه پیش با اخم داشتی نگاه اطرافت می کردی
-حالا این ربطش چی بود؟
جک:ربطش این بود که ادم روز تولدش خوشحاله و میگه و می خنده
-خب منم الان دارم با شما می گم و می خندم
جازمین کلافه گفت:بسه دیگه.اصلا الیکا تو برو پیش این دوستات تنهان.
و بعد به سامیار و جسی و کریستین اشاره کرد.ناخوداگاه اخمام رفت تو هم و گفتم:عمرا برم پیش اونا
و بعد رومو ازشون گرفتم و به سمت راویس و پدرام و ایسا رفتم که روی مبل نشسته بودن و داشتن باهم صحبت می کردن.
بالای سرشون وایسادم و گفتم:می بینم جای من خالیه.
هرسه تاشون سرشون رو بالا ارودن و نگاهی بهم کردن.پدرام لبخندی زد و گفت:اتفاقا ذکر خیرتون بود الیکا خانوم.
تنها پسری که به منو با اسم کوچیک صحبت می کرد،سپهر و پدرام بود.
ابروهام رو دادم بالا و گفتم:چه ادبی.
راویس:خب خانوم تولد چیکارا می کنید؟
-می بینی که دارم با شماها حرف میزنم.
راویس:مسخره
ایسا:دیدم داشتی با سامیار و دوستاش صحبت می کردی.
-منظورت اون دوتا دختره کنه است.
ایسا:کجاشون کنه است؟خیلی دخترهای باحالی هستن
-من که ازشون خوشم نیومد.
ایسا:تو از کی خوشت میاد؟
همون موقع مامان جون از توی اشپزخونه صدام کرد.به سمت اشپزخونه رفتم.
مامان جون:الیکا کم کم می خوایم کیک رو بیاریم.
اخمام رفت توهم و گفتم:مامان جون من بچه نیستم که می خواین واسم کیک بیارین و منم شمع فوت کنم.
مامان جون به سمتم برگشت و گفت:توی همه ی تولدها چه 70 ساله،چه 2 ساله کیک تولد دارن و شمع فوت می کنن.
-ولی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد.
مامان جون:این لوس بازی نیست.رسمه.
-حالا هرچی باشه.
همون موقع جک اومدم و گفت:لوس بازی در نیار.البته اگه بخوایم بیاری،باید بگم که جازمین داره کیک رو می بره تو هال.
با تعجب برگشتم سمت جک و گفتم:چی؟
و همون موقع صدای اهنگ تولد خوندن بچه ها از تو هال اومد.
جک بازوم رو گرفت و منو به سمت هال کشید.منم همه ی سعیم رو می کردم تا نرم.جک منو از اشپزخونه بیرون برد و به سمت میز وسط هال رفت که جازمین داشت کیک رو روش میزاشت.
راویس بلند گفت:خانوم تولد بدو شمعات رو فوت کن.
یعنی دوست داشتم همون جا از دست جک فرار کنم و از خونه برم بیرون.ولی جک اینقدر محکم دستم رو گرفته بود که نمیذاشت من حتی بازوم رو تکون بدم.
جک منو برد پشت میز و منو وایسوند.با احتیاط دستم رو ول کرد.از این حرکتش خندم گرفت،انگار من به بیمار روانی بود که امکان داشت فرار کنم.
جازمین داشت شمع های روی کیک رو روشن می کرد.و همه باهم می خوندن:بیا شمع ها رو فوت کن تا صدسال زنده باشی.
جازمین شمع ها رو روشن کرد و کناری وایساد.نگاهی به کیک کردم.یه کیک شکلاتی مستطیل شکل بود که روش نوشته بود:الیکا جان تولدت مبارک.
خیلی ساده بود و چه بهتر.خواستم چشمام رو ببندم و ارزو کنم ولی جلوی خودم رو گرفتم و فقط شمع رو فوت کردم.بدون اینکه چشمام رو ببندم و ارزویی کنم.ولی در لحظه اخر نگام گره خورد به نگای سامیار.فقط یه لحظه،ولی خیلی زود خودم سرم رو ارودم پایین و شمع رو فوت کردم.
همه دست میزدن و من نگام رو دوخته بودم به کاردی که کنار کیک بود.نفس عمیقی کشیدم.