دختر یخی پسر آتش 31
رفتم سمت تختم و روی تختم نشستم.در اتاق زده شد و بعد از چند لحظه مامان جون وارد اتاق شد.
به سمتم اومد و کنارم روی تخت نشست.قاب عکس روی عسلیم رو که عکس من و مامان جون بود رو برداشت و اروم با صورتم رو توی عکس نوازش کرد و گفت:دلشون رو شیکوندی
اومدم چیزی بگم که مامان جون گفت:اونا به خاطر تو دارن این کارو می کنن.بعد تو باید سرشون داد بزنی.
-اخه ما...
مامان جون پرید وسط حرفم و با اون صدای ارومش گفت:من دیروز با حمید راجب تو صحبت کردم.
با تعجب برگشتم سمت مامان جون که هنوز نگاش به قاب عکس بود.
مامان جون ادامه داد:تو مثل حمیدی.اونم مثل تو لجباز و کله شقه.حمید تو رو بخشیده.ولی بهت نمیگه.
داشتم با تعجب به مامان جون نگاه می کردم و به حرفاش گوش میدادم.
مامان جون:اگه تو رو نبخشیده بود عمرا به تو یه خونه جدا می داد.اون می ترسید دیگران درباره ات بد فکر کنن و حرف بزنن.
-ولی مامان جون اون همین چندوقت پیش به من گفت هرزه.همون حرفای 11 سال پیشش رو به من زد.
مامان جون:تو که میدونی وقتی حمید عصبانی میشه چی جوری میشه.هر حرفی از دهنش در بیاد به ادم میگه.ولی خیلی زود پشمیون میشه
-من نمیدونم.نمی خوام بدونم.چرا من باید همیشه اونو درک کنم.
مامان جون:الیکا باکی داری لج می کنی؟
سرم رو انداختم پایین و اروم گفتم:با هیچکی
مامان جون:داری با خودت لج می کنی.تا کی می خوای از پسرا دور بمونی؟تا کی می خوای خودت رو مخفی کنی؟
-تا هروقت بشه
مامان جون:حتی اگه تا اخر عمرت باشه؟
سرم رو ارودم بالا و نگاه مامان جون کردم که حالا داشت نگام می کرد و گفتم:فکر کنم
مامان جون:فکر کنم نداریم الیکا.تو هم به موفعش باید ازدواج کنی و بری سر خونه زندگیت.
-ولی من هنوز برام زوده
مامان جون:کی گفته؟تو الان 24 سالته.به نظر من وقتش رسیده
-منظورت چیه مامان جون؟
مامان جون قاب عکس رو برگردوند سرجاش و گفت:حمید ازم خواست که ازت درباره ی چیزی بپرسم.
-خـــب؟
مامان جون:مطمئنی می خوای بپرسم
سرم رو تکون دادم و منتظر شدم تا مامان جون حرفش رو بزنه.
مامان جون:خب میدونی،سامیار ازت خواستگاری کرده.پیش پدرت.
با تعجب نگاه مامان جون کردم.سامیار از من خواستگاری کرده.همونی که چند روز پیش من زدم تو گوشش.همونی که فکر کرد جک دوست پسرمه.همون پسری که من جلوش خندیدم،بدون اینکه اهمیت بدم که دارم زیرقولم میزنم.همونی که داره قلب یخی من رو ذوب میکنه.
دستم رو بردم سمت قلبم و دستم رو گذاشتم روش.منظم می زد.اون پسر داشت این قلب رو ذوب میکرد.داشت واردش میشد.ولی من روی قلبم قفل های محکمی گذاشته بودم.ولی اون داشت بازشون می کرد.اون داشت اروم با کلیدی بازشون می کرد.با کلیدی از جنس اتیش داشت بازشون می کرد.داشت یخ رو اب می کرد،قفل هارو باز می کرد و وارد میشد.
نه،نباید میذاشتم این اتفاق بیفته.نباید میذاشتم که دوباره پسری وارد قلبم بشه.نباید میذاشتم مثل ارمان منو له کنه.
زمزمه کردم:کی؟کی به پدر گفته؟
مامان جون:دو روز پیش.
نفسم توی سینم حبس شد.یعنی روزی که من زدم تو گوشش و اون فکر می کرد جک دوست پسرمه.
اینجا چه خبره؟واقعا از رفتار سامیار سردر نمیارم.
کسی به در اتاقم زد و بعد از چند لحظه صدای ایسا از پشت در اومد که گفت:ممنون از استقبال گرمت.بابا لازم نیست برام شیرینی بیارید.بابا اینقدر مارو تف مالی نکنید،ارایشم خراب میشه.
با صدای بلندی گفتم:ایسا یه دفیقه خفه
بعد نگاهی به مامان جون کردم و گفتم:اخه چرا من؟مگه ادم قحطه؟
مامان جون دستم گرفت و گفت:الیکا سامیار پسر خوبیه.مطمئنم می تونه باتو بسازه.وگرنه اون کسی نیست که حرف الکی بزنه.
-مامان جون تو چطوری اینقدر مطمئنی؟
مامان جون:سپهر و ایلیا میگفتن.
با صدای بلندی گفتم:چـــــــی؟اونا هم میدونن؟
مامان جون:اروم تر.اره.قبل از اینکه شما بیاین حمید این موضوع رو گفت.
-بعد ایلیا چیکار کرد؟
مامان جون:گفت پسرخوبیه.
-مامان جون ایلیا یا النا هیچی درباره ی من بهت نگفتن؟
مامان جون:من که النا رو ندیدم.
-ایلیا چی؟به نظرت میشه من و اون مثل قدیما بشیم.
مامان جون دستم رو نوازش کرد و گفت:مطمئنم می تونید.میدونی ایلیا با حمید صحبت کرده بود تا خونه رو به تو بده.
یه شک دیگه.با تعجب نگاه مامان جون کردم و گفتم:شوخی می کنی،نه؟
مامان جون خندید و گفت:نه عزیزم.تو خیلی وقته از دنیا عقبی.
منم خندیدم.خوشحال بودم که هنوز برای ایلیا مهم بودم.پدر منو بخشیده بود.
ولی دوست داشتم اونا واسه ی تولدم باشن.ناخوداگاه اهی کشیدم.
مامان جون:چی شد؟چرا یهویی اه کشیدی؟
نگاهی به مامان جون کردم و گفتم:دوست دارم اونا هم باشن.
مامان جون دستم رو ول کرد و با دستاش صورتم رو قاب گرفت و گفت:نگران نباش.امروز تولدته.پس باید شاد باشی.نه؟حالا هم بیا بریم بیرون.هم دوستات اومدن هم بریم بادکنک هارو باد کنیم.
بعد از جاش بلند شد و در حالی که به سمت در اتاقم می رفت گفت:اما و ولی هم نداریم.بدو بریم.
منم از جام بلند شدم.مامان جون از اتاقم رفت بیرون و صداش اومد که داشت با ایسا حرف میزد میومد.
رفتم جلوی ایینه قدی اتاقم و نگاهی به خودم کردم.دستم رو بردم سمت گونه هام و پشت دستم رو گذاشتم روی گونه هام.احساس می کنم خون داره توی صورتم جریان می کنه.احساس می کنم قلبم داره می تپه.داره بعد از 11 سال راحت می تپه.
صدای ایسا از پشت سرم منو از جا پروند.
ایسا:بابا خوشکلی.بدو بریم کلی کار داریم.
نگاهی بهش کردم.اگه مثل همیشه بود یه چشم غره ای بهش می رفتم،ولی در عوض یکی از لبخندای نادرم که دندونام رو نشون میداد رو زدم و به سمت در اتاقم رفتم.
ایسا داشت با چشمایی به اندازه ی نعلبکی نگام می کرد.برگشتم سمتش و گفتم:نزنه بیرون.بدو بریم دیگه.خوب که خودت گفتی کلی کار داریم.
و بعد از اتاقم اومدم بیرون.ایسا به سمتم اومد و بازوم رو گرفت و منو برگردوند سمت خودش.نگاهی به سرتا پام کرد و گفت:الیکا امروز سرت به جایی نخورده؟
اخم کردم و بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:نه چیزی نخورده.حالا من می خوام عادی باشم شما نمیذارید
و بعد به سمت ساناز و جازمین رفتم که داشتن بادکنک هارو باد می کردن و می گفتن و می خنیدن.
به سمتشون رفتم و ساناز بادکنکی تو دست ساناز بود و داشت هی بادش می کرد و دوباره خالیش می کرد.به سمتشون رفتم و کنارشون روی زمین نشستم.
یکی از بادکنک ها رو برداشتم و در همون حال گفتم:ببخشید سرتون داد زدم.یه دقیقه عصبانی شدم.
ایسا دستش رو گذاشت روی شونه ام و چهار زانو روی زمین نشست و گفت:تو که همیشه همینجوری هستی.چه میشه کرد دیگه.باید بسوزیم و بسازیم دیگه
شونه ام رو تکون دادم تا دستش رو از روی شونم برداره و گفتم:حالا مگه تو شوهرمی که میگی باید بسوزم و بسازم؟
ساناز و ایسا با تعجب نگام کردن.اخه من کلا درباره ی پسرا هیچی نمی گفتم.حالا یهویی پریدم به شوهر کردن.
در حالی که بادکنک رو به دهنم نزدیک می کردم روبه ایسا گفتم:راویس چرا نیومد؟
بادکنک رو اروم شروع کردم به باد کردن.درهمون حال ایسا گفت:با پدرام رفتن بیرون لباس بخرن.
سرم رو تکون دادم و فوتی توی بادکنک کردم.
ساناز:الیکا سامیار می خواد دوتا مهمون همراه خودش بیاره
بادکنک رو از روی لبم برداشتم و دستم رو گذاشتم سرش تا بادش بیرون نره و گفتم:کیا هستن؟
ساناز:نمیدونم.شماره ی تو رو بهش دادم و گفتم به من ربطی نداره،به خود الیکا بگو
سر بادکنک از دستم ول شد و بادش خالی شد.بادش خورد توی صورتم و موهای رو از روی صورتم زد کنار.
گفتم:چرا شماره ی من رو بهش دادی؟
ساناز:من که نمی تونستم سرخود دوتا مهمون اضافه کنم
-ولی تو مسئول این کار بودی.
ساناز:اصلا به من چه.کاشکی بهت نمی گفتم.
ولی برام سئوال شد که چرا سامیار بهم زنگ نزد.اصلا تو این چندروز شماره ی ناشناسی
بادکنک رو دوباره به لبام نزدیک کردم و شروع کردم به باد کردن بادکنک.
دستی به لباسم کشیدم.یه لباس شکلاتی از جنس حریر که به صورت عمودی روش پاپیون بود و استین کوتاهی از حریر داشت.با یه دامن کوتاه قهوه ای و جوراب شلواری قهوه ای.کفش های پاشنه مبلی مشکی.
دستی به موهای لخت بلندم کشیدم که به اصرار بچه ها باز گذاشتمش.رنگ طلایی موهام به لباسم خیلی میومد.
کریبس کوچیکم رو از روی میزارایشم برداشتم و موهای جلوم رو دادم پشت و کریبس رو زدم بهش.اینجوری صورتم بازتر شد.
یکم از ایینه فاصله گرفتم و نگاهی کلی به خودم کردم.مثل همیشه ارایشم فقط یه رژلب بود که الان یکم رنگش قرمز تر شده بود.
لبخندی به خودم توی ایینه زدم و از اتاقم اومدم بیرون.
از اشپزخونه رد شدم و به اون سمت رفتم.ساناز لباس دکلته قرمزی پوشیده بود با جوراب شلواری نازک مشکی و کفش مشکی.
ساناز داشت به کمک جازمین بادکنک ها رو توی هال می چیدن.قرار بود بادکنک ها روی زمین باشه.جک می گه اینجوری بهتره.
جازمین لباس دو بنده ی سفیدی کوتاهی که تا روی زانوش بود و پوشیده بود که روی کمرش یه کمربند صورتی از جنس روبان می خورد.با یه جوراب شلواری رنگ پا.و کفش شیری پاشنه تختی.
جازمین:ساناز اون بادکنک رو بزار پایین مبل.اینجوربهتره.
ساناز:خب پای کسی میره توش می ترکه
جازمین:از روی مبل که بهتره.
ساناز:می خوای وصلش کنیم به دسته ی مبل؟
جازمین چینی به دماغش داد و گفت:وای نه.اینجوری خیلی دهاتی میشه
ساناز کلافه گفت:خب پس چیکار کنیم؟هر چی من میگم تو ایراد می گیری.
جازمین:بزار ایسا بیاد،ببینیم اون چی میگه.
صدای ایسا رو از پشت سرم شنیدم که گفت:بچه ها چطور شدم؟
نگاهی به پشت سرم کردم.ایسا لباس نقره ای پوشیده بودم که تا پایین زانوش میومد.عجیب بهش میومد.ایسا موهای قهوه ای روشنش رو فر کرده بود و یه ور انداخته بود روی شونه ی چپش.
جازمین با هیجان گفت:ولی ایسا خیلی خوشکل شدی.
ساناز از کنارم رد شد و دست ایسا رو گرفت و برد کنار جازمین و گفت:به نظرت ما بادکنک ها رو بزاریم روی زمین یا به دسته ی مبل وصلشون کنیم یا بزاریمشون روی مبل.
ایسا یکم فکر کرد و بعد گفت:به نظر من بزاریدش روی زمین.
ساناز:ولی اینجوری اگه پای کسی بره روش می ترکه.
به سمتشون رفتم و در همون حال گفتم:به نظر منم بهتره بادکنک هارو بزاریم روی زمین باشن.اینجوری وقتی راه میرن پاشون به بادکنک ها می خوره و اونا رو پرت می کنن.
روبه ایسا ادامه دادم:مثل تولد روژان یادته؟
ایسا یکم فکر کرد و گفت:اره.اونم بادکنک هاشو روی زمین گذاشته بود و ماهم با اونا بازی می کردیم.
ایسا تک خنده ای کرد و گفت:بچه ها موقعی که می رقصیدن ما زیر پاشون بادکنک می ذاشتیم و بدبخت ها نمی تونستن درست برقصن.
با یاد اوری اون روزا لبخندی زدم و گفتم:خود روژانم اخر سر با بادکنک ها میزد تو سرمون.
جازمین دستش رو برد پشت دسته ی باکنک های که روی مبل بود و به سمت جلو هولشون داد.دسته ی بادکنک ها روی زمین جلوی پاهای ما افتاد.
ساناز از روی اون یکی مبل هم بادکنک ها رو ریخت.
ایسا لگدی به باکنک های جلوی پاش زد و گفت:حالا یکم پخششون می کنیم.و بعد کارمون تموم میشه.
جازمین یکی از بادکنک هارو به سمت ایسا پرت کرد که وسط راه افتاد زمین و گفت:لازم نیست.خودشون پخش میشن.
ایسا بادکنکی رو از روی زمین برداشت و گفت:پس می تونی بینشون راه بری تا یکم پخش بشن
و بعد بادکنک توی دستش رو روی موهای باز ساناز کشید و اوردش بالا.که چندتا از موهاش هم همراهش اومد.
ساناز جیغ کوتاهی زد و خودش رو از ایسا دور کرد و درحالی که با دست موهاش رو مرتب می کرد گفت:اّه موهام رو خراب کردی ایسا.
ایسا خندید و بادکنک رو به پشت سرش پرت کرد و گفت:مشکلی نداره.تو که روی موهات کلی ژل و تافت خالی کردی.غیرممکنه تغییر حالت بده.
ساناز شکلکی برای ایسا در اورد و با پاش به بادکنک ها لگدی زد و بادکنک ها یکم از هم پراکنده شدن.
جک گفت:خانومان محترم.لطفا زودتر اماده شید.دیگه کم کم مهمونا میان.
نگاهی به جک کردم.شلوار جین ابی پوشیده بود با یه بولیز چهارخونه ابی و سفید.موهاشم مثل همیشه داده بود بالا.
ایسا:راستی الیکا تولدت تا کیه؟می خواستم به راویس بگم یادم رفت.
ساناز:تا هروقت ارایش خانومه پاک بشه.
جک خنده ای کرد و گفت:اینکه هیچ وقت نمیشه.مثلا ارایش الیکا غیرممکنه پاک بشه.
چشم غره ای به جک رفتم و روبه ایسا گفتم:تا 11 یا 12 همین طرفا.
ایسا سرش رو تکون داد و رفت تا برای راویس اس بده.
روبه جک گفتم:مگه ساعت چنده؟
جک:فکر کنم 6 بود.
دهنم رو باز کردم تا بگم دیگه کم کم میان که زنگ خونه رو زدن.
مامان جون فوری از اشپزخونه اومد بیرون و گفت:وای چرا اینا اینقدر زود اومدن.
جک خنده ای کرد و گفت:مامی ساعت 6ها.
مامان جون از بازوی جک نیشکونی گرفت و گفت:چرا زودتر به من نگفتی من هنوز اماده نشدم.
ساناز در حالی که به سمت در می رفت تا درو باز کنه گفت:خب حالا به جای چونه زدن برین لباستون رو بپوشین.
مامان جون در حالی که داشت می رفت توی اشپزخونه گفت:راست میگی ها.
به سمتم اومد و کنارم روی تخت نشست.قاب عکس روی عسلیم رو که عکس من و مامان جون بود رو برداشت و اروم با صورتم رو توی عکس نوازش کرد و گفت:دلشون رو شیکوندی
اومدم چیزی بگم که مامان جون گفت:اونا به خاطر تو دارن این کارو می کنن.بعد تو باید سرشون داد بزنی.
-اخه ما...
مامان جون پرید وسط حرفم و با اون صدای ارومش گفت:من دیروز با حمید راجب تو صحبت کردم.
با تعجب برگشتم سمت مامان جون که هنوز نگاش به قاب عکس بود.
مامان جون ادامه داد:تو مثل حمیدی.اونم مثل تو لجباز و کله شقه.حمید تو رو بخشیده.ولی بهت نمیگه.
داشتم با تعجب به مامان جون نگاه می کردم و به حرفاش گوش میدادم.
مامان جون:اگه تو رو نبخشیده بود عمرا به تو یه خونه جدا می داد.اون می ترسید دیگران درباره ات بد فکر کنن و حرف بزنن.
-ولی مامان جون اون همین چندوقت پیش به من گفت هرزه.همون حرفای 11 سال پیشش رو به من زد.
مامان جون:تو که میدونی وقتی حمید عصبانی میشه چی جوری میشه.هر حرفی از دهنش در بیاد به ادم میگه.ولی خیلی زود پشمیون میشه
-من نمیدونم.نمی خوام بدونم.چرا من باید همیشه اونو درک کنم.
مامان جون:الیکا باکی داری لج می کنی؟
سرم رو انداختم پایین و اروم گفتم:با هیچکی
مامان جون:داری با خودت لج می کنی.تا کی می خوای از پسرا دور بمونی؟تا کی می خوای خودت رو مخفی کنی؟
-تا هروقت بشه
مامان جون:حتی اگه تا اخر عمرت باشه؟
سرم رو ارودم بالا و نگاه مامان جون کردم که حالا داشت نگام می کرد و گفتم:فکر کنم
مامان جون:فکر کنم نداریم الیکا.تو هم به موفعش باید ازدواج کنی و بری سر خونه زندگیت.
-ولی من هنوز برام زوده
مامان جون:کی گفته؟تو الان 24 سالته.به نظر من وقتش رسیده
-منظورت چیه مامان جون؟
مامان جون قاب عکس رو برگردوند سرجاش و گفت:حمید ازم خواست که ازت درباره ی چیزی بپرسم.
-خـــب؟
مامان جون:مطمئنی می خوای بپرسم
سرم رو تکون دادم و منتظر شدم تا مامان جون حرفش رو بزنه.
مامان جون:خب میدونی،سامیار ازت خواستگاری کرده.پیش پدرت.
با تعجب نگاه مامان جون کردم.سامیار از من خواستگاری کرده.همونی که چند روز پیش من زدم تو گوشش.همونی که فکر کرد جک دوست پسرمه.همون پسری که من جلوش خندیدم،بدون اینکه اهمیت بدم که دارم زیرقولم میزنم.همونی که داره قلب یخی من رو ذوب میکنه.
دستم رو بردم سمت قلبم و دستم رو گذاشتم روش.منظم می زد.اون پسر داشت این قلب رو ذوب میکرد.داشت واردش میشد.ولی من روی قلبم قفل های محکمی گذاشته بودم.ولی اون داشت بازشون می کرد.اون داشت اروم با کلیدی بازشون می کرد.با کلیدی از جنس اتیش داشت بازشون می کرد.داشت یخ رو اب می کرد،قفل هارو باز می کرد و وارد میشد.
نه،نباید میذاشتم این اتفاق بیفته.نباید میذاشتم که دوباره پسری وارد قلبم بشه.نباید میذاشتم مثل ارمان منو له کنه.
زمزمه کردم:کی؟کی به پدر گفته؟
مامان جون:دو روز پیش.
نفسم توی سینم حبس شد.یعنی روزی که من زدم تو گوشش و اون فکر می کرد جک دوست پسرمه.
اینجا چه خبره؟واقعا از رفتار سامیار سردر نمیارم.
کسی به در اتاقم زد و بعد از چند لحظه صدای ایسا از پشت در اومد که گفت:ممنون از استقبال گرمت.بابا لازم نیست برام شیرینی بیارید.بابا اینقدر مارو تف مالی نکنید،ارایشم خراب میشه.
با صدای بلندی گفتم:ایسا یه دفیقه خفه
بعد نگاهی به مامان جون کردم و گفتم:اخه چرا من؟مگه ادم قحطه؟
مامان جون دستم گرفت و گفت:الیکا سامیار پسر خوبیه.مطمئنم می تونه باتو بسازه.وگرنه اون کسی نیست که حرف الکی بزنه.
-مامان جون تو چطوری اینقدر مطمئنی؟
مامان جون:سپهر و ایلیا میگفتن.
با صدای بلندی گفتم:چـــــــی؟اونا هم میدونن؟
مامان جون:اروم تر.اره.قبل از اینکه شما بیاین حمید این موضوع رو گفت.
-بعد ایلیا چیکار کرد؟
مامان جون:گفت پسرخوبیه.
-مامان جون ایلیا یا النا هیچی درباره ی من بهت نگفتن؟
مامان جون:من که النا رو ندیدم.
-ایلیا چی؟به نظرت میشه من و اون مثل قدیما بشیم.
مامان جون دستم رو نوازش کرد و گفت:مطمئنم می تونید.میدونی ایلیا با حمید صحبت کرده بود تا خونه رو به تو بده.
یه شک دیگه.با تعجب نگاه مامان جون کردم و گفتم:شوخی می کنی،نه؟
مامان جون خندید و گفت:نه عزیزم.تو خیلی وقته از دنیا عقبی.
منم خندیدم.خوشحال بودم که هنوز برای ایلیا مهم بودم.پدر منو بخشیده بود.
ولی دوست داشتم اونا واسه ی تولدم باشن.ناخوداگاه اهی کشیدم.
مامان جون:چی شد؟چرا یهویی اه کشیدی؟
نگاهی به مامان جون کردم و گفتم:دوست دارم اونا هم باشن.
مامان جون دستم رو ول کرد و با دستاش صورتم رو قاب گرفت و گفت:نگران نباش.امروز تولدته.پس باید شاد باشی.نه؟حالا هم بیا بریم بیرون.هم دوستات اومدن هم بریم بادکنک هارو باد کنیم.
بعد از جاش بلند شد و در حالی که به سمت در اتاقم می رفت گفت:اما و ولی هم نداریم.بدو بریم.
منم از جام بلند شدم.مامان جون از اتاقم رفت بیرون و صداش اومد که داشت با ایسا حرف میزد میومد.
رفتم جلوی ایینه قدی اتاقم و نگاهی به خودم کردم.دستم رو بردم سمت گونه هام و پشت دستم رو گذاشتم روی گونه هام.احساس می کنم خون داره توی صورتم جریان می کنه.احساس می کنم قلبم داره می تپه.داره بعد از 11 سال راحت می تپه.
صدای ایسا از پشت سرم منو از جا پروند.
ایسا:بابا خوشکلی.بدو بریم کلی کار داریم.
نگاهی بهش کردم.اگه مثل همیشه بود یه چشم غره ای بهش می رفتم،ولی در عوض یکی از لبخندای نادرم که دندونام رو نشون میداد رو زدم و به سمت در اتاقم رفتم.
ایسا داشت با چشمایی به اندازه ی نعلبکی نگام می کرد.برگشتم سمتش و گفتم:نزنه بیرون.بدو بریم دیگه.خوب که خودت گفتی کلی کار داریم.
و بعد از اتاقم اومدم بیرون.ایسا به سمتم اومد و بازوم رو گرفت و منو برگردوند سمت خودش.نگاهی به سرتا پام کرد و گفت:الیکا امروز سرت به جایی نخورده؟
اخم کردم و بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:نه چیزی نخورده.حالا من می خوام عادی باشم شما نمیذارید
و بعد به سمت ساناز و جازمین رفتم که داشتن بادکنک هارو باد می کردن و می گفتن و می خنیدن.
به سمتشون رفتم و ساناز بادکنکی تو دست ساناز بود و داشت هی بادش می کرد و دوباره خالیش می کرد.به سمتشون رفتم و کنارشون روی زمین نشستم.
یکی از بادکنک ها رو برداشتم و در همون حال گفتم:ببخشید سرتون داد زدم.یه دقیقه عصبانی شدم.
ایسا دستش رو گذاشت روی شونه ام و چهار زانو روی زمین نشست و گفت:تو که همیشه همینجوری هستی.چه میشه کرد دیگه.باید بسوزیم و بسازیم دیگه
شونه ام رو تکون دادم تا دستش رو از روی شونم برداره و گفتم:حالا مگه تو شوهرمی که میگی باید بسوزم و بسازم؟
ساناز و ایسا با تعجب نگام کردن.اخه من کلا درباره ی پسرا هیچی نمی گفتم.حالا یهویی پریدم به شوهر کردن.
در حالی که بادکنک رو به دهنم نزدیک می کردم روبه ایسا گفتم:راویس چرا نیومد؟
بادکنک رو اروم شروع کردم به باد کردن.درهمون حال ایسا گفت:با پدرام رفتن بیرون لباس بخرن.
سرم رو تکون دادم و فوتی توی بادکنک کردم.
ساناز:الیکا سامیار می خواد دوتا مهمون همراه خودش بیاره
بادکنک رو از روی لبم برداشتم و دستم رو گذاشتم سرش تا بادش بیرون نره و گفتم:کیا هستن؟
ساناز:نمیدونم.شماره ی تو رو بهش دادم و گفتم به من ربطی نداره،به خود الیکا بگو
سر بادکنک از دستم ول شد و بادش خالی شد.بادش خورد توی صورتم و موهای رو از روی صورتم زد کنار.
گفتم:چرا شماره ی من رو بهش دادی؟
ساناز:من که نمی تونستم سرخود دوتا مهمون اضافه کنم
-ولی تو مسئول این کار بودی.
ساناز:اصلا به من چه.کاشکی بهت نمی گفتم.
ولی برام سئوال شد که چرا سامیار بهم زنگ نزد.اصلا تو این چندروز شماره ی ناشناسی
بادکنک رو دوباره به لبام نزدیک کردم و شروع کردم به باد کردن بادکنک.
دستی به لباسم کشیدم.یه لباس شکلاتی از جنس حریر که به صورت عمودی روش پاپیون بود و استین کوتاهی از حریر داشت.با یه دامن کوتاه قهوه ای و جوراب شلواری قهوه ای.کفش های پاشنه مبلی مشکی.
دستی به موهای لخت بلندم کشیدم که به اصرار بچه ها باز گذاشتمش.رنگ طلایی موهام به لباسم خیلی میومد.
کریبس کوچیکم رو از روی میزارایشم برداشتم و موهای جلوم رو دادم پشت و کریبس رو زدم بهش.اینجوری صورتم بازتر شد.
یکم از ایینه فاصله گرفتم و نگاهی کلی به خودم کردم.مثل همیشه ارایشم فقط یه رژلب بود که الان یکم رنگش قرمز تر شده بود.
لبخندی به خودم توی ایینه زدم و از اتاقم اومدم بیرون.
از اشپزخونه رد شدم و به اون سمت رفتم.ساناز لباس دکلته قرمزی پوشیده بود با جوراب شلواری نازک مشکی و کفش مشکی.
ساناز داشت به کمک جازمین بادکنک ها رو توی هال می چیدن.قرار بود بادکنک ها روی زمین باشه.جک می گه اینجوری بهتره.
جازمین لباس دو بنده ی سفیدی کوتاهی که تا روی زانوش بود و پوشیده بود که روی کمرش یه کمربند صورتی از جنس روبان می خورد.با یه جوراب شلواری رنگ پا.و کفش شیری پاشنه تختی.
جازمین:ساناز اون بادکنک رو بزار پایین مبل.اینجوربهتره.
ساناز:خب پای کسی میره توش می ترکه
جازمین:از روی مبل که بهتره.
ساناز:می خوای وصلش کنیم به دسته ی مبل؟
جازمین چینی به دماغش داد و گفت:وای نه.اینجوری خیلی دهاتی میشه
ساناز کلافه گفت:خب پس چیکار کنیم؟هر چی من میگم تو ایراد می گیری.
جازمین:بزار ایسا بیاد،ببینیم اون چی میگه.
صدای ایسا رو از پشت سرم شنیدم که گفت:بچه ها چطور شدم؟
نگاهی به پشت سرم کردم.ایسا لباس نقره ای پوشیده بودم که تا پایین زانوش میومد.عجیب بهش میومد.ایسا موهای قهوه ای روشنش رو فر کرده بود و یه ور انداخته بود روی شونه ی چپش.
جازمین با هیجان گفت:ولی ایسا خیلی خوشکل شدی.
ساناز از کنارم رد شد و دست ایسا رو گرفت و برد کنار جازمین و گفت:به نظرت ما بادکنک ها رو بزاریم روی زمین یا به دسته ی مبل وصلشون کنیم یا بزاریمشون روی مبل.
ایسا یکم فکر کرد و بعد گفت:به نظر من بزاریدش روی زمین.
ساناز:ولی اینجوری اگه پای کسی بره روش می ترکه.
به سمتشون رفتم و در همون حال گفتم:به نظر منم بهتره بادکنک هارو بزاریم روی زمین باشن.اینجوری وقتی راه میرن پاشون به بادکنک ها می خوره و اونا رو پرت می کنن.
روبه ایسا ادامه دادم:مثل تولد روژان یادته؟
ایسا یکم فکر کرد و گفت:اره.اونم بادکنک هاشو روی زمین گذاشته بود و ماهم با اونا بازی می کردیم.
ایسا تک خنده ای کرد و گفت:بچه ها موقعی که می رقصیدن ما زیر پاشون بادکنک می ذاشتیم و بدبخت ها نمی تونستن درست برقصن.
با یاد اوری اون روزا لبخندی زدم و گفتم:خود روژانم اخر سر با بادکنک ها میزد تو سرمون.
جازمین دستش رو برد پشت دسته ی باکنک های که روی مبل بود و به سمت جلو هولشون داد.دسته ی بادکنک ها روی زمین جلوی پاهای ما افتاد.
ساناز از روی اون یکی مبل هم بادکنک ها رو ریخت.
ایسا لگدی به باکنک های جلوی پاش زد و گفت:حالا یکم پخششون می کنیم.و بعد کارمون تموم میشه.
جازمین یکی از بادکنک هارو به سمت ایسا پرت کرد که وسط راه افتاد زمین و گفت:لازم نیست.خودشون پخش میشن.
ایسا بادکنکی رو از روی زمین برداشت و گفت:پس می تونی بینشون راه بری تا یکم پخش بشن
و بعد بادکنک توی دستش رو روی موهای باز ساناز کشید و اوردش بالا.که چندتا از موهاش هم همراهش اومد.
ساناز جیغ کوتاهی زد و خودش رو از ایسا دور کرد و درحالی که با دست موهاش رو مرتب می کرد گفت:اّه موهام رو خراب کردی ایسا.
ایسا خندید و بادکنک رو به پشت سرش پرت کرد و گفت:مشکلی نداره.تو که روی موهات کلی ژل و تافت خالی کردی.غیرممکنه تغییر حالت بده.
ساناز شکلکی برای ایسا در اورد و با پاش به بادکنک ها لگدی زد و بادکنک ها یکم از هم پراکنده شدن.
جک گفت:خانومان محترم.لطفا زودتر اماده شید.دیگه کم کم مهمونا میان.
نگاهی به جک کردم.شلوار جین ابی پوشیده بود با یه بولیز چهارخونه ابی و سفید.موهاشم مثل همیشه داده بود بالا.
ایسا:راستی الیکا تولدت تا کیه؟می خواستم به راویس بگم یادم رفت.
ساناز:تا هروقت ارایش خانومه پاک بشه.
جک خنده ای کرد و گفت:اینکه هیچ وقت نمیشه.مثلا ارایش الیکا غیرممکنه پاک بشه.
چشم غره ای به جک رفتم و روبه ایسا گفتم:تا 11 یا 12 همین طرفا.
ایسا سرش رو تکون داد و رفت تا برای راویس اس بده.
روبه جک گفتم:مگه ساعت چنده؟
جک:فکر کنم 6 بود.
دهنم رو باز کردم تا بگم دیگه کم کم میان که زنگ خونه رو زدن.
مامان جون فوری از اشپزخونه اومد بیرون و گفت:وای چرا اینا اینقدر زود اومدن.
جک خنده ای کرد و گفت:مامی ساعت 6ها.
مامان جون از بازوی جک نیشکونی گرفت و گفت:چرا زودتر به من نگفتی من هنوز اماده نشدم.
ساناز در حالی که به سمت در می رفت تا درو باز کنه گفت:خب حالا به جای چونه زدن برین لباستون رو بپوشین.
مامان جون در حالی که داشت می رفت توی اشپزخونه گفت:راست میگی ها.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۸ ساعت 11:48 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|