همین تو
جازمین سیب رو گذاشت تو دهنش و در حالی می جویید گفت:اره شک داری؟
اخمام رو بیشتر کردم تو هم و گفتم:جازمین چندبار بگم با دهن باز صحبت نکن.
جازمین:عادته.نمیشه ترک کرد.
نگام رو ازش گرفتم و نگاه تابلوی روبه روم کردم.که نقاشی یه دختری بود که دست پسری رو گرفته بود و داشت می دویید.
نگام رو دوختم به فرش.
نمیدونم چقدر گذشت،شاید یک ربع،شاید نیم ساعت.نمیدونم که صدای سلامی باعث شد سرم رو بیارم بالا.
النا سرد نگام کرد و سلام کرد.منم سلام کردم.عجبی بالاخره یکی منو ادم به حساب اورد.
النا:چرا اسچتزی رو نیاوردی؟
-خونه خواب نبود.دلم نیومد بیدارش کنم
النا پوزخندی زد و گفت:چه احساساتی
و بعد به سمت ایلیا رفت و کنارش نشست و مشغول صحبت با ایلیا شد.
پوفی کردم و دوباره سرم رو انداختم پایین.
مامان جون:بهتره ما بریم.
با این حرف مامان جون همه نگاها به سمت اون رفت.مامان جون نگاهی مهربون بهم کرد،که باعث شد اخمام از هم باز بشه.
خوشحالم که درکم می کنه و میدونه که دوست ندارم اینجا باشم.
مامان جون به همه نگاه کرد و اخر سر نگاش رو دوخت به ایلیا که روبه روش بود و گفت:من خستم.بهتره بریم
و بعد روکرد به من و گفت:الیکا اماده شو بریم.
پدر:مادر اینجا بمونید.
مامان جون:نه حمید.من خونه الیکا راحت ترم.
با این حرف پدر سرش رو برگردوند سمت من و گفت:چرا؟یعنی خونه پسرت راحت نیستی؟
مامان جون:خونه الیکا راحت ترم.چون بچه ها هم اونجا هستن
پدر:خب بچه ها هم میان اینجا.
مامان جون کلافه گفت:حمید وقتی می گم نه یعنی نه
بعد از جاش بلند شد که باعث شد همه از جاشون بلند شن.چه احترامی.
مامان جون نگاه ما کرد و گفت:زود اماده شدید.
وبعد خودش کیفش رو برداشت و به سمت در وردی رفت.
من و جازمین و ساناز کیفامون رو برداشتیم.جک و جازمین و ساناز از همه خدافظی کردن و من بی توجه به اونا به سمت در وردی رفتم و کنار مامان جون و پدر وایساده ام.
پدر با اومدن من اخماش رو کشید تو هم.منم مثل اون اخمام رو کردم تو هم.
کفشام رو پوشیدم و منتظر بقیه شدم.
بعد از چند دقیقه بالاخره ساناز و جک و جازمین اومدن.اونا هم کفشاشون رو پوشیدن.من اول از همه از خونه اومدم بیرون و پپشت سرم مامان جون اومد و بعدش بقیه.
همگی باهم به سمت ماشین ساناز رفتیم.یکم قدمام رو تند کردم تا به مامان جون برسم.وقتی که بهش رسیدم اروم گفتم:ممنون مامان جون.
مامان جون لبخندی زد و گفت:من کاری نکردم که تشکر می کنی
-چرا منو از اونجا نجات دادید

مامان جون تک خنده ای کرد و چیزی نگفت.


سامیار
کریستین:سامیار بدو بلند شو دیگه.مگه امروز نمی خوایم بریم خرید
جسی یک مشت به پهلوم زد و گفت:بدو دیگه.ساعت 11 است
غلطی تو جام زدم و بالشتم و بغل کردم و دوباره خوابیدم.
اخی صداها قطع شد.یک دفعه یک اب سرد روم خالی شد.
فوری سرجام نشستم.جسی رو دیدم که با یک لیوان خالی بالای سرم وایساده و داره طلبکارانه نگام میکنه.
بهش توپیدم:مگه مرز داری.نمیذاری ادم دو دقیقه بخوابه.
جسی با گیجی نگام کرد.اِ تازه فهمیدم فارسی صحبت کردم.
زدم تو سرم و بالشتم رو پرت کردم روی تختم و از جام بلند شدم و گفتم:اخه جسی دیشب که تا 4 نذاشتی من بخوابم.حالا هم که میخوام بخوابم نمی ذاری
جسی:مگه من چیکار کردم؟خودت خواستی بیدار بمونی.
از اتاق اومدم بیرون و به سمت دستشویی رفتم.
کریستین از پشت در دستشویی گفت:می گم سامی کی میخوای بریم؟
پوفی کردم و گفتم:به زودی می ریم.
کریستین:اگه مثل دیروز بزنی زیر قولت من میدونم با تو.
-باشه بابا.قول می دم.
از دستشویی اومدم بیرون و لپ کریستین رو کشیدم و به سمت اتاق مامانم رفتم.
به در اتاق تقه ای زدم و وارد اتاق شدم.مامان روی تخت دراز کشیده بود و چشماش بسته بود.
با فکر اینکه خوابه؛خواستم برگردم که صدای مامان متوقفم کرد.:کجا میری سامیار؟
برگشتم به سمتش و لبخندی زدم و گفتم:فکر کردم خوابی نمی خواستم بیدارت کنم.
مامان لبخندی زد و در حالی که سعی می کرد توی جاش بشینه گفت:همه که مثل تو خوابالو نیستن.
در حالی که کمکش می کردم تو جاش بشینه گفتم:این جسی نذاشت من تا صبح بخوابم .
مامانم تک خنده ای کرد و گفت:از بس شیطونه.
پبشونیش روبوسیدم با پتوش رو مرتب کردم با در حالی که کتابی که رو عسلی اش بود رو میدادم گفتم:واسه همین هم من دوسش دارم .
از اتاق رفتم بیرون و در اتاق رو پشت سرم بستم به سمت اتاق مهمان یا همون اتاق کریستین و جسی رفتم و بدون در زدن وارد شدم .جسی و کریستین داشتن با تعجب نگاه من می کردن،لبخندی زدم و گفتم:آماده شید بریم.
کریستین جیغی زد و جسی اخم کرد و گفت:تو کی یاد می گیری در بزنی؟
-هر وقت تو یاد گرفتی در اتاق منو بزنی.
جسی زبونشو برام در اورد و گفت:من هیچ وقت یاد نمی گیرم.
در حالی که از اتاق میرفتم بیرون گفتم:منم همین طور.
در رو پشت سرم بستم و به سمت اتاقم رفتم،در اتاقمو باز کردم و به سمت کمد لباسام رفتم و لباس سفیدی با شلوار جین مشکی ام رو از توش برداشتم و پوشیدم.
به سمت میر آرایشم رفتم و موهام رو به سمت بالا شونه کردم.گوشی امو از روی تختم و کلید و کیف پول مو از روی عسلی کنار تختم برداشتم و به سمت حال رفتم .کریستین روی مبل توی هال نشسته بود و داشت با تبلتش بازی می کرد بی صدا رفتم بالای سرش و از پشت شونه هاشو گرفتم و هلش دادم به سمت جلو.
کریستین که انتظار هم چین حرکتی را نداشت،از دستش افتاد روی زمین کریستین فوری برگشت به سمتم و با عصبانیت نگاهم کرد و اومد حرفی بزنه که جسی از پشت سر من گفت:کریستین.
کریستین نگاهی بهش کرد و خم شد تا تبلتش برداره.
من گفتم:روز آماده شید بریم.
جسی به سمت در ورودی رفت و منم پشت سرش راه افتادم.
داشتم میرفتم بیرون که کریستین محکم یه نیشگون از پهلوم گرفت. یه دادی زدم و نگاه کریستین کردم که دیدم داره با یه لبخند پیروزمندانه نگاهم می کنه .


به سمتش خیز برداشتم که کریستین جیغ کوتاهی زد و از دستم در رفت و به سمت حیاط رفت.منم پشت سرش دوییدم.
کریستین جیغ میزد و دور تا دور حیاط رو می دویید و منم دنبالش می دوییدم.جسی هم داشت با تعجب نگامون می کرد.
کریستین رفت و پشت جسی وایساده.روبه روی جسی وایساد و سعی کردم کریستین رو با دستام رو بگیرم.
جسی دستش رو گذاشت روی سینم و به عقب هلم داد.نگاهی بهش کردم که دیده داره با اخم نگام می کنه.
جسی:کریسیتن بیا بیرون
کریستین از پشت جسی اومد بیرون و کنار من وایساد.جسی هم دست به سینه داشت مثل معلم ها نگامون می کرد.
کریستین از پام یه نیشگون گرفت.نگاه کنید این کِرم داره.
منم اروم از پشت موهاش رو کشیدم.
کریستین با ارنج دستش زد تو رون پام.چون قدش بهم نمی رسید.
منم با پام زدم به پشت پاش.
جسی:اِ بچه ها بس کنید دیگه.
من و کریستین هم زمان گفتیم:اون شروع کرد.
کریستین:سامی تو اول منو هول دادی
من:تو اول دیشب زدی تو سرم،منم خواستم تلافی کنم.
کریستین:سامی خیلی بچه ای
-از تو بچه تر نیستم.
کریتسین:تو فقط قد بلند کردی.این مغزت اصلا کار نمی کنه
-مغز من کار نمیکنه؟
کریستین سرش رو تکون داد و گفت:اهوم
جسی با صدای بلندی گفت:بسه دیگه
هردوتامون ساکت شدیم و نگاه جسی کردیم.
جسی:مگه نمی خوایم بریم خرید؟
کریستین یکی از جیغای بنفششو زد و دستم رو گرفت و گفت:سامی بدو بریم خرید.
تغییر حالت رو حس کنید.
به سمت ماشین رفتم و در حالی که دزدگیر ماشین رو میزدم گفتم:بدویید بریم.
هردوتاشون سوار شدن و باهم به سمت مرکز خرید رفتیم.
*******
الیکا
جازمین:الیکا اون بادکنک صورتی رو بده
ساناز:الیکا اون قیچی رو بده
بادکنک صورتی رو پرت کردم به سمت جازمین و گفتم:بابا مگه من بچه ام که دارین برام بادکنک باد می کنید.
ساناز:مگه من بچه بودم که توی تولدم بادکنک باد کردم.بعدشم اون قیچی رو بده.
قیچی رو پرت کردم روی یکی از بادکنک های دورم،که با بادکنک با صدای بلندی ترکید.
جازمین و ساناز هردوتاشون جیغی زدن و چیزای دستشون از دستشون افتاد.
مامان جون و یلدا با صدای جیغ این دوتا از اشپزخونه بیرون اومدن تا ببینن چه اتفاقی افتاده.
به صندلی که روش نشسته بودم تکیه دادم و نگاه قیافه جازمین و ساناز کردم.
جک نگاهی بهم کرد و گفت:الیکا مشکل داری؟خب چرا بادکنک رو می ترکونی
نگاه چشمای جک کردم و گفتم:من از این بچه بازی ها خوشم نمی یاد.ناسلامتی من داره 24 سالم میشه.
جک:کی گفته به اینا می گن بچه بازی؟
-من.
جک:الیکا تو که همیشه بادکنک دوست داشتی.دوست داشتی روز تولدت همه جا تزیین بشه
از صندلیم با عصبانیت بلند شدم،که باعث شد صندلیه از عقب بیفته.
و در حالی به سمت اتاقم می رفتم،گقتم:اون الیکا مرد.اون 11 سال پیش به دستای فامیلاش دفن شد.اینو بفهمین.
اخرین کلمه ام برابر شد با بسته شدن در اتاقم.