تابــــــــان 24
از بچه گیم رو پهلوم حساس بودم و بدنم با کوچکترین
ضربه ای که به پهلوم وارد میشد حالت لختی به خودش
میگرفت و توان هرگونه حرکتی رو ازم میگرفت به حدی بدنم
لخت شده بود که اگه نمیگرفتم میافتادم من و به همون
حالت بردم تو اتاق پندار منم مدام زیر لب ناله میکردم و
فحشش میدادم صندلی رو برداشت و من و گذاشت روش
تا بره چیزی پیدا کنه به سمت گوشه ی دیگه ی اتاق
رفت دستم و بی حال دراز کردم تا لیوانی رو که رومیز بود
و برای دفاع از خودم بردارم هنوز دستم به لیوان نرسیده
بود که با چاقو خراش عمیقی رو دستم انداخت جیغ
بلندی زدم که همزمان پارچه ای رو گذاشت لای دهنم و
محکم بست قطرات خون از دستم رو کف پوش اتاق
میریخت قطرات داغ اشک رو صورتم مینشستن و
پیشونیم از عرق خیس بود از طرفی درد پهلوم و از طرفی
دیگه خراش دستم داشت هر لحظه بیحال ترم میکرد
دست و پام و با طناب محکمی به صندلی بست که
تقلاهایی که کردم هیچ فایده ای نداشت و بعد از اتاق
بیرون رفت سرم و چرخوندم و به ساعت دیواری اتاق نگاه
کردم سه ساعت تا اومدن پندار مونده بود و نمیدونستم
چی قراره بشه حدودا یه ربع بعد با یه لیوان شیرکاکائو
وارد اتاق شد گذاشتش رو میز و صندلی برداشت و جلوی
من نشست و به قیافه ی خسته و بی حالم نگاهی
انداخت رفت سمت کمد و یکی از لباسای پندار و برداشت
و اومد طرفم دستم و آورد بالا و در حالی که داشت زخمم
و میبست گفت : بهتره تا پایان حرفام زنده بمونی و بعد
پالتوش و در آورد و رو تخت گذاشت و روبروم نشست
کمی از شیرش و مزه کرد و گفت : خوب امروز اومدم اینجا
تا کاری رو که دوازده سال پیش باید تموم میشد و تموم
کنم دختر نیما ....
تمام وجودم گوش شده بود و تا ببینم اون عوضی
چی میخواد بگه - دوازده سال پیش توهم باید همراه مادر
و پدرت آشغالت تو اون ماشین میسوختی و به خاکستر
تبدیل میشدی ......
از این که به پدر و مادرم گفت آشغال آتیش گرفتم و شروع
کردم به تقلا کردن و تکون دادن صندلی و با دهن بسته
داد میزدم اسلحه ای رو از جیبش در آورد و گفت :
نمیخوای که همین الان خلاصت کنم پس خفه شو
- نیما سالاری پسر کوچیک خاندان سالاری تنها کسی
که تونست خودش و تو دل سنگی اسفندیار سالاری جا
کنه و بعد پوزخندی زد و ادامه داد : کسی که همیشه
جای پدر من و خواهرش و گرفته بود اسفندیار فقط و فقط
نیما رو میدید انگار نه انگار که فرزندهای دیگه ای هم داره
پدرت یه پسر شاد و شنگول بود که از زشتی ها و کثیفی
های اطرافش خبر نداشت هیجده سالش بود که به زن
زیبایی به نام حوریه دل باخت به این جای حرفش که
رسید نگاهش و تو چشمام قفل کرد تو نگاهش اون قدر
خشم و نفرت بود که برای یه لحظه ازش ترسیدم از اون
نگاه ترسیدم - پدرم نتونست با معشوقه اش ازدواج کنه
چون محبوبیت پدرت و پیش پدرم نداشت و به خاطر همین
محکوم به ازدواج با دختر عموش راحیل شد دختر عموش
عاشقانه اون و میپرستید ولی پدرم کوچکترین احساسی
نسبت به مادرم نداشت و هرروز بین پدر و مادرم دعوا بود
من هیچ وقت محبت گرمای خانواده رو حس نکردم......
پدرم از پدرت متنفر بود بینشون دیگه هیچ مهر برادری
وجود نداشت و فقط جاش و کینه و نفرت و خشم گرفته
بود پدرت یه بچه مثبت واقعی بود پدرم میخواست پدرت و
نابود کنه کمرش و خم کنه باسش کاری نداشت اما براش
کافی نبود میخواست نظر پدرش و نسبت به نیما تغییر
میداد باید نیما
اسفندیار و مقابل و هم قرار میداد و فقط در صورتی ممکن
بود که پدرت از شغل واقعی پدرش با خبر بشه .......
بدن نحیفم داشت زیر حرفای سنگینش خورد میشد
تمام بدنم داغ شده بود و زخمم میسوخت پهلوم از اون
بدتر با شنیدن صدای لاستیکا بلند شد رفت پشت پنجره و
بعد سریع موبایلش و در آورد شماره ای رو گرفت - الو
اصلان آماده باش داره میاد و سریع رفت سمت پالتوش و
سورنگی رو به همراه یه شیشه از تو کیفش در آورد از
فکری که تو ذهنم اومد ترسیدم چه بلایی میخوست سر
پندار بیاره ؟؟ چشمه ی اشکم که خشک شده بود دوباره
روان شد دلم نمیخواست هیچ بلایی سرش بیارن نگاه
ملتمسم و بهش انداختم چند لحظه نگام کرد و از اتاق
رفت بیرون و اون موقع بود که به احساسم
نسبت به پندار پیش خودم اعتراف کردم من عاشقش
شده بودم و این چیزی بود که چند ماه بود داشتم از خودم
پنهانش میکردم ولی از همون اول تو اعماق قلبم قبولش
داشتم صدای باز شدن در خونر و شنیدم و قامتش تو
چارچوب در نمایان شد سورین اون سورنگ و آماده گرفته
بود و کنار در پنهان شده بود هنوز اولین قدم و برنداشته
بود که یک فرد قوی از پشت زیر بازوهاش و گرفت و محکم
با صورت زدش تو دیوار دردش و من حس کردم پندار بلند
بلند اسمم و فریاد میزد و تقلا میکرد تا از دست اون حیوون
خلاص شه که سورین سورنگ و با نهایت بیرحمی تو
بازوش فرو کرد و پندار مقابل چشمام رو دیوار سر خورد و
افتاد احساس کردم قلبم سوخت آتیش گرفتم لحظه به
لحظه توانم کمتر میشد بدن بیهوشش و اون مرد کشید و
آورد تو اتاق سورین قهقهه ای کثیف زد که چندشم شد
مرد با لبخندی چندش آور به من خیره شده بود سورین
رفت سمت کمد پندار و درش و باز کرد و شیشه ای رو به
سمت مرد پرت کرد که رو هوا قاپیدش خودشم در یکیش
و باز کرد و سر کشید نگاهه وحشت زدم و بین دونفرشون
گردوندم و بعد نگاهم و رو صورت پندار انداختم که بینیش
شکسته بود و صورتش غرقه در خون بود .........
ضربه ای که به پهلوم وارد میشد حالت لختی به خودش
میگرفت و توان هرگونه حرکتی رو ازم میگرفت به حدی بدنم
لخت شده بود که اگه نمیگرفتم میافتادم من و به همون
حالت بردم تو اتاق پندار منم مدام زیر لب ناله میکردم و
فحشش میدادم صندلی رو برداشت و من و گذاشت روش
تا بره چیزی پیدا کنه به سمت گوشه ی دیگه ی اتاق
رفت دستم و بی حال دراز کردم تا لیوانی رو که رومیز بود
و برای دفاع از خودم بردارم هنوز دستم به لیوان نرسیده
بود که با چاقو خراش عمیقی رو دستم انداخت جیغ
بلندی زدم که همزمان پارچه ای رو گذاشت لای دهنم و
محکم بست قطرات خون از دستم رو کف پوش اتاق
میریخت قطرات داغ اشک رو صورتم مینشستن و
پیشونیم از عرق خیس بود از طرفی درد پهلوم و از طرفی
دیگه خراش دستم داشت هر لحظه بیحال ترم میکرد
دست و پام و با طناب محکمی به صندلی بست که
تقلاهایی که کردم هیچ فایده ای نداشت و بعد از اتاق
بیرون رفت سرم و چرخوندم و به ساعت دیواری اتاق نگاه
کردم سه ساعت تا اومدن پندار مونده بود و نمیدونستم
چی قراره بشه حدودا یه ربع بعد با یه لیوان شیرکاکائو
وارد اتاق شد گذاشتش رو میز و صندلی برداشت و جلوی
من نشست و به قیافه ی خسته و بی حالم نگاهی
انداخت رفت سمت کمد و یکی از لباسای پندار و برداشت
و اومد طرفم دستم و آورد بالا و در حالی که داشت زخمم
و میبست گفت : بهتره تا پایان حرفام زنده بمونی و بعد
پالتوش و در آورد و رو تخت گذاشت و روبروم نشست
کمی از شیرش و مزه کرد و گفت : خوب امروز اومدم اینجا
تا کاری رو که دوازده سال پیش باید تموم میشد و تموم
کنم دختر نیما ....
تمام وجودم گوش شده بود و تا ببینم اون عوضی
چی میخواد بگه - دوازده سال پیش توهم باید همراه مادر
و پدرت آشغالت تو اون ماشین میسوختی و به خاکستر
تبدیل میشدی ......
از این که به پدر و مادرم گفت آشغال آتیش گرفتم و شروع
کردم به تقلا کردن و تکون دادن صندلی و با دهن بسته
داد میزدم اسلحه ای رو از جیبش در آورد و گفت :
نمیخوای که همین الان خلاصت کنم پس خفه شو
- نیما سالاری پسر کوچیک خاندان سالاری تنها کسی
که تونست خودش و تو دل سنگی اسفندیار سالاری جا
کنه و بعد پوزخندی زد و ادامه داد : کسی که همیشه
جای پدر من و خواهرش و گرفته بود اسفندیار فقط و فقط
نیما رو میدید انگار نه انگار که فرزندهای دیگه ای هم داره
پدرت یه پسر شاد و شنگول بود که از زشتی ها و کثیفی
های اطرافش خبر نداشت هیجده سالش بود که به زن
زیبایی به نام حوریه دل باخت به این جای حرفش که
رسید نگاهش و تو چشمام قفل کرد تو نگاهش اون قدر
خشم و نفرت بود که برای یه لحظه ازش ترسیدم از اون
نگاه ترسیدم - پدرم نتونست با معشوقه اش ازدواج کنه
چون محبوبیت پدرت و پیش پدرم نداشت و به خاطر همین
محکوم به ازدواج با دختر عموش راحیل شد دختر عموش
عاشقانه اون و میپرستید ولی پدرم کوچکترین احساسی
نسبت به مادرم نداشت و هرروز بین پدر و مادرم دعوا بود
من هیچ وقت محبت گرمای خانواده رو حس نکردم......
پدرم از پدرت متنفر بود بینشون دیگه هیچ مهر برادری
وجود نداشت و فقط جاش و کینه و نفرت و خشم گرفته
بود پدرت یه بچه مثبت واقعی بود پدرم میخواست پدرت و
نابود کنه کمرش و خم کنه باسش کاری نداشت اما براش
کافی نبود میخواست نظر پدرش و نسبت به نیما تغییر
میداد باید نیما
اسفندیار و مقابل و هم قرار میداد و فقط در صورتی ممکن
بود که پدرت از شغل واقعی پدرش با خبر بشه .......
بدن نحیفم داشت زیر حرفای سنگینش خورد میشد
تمام بدنم داغ شده بود و زخمم میسوخت پهلوم از اون
بدتر با شنیدن صدای لاستیکا بلند شد رفت پشت پنجره و
بعد سریع موبایلش و در آورد شماره ای رو گرفت - الو
اصلان آماده باش داره میاد و سریع رفت سمت پالتوش و
سورنگی رو به همراه یه شیشه از تو کیفش در آورد از
فکری که تو ذهنم اومد ترسیدم چه بلایی میخوست سر
پندار بیاره ؟؟ چشمه ی اشکم که خشک شده بود دوباره
روان شد دلم نمیخواست هیچ بلایی سرش بیارن نگاه
ملتمسم و بهش انداختم چند لحظه نگام کرد و از اتاق
رفت بیرون و اون موقع بود که به احساسم
نسبت به پندار پیش خودم اعتراف کردم من عاشقش
شده بودم و این چیزی بود که چند ماه بود داشتم از خودم
پنهانش میکردم ولی از همون اول تو اعماق قلبم قبولش
داشتم صدای باز شدن در خونر و شنیدم و قامتش تو
چارچوب در نمایان شد سورین اون سورنگ و آماده گرفته
بود و کنار در پنهان شده بود هنوز اولین قدم و برنداشته
بود که یک فرد قوی از پشت زیر بازوهاش و گرفت و محکم
با صورت زدش تو دیوار دردش و من حس کردم پندار بلند
بلند اسمم و فریاد میزد و تقلا میکرد تا از دست اون حیوون
خلاص شه که سورین سورنگ و با نهایت بیرحمی تو
بازوش فرو کرد و پندار مقابل چشمام رو دیوار سر خورد و
افتاد احساس کردم قلبم سوخت آتیش گرفتم لحظه به
لحظه توانم کمتر میشد بدن بیهوشش و اون مرد کشید و
آورد تو اتاق سورین قهقهه ای کثیف زد که چندشم شد
مرد با لبخندی چندش آور به من خیره شده بود سورین
رفت سمت کمد پندار و درش و باز کرد و شیشه ای رو به
سمت مرد پرت کرد که رو هوا قاپیدش خودشم در یکیش
و باز کرد و سر کشید نگاهه وحشت زدم و بین دونفرشون
گردوندم و بعد نگاهم و رو صورت پندار انداختم که بینیش
شکسته بود و صورتش غرقه در خون بود .........
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۷ ساعت 16:15 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|