از بچه گیم رو پهلوم حساس بودم و بدنم با کوچکترین

ضربه ای که به پهلوم وارد میشد حالت لختی به خودش

میگرفت و توان هرگونه حرکتی رو ازم میگرفت به حدی بدنم

لخت شده بود که اگه نمیگرفتم میافتادم من و به همون

حالت بردم تو اتاق پندار منم مدام زیر لب ناله میکردم و

فحشش میدادم صندلی رو برداشت و من و گذاشت روش

تا بره چیزی پیدا کنه به سمت گوشه ی دیگه ی اتاق

رفت دستم و بی حال دراز کردم تا لیوانی رو که رومیز بود

و برای دفاع از خودم بردارم هنوز دستم به لیوان نرسیده

بود که با چاقو خراش عمیقی رو دستم انداخت جیغ

بلندی زدم که همزمان پارچه ای رو گذاشت لای دهنم و

محکم بست قطرات خون از دستم رو کف پوش اتاق

میریخت قطرات داغ اشک رو صورتم مینشستن و

پیشونیم از عرق خیس بود از طرفی درد پهلوم و از طرفی

دیگه خراش دستم داشت هر لحظه بیحال ترم میکرد

دست و پام و با طناب محکمی به صندلی بست که

تقلاهایی که کردم هیچ فایده ای نداشت و بعد از اتاق

بیرون رفت سرم و چرخوندم و به ساعت دیواری اتاق نگاه

کردم سه ساعت تا اومدن پندار مونده بود و نمیدونستم

چی قراره بشه حدودا یه ربع بعد با یه لیوان شیرکاکائو

وارد اتاق شد گذاشتش رو میز و صندلی برداشت و جلوی

من نشست و به قیافه ی خسته و بی حالم نگاهی

انداخت رفت سمت کمد و یکی از لباسای پندار و برداشت

و اومد طرفم دستم و آورد بالا و در حالی که داشت زخمم

و میبست گفت : بهتره تا پایان حرفام زنده بمونی و بعد

پالتوش و در آورد و رو تخت گذاشت و روبروم نشست

کمی از شیرش و مزه کرد و گفت : خوب امروز اومدم اینجا

تا کاری رو که دوازده سال پیش باید تموم میشد و تموم

کنم دختر نیما ....

تمام وجودم گوش شده بود و تا ببینم اون عوضی

چی میخواد بگه - دوازده سال پیش توهم باید همراه مادر

و پدرت آشغالت تو اون ماشین میسوختی و به خاکستر

تبدیل میشدی ......

از این که به پدر و مادرم گفت آشغال آتیش گرفتم و شروع

کردم به تقلا کردن و تکون دادن صندلی و با دهن بسته

داد میزدم اسلحه ای رو از جیبش در آورد و گفت :

نمیخوای که همین الان خلاصت کنم پس خفه شو

- نیما سالاری پسر کوچیک خاندان سالاری تنها کسی

که تونست خودش و تو دل سنگی اسفندیار سالاری جا

کنه و بعد پوزخندی زد و ادامه داد : کسی که همیشه

جای پدر من و خواهرش و گرفته بود اسفندیار فقط و فقط

نیما رو میدید انگار نه انگار که فرزندهای دیگه ای هم داره

پدرت یه پسر شاد و شنگول بود که از زشتی ها و کثیفی

های اطرافش خبر نداشت هیجده سالش بود که به زن

زیبایی به نام حوریه دل باخت به این جای حرفش که

رسید نگاهش و تو چشمام قفل کرد تو نگاهش اون قدر

خشم و نفرت بود که برای یه لحظه ازش ترسیدم از اون

نگاه ترسیدم - پدرم نتونست با معشوقه اش ازدواج کنه

چون محبوبیت پدرت و پیش پدرم نداشت و به خاطر همین

محکوم به ازدواج با دختر عموش راحیل شد دختر عموش

عاشقانه اون و میپرستید ولی پدرم کوچکترین احساسی

نسبت به مادرم نداشت و هرروز بین پدر و مادرم دعوا بود

من هیچ وقت محبت گرمای خانواده رو حس نکردم......

پدرم از پدرت متنفر بود بینشون دیگه هیچ مهر برادری

وجود نداشت و فقط جاش و کینه و نفرت و خشم گرفته

بود پدرت یه بچه مثبت واقعی بود پدرم میخواست پدرت و

نابود کنه کمرش و خم کنه باسش کاری نداشت اما براش

کافی نبود میخواست نظر پدرش و نسبت به نیما تغییر

میداد باید نیما


اسفندیار و مقابل و هم قرار میداد و فقط در صورتی ممکن

بود که پدرت از شغل واقعی پدرش با خبر بشه .......

بدن نحیفم داشت زیر حرفای سنگینش خورد میشد

تمام بدنم داغ شده بود و زخمم میسوخت پهلوم از اون

بدتر با شنیدن صدای لاستیکا بلند شد رفت پشت پنجره و

بعد سریع موبایلش و در آورد شماره ای رو گرفت - الو

اصلان آماده باش داره میاد و سریع رفت سمت پالتوش و

سورنگی رو به همراه یه شیشه از تو کیفش در آورد از

فکری که تو ذهنم اومد ترسیدم چه بلایی میخوست سر

پندار بیاره ؟؟ چشمه ی اشکم که خشک شده بود دوباره

روان شد دلم نمیخواست هیچ بلایی سرش بیارن نگاه

ملتمسم و بهش انداختم چند لحظه نگام کرد و از اتاق

رفت بیرون  و اون موقع بود که به احساسم

نسبت به پندار پیش خودم اعتراف کردم من عاشقش

شده بودم و این چیزی بود که چند ماه بود داشتم از خودم

پنهانش میکردم ولی از همون اول تو اعماق قلبم قبولش

داشتم صدای باز شدن در خونر و شنیدم و قامتش تو

چارچوب در نمایان شد سورین اون سورنگ و آماده گرفته

بود و کنار در پنهان شده بود هنوز اولین قدم و برنداشته

بود که یک فرد قوی از پشت زیر بازوهاش و گرفت و محکم

با صورت زدش تو دیوار دردش و من حس کردم پندار بلند

بلند اسمم و فریاد میزد و تقلا میکرد تا از دست اون حیوون

خلاص شه که سورین سورنگ و با نهایت بیرحمی تو

بازوش فرو کرد و پندار مقابل چشمام رو دیوار سر خورد و

افتاد احساس کردم قلبم سوخت آتیش گرفتم لحظه به

لحظه توانم کمتر میشد بدن بیهوشش و اون مرد کشید و

آورد تو اتاق سورین قهقهه ای کثیف زد که چندشم شد

مرد با لبخندی چندش آور به من خیره شده بود سورین

رفت سمت کمد پندار و درش و باز کرد و شیشه ای رو به

سمت مرد پرت کرد که رو هوا قاپیدش خودشم در یکیش

و باز کرد و سر کشید نگاهه وحشت زدم و بین دونفرشون

گردوندم و بعد نگاهم و رو صورت پندار انداختم که بینیش

شکسته بود و صورتش غرقه در خون بود .........