تابــــــــان 23
تابان
برگشتم حدس میزدم خودش بود جان بود اخم غلیظی کردم و سعی کردم
مچم و آزاد کنم ولی سفت نگهش داشته بود به زبون خودش گفتم ولم کنه
اما حرفی نزد از موقعی که میشناختمش همینطوری بود اصلا حرف نمیزد
خوشی بهم نیومده بود انگار پندار برام بپا گذاشته بود تقریبا من و دنبال خودش
میکشید فقط یکم محترمانه ترش در و ماشینش و باز کرد و سوار شدم و سرم
و رو پشتی صندلی جلو و گذاشتم و نفس های عمیق پی در پی کشیدم
ترمز کرد روبروی خونه بود برگشت یه نگاه بهم کرد که یعنی خودت میری یا
ببرمت یه نگاه عصبانی بهش انداختم و در ماشینش و باز کردم و محکم
کوبوندمش کلید و انداختم تو در و بازش کردم پله ها رو با ترس طی کردم و
پشت در قرار گرفتم خیلی آروم در و باز کردم و سرم و کردم تو تو هال داشت
راه میرفت و با تلفن صحبت میکرد و دستش و تو موهاش میکرد وقتی برگشت
نگاش بهم افتاد و با گفتن چند کلمه تلفن و قطع کرد چشماش سرخ شده بود
و قیافش از همیشه وحشتناک تر بود با چند قدم محکم خودش و بهم رسوند
در و بستم و جلوش قرار گرفتم یه طرف صورتم سوخت بهم سیلی زده بود
این قدر محکم بود که صورتم ب طرف سیلی برگشت دستام و کنار پام مشت
کرده بودم اما از شدت خشم درونم دستم و با تمام توانم بردم بالا و تو
صورتش خوابوندم پوزخندی زد و نگام کرد اومدم بزنمش کنار برم سمت اتاقم
که دیدم تکون نمیخوره هی میزدم رو سینش و بازوهای سفت عضلانیش ولی
اصلا فایده نداشت خسته شدم و با حرص نگاش کردم دوباره دستام و آوردم
بالا که انگار عاصی شده بود چون جفت مچام و بایه دستش گرفت و فریاد زد
: بس کن لعنتی بس کن به معنای واقعی کلمه لال شدم کیفم و از دستم
بیرون کشید و کلید و از توش در آورد کیف و به یه جایی پرت کرد دستم و
گرفت و به سمت اتاق هلم داد و هلم داد تو اتاق اومد تو اتاق انگار دنبال یه
چیزی میگشت کلید اتاق جلوی آیینه بود برش داشت و از اتاق رفت بیرون
و در و قفل کرد باسه چند لحظه هنگ کردم که این چه کاری بود که کرد یه
دفعه سنسورام فعال شدن هجوم بردم سمت در اما دیگه دیر بود چون صدای
بسته شدن در خونر و شنیدم شیشه عطر و برداشتم و پرتش کردم صدای
شکسته شدن آیینه ی اتاق و شنیدم هر تیکه از شیشه هاش به گوشه ای
از اتاق پرت شدن و نور خورشید که روشون میخورد طلاتم قشنگی ایجاد
میکردن شاید رفتارم غلط بود ولی رفتار اون صد درجه بد تر بود آیینه ام و از تو
جیب مانتوم در آوردم و به صورتم نگاه کردم چون پوستش سفید بود رنگش
داشت حالت کبودی میگرفت با خودم گفتم : ایشالا دستت بشکنه ولی بعد
گفتم : خدانکنه خیلی از دستش ناراحت بودم ولی یه جورایی هم ته دلم
احساس خوشحالی میکردم رو تخت دراز کشیدم و خوابم برد .....................
جیغ زدم و از خواب پریدم تمام صورتم عرق کرده بود دوباره با یاد آوریش جیغ
کشیدم و هق هق کردم یه دفعه در اتاقم محکم باز شد و پندار سراسیمه
وارد اتاق شد اومد کنار تخت نشست و با حالت مضطربی گفت : چی شده
گریه نکن خواب دیدی تابان تابان لرز کرده بودم و میلرزیدم اشکامم بند
نمیومد بایه حرکت من و کشید تو بغلش و سرم و گذاشت رو سینش و
زمزمه وار دم گوشم گفت : هیییییییییییش آروم باش
تابان
داشتم همینظوری گریه میکردم که متوجه وضعیت خودم شدم یه شلوارک
سفید بایه تیشرت بندی همرنگش که تا بالای نافم بود موهامم دورم ریخته
بود جیغ زدم و از بغلش پریدم بیرون بیچاره یکم تو جاش پرید از جیغم سریع
دستم و به سمت ملافه بردم کشیدمش سمت خودم و قبل از این که مهلت
بدم چیزی بگه داد زدم : برو بیرون بیروووووووون دستاش و آورد بالا و خواست
چیزی بگه که انگار تازه متوجه وضعیتم شده بود یه چند ثانیه روم خیره شد و
بعد به سرعت از اتاق رفت بیرون چند دقیقه بعدم صدای بسته شدن در
خونه اومد همین و کم داشتم تو اون وضعیت سرم و انداختم رو بالش و به
خوابم فکر کردم و گولّه های درشت اشک از چشمام میریختن لحظه به
لحظه ی سوخته شدن اون دو نفر ( مادر و پدرم ) و تو خواب دیدم ضجه
هاشون و تقلاهاشون ولی هیچ اثری از خودم تو ماشین نبود چشمام و یه بار
باز و بسته کردم و با بلند ترین صدایی که از گلم تو اون شرایط در میومد فریاد
زدم ای خـــــــــــدااااااااااااااااااااااااا .........
صبح بلند شدم خواب آلوده داشتم ازتخت میومدم پایین که کف پام سوخت
یه تیکه ی ریز از شیشه ی آیینه رفته بود تو پام درش آوردم و با احتیاط تا
حموم اتاق رفتم کف پام و شستم و بایه جارو و خاک انداز کف اتاق و جارو
کردم صدام گرفته بود شاید به خاطر داد دیشب پشت میز آشپزخونه نشستم
و سرم و تو دستام گرفتم موهام از رو دستام سر خوردن و افتادن پایین تقریبا
دوساعت پشت میز نشستم و فکر کردم تصمیم گرفتم دیگه گذشته رو رها
کنم تا زمانی که خودش بخواد بگه و تازمانی که باهاش تو این خونم حداقل
به عنوان یه دوست کنارش باشم وقتی فکر میکردم موقتیه ناراحت میشدم
احساسی پیدا کرده بودم که دوست نداشتم حتی به دوست داشتن تعبیرش
کنم چه برسه به عشق بلند شدم رفتم تو اتاق یه بولیز دامن شرابی رنگ
تنم کردم که رو قسمت سینه اش به طرز زیبایی سنگ دوزی شده بود اومدم
شال بندازم که وسط راه مردد وایسادم گفتم حالا که من محرمشم باسه
چی شال بندازم رفتم جلوی آیینه موهام و خیلی آروم شونه کردم و دورم رها
کردم یه تل پهن شرابی رنگم به حالت کج رو سرم زدم پشت میز آرایش
نشستم یه آرایش تقریبا مات و ملیح رو صورتم نشوندم دفترچه هارو از زیر
تخت در و آوردم و برگردوندم تو اتاقش رفتم سمت تلفن به کارن زنگ زدم و
گفتم اونروز نیاد اطلاعاتم تو آشپزی تا حدی بالا رفته بود تو تمام مدتی که
کارن میومد هیچ غذای ایرانی درست نکرده بود خواستم غذای مورد علاقش
و درست کنم زنگ زدم به پری و بعد از سلام احوال پرسی فهمیدم کرفس و
خیلی دوست داره از قیمم متنفره رفتم تو آشپزخونه اول از همه مواد یه کیک
شکلاتی رو آماده کردم و گذاشتم تو فر باسه عصرونه و رفتم سراغ غذا اول
برنج و درست کردم آبکشش کردم و گذاشتم رو شعله تا دم بکشه و بعدش
خورتش و از روی کتاب درست کردم به ساعت نگاه کردم ساعت سه بود میز
و با نهایت سلیقه چیدم و خودمم نشستم پشتش ساعت چهار بود که اومد
خونه در ورودی به میزی که توحال بود دید نداشت ولی من چون یکم جلوتر
بودم میتونستم ببینمش نگاهش و تو خونه گردوند و به سمت اتاقش راه
افتاد انگار سنگینی نگاهم و حس کرد و برگشت سمتم تعجب تو چشماش
هویدا بود بایه لبخند داشتم نگاش میکردم با قدمهایی کوتاه ولی محکم اومد
سمتم با صدای آرومی گفت : خوبی ؟؟؟ سرم و تکون دادم و به میز اشاره
کردم و گفتم : برو سریع دستات و بشور که تاحالام کلی دیر کردی هاج و واج
داشت من و نگاه میکرد نه به رفتار دیروز و دیشبم نه به حالام سرش و گرفت
پایین و همونجور که چیزایی رو زیر لب زمزمه میکرد به سمت اتاقش رفت پنج
دقیقه بعد اومد بیرون و پشت میز نشست یه نگاه به میز کرد و لبخند محوی
زد ظرفش و برداشتم و براش کشیدم باسه خودمم کشیدم و مشغول شدم
ای همچین بدم نشده بود خودم که خوشم اومد تمام مدت سنگینی نگاهش
و رو خودم حس میکردم غذا که تموم شد هیچ حرفی نزد میز و جمع کردم و
دو تا استکان چایی ریختم با کیک بردم تو حال دستاش و باز کرده بود و بالای
مبل گذاشته بود اومدم برم مبل روبرویی بشینم که مچم و گرفت و من و
نشوند کنار خودش از اون همه نزدیکی یه جورایی معذب شده بودم آروم
گفتم : چرا اینجوری میکنی ؟؟؟ - چه جوری میکنم ؟؟؟ مگه تو زن من نیستی
؟؟؟؟ از حرفش یه جوری شدم گفتم : ولی قرار ........ نذاشت ادامه ی حرفم
و بزنم گفت : هیسسسسس قرار مهم نیست قرار جایی ثبت نشده نمیزنم
زیرش ولی مهم ترش اونه که تو تا دوسال همسر قانونی منی تنم یخ کرده
بود هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش طره ای از موهام و تو دستش گرفت و
آروم لمسش کرد دستش و انداخت دور کمرم و خیلی آروم من و به خودش
نزدیک تر کرد تنم از استرس شروع کرد به لرزیدن دستم و گذاشتم رو دستش
که بزنمش کنار که حلقه ی دستش و محکم تر کرد و زیر گوشم گفت :
میخوای فرار کنی ؟؟؟؟ نترس کاریت ندارم ولی فعلا باید اینجا بمونی و بعد
سرش و تو موهام کرد و نفس عمیقی کشید احساس خیلی خوبی داشتم
منکرش نمیشم ولی ترسم برش قالب بود گرمایی که دستش به بدنم منتقل
میکرد داشت هرلحظه حالم و بدتر میکرد به سختی دستش و پس زدم و تا
اومدم برم دستم و کشید که چون نتونستم تعادلم و حفظ کنم صاف افتادم
تو بغلش بدنم به وضوح میلرزید موهام افتاده بودن رو صورتم موهام و کنار زد
قطره اشکی از گوشه چشمم لغزید و افتاد رو دستش که دور بازوهام حلقه
کرده بود چند دقیقه تو چشمام خیره شد و بعد لباش لرزیدن انگار میخواستن
چیزی بگن ولی ...........
ولی انگار منصرف شد نگاهش رو تو تک تک اعضای صورتم چرخوند و رولبام که
بایه رژ مسی رنگ پوشش داده شده بود خیره شد چشمام تا آخرین حد
ممکن درشت شده بود و از ترس نزدیک بود برم اون دنیا آب دهنم و قورت
دادم و دیگه حتی نمیتونستم گریه کنم سرش و به سمت راست برد و چند تا
نفس عمیق کشید و بعد سرش و آورد پایین چشمام و بستم و لبام و رو هم
فشار دادم که در کمال تعجب صداش و کنار گوشم شنیدم
گفت : دیگه بدون من جایی نمیری باشه ؟؟؟ هم حالم بد بود هم حوصله ی
کل کل نداشتم سرم و تکون دادم به معنی باشه خیلی آروم گذاشتم رو
مبل و به سمت اتاقش رفت بدون این که نگاهم کنه دستم و به سمت گوشم
بردم داغ شده بود نشستم رو مبل و سرم و انداختم عقب و به چایی های
سرد شده و کیک نگاه کردم گذاشتمشون رو اپن و رفتم تو اتاقم و رو تخت
دراز کشیدم و به روژان فکر کردم که خیلی وقت ازش خبر ندارم اما بهتر بود
خودش زنگ بزنه بیخیالش شدم و به لیزا زنگ زدم حدودا نیم ساعت باهاش
صحبت کردم و تلفن و قطع کردم مشقام و نوشتم و با فکر کردن به اتفافات
اونروز خوابیدم ...............
کیفم و رو مبل اتاقم پرت کردم و خودمم رو تخت اونروز حسابی با جان دعوا
کردم ولی اصلا جواب نداد کلی حرصیم کرد لباسام و عوض کردم و غذایی که
کارن پخته بود و خوردم رفتم تو اتاقم و موبایلم و تنظیم کردم تا نیم ساعت
بخوابم هنوز چشمام گرم نشده بود که صدای زنگ در اومد به سختی بلند
شدم و رفتم سمت در موهام باز دورم ریخته شده بود و یه جین سفید بایه
بولیز بنفش تنم بود در و باز کردم که چشمام چارتا شد قیافش هنوز یادم بود
یه پالتوی کوتاه مشکی پوشیده بود که دکمه هاشم باز بود یه تی شرت
سفیدم زیر پالتوش پوشیده بود و یه شلوار لی مشکی که مچ پاهای سفید و
خوش تراشش و به نمایش گذاشته بود موهای قهوه ایش و دورش ریخته بود
عینکش و برداشت و یه بار از بالا تا پایینم و نگاه کرد - چه جالب دخترخاله ی
آیدین تو خونه ی پندار خدمتکارشی یا ..... نذاشتم ادامه ی حرفش و بزنه و
سیلی محکمی تو صورتش خوابوندم - حواست باشه دهن کثیفت و کجا باز
میکنی اومدم در و ببندم که پاش لای در گذاشت و هلش داد از لحاظ هیکل
از من درشت تر بود اومدم برم سمت آشپزخونه تا یه چیزی باسه دفاع بردارم
که از پشت موهام و کشید و سردی تیغ چاقو رو زیر گلوم حس کردم نفسم
از ترس بند اومده بود داد زدم - ولم کن کثااااااااااافت با لگدی که با پاش تو
پهلوم زد احساس کردم نفسم بالا نمیاد ............