بهار زندگی33
کمی بعد در حالیکه دستورپخت ته چین رو از توی گوشی اش می خوند مشغول آماده کردن بقیه مواد شدیم . اونقدر ذهنمون درگیر پخت و پز شد که دیگه شوخی ها و کل کل یادمون رفت و دوتایی مون خیلی جدی و سخت کوش در کنار هم به آشپزی مشغول شدیم .
وقتی گفتم می خوام ته چین درست کنم کسرا سریع با گوشی اش از اینترنت دستور پختشو برام پیدا کرد و از اول تا تهشو یه بار خوند . بلافاصله بعدش فهمیدم که همون اول کاری یه اشتباه فاحش کردم !
- اما من فکر میکردم مرغ رو می پزن و لای برنج ریش ریش می کنن ، نمی دونستم باید تو مایه ماست و زعفرون بخوابونم !
- خوب حالا هم همین کار رو می کنیم ! مشکل کجاست ؟!
با ناراحتی به قابلمه زود پز روی گاز اشاره کردم :
- مرغ پخته رو که نمی شه تو مایه خوابوند !
کسرا شانه بالا انداخت :
- خوب همون ایده اولیه ات خوبه ، ریش ریش می کنیم و قاطی برنج می کنیم !
- نمی شه ! تو دستورش گفته باید تکه های مرغ دو سه ساعتی توی مایه خوابونده بشن !
کسرا لبخندی بر لب نشوند و گفت :
- وحی مُنزَل که نیست ؛ دستور آشپزیه ! یه دستورالعملم نداره . به هزار مدل می شه یه غذا رو پخت . مهم تویی که سر آشپزی و باید تصمیم بگیری چطور یه غذا رو می پزی !
حرفاش آرامش بخش بود . اما حس کدبانویی رو داشتم که غذاش خراب شده و نمی دونه چطوری باید اوضاع رو درست کنه . ناامیدانه سر تکان دادم :
- اگه بد شد چی ؟
- چیش بد بشه آخه ؟ یه کم فکر کن ! مرغ ریش ریش لای برنج ماست و زعفرونی به نظرت بد مزه است ؟
خوب حق با اون بود ! با این حال آروم نمی شدم :
- اما اگه تو مایه می خوابوندم خوشمزه تر می شد .
ابرو بالا داد :
- باز این یه حرفی ! که البته برای اونم راه حل هست . حالا که مرغو نخوابوندیم ، در عوض با یه چیزایی قاطیش می کنیم که طعمش خاص و خوشمزه بشه . نظرت چیه ؟
مشتاقانه نگاهش کردم :
- مثل سس مرغ ؟
- مزه رب گوجه ، طعم ماست و زعفرون رو خراب می کنه .
کمی فکر کردم و گفتم :
- پس زرشک !
- آفرین . زرشک گزینه خوبیه .
خوشحال از پیشنهاد خوب کسرا دستامو به هم مالیدم اما با بدجنسی گفتم :
- اگه خراب شد یا مزه اش بد ، می گیم تو درست کردی !
خنده سرخوشانه ای کرد :
- اصلا مسئولیتش همه جوره پای من ! خوب شد ؟
- نخیرم ! اگه خوب شد ، من درست کردم !
خنده اش بیشتر شد و سرشو مطیعانه کج کرد :
- چشم اصلا هر چی سر آسپز بگن . ما زیردستا فقط باید اطاعت کنیم . حالا خوب شد ؟
سرمو با رضایت تکون دادم و با توهم یک سرآشپز حرفه ای دست به کمر شدم و خطاب به کسرا با لحن ریاست مابانه پرسیدم :
- خوب آقای زیر دست ، بقیه دستورالعملو بخون ببینیم چه کاره ایم ؟!!!!
اون شب ، با کمک کسرا ، خوش مزه ترین ته چین عمرم رو پختیم ! ته چینی که شاید دقیقا طبق دستورالعمل نبود اما اونقدر علاقه و عشق توی تک تک دانه های برنج و تکه های مرغش داشت که به نظر من و کسرا و حتی خانوم جون طعمی عالی و متفاوت با سایر ته چینها داشت .
بعد از شام مطابق این چند وقت اخیر کسرا مسئولیت جمع کردن میز و شستن ظرفها رو به عهده گرفت و من و خانوم جون هر دو به سالن رفتیم تا کسرا کارش تمام بشه و به قول خودش با یه سینی فنجان چای داغ به ما بپیونده . اونقدر اون شب کسرا خاص و دوست داشتنی شده بود که نمی شد هیچ جوره نادیده اش گرفت و حسی عجیب منو تا آخرین لحظات اون شب به کنار کسرا موندن و هم صحبتی با اون تشویق می کرد ! البته نمی شد تاثیر اون خبر فوق العاده خوب کسرا رو نادیده گرفت ! خبری که مثل تمام اتفاقات اون شب خاص و به یاد موندنی شد !
وقتی کسرا با سینی چای و جعبه شیرینی به سالن اومد خانوم جون بلافاصله پرسید :
- این شیرینی ها مونده شد ، ولی تو خبر خوبت رو ندادی !
کسراسینی چای و جعبه رو روی میز گذاشت و کنار من ، روی مبل دو نفره جا گرفت :
- مونده نیست خانوم جون . اینها رو تازه گرفتم ! حیفه این خبر خوب که با شیرینی مونده سرو بشه !
و بعد نگاهی معنی دار به سمت من انداخت که باعث شد ابروهام از کنجکاوی بپرن بالا . خانوم جون گفت :
- می ترسم با این ناز کردنهات ، مجبور شی جعبه سوم رو هم بخری . خوبه عروس نشدی !
به شوخی گفتم :
- شایدم عروسه و زیرلفظی می خواد!
و همزمان با ریز ریز خندیدن ؛ زیر چشمی کسرا رو پاییدم . خانوم جون هم خندید و گفت :
- آره والا ! همینو بگو !
کسرا پوزخندی زد :
- عروس نه ، اما داماد هستم . زیر لفظی رو هم ...
یک دستش رو ، پشت من ، روی مبل قرار داد و کمی به سمتم متمایل شد و تو چشام زل زد و با شیطنت ادامه داد :
- از عروس خانوم می گیرم . خصوصا که این خبر خوب مختص ایشونه !
نفس تو سینه حبس شده امو با عقب رفتنش ، بیرون فرستادم . محض رضای خدا جلوی خانوم جون یه کم مراعات نمی کرد !
خانوم جون بدون توجه به اداهای کسرا گفت :
- خیر باشه ایشالا ، حالا چی هست ؟!
کسرا خم شد و فنجان چایش رو از روی میز برداشت . با سئوال خانوم جون به دهانش زل زده و قلبم ضربان گرفته بود . به نظرم نمی خواست به این زودی خبرشو فاش کنه اما من اونقدر مثل یک گربه ملوس به نیم رخش زل زدم و آب دهن قورت دادم که دلش سوخت :
- نتیجه درمان بابات رضایت بخش بوده و ظرف یکی دو ماه آینده ، نهایت قبل از عید پدر و مادرت با هم بر میگردن ایران !
تا کلمات و واژه ها به مغزم برسن کمی طول کشید اما بعدش چنان جیغی از سر شادی کشیدم که دست کسرا به گوشش چسبید .
- چه خبرته دختر ؟ کَر شدم ...
از شدت ذوق و هیجان از جا پریدم و رفتم خانوم جون بغل کردم و بوسیدم . خانوم جون چند لحظه منو تو بغلش نگه داشت و سرم رو بوسید . حالا دیگه اشکهام سرازیر شده بودند . کلا این اشکهام به فرمان من نیستن . میزان آدرنالین خونم که جا به جا می شه اینا فکر می کنن خبریه و زود سرازیر می شن . خانوم جون هم از گریه من گریه اش گرفته بود :
- خدا رو شکر . خدا رو صد هزار مرتبه شکر ...
سرمو از رو سینه خانوم جون جدا کردم و چشمای بارونیمو بهش دوختم :
- خانوم جون ممنونم ، به خاطر همه چیز . اگه شما نبودید شاید بابا ...
خانوم جون بازومو فشرد تا ساکت شم :
- این حرفو نزن . باید از خدا سپاسگذار باشی . ما تنها وسیله بودیم .
لبخندی به روش پاشیدم .
- به هر حال شما در حقمون خیلی خوبی کردید . من واقعا ازتون ممنونم خانوم جون .
خانوم جون یکبار دیگه در آغوشم گرفت و بعد برگشتم جانب کسرا که با لبخندی شگفت انگیز نگاهم می کرد . شاید اگه خانوم جون نبود اونو هم بغلش می کردم و می بوسیدمش اما حالا جلوی خانوم جون ...
به سمتش رفتم و روبروش ایستادم و نگاه قدرشناسانه امو به نگاه مهربانش دوختم :
- کاش می تونستم جوری ازت تشکر کنم که شایسته بود . اگه کمکها و حمایت های تو نبود نه من نه خانواده ام نمی تونستیم از پس مشکلات بربیایم . مطمئن باش هر اتفاقی هم بعد از این بینمون بیافته ، من هیچوقت محبتهاتو فراموش نمی کنم و همیشه قدردان کارایی که کردی هستم !
با نگاهی اشک آلود و لبخندی شرمگین، نگاهمو به زیر انداختم . دستاشو آورد بالا و دستای سردمو گرفت و مجبورم کرد نگاهش کنم .
- دلم می خواد هیچ وقت دیگه اشکتو نبینم . دوست دارم همیشه بخندی و خوش باشی . اگه می خوای قدردانی کنی باید اینو بهم
قول بدی ؟
با این حرف یکهو انگار غم عالم توی قلب کوچکم سرازیر شد و اشکهامو با شتاب بیشتری به بیرون هدایت کرد . لبهام لرزید که بگم آخه چطور گریه نکنم وقتی کمتر از یه مدت کوتاه دیگه برای همیشه از من جدا می شی و داغ موندنت رو روی دلم می ذاری ، اما سکوت کردم . حالا که این شادی بزرگ رو بهم بخشیده بود سزاش نبود که با حرفام ناراحتش کنم . من می تونستم اشتباهاتش رو به خاطر سلامتی بابا که بهم هدیه کرده بود ببخشم .
میون گریه لبخند زدم و سرمو براش تکون دادم تا قولی باشه برای راحتی خیالش . اگر چه می دونستم بخش عظیمی از گریه هام چه قبل از این چه بعد از این به خاطر اون بوده و خواهد بود . ولی این قول تنها زمانی اعتبار داشت که من پیش کسرا بودم و وقتی برای همیشه از پیشش می رفتم تمام قول و قرار ها هم از اعتبار ساقط میشدن .
وقتی گفتم می خوام ته چین درست کنم کسرا سریع با گوشی اش از اینترنت دستور پختشو برام پیدا کرد و از اول تا تهشو یه بار خوند . بلافاصله بعدش فهمیدم که همون اول کاری یه اشتباه فاحش کردم !
- اما من فکر میکردم مرغ رو می پزن و لای برنج ریش ریش می کنن ، نمی دونستم باید تو مایه ماست و زعفرون بخوابونم !
- خوب حالا هم همین کار رو می کنیم ! مشکل کجاست ؟!
با ناراحتی به قابلمه زود پز روی گاز اشاره کردم :
- مرغ پخته رو که نمی شه تو مایه خوابوند !
کسرا شانه بالا انداخت :
- خوب همون ایده اولیه ات خوبه ، ریش ریش می کنیم و قاطی برنج می کنیم !
- نمی شه ! تو دستورش گفته باید تکه های مرغ دو سه ساعتی توی مایه خوابونده بشن !
کسرا لبخندی بر لب نشوند و گفت :
- وحی مُنزَل که نیست ؛ دستور آشپزیه ! یه دستورالعملم نداره . به هزار مدل می شه یه غذا رو پخت . مهم تویی که سر آشپزی و باید تصمیم بگیری چطور یه غذا رو می پزی !
حرفاش آرامش بخش بود . اما حس کدبانویی رو داشتم که غذاش خراب شده و نمی دونه چطوری باید اوضاع رو درست کنه . ناامیدانه سر تکان دادم :
- اگه بد شد چی ؟
- چیش بد بشه آخه ؟ یه کم فکر کن ! مرغ ریش ریش لای برنج ماست و زعفرونی به نظرت بد مزه است ؟
خوب حق با اون بود ! با این حال آروم نمی شدم :
- اما اگه تو مایه می خوابوندم خوشمزه تر می شد .
ابرو بالا داد :
- باز این یه حرفی ! که البته برای اونم راه حل هست . حالا که مرغو نخوابوندیم ، در عوض با یه چیزایی قاطیش می کنیم که طعمش خاص و خوشمزه بشه . نظرت چیه ؟
مشتاقانه نگاهش کردم :
- مثل سس مرغ ؟
- مزه رب گوجه ، طعم ماست و زعفرون رو خراب می کنه .
کمی فکر کردم و گفتم :
- پس زرشک !
- آفرین . زرشک گزینه خوبیه .
خوشحال از پیشنهاد خوب کسرا دستامو به هم مالیدم اما با بدجنسی گفتم :
- اگه خراب شد یا مزه اش بد ، می گیم تو درست کردی !
خنده سرخوشانه ای کرد :
- اصلا مسئولیتش همه جوره پای من ! خوب شد ؟
- نخیرم ! اگه خوب شد ، من درست کردم !
خنده اش بیشتر شد و سرشو مطیعانه کج کرد :
- چشم اصلا هر چی سر آسپز بگن . ما زیردستا فقط باید اطاعت کنیم . حالا خوب شد ؟
سرمو با رضایت تکون دادم و با توهم یک سرآشپز حرفه ای دست به کمر شدم و خطاب به کسرا با لحن ریاست مابانه پرسیدم :
- خوب آقای زیر دست ، بقیه دستورالعملو بخون ببینیم چه کاره ایم ؟!!!!
اون شب ، با کمک کسرا ، خوش مزه ترین ته چین عمرم رو پختیم ! ته چینی که شاید دقیقا طبق دستورالعمل نبود اما اونقدر علاقه و عشق توی تک تک دانه های برنج و تکه های مرغش داشت که به نظر من و کسرا و حتی خانوم جون طعمی عالی و متفاوت با سایر ته چینها داشت .
بعد از شام مطابق این چند وقت اخیر کسرا مسئولیت جمع کردن میز و شستن ظرفها رو به عهده گرفت و من و خانوم جون هر دو به سالن رفتیم تا کسرا کارش تمام بشه و به قول خودش با یه سینی فنجان چای داغ به ما بپیونده . اونقدر اون شب کسرا خاص و دوست داشتنی شده بود که نمی شد هیچ جوره نادیده اش گرفت و حسی عجیب منو تا آخرین لحظات اون شب به کنار کسرا موندن و هم صحبتی با اون تشویق می کرد ! البته نمی شد تاثیر اون خبر فوق العاده خوب کسرا رو نادیده گرفت ! خبری که مثل تمام اتفاقات اون شب خاص و به یاد موندنی شد !
وقتی کسرا با سینی چای و جعبه شیرینی به سالن اومد خانوم جون بلافاصله پرسید :
- این شیرینی ها مونده شد ، ولی تو خبر خوبت رو ندادی !
کسراسینی چای و جعبه رو روی میز گذاشت و کنار من ، روی مبل دو نفره جا گرفت :
- مونده نیست خانوم جون . اینها رو تازه گرفتم ! حیفه این خبر خوب که با شیرینی مونده سرو بشه !
و بعد نگاهی معنی دار به سمت من انداخت که باعث شد ابروهام از کنجکاوی بپرن بالا . خانوم جون گفت :
- می ترسم با این ناز کردنهات ، مجبور شی جعبه سوم رو هم بخری . خوبه عروس نشدی !
به شوخی گفتم :
- شایدم عروسه و زیرلفظی می خواد!
و همزمان با ریز ریز خندیدن ؛ زیر چشمی کسرا رو پاییدم . خانوم جون هم خندید و گفت :
- آره والا ! همینو بگو !
کسرا پوزخندی زد :
- عروس نه ، اما داماد هستم . زیر لفظی رو هم ...
یک دستش رو ، پشت من ، روی مبل قرار داد و کمی به سمتم متمایل شد و تو چشام زل زد و با شیطنت ادامه داد :
- از عروس خانوم می گیرم . خصوصا که این خبر خوب مختص ایشونه !
نفس تو سینه حبس شده امو با عقب رفتنش ، بیرون فرستادم . محض رضای خدا جلوی خانوم جون یه کم مراعات نمی کرد !
خانوم جون بدون توجه به اداهای کسرا گفت :
- خیر باشه ایشالا ، حالا چی هست ؟!
کسرا خم شد و فنجان چایش رو از روی میز برداشت . با سئوال خانوم جون به دهانش زل زده و قلبم ضربان گرفته بود . به نظرم نمی خواست به این زودی خبرشو فاش کنه اما من اونقدر مثل یک گربه ملوس به نیم رخش زل زدم و آب دهن قورت دادم که دلش سوخت :
- نتیجه درمان بابات رضایت بخش بوده و ظرف یکی دو ماه آینده ، نهایت قبل از عید پدر و مادرت با هم بر میگردن ایران !
تا کلمات و واژه ها به مغزم برسن کمی طول کشید اما بعدش چنان جیغی از سر شادی کشیدم که دست کسرا به گوشش چسبید .
- چه خبرته دختر ؟ کَر شدم ...
از شدت ذوق و هیجان از جا پریدم و رفتم خانوم جون بغل کردم و بوسیدم . خانوم جون چند لحظه منو تو بغلش نگه داشت و سرم رو بوسید . حالا دیگه اشکهام سرازیر شده بودند . کلا این اشکهام به فرمان من نیستن . میزان آدرنالین خونم که جا به جا می شه اینا فکر می کنن خبریه و زود سرازیر می شن . خانوم جون هم از گریه من گریه اش گرفته بود :
- خدا رو شکر . خدا رو صد هزار مرتبه شکر ...
سرمو از رو سینه خانوم جون جدا کردم و چشمای بارونیمو بهش دوختم :
- خانوم جون ممنونم ، به خاطر همه چیز . اگه شما نبودید شاید بابا ...
خانوم جون بازومو فشرد تا ساکت شم :
- این حرفو نزن . باید از خدا سپاسگذار باشی . ما تنها وسیله بودیم .
لبخندی به روش پاشیدم .
- به هر حال شما در حقمون خیلی خوبی کردید . من واقعا ازتون ممنونم خانوم جون .
خانوم جون یکبار دیگه در آغوشم گرفت و بعد برگشتم جانب کسرا که با لبخندی شگفت انگیز نگاهم می کرد . شاید اگه خانوم جون نبود اونو هم بغلش می کردم و می بوسیدمش اما حالا جلوی خانوم جون ...
به سمتش رفتم و روبروش ایستادم و نگاه قدرشناسانه امو به نگاه مهربانش دوختم :
- کاش می تونستم جوری ازت تشکر کنم که شایسته بود . اگه کمکها و حمایت های تو نبود نه من نه خانواده ام نمی تونستیم از پس مشکلات بربیایم . مطمئن باش هر اتفاقی هم بعد از این بینمون بیافته ، من هیچوقت محبتهاتو فراموش نمی کنم و همیشه قدردان کارایی که کردی هستم !
با نگاهی اشک آلود و لبخندی شرمگین، نگاهمو به زیر انداختم . دستاشو آورد بالا و دستای سردمو گرفت و مجبورم کرد نگاهش کنم .
- دلم می خواد هیچ وقت دیگه اشکتو نبینم . دوست دارم همیشه بخندی و خوش باشی . اگه می خوای قدردانی کنی باید اینو بهم
قول بدی ؟
با این حرف یکهو انگار غم عالم توی قلب کوچکم سرازیر شد و اشکهامو با شتاب بیشتری به بیرون هدایت کرد . لبهام لرزید که بگم آخه چطور گریه نکنم وقتی کمتر از یه مدت کوتاه دیگه برای همیشه از من جدا می شی و داغ موندنت رو روی دلم می ذاری ، اما سکوت کردم . حالا که این شادی بزرگ رو بهم بخشیده بود سزاش نبود که با حرفام ناراحتش کنم . من می تونستم اشتباهاتش رو به خاطر سلامتی بابا که بهم هدیه کرده بود ببخشم .
میون گریه لبخند زدم و سرمو براش تکون دادم تا قولی باشه برای راحتی خیالش . اگر چه می دونستم بخش عظیمی از گریه هام چه قبل از این چه بعد از این به خاطر اون بوده و خواهد بود . ولی این قول تنها زمانی اعتبار داشت که من پیش کسرا بودم و وقتی برای همیشه از پیشش می رفتم تمام قول و قرار ها هم از اعتبار ساقط میشدن .
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۶ ساعت 17:41 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|