-ملیسا امشب یه سوپرایز بزرگ واست دارم. دم در برای استقبال از مهمونای آرشام ایستاده بودیم ...تعداد مهمونا به قول آرشام 20 تا بیشتر نبود ... فرشاد زودتر از همه اومد... -به سلام زوج عاشق... خدا را شکر این بچه این یه جمله را بلد بود هر چی ما را میدید اول همینو میگفت. سلام کوتاهی بهش کردم و رومو برگردوندم . رو به آرشام گفت من نمیدونم چه هیزم تری به این خانومت فروختم که اصلا ما را آدم حساب نمی کنه. آرشام در حالی اخماش و تو هم کشید رو به من گفت: تو ببخش فرشاد ملیسا زود با کسی نمی جوشه... پوزخندی زدم ..آقا بکارمم هست که چرا پسر عموی هیزشو تحویل نگرفتم می خوای بپرم دو تا ماچشم بکنم. ایشی گفتم و رومو برگردوندم ولی فرشاد دنده پهنتر از این حرفا بود پرو پرو رفت تا از خودش پذیرایی کنه.. -ملیسا رفتارت اصلا درست نیست... پوف بیا و درستش کن... مهمونای بعدی دوستای آرشام بودند که همگی ایرانی بودند... همشون منو تحویل گرفتن جز یکی از دخترا که اسمش ویانا بود همچین نگام کرد که احساس کردم ارث پدریشو بالا کشیدم. در عوضش پرید تو بغل آرشامو توف مالیش کرد ....ای حالم بهم خورد دختره چندش پذیرایی که شدند ...آرشام موزیک گذاشت و همه ریختن وسط .... خدارا شکر ما عروسی کردیم وگرنه این قرها تو کمر این بیچاره ها خشک میشد... آرشام دستمو کشید و با هم رقصیدیم ....فرشاد با ویانا میرقصید ... رو به آرشام گفتم چقدر این دو تا بهم میاند ....البته منظور من از نظر نچسب بودنشون بود اما آرشام با خنده گفت: -چی می گی تو فرشاد نه اهل دوست دختر و این حرفاس نه اهل ازدواج.... -نه بابا ... آهنگ که تموم شد روی مبل نشستمو به بقیه نگاه می کردم ویانا با آرشام می رقصید و نمی دونم چه شعر و وری می گفت که آرشام دقیقه به دقیقه صدای خندش بلند می شد ...بی تفاوت نگاشون میکردم که فرشاد با یه لیوان کنارم اومد. -می خوری.... -نه....... -می شه بپرسم از من چه اشتباهی سر زده که حتی حالمم نمی پرسی؟ -مگه دامپزشکم ... غش غش خندید ...انگار واسش جک تعریف کرده باشم... با اخم نگاش کردم... -خوب باشه ...با این اخمات بچه که زدن نداره... نگامو ازش گرفتمو گفتم بهتره دور و بر من نپلکی ... -چرا اونوقت ..... -چون ازت خوشم نمیاد ... -اه چقدر صریح حرف می زنی....راستی تا یادم نرفته بگم ویانا را دست کم نگیر ... -من اصلا در نظرش نمی گیرم که کم و زیاد داشته باشه... -اشتباه می کنی ...از ما گفتن بود ... -شما خیلی لطف دارید که فکر دوام زندگی پسر عموتونین... -می دونی هر دفعه که می بینمت یه چیز جالب کشف میکنم....خیلی هیجان انگیز و جذابی و البته پیچیده و مرموز.. بی تفاوت نگاش کردمو گفتم :الان دقیقا باید چیکار کنم ذوق کنم... -هر جور راحتی... -ببین من اینجوری راحتم که دور و برم نبینمت... -مرسی... -خواهش می کنم..... ویانا کنارمون اومد و روی مبل کنار من ولو شد... -وای چقدر دنس چسبید ... تموم سعیشو میکرد که جوری کلمات فارسی تلفظ کنه که انگار یه خارجیه که زبان فارسی یاد گرفته عقده ای.... فرشاد روی دسته مبل کنار ویانا نشست و ویانا با پررویی رو به من گفت: -راستی یه سوال بپرسم -البته -آرشام هنوز تو س.س هاته........ کاملا مشخص بود که این سوالو پرسید تا به من بفهمونه با آرشام رابطه داشته و منو بهم بریزه ....دختره پررو بهش خیره شدم لبخند گل و گشادی زدمو گفتم : -بیشتر از همیشه... نیشش بسته شد و متعجب نگام کرد ... -حالا میشه من یه سوالی ازت بپرسم -اکی راحت باش -چند ساله اینجایی -3 سال -اه چه جالب ... -کجاش جالبه -آخه من فکر کردم با این فارسی افتضاحی که حرف میزنین از 3 سالگی اینجا بودید... فرشاد از خنده قرمز شده بود ... -خوب چون من تموم دوستا و همکارام ... وسط حرفش پریدمو گفتم -بله می دونم ...البته بهتون حق میدم زنا تو آستانه چهل سالگی یکم فراموشی می گیرند با عصبانیت داد زد چی چهل سالگی من 26 سالمه..

-وای چقدر دوری از وطن داغونت کرده عزیزم من فکر کردم کم کمش 38 داری در حالی که از عصبانیت دندوناشو رو هم فشار می دادگفت: -اما به نظرم تو دو سه سالی ازم بزرگتر بای ریلکس پای چپمو انداختم روی پای راستمو یه شیرینی ازتوی ظرف برداشتم -ویانا جان بهت پیشنهاد میکنم علاوه بر دکترایی که واسه پوست و آلزایمرت می ری یه دکترم واسه چشات بری چون من فقط 23 سالمه... با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت :واقعا که... فرشاد از خنده منفجر شد و ویانا با عصبانیت ترکمون کرد... -رسما فتیله پیچش کردی یه نگاه خفن بهش انداختمو گفتم -اونم تو لیست آدماییه که ازشون خوشم نمیاد -وای خیلی ترسیدم... مسخره خندید و گفت: -ملیسا دیدی عصبی که شد فارسی حرف زدنشم درست شد پوزخندی زدمو به آرشام نگاه کردم که مشغول حرف زدن با یه مرد مسن بود.

آرشام رو به همه بلند گفت که یه سوپرایز واسم داره و اون گرفتن یه مهمونی بزرگ روی عرشه کشتیه..

پوف ....من خر و بگو گفتم واسه سوپرایز میخواد چی بهم بده ...

بعدم جلوی همه به سمتم اومد و محکم لبامو بوسید...

همه دست زدند واقعا آدم به بی کاری اینا ندیدم ...

مهمونای آرشام مثل خودش نچسب بودند و این وسط فقط یکیشون که اسمش هاله بود و عجیب رفتارش مثل یلدا بود نظرمو جلب کرد و من سریع باهاش اخت شدم.

من و هاله هر دفعه یکی رو آنالیز می کردیم و مسخرش میکردیم...

-ملیسا اونو ببین ..

-کدوم ...

-همون لباس نارنجیه ...

-آهان اونو ...

-مصداق این حرفه دماغشو بگریم پس میوفته...

-چی می گی این که کل هیکلش دماغه ...

هاله نروژ دانشجوی شیمی بود و از 15 سالگی با خونوادش اینجا زندگی میکرد و جالبتر از همه اینکه تا می خواستم فرشاد و مسخره کنم سریع موضوعو به یکی دیگه سوق می داد و فکر می کرد من اسکلم...

آخر سرم طاقت نیاوردمو گفتم چرا انقدر سنگ آرشامو به سینه می زنی...

-وا من ...کی؟

طلبکارانه به چشاش خیره شدم ...

-خیلی خوب تو هم با اون چشای وحشیت....ازش فقط یه کوچولو خوشم میاد

-که اینطور خوب پاشو برو پیشش...

-یه جوری حرف می زنی انگار فرشاد و نمیشناسی......

-نه ...واقعا نمیشناسم 3-4 بار بیشتر باهاش برخورد نداشتم....

هاله در حالی که یه نگاه عمیق عشقولانه و حال بهم زن به فرشاد میکرد خیلی ریلکس گفت:

-اون به هیچ دختری محل سگم نمیذاره

-نه بابا

-اون فوق العادست ملیسا ....بر عکس آرشام که....

یهو هل شد و دست پاچه موضوعو عوض کرد ...

از حالتش خندم گرفت.

-هاله جان خودتو اذیت نکن ...من آرشامو کامل میشناسم......

-خوب....من معذرت میخوام منظورم به قبل ازدواجش با تو بود ..

-برام اصلا مهم نیست...

-چه عاشق ...راحتچشم روی گذشتش می بندی

-اشتباه نکن ...اگه واسم مهم بود حتما .....

آهی کشیدمو گفتم بیخیال ...

هاه دیگه حرفی نزد و تا آخر مهمونی علاوه بر شمارم و کل زندگی نامه ام البته به جز موضوع متین و ازدواج اجباریم و پرسید و من تازه فهمیدم چقدر مثل شقایق فضوله....

با رفتن مهمونا تقریبا بی هوش شدم


من و هاله هر روز با هم بودیمو من از این بابت واقعا خوشحال بودم اگرچه با تانگو با بچه ها در تماس بودم اما فیس تو فیس بودن خیلی مهم بود حداقل وقتی عصبی میشدی دو تا پس گردنی به طرف می زدی.......

توی این مدت کوتاه من و هاله یه تصمیم بزرگ گرفتیم ،اینکه هر طوری شده هاله را ببندیم بیخ ریش فرشاد ...و اما مزیتهاش اول اینکه من یه جورایی از شر فرشاد راحت میشدمو هاله را هم مینداختم بهش که به قول خودش به عشقش برسه چه کنیم دیگه خراب رفیق بودیم ....

آرشام باهام تماس گرفت

-کجایی خانومم

-با هاله ام چطور مگه....

-اوف...این هاله ورپریده هم شده رقیب عشقی من...

رو به هاله گفتم:

-آرشام حسودی می کنه...

-وا...واسه چی؟

-می گه رقیب عشقیش شدی...

-برو بابا ...حالا نه خیلی هم عشقش تحفه است ......

یه پس گردنی نوش جان کرد...

-گمشو پر رو...

-الو آرشام هنوز هستی ؟

خندید....

--بزنش بچه پر رو را......

-اکی...کاری نداری؟

-نه منتظرتم زود بیا دلم واسه لباتو چشات و س...

وسط حرفش پریدمو گفتم:

-میام ...فعلا بای ...

گوشی را قطع کردم ....

زیر لب گفتم : مرتیکه سیری ناپذیر ...

-چی می گی ...

-هیچی بابا ...حرفام یادت بمونه ها ...

-باشه بابا صد بار گفتی...من باید محل سگ به فرشاد نزارم و...

-باشه ...باشه ..نمیخواد از اول بگی ....

-لباسو چیکار کنم...

-فردا میریم سراغ خریدش.....

-ممنون ملیسا تو خیلی خوبی...

-می دونم...

-اِهِکی...اعتماد به نفست تو لوز المعده ام

فکر نمی کردم این مهمونی انقدر جدی باشه ....برای دومین بار لباس سفید عروس که نزدیک به 1 متر دنباله داشت پوشیده بودم و آرایش با مزه اروپایی روی صورتم انجام شد و آرشام با کت و شلوار یاسی رنگ به دنبالم اومد...

-واو....از همیشه زیباتری...

بی حوصله گفتم:

-حالا لازم بود که دوباره لباس عروس بپوشم....

خندید و گفت:

-انقدر بهت میاد که میخوام هر سال سالگرد ازدواجمون تو جشن لباس عروس بپوشی....

-مگه عقده ایم....

بازم خندید...

-رو آب بخندی...

-دیونتم ملیسا ... برای اولین بار تو زندگیم عاشق شدم..

-آرشام به نظرت پوشت گوشام مخملیه یا رو پیشونیم نوشته ...من خرم......

خندید و نوک بینیمو کشید ....

کشتی فوق العاده بود همین که دیدمش یادم به فیلم تایتانیک افتاد اما خوب این کشتی خیلی کوچیکتر بود...

مهمونا همگی اومده بودند و منتظر ما بودند....

هاله هم با اون لباس آبی کاربونی بلند و شیکش که با سلیقه من خریده بود منتظر ایستاده بود.....

تا منو دید سریع به سمتم اومد...

-وای ملی تو فوق العاده شدی

-ممنون تو هم....با این لباس سلیقه من دو هزار اومده روت.....

خندید و بغلم کرد....

با مهمونا خوش و بش کردیم و به سمت جایگاه مخصوصمون راه افتادیم ...

کشتی از بندر فاصله گرفت و دی جی شروع کرد....

اون شب به حدی بهم خوش گذشت که ملیسای جدید و فراموش کردمو ملیسای شاد و شیطونه قدیمی دو باره زنده شد...

رابطه امو با فرشاد بهتر کردم و هاله را بستم بیخ ریشش که تا آخر مهمونی هواشو داشته باشه و هاله انقدر با فرشاد رقصید که فکر کنم فرشاد امواتمو مستفیض کرد......

با تموم شدن مهمونی به هاله علامت دادمو هاله سرسری از فرشاد خداحافظی کرد...

-جونت در بیاد ملیسا میذاشتی دو دقیقه دیگه پیشش باشم ...

-خفه ...بدو برو خونه

-چشم ارباب...

-خوبه ......

-زهر مار پررو.....راستی ملی... این ویانای ایکبیری بدجوری دور و بر شوهرت می پلکه....

-بزار دل اونم خوش باشه....

-ملیسا ولی...

-باشه باشه ...الان میرم حالشو می گیرم.

کنار آرشام رفتم :

-عزیزم.......

آرشام که متعجب و خر کیف شده بود نگام کرد

-خسته ام...نمیریم خونه....

-نه قشنگم امشب تو اتاقی که تو کشتیه میمونیم.....

-آخ جون .....

مثل بچه ها دستامو بهم زدم ....و طبق پیش بینیم آرشام طاقت نیاورد و محکم بغلم کرد و لبامو بوسید....نگاهی به ویانا که با خشم نگامون میکردم کردمو رو به آرشام گفتم:

-این دختره چرا همچین نگام میکنه....وا..

آرشام با اخم به ویانا نگاه کرد...

ویانا هم بدون خداحافظی گذاشت و رفت...

از تو بغل آرشام بیرون اومد و گفتم :

-برم پیش هاله ...میخواد بره...

کنار هاله که رسیدم هاله با خنده گفت:

-ایول بابا تو دیگه کی هستی؟

-اربابت دیگه...خودت گفتی...

-زهر مار...راستی بهتم نگفته بودم هلنا خواهرم از کانادا فردا میاد....

-خوب پس چشمت پیشاپیش روشن....

-ممنون...بابت امشبم مچکرم ...دیگه بهتره برم ...



با برگشتن فرشاد به اسلو یه جورایی حال هاله گرفته شد اما من ازش خواستم صبوری به خرج بده....

-ملیسا تو چطوری آرشامو تور کردی....

آهی کشیدم....

-هاله تو هیچی نمیدونی....

-بگو برام ....

-خاطرات تلخ مثل خاکسترند نباید زیاد زیر و روشون کرد..

-خیلی خوب قیافت و اینطوری نکن ....

-هلنا اومد؟

-آره اتفاقا براش از تو گفتم بیا امشب سه تایی بریم بیرون....




-اکی خوبه...تا هفته دیگه باید بریم سراغ درس و مشقمون ..

************************************

-آرشام چرا همچین می کنی ...من باهاشون قرار گذاشتم...

-کنسلش کن

-آر....

وسط حرفم پرید و گفت:

-تو دیگه شوربا را از مزه بردی....همیشه وقتت واسه هاله جونه...پس من چی؟

-آهان آقا حسودی می کنه...

-آره من حسودم ..

-خوب خدا را شکر خودتم فهمیدی

پوفی کشید و گفت:

-ببین ملیسا من دوست ندارم وقتت مال اینو اون باشه.....

-آدم دوس داره جایی باشه که دلش خوشه...

-لعنت بهت یعنی میخوای بگی ....

وسط حرفش پریدمو گفتم:

-اه..آرشام....تو را خدا انقدر پیله نکن...خیلی خوب فقط امشبو چون قول دادم باهاشون می رم و بعد روابطمو محدودتر میکنم...هوم...

-امشبو باهات میام اکی...

با عصبانیت گفتم:

-هر غلطی دلت می خواد بکن...

-آهان این شد.....باشه نمیام فقط بار آخرت باشه بدون هماهنگی با من قول .و قرار میذاری ..

با نفرت نگاش کردمو با عصبانیت از خونه بیرون زدم





هلنا دختر شاد و شنگولی بود که دست هاله را از پشت بسته بود....


از بس جوکهای چرت و پرت تعریف کرد دهنش کف کرده بود ......


زیادی پر حرف بود و گاهی وقتا دلم می خواست دستمو تا ته فرو کنم تو دهنش تا برای یه لحظه خفه بشه...


برای یه لحظه ساکت شد با تعجب نگاش کردیم که دیدیم بله واسه خانم اس ام اس اومده ...آخ خدا پدر و مادر و اموات اونطرف و بیامرزه که واسه چند لحظه فک این بشرو بست...


-خوب ملیسا جان می گفتی....


هی روتو برم بچه اصلا من بیچاره اونوقت تا حالا یه کلمه هم حرف زدم ...


-خوب...


تا اومدم ابراز وجود کنم جفت پا پرید وسط حرفمو با هیجان گفت:


-وای بچه ها یادم رفت بگم.....


اوپس...باز شروع کرد...


-یه پسر ایرونی اومده یونیمون ....وای نمیدونید چقدر نازه ...یه اسم نازیم داشت چی بود؟....هوم...یادم نمیاد اما اسمشم مثل خودش بود ....


وای خدا حالا از ثانیه اولی که پسر را دیده تا الانش توضیح میده وسط حرفش پریدم در یه تصمیم آنی سعی کردم روشو کم کنم برا همین هر شعر و وری که به زبونم میومدو می گفتم ...


گرچه هاله بیچاره متعجب نگام میکرد اما هلنا انگار خیلی خوشش اومده بود...


-راستی هلنا بینیتو عمل کردی؟


-آره دیگه....مدلش عروسکیه اونروزی که رفتم....


وای غلط کردم دوباره شروع کرد........


از رفتن به دکتر تا شش ماه بعد از عمل و کندن چسب بینی یه ریز گفت ...


دیگه کم کم داشت حوصله ام سر می رفت چشم غره ای به هاله رفتم ...


بیچاره هاله مونده بود طرف کیو بگیره و چیکار کنه..البته اونطور که مشخص بود پر حرفیای هلنا واسه هاله عادی بود.......


من موندم مامانه تو حاملگیش سر هلنا چی خورده به احتمال زیاد کله گنجیشک .....عق...حالم بد شد.....


آخر هم نتونستم دندون سر جیگر بذارم با عصبانیت گفتم :


-یه لحظه اون فکتو ببند بذار گوش ما هم استراحت کنه.....


یهو ساکت شد و بعد با لحن مظلومی گفت:


-وای باز زیاد حرف زدم....


هاله خندید و گفت:


-آره یکم...


-چی چیو یکم سرم رفت...


هاله از خنده غش کرد و جوری خندید که ما هم خندمون گرفت.


-وای....خیلی با حال بود قیافه هر دوتون خیلی با حاله...


منو هلنا همزمان گفتیم درد و همین باعث شد باز سه تایی بزنیم زیر خنده...


-بچه ها الان دقیقا مثل سه کله پوک شدیم .

محدود شدن رابطه ام با هاله، شروع سال تحصیلی ، دوری از خانواده و دوستام و تبدیل شدن به موجودی که آرشام اونو فقط برای رفع غرایزش میخواست منو دوباره به ملیسای گوشه گیر و حرف گوش کن تبدیل کرد..

همکلاسیهام از دو حالت خارج نبودند یا بور و سفید و چشم آبی بودند و یا سیاه پوست ....تنها آسیایی کلاس من بودم ...به قول اونا تنها شرقی کلاس...

بدترین مورد این بود که رگ غیرت آرشام تازگی ها متورم شده بود و اجازه نمیداد تنها تو پارتی هایی که بچه ها شرکت کنم و وقتی هم که باهام میومد کلا گند می کشید به کاسبی پسرا چون از اول مهمونی دخترا دور و بر اون بودند...واقعا که چقدر این غربی ها بد سلیقه هستند...

کارولینا دختر زیبای مکزیکی کلاسمون انگار بدجور از آرشام خوشش اومده بود و آرشامم انگار زیاد بی میل نبود...

رقص دو نفره اسپانیایشون محشر بود و بوسه آخرش محشرتر...حالا خوبه دو ساعت بیشتر از آشنایشون نگذشته...

پاتریک دوس پسر کارولین با تمسخر رو به من گفت:

- دوس دختر جدید همسرت زیباس نه؟

به چشای سورمه ای و جذاب پاتریک خیره شدم....پوزخندی زدمو و با آرامش گفتم:

-پاتریک بهتره یه دوس دختره جدید پیدا کنی..

اونم متقابلا پوزخند زد و گفت:

-خوبه ....تو کیو پیشنهاد می کنی؟

نگاهی دور تا دور سالن انداختمو گفتم:

-هوم...خوب...بتی ...خوبه؟

خندید....

-کارولین داشت کم کم حوصله امو سر می برد ....تکراری شده بود ...من یه دختره متفاوت میخوام ...مثل ...تو ...نظرت چیه؟

-فکرشم نکن ...من حوصله این بچه بازیا رو ندارم...

-با من باش...بهت خوش می گذره ..اونطورم که مشخصه همسرت سرگرمی جدیدی پیدا کرده...

به آرشامو کارولین که جام هاشونو بهم کوبیدند و با صدای بلند گفتند به سلامتی خیره شدم...

بیشتر حس نفرت بهم دست داد تا حسادت ...

به سمتش رفتم...

-آرشام...

با چشمای خمارش بهم نگاه کرد...و به فارسی گفت:

-هنوزم تو زیباترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم ...دوست دارم ملیسا...

خندم گرفت...چه کم اشتها...دو تا دو تا...

تا خندمو دید دستمو گرفت و منو تو بغلش کشید...زمزمه کرد

-امشب با این لباسا محشر بودی......

به چشمان پر حرص کارولین نگاهی کردم و خودمو بیشتر به ارشام چسبوندم ...

-بریم خونه؟

-اوهوم....بریم خوشکلم ...

از جا بلند شد و بی توجه به کارولین به سمت در خروجی رفت...

به پاتریک چشمکی زدم و بلند گفتم:

-دیگه نیازی به تغییر و تحولات نداری...با بای