رمان بچه مثب19
توی 4 روزی که تو ویلاش بودیم و به قول خودش یه جورایی ماه عسلمون محسوب می شد با خودم کنار اومدم ...یعنی مجبور شدم که یه ملیسای جدید بشم ...
انگار آرشام این ملیسا را زیاد نمی پسندید چون مرتب دنبال بهونه ای واسه کل کل بود ولی من دیگه اون ملیسایی که از قبل 6 تا جواب تو آستینش داشت نبودم.
با برگشتنمون به تهران به قدری تغییرایی که کرده بودمن فاحش بود که پدرجون و مادرجون راه و بی راه ازم می پرسیدند چه مشکلی دارم و من فقط می گفتم مشکلی نیست....
تو این مدت اصلا به متین فکر نکردم ....متین و خاطراتش همراه ملیسای قدیمی برام مرده بودند....
الان ذهنم خالی خالی بود ....وضع روحیم داغون بود ...
جلوی آینه نشسته بودم و زیر ابروهامو تمیز میکردم که آرشام وارد اتاقم شد ...
از پشت بغلم کرد و پشت گردنمو بوسید ...
-خوشکل خانم دوستات زنگ زدن و گفتن میخوان بیان دیدنت مثل اینکه گوشیت خاموش بوده ...
از توی آینه به چشماش خیره شدم به چشمای کسی که نسبت بهش هیچ حسی نداشتم کسی که تو طول این چند روز اخیر توی آغوش لختش شب و صبح کردم عضاب کشیدم و از حق نگذریم گاهی هم لذت بردم به هر حال منم آدمم...
پوزخندیبه حرف خودم زدم....آدم ...نه تو آدم نیستی تو فقط یه کالای 10ملیاردی هستی فراموش نکن.....
-حوصلشونو ندارم....
-ملیسا....5 روز دیگه از ایران میریم بهتره یه جشن بگیریم هم برای خداحافظی هم برای عروسیمون و دوستات........
وسط حرفش پریدمو گفتم
-هر کاری دوست داری انجام بده فقط امروز واقعا حوصله دوستامو ندارم لطفا زنگ بزن بهشونو بگو واسه همون جشن بیان دیدنم .
-اکی فقط آماده شو بریم خرید.....
-باشه واسه عصر ....
-ملیسا تو...تو مشکلی داری؟
پوزخندی زدمو گفتم:
-نه چه مشکلی؟
-نمیدونم ...آهان ...بیا ناهار بریم یه جای توپ...
-تا نیم ساعت دیگه آماده میشم.......
-خوبه
یکم دست دست کرد و از اتاق خارج شد.......
ناهار خوشمزه ای بود تو یکی از شیک ترین رستورانای تهران........
-ملیسا تو هر روزخواستنی تر میشی
-ممنون.....
-بیشتر از همیشه عاشقتم...
به زور لبخندی زدم و زمزمه کردم منم همینطور ...
شنید چون سرخوش خندید...
دستمو روی دماغم گذاشتم ...خوب خدارا شکر فرشته مهربون دماغمو مثل پینوکیو به خاطر دروغم دراز نکرد...
************
خرید برای عروسی فقط 2 روز طول کشید ..خونه ی پدرجون سریع برای برگذاری جشن آماده شد و کارها به قدری سریع پیش رفت که چهارشنبه شب من با لباس عروس روی صندلی نشسته بودمو به مهمانها نگاه می کردم .. -ملیسا
با دیدن دوستام اشک تو چشام حلقه زد چقدر دلتنگشون بودم ...
یکی یکی پس گردنی بهم زدند و بعد از اینکه دو تون فحش بارم کردند تبریک گفتند ....
برای لحظاتی ملیسای شیطونو خندون زنده شد که با دیدن آرشام و به یاد آوردن حقیقت های زندگیش دوباره مرد..
انگار دوستامم با اومدن آرشام معذب شدند چون سریع تبریک گفتند و به سمت میزاشون برگشتند.
بدون اینکه من سوالی در مورد تاخیرش بپرسم خودش گفت:
دختره عوضی شب عروسیم بهم پیشنهاد ازدواج می ده حیف که دخت عمومه وگرنه آبروشو می بردم ........
-خوب....
-فقط خوب...من کشته مرده این شوهر داریتم....
حرفی نزدم اما تا اومدم نگام از صورتش بردارم چونمو تو دستش گرفت و زمزمه کرد ...خیلی خوشکلی ملیسا....یعنی فوق العاده ای....
چونمو از بین انگشتاش بیرون کشیدمو برای فرار از نگاه پر خواهشش گفتم :
-بریم برقصیم؟
-بریم
از جا بلند شدیم
صدای کف زدن مهمونا روی اعصابم بود...
یه دور رقصیدیم که فرشاد اومد کنارم سلام بر دو فنچ عاشق....
-پسر تو خجالت نمیکشی دیر تر از همه میای؟
-چیکار کنیم خوشتیپیو هزار دردسر دخترا دست از سرم بر نمی داشتند ...
آرشام بلند خندید و گفت:
-تو که راست میگی
-چاکر شماییم....
به سمتم برگشت و گفت:
-ملیسا خانم اگه مثل اوندفعه نمی زنی آش و لاشم کنی افتخار یه دور رقصو به من می دید....
دستمو دور بازوی آرشام حلقه کردمو به چشای هیز فرشاد نگاهی کردمو گفتم :
-شرمنده به عشقم قول دادم امشب فقط با اون برقصم ...
آرشام سرخوش خندید و من به چشمای عصبی فرشاد خیره شدم ...
-عاشقتم عزیزم ...پس بریم یه دور دیگه برقصیم...
سنگینی نگاهش توی طول رقص روم بود...کم کم بچه ها هم اومدند وسط البته فقط آتوسا و شوهرش و شقایق چون نازنین و شوهرش درگیر بچشون بودند ...یلدا هم به خاطر بچه تو شکمش نمیرقصید و مائده هم که خوب مشخص بود نمی رقصه
********
خداحافظی از خونواده و دوستام برام خیلی سخت است.
اشک می ریختم و هر کدومشونو توی بغلم پِرِِس می کردم.
مامان اونقدر گریه کرد که حالش بد شد و بابا به همراه شقایق و مائده اونو به بیمارستان بردندتا باز رگ دستش یه سرم نوش جان کنه.
قبلش رو به آرشام گفت:
ازت میخوام مواظبه پاره تنم باشی اون غیر از تو کسیو نداره ...
آرشام با بی خیالی فقط به گفتن باشه ای اکتفا کرد.
با اعلام پروازمون باز همه را یه بار دیگه محکم بغل کردم...
مادرجونم گریه میکرد ...پدرجون آرشامو کناری کشید و چیزایی را زیر گوشش گفت و آرشام فقط میگفت:خیالتون راحت باشه ..
آرشام تموم سعیشو می کرد تا با حرفاش من و از اون حال و هوا در بیاره اما فکرم اونقدر درگیر وضعیت مامان بود که متوجه حرفای آرشام نبودم.
توی فرودگاه نروژ راننده و منشی شخصی آرشام منتظرمون بودند..
آنابل زنی حدود 45 ساله بود که صورتی سخت و رفتار رسمی داشت .
دستمو فشرد و ازدواج و ورودم به نروژ را تبریک گفت.
با خروج از فرودگاه و دیدن هوای ابریو دلگیر تروندهایم (Trondheim) دلم بیشتر گرفت..
آرشام در مورد تروندهایم و جاهای دیدنیش یکم توضیح داد ولی من اصلا حوصله نداشتم و زمزمه کردم آرشام لطفا این حرفا را بذار برای بعد واقعا سرم درد میکنه دلم میخواد فقط بخوابم...
-باشه عزیزم...
-لطفا همراهتو بهم بده ...
آرشام موبایلشو تو دستم گذاشت و من سریع با بابا تماس گرفتم اون مطمئنم کرد که حال مامان خوبه و الان داره استراحت می کنه.
****************
خونه آرشام فوق العاده بود ...یه ساختمون دو طبقه شیک وسط یه حیاط پر از گل و شمشاد ...
با باز شدن در دو تا زن با لباس خدمتکارها مقابلمون مقابلمون ایستادند..
یکی از اونا که سیاه پوست بود و موهاش دقیقا مثل سیم تلفن بود با لبخند مهربونی بهم خوش امد گفتو خودشو کاترینا معرفی کرد و زن دیگر که کمی مسنتر بود خودشو مارگارت معرفی کرد.
طبقه همکف دارای دو اتاق مخصوص خدمتکارها و آشپزخانه و پذیرایی بزرگی بود و طبقه دوم دوتا اتاق خواب یه اتاق کار و یه کتابخونه داشت.
هفته اول فقط به گشت و گذار گذشت . قلعه کریستینستن، باغ استیفس، جزیره مانک هولمن و مزه ای زیبای شهر رستوران گردان برج رادیویی و مراکز خرید محشر شهر مثل بیهاون ( byhaven) و سیتی سید؛ عاشقشهر شده بودم ولی اختلاف من و آرشام از استخر پیر بادت شروع شد ...اصرار آرشام برای شنا اونم با یه مایویی که روی هم رفته 20 سانتم پارچه مصرف نکرده بود باعث درگیری لفظی من و آرشام شد.
-من توی این استخر اونم با این مایو نمیام...
شاید قبلا برام این چیزا مهم نبود اما بودن کنار متین حتی برای مدت کوتاهی بدجور روی عقایدم تاثیر گذاشته بود اگرچه حجابم کامل نبود و نمازمم دقیقا از زمان ازدواج با آرشام دیگه نخونده بودم اما این یکی کار اونم بین این همه آدم معذبم می کرد ...
-ملیسا روی اعصابم مسابقه دو نذار .
-تو چیکار به من داری برو شنا منم اینجا تشویقت میکنم...
-چرا لجبازی میکنی...
-لجبازی نمی کنم دوست ندارم جلوی این همه آدم با این مایو...
بین حرفم پرید و گفت:
-این امل بازیا چیه در میاری ..مگه میخوان بخورنت ..
خدایا تفاوت بین متین و آرشام تا چه حد متین از لباس پرنسسی پوشیده ام ایراد میگرفت و آرشام به خاطر نپوشیدن مایو املم میخوند.
-امل خودتی ...من نمیام ...
-لیاقت نداری...
-آره تو راست میگی ...
وسایلی که تو دستش بود و محکم روی زمین کوفت و تو چشام خیره شد و گفت:
-انگار اون پسره امل بدجور روت تاثیر گذاشته...
آمپر چسبوندم بعد از مدتها مقابلش ایستادم و با داد گفتم:
-مراقب حرف زدنت باش امل تویی ...نه اون یه موی گندیده اون شرف داره به صد تا آدم مثل تو ....
با فرود اومدن دستش روی گونم تازه فهمیدم چه کاری کردم ...آره من باز فراموش کردم یه خدمتکار شخصیم
جوشش اشک به چشمام و حس کردم ...
توی چشاش زل زدم و گفتم :
-می دونی تنها آرزوم چیه اینکه بمیرمو از این زندگی خلاص بشم ...
-ملیسا من یهو عصبانی شدم معذرت میخوام...
-مهم نیست تغصیر خودمه که فراموش می کنم تو ارباب منی و من تو چشم تو یه کنیز زر خریدم .
-این چه حرفیه
-حقیقته
-خیلی خوب من زیادروی کردم معذرت..
حرفی نزدم...
*********
دو روز از قضیه دعوامون میگذشت آرشام ازم خواست تا خودمو واسه یه جشنی که به مناسبت ازدواجمون بود، آماده کنم...
-کی؟
-دو روز دیگه ..
اشاره ای به گونه ام که جای انگشتای آرشام روش سیاه بود کردمو گفتم با اینصورت
بی خیال گفت:
-با گریم درست میشه...
یعنی من کشته مرده عذاب وجدانش بودم...
-تو را خدا نمی ری از وجدان درد..
-واسه چی ...
عوضی انگار نه انگار جای دستای هیولایش روی صورتم مونده...
-هیچی شما راحت باش ...
-هستم مگه تو ناراحتی...
-نه ....
-خوب ...اِه داشت یادم میرفت فرشاد اومده نروژ...اسلو زندگی می کنه واسه جشن یادت باشه خبرت کنم..
-اه مار از پونه بدش میاد...
-ملیسا ...فرشاد مثل برادرم میمونه دوست ندارم به چشم دشمن نگاش کنی ...
بحث با آرشام بی فایده بود بهم ثابت کرده بود نباید توقع غیرتی شدن ازش داشته باشم برای همین حرفی در مورد اینکه از نوع نگاه کردن و رفتارای فرشاد خوشم نمیاد نزدم.
-راستی کارای ادامه تحصیلتو انجام دادم واسه شروع سال تحصیی باید آماده بشی...
خوب خدا را شکر یه قدم مثبت واسم برداشت...
فقط سرمو تکون دادم.
***********
جشن تو خونه خودمون برگذار می شد ...
آرشام تموم دوستا و فامیلایی که تو نروژ داشت را دعوت کرد ...من اینجا فقط دو تا عمه پدری داشتم که چشم دیدنشونو نداشتم با به یاد آوردن اینکه چطور تو وقت گرفتاری مالی بابا پشتمونو همشون خالی کردند دلم میخواست قتل عامشون کنم.
روز جشن ماکسی فیروزه ای که کوتاه بود و تا بالای زانو هام بود و در عوض یه حریررویدامش کار شده بود که از پهلوهام شروع میشد و از پشت روی زمین میکشید و از جلو هم اندازه دامنم بود و تاپش هم دکلته بود را همراه با کت کوتاه با یه آستین حریر پوشیدم.
آرایش فیروزه ای دودی کردم و موهامو هم کاترین برام درست کرد که الحق وارد بود ...
آرشام با دیدنم لبخند زد و گفت :
هی خوشکل خانم فکر قلبم باش...خیلی ناز شدی
-ممنون
انگار آرشام این ملیسا را زیاد نمی پسندید چون مرتب دنبال بهونه ای واسه کل کل بود ولی من دیگه اون ملیسایی که از قبل 6 تا جواب تو آستینش داشت نبودم.
با برگشتنمون به تهران به قدری تغییرایی که کرده بودمن فاحش بود که پدرجون و مادرجون راه و بی راه ازم می پرسیدند چه مشکلی دارم و من فقط می گفتم مشکلی نیست....
تو این مدت اصلا به متین فکر نکردم ....متین و خاطراتش همراه ملیسای قدیمی برام مرده بودند....
الان ذهنم خالی خالی بود ....وضع روحیم داغون بود ...
جلوی آینه نشسته بودم و زیر ابروهامو تمیز میکردم که آرشام وارد اتاقم شد ...
از پشت بغلم کرد و پشت گردنمو بوسید ...
-خوشکل خانم دوستات زنگ زدن و گفتن میخوان بیان دیدنت مثل اینکه گوشیت خاموش بوده ...
از توی آینه به چشماش خیره شدم به چشمای کسی که نسبت بهش هیچ حسی نداشتم کسی که تو طول این چند روز اخیر توی آغوش لختش شب و صبح کردم عضاب کشیدم و از حق نگذریم گاهی هم لذت بردم به هر حال منم آدمم...
پوزخندیبه حرف خودم زدم....آدم ...نه تو آدم نیستی تو فقط یه کالای 10ملیاردی هستی فراموش نکن.....
-حوصلشونو ندارم....
-ملیسا....5 روز دیگه از ایران میریم بهتره یه جشن بگیریم هم برای خداحافظی هم برای عروسیمون و دوستات........
وسط حرفش پریدمو گفتم
-هر کاری دوست داری انجام بده فقط امروز واقعا حوصله دوستامو ندارم لطفا زنگ بزن بهشونو بگو واسه همون جشن بیان دیدنم .
-اکی فقط آماده شو بریم خرید.....
-باشه واسه عصر ....
-ملیسا تو...تو مشکلی داری؟
پوزخندی زدمو گفتم:
-نه چه مشکلی؟
-نمیدونم ...آهان ...بیا ناهار بریم یه جای توپ...
-تا نیم ساعت دیگه آماده میشم.......
-خوبه
یکم دست دست کرد و از اتاق خارج شد.......
ناهار خوشمزه ای بود تو یکی از شیک ترین رستورانای تهران........
-ملیسا تو هر روزخواستنی تر میشی
-ممنون.....
-بیشتر از همیشه عاشقتم...
به زور لبخندی زدم و زمزمه کردم منم همینطور ...
شنید چون سرخوش خندید...
دستمو روی دماغم گذاشتم ...خوب خدارا شکر فرشته مهربون دماغمو مثل پینوکیو به خاطر دروغم دراز نکرد...
************
خرید برای عروسی فقط 2 روز طول کشید ..خونه ی پدرجون سریع برای برگذاری جشن آماده شد و کارها به قدری سریع پیش رفت که چهارشنبه شب من با لباس عروس روی صندلی نشسته بودمو به مهمانها نگاه می کردم .. -ملیسا
با دیدن دوستام اشک تو چشام حلقه زد چقدر دلتنگشون بودم ...
یکی یکی پس گردنی بهم زدند و بعد از اینکه دو تون فحش بارم کردند تبریک گفتند ....
برای لحظاتی ملیسای شیطونو خندون زنده شد که با دیدن آرشام و به یاد آوردن حقیقت های زندگیش دوباره مرد..
انگار دوستامم با اومدن آرشام معذب شدند چون سریع تبریک گفتند و به سمت میزاشون برگشتند.
بدون اینکه من سوالی در مورد تاخیرش بپرسم خودش گفت:
دختره عوضی شب عروسیم بهم پیشنهاد ازدواج می ده حیف که دخت عمومه وگرنه آبروشو می بردم ........
-خوب....
-فقط خوب...من کشته مرده این شوهر داریتم....
حرفی نزدم اما تا اومدم نگام از صورتش بردارم چونمو تو دستش گرفت و زمزمه کرد ...خیلی خوشکلی ملیسا....یعنی فوق العاده ای....
چونمو از بین انگشتاش بیرون کشیدمو برای فرار از نگاه پر خواهشش گفتم :
-بریم برقصیم؟
-بریم
از جا بلند شدیم
صدای کف زدن مهمونا روی اعصابم بود...
یه دور رقصیدیم که فرشاد اومد کنارم سلام بر دو فنچ عاشق....
-پسر تو خجالت نمیکشی دیر تر از همه میای؟
-چیکار کنیم خوشتیپیو هزار دردسر دخترا دست از سرم بر نمی داشتند ...
آرشام بلند خندید و گفت:
-تو که راست میگی
-چاکر شماییم....
به سمتم برگشت و گفت:
-ملیسا خانم اگه مثل اوندفعه نمی زنی آش و لاشم کنی افتخار یه دور رقصو به من می دید....
دستمو دور بازوی آرشام حلقه کردمو به چشای هیز فرشاد نگاهی کردمو گفتم :
-شرمنده به عشقم قول دادم امشب فقط با اون برقصم ...
آرشام سرخوش خندید و من به چشمای عصبی فرشاد خیره شدم ...
-عاشقتم عزیزم ...پس بریم یه دور دیگه برقصیم...
سنگینی نگاهش توی طول رقص روم بود...کم کم بچه ها هم اومدند وسط البته فقط آتوسا و شوهرش و شقایق چون نازنین و شوهرش درگیر بچشون بودند ...یلدا هم به خاطر بچه تو شکمش نمیرقصید و مائده هم که خوب مشخص بود نمی رقصه
********
خداحافظی از خونواده و دوستام برام خیلی سخت است.
اشک می ریختم و هر کدومشونو توی بغلم پِرِِس می کردم.
مامان اونقدر گریه کرد که حالش بد شد و بابا به همراه شقایق و مائده اونو به بیمارستان بردندتا باز رگ دستش یه سرم نوش جان کنه.
قبلش رو به آرشام گفت:
ازت میخوام مواظبه پاره تنم باشی اون غیر از تو کسیو نداره ...
آرشام با بی خیالی فقط به گفتن باشه ای اکتفا کرد.
با اعلام پروازمون باز همه را یه بار دیگه محکم بغل کردم...
مادرجونم گریه میکرد ...پدرجون آرشامو کناری کشید و چیزایی را زیر گوشش گفت و آرشام فقط میگفت:خیالتون راحت باشه ..
آرشام تموم سعیشو می کرد تا با حرفاش من و از اون حال و هوا در بیاره اما فکرم اونقدر درگیر وضعیت مامان بود که متوجه حرفای آرشام نبودم.
توی فرودگاه نروژ راننده و منشی شخصی آرشام منتظرمون بودند..
آنابل زنی حدود 45 ساله بود که صورتی سخت و رفتار رسمی داشت .
دستمو فشرد و ازدواج و ورودم به نروژ را تبریک گفت.
با خروج از فرودگاه و دیدن هوای ابریو دلگیر تروندهایم (Trondheim) دلم بیشتر گرفت..
آرشام در مورد تروندهایم و جاهای دیدنیش یکم توضیح داد ولی من اصلا حوصله نداشتم و زمزمه کردم آرشام لطفا این حرفا را بذار برای بعد واقعا سرم درد میکنه دلم میخواد فقط بخوابم...
-باشه عزیزم...
-لطفا همراهتو بهم بده ...
آرشام موبایلشو تو دستم گذاشت و من سریع با بابا تماس گرفتم اون مطمئنم کرد که حال مامان خوبه و الان داره استراحت می کنه.
****************
خونه آرشام فوق العاده بود ...یه ساختمون دو طبقه شیک وسط یه حیاط پر از گل و شمشاد ...
با باز شدن در دو تا زن با لباس خدمتکارها مقابلمون مقابلمون ایستادند..
یکی از اونا که سیاه پوست بود و موهاش دقیقا مثل سیم تلفن بود با لبخند مهربونی بهم خوش امد گفتو خودشو کاترینا معرفی کرد و زن دیگر که کمی مسنتر بود خودشو مارگارت معرفی کرد.
طبقه همکف دارای دو اتاق مخصوص خدمتکارها و آشپزخانه و پذیرایی بزرگی بود و طبقه دوم دوتا اتاق خواب یه اتاق کار و یه کتابخونه داشت.
هفته اول فقط به گشت و گذار گذشت . قلعه کریستینستن، باغ استیفس، جزیره مانک هولمن و مزه ای زیبای شهر رستوران گردان برج رادیویی و مراکز خرید محشر شهر مثل بیهاون ( byhaven) و سیتی سید؛ عاشقشهر شده بودم ولی اختلاف من و آرشام از استخر پیر بادت شروع شد ...اصرار آرشام برای شنا اونم با یه مایویی که روی هم رفته 20 سانتم پارچه مصرف نکرده بود باعث درگیری لفظی من و آرشام شد.
-من توی این استخر اونم با این مایو نمیام...
شاید قبلا برام این چیزا مهم نبود اما بودن کنار متین حتی برای مدت کوتاهی بدجور روی عقایدم تاثیر گذاشته بود اگرچه حجابم کامل نبود و نمازمم دقیقا از زمان ازدواج با آرشام دیگه نخونده بودم اما این یکی کار اونم بین این همه آدم معذبم می کرد ...
-ملیسا روی اعصابم مسابقه دو نذار .
-تو چیکار به من داری برو شنا منم اینجا تشویقت میکنم...
-چرا لجبازی میکنی...
-لجبازی نمی کنم دوست ندارم جلوی این همه آدم با این مایو...
بین حرفم پرید و گفت:
-این امل بازیا چیه در میاری ..مگه میخوان بخورنت ..
خدایا تفاوت بین متین و آرشام تا چه حد متین از لباس پرنسسی پوشیده ام ایراد میگرفت و آرشام به خاطر نپوشیدن مایو املم میخوند.
-امل خودتی ...من نمیام ...
-لیاقت نداری...
-آره تو راست میگی ...
وسایلی که تو دستش بود و محکم روی زمین کوفت و تو چشام خیره شد و گفت:
-انگار اون پسره امل بدجور روت تاثیر گذاشته...
آمپر چسبوندم بعد از مدتها مقابلش ایستادم و با داد گفتم:
-مراقب حرف زدنت باش امل تویی ...نه اون یه موی گندیده اون شرف داره به صد تا آدم مثل تو ....
با فرود اومدن دستش روی گونم تازه فهمیدم چه کاری کردم ...آره من باز فراموش کردم یه خدمتکار شخصیم
جوشش اشک به چشمام و حس کردم ...
توی چشاش زل زدم و گفتم :
-می دونی تنها آرزوم چیه اینکه بمیرمو از این زندگی خلاص بشم ...
-ملیسا من یهو عصبانی شدم معذرت میخوام...
-مهم نیست تغصیر خودمه که فراموش می کنم تو ارباب منی و من تو چشم تو یه کنیز زر خریدم .
-این چه حرفیه
-حقیقته
-خیلی خوب من زیادروی کردم معذرت..
حرفی نزدم...
*********
دو روز از قضیه دعوامون میگذشت آرشام ازم خواست تا خودمو واسه یه جشنی که به مناسبت ازدواجمون بود، آماده کنم...
-کی؟
-دو روز دیگه ..
اشاره ای به گونه ام که جای انگشتای آرشام روش سیاه بود کردمو گفتم با اینصورت
بی خیال گفت:
-با گریم درست میشه...
یعنی من کشته مرده عذاب وجدانش بودم...
-تو را خدا نمی ری از وجدان درد..
-واسه چی ...
عوضی انگار نه انگار جای دستای هیولایش روی صورتم مونده...
-هیچی شما راحت باش ...
-هستم مگه تو ناراحتی...
-نه ....
-خوب ...اِه داشت یادم میرفت فرشاد اومده نروژ...اسلو زندگی می کنه واسه جشن یادت باشه خبرت کنم..
-اه مار از پونه بدش میاد...
-ملیسا ...فرشاد مثل برادرم میمونه دوست ندارم به چشم دشمن نگاش کنی ...
بحث با آرشام بی فایده بود بهم ثابت کرده بود نباید توقع غیرتی شدن ازش داشته باشم برای همین حرفی در مورد اینکه از نوع نگاه کردن و رفتارای فرشاد خوشم نمیاد نزدم.
-راستی کارای ادامه تحصیلتو انجام دادم واسه شروع سال تحصیی باید آماده بشی...
خوب خدا را شکر یه قدم مثبت واسم برداشت...
فقط سرمو تکون دادم.
***********
جشن تو خونه خودمون برگذار می شد ...
آرشام تموم دوستا و فامیلایی که تو نروژ داشت را دعوت کرد ...من اینجا فقط دو تا عمه پدری داشتم که چشم دیدنشونو نداشتم با به یاد آوردن اینکه چطور تو وقت گرفتاری مالی بابا پشتمونو همشون خالی کردند دلم میخواست قتل عامشون کنم.
روز جشن ماکسی فیروزه ای که کوتاه بود و تا بالای زانو هام بود و در عوض یه حریررویدامش کار شده بود که از پهلوهام شروع میشد و از پشت روی زمین میکشید و از جلو هم اندازه دامنم بود و تاپش هم دکلته بود را همراه با کت کوتاه با یه آستین حریر پوشیدم.
آرایش فیروزه ای دودی کردم و موهامو هم کاترین برام درست کرد که الحق وارد بود ...
آرشام با دیدنم لبخند زد و گفت :
هی خوشکل خانم فکر قلبم باش...خیلی ناز شدی
-ممنون
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۷/۰۵ ساعت 15:30 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|